نبرد نهایی
امام على علیه‏السلام : هر كس چشم خود را [از نامحرم] فرو بندد، قلبش راحت می‏شود.
پرسیده‌اند چرا بسیاری از فقهای عظام نمی‌توانند از طریق استنباط فقهی، ولایت‌فقیه را اثبات کنند یا ساکت می‌مانند یا ولایت بر محجورین را قبول می‌کنند یا نسبتا مخالف ولایت‌فقیه به این شکل، یعنی مطلقه‌اش هستند. ولایت‌فقیه چرا پس از 1400 سال تازه الان به این شکل مطرح شده است؟

قسمت قبلی

 

دانلود صوت بخش اول

دانلود صوت بخش دوم

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم


الحمدلله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب اله العالمین ابی‌القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه‌الساعه و فی کل ساعه ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً

 

جلسه سوم:


در جلسه گذشته از یک بیان ساده برای اثبات ولایت‌فقیه استفاده کردیم تا جواب آماده‌ای برای سؤال‌های توده مردم داشته باشیم. گفتیم که جامعهِ بدون حکومت به هرج و مرج و اختلال نظام می‌انجامد و این عقلاً مذموم و غیرقابل‌قبول است. اگر مسئول حکومت، معصوم باشد لازمه‌اش این است که هم در فهم قانون خطا نکند هم تحت تاثیر هواهای نفسانی و منافع شخصی قرار نگیرد و هم در تشخیص مصالح جامعه برای صادر کردن دستورات اجرایی خطا نکند. این حکومت ایده‌آلی است که بهتر از آن امکان ندارد و همان چیزی است که خدای متعال به وسیلة انبیای عظام صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین میسر فرموده بود و بعد هم طبق مذهب شیعه ائمة‌ معصومین صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین عهده‌دار آن بودند و ان‌شاءالله امام دوازدهم هم ظهور خواهند کرد و ما هم به این سعادت نایل خواهیم شد.
اما وقتی به هر دلیل، مثل زندان، تقیه یا غیبت، دسترسی به حاکم معصوم میسر نباشد، حکومت چگونه باید اداره شود؟ گفتیم طبق یک قاعده عقلایی شبه بدیهی وقتی تامین یک مصلحت در حد کامل میسر نشد، باید به اقرب موارد به آن مرتبه موردنظر تنزل کرد؛ بنابراین وقتی دسترسی به امام معصوم نبود باید به کسی رجوع کرد که نزدیک‌تر و شبیه‌تر به امام معصوم صلوات‌الله‌علیه است.
همان‌طور که ملاحظه می‌فرمایید هر یک از مقدمات این دلیل، یک اصل موضوع است. درست است که اگر حکومت نباشد هرج و مرج و فساد می‌شود، اما ممکن است کسی بگوید: خدای متعال مسأله حکومت را به خود مردم واگذار کرده است و دیگر لازم نیست قوانین حکومتی را خدا بیان کند یا مسئول حکومتی را خدا تعیین کند، بلکه، بسیاری از امور جامعه را خدا به عقل خود مردم واگذار کرده است.

اختلال‌نظام

قبل از بیان این بحث، بهتر است درباره این شبهه و همین‌طور شبهاتی که درباره مقدمات دیگر مطرح می‌شود، بگوییم اگر ما این بحث را به‌صورت یک بحث مبسوط و گسترده مطرح کنیم، باید به یک سلسله اصول موضوعه استناد کرد که طرح سؤال درباره هر یک از آن‌ها به درازا می‌کشد. آن‌چه مورد قبول همه ما و کسانی است که معمولاً از ما سؤال می‌کنند، این است که خدای متعال راضی نیست که جامعه انسانی و به‌ویژه جامعه اسلامی در معرض هرج و مرج و فساد قرار گیرد.
در بحث‌های فقهی، گاهی فقها در استدلالات‌شان به خصوص در معاملات و مکاسب و مسایل اجتماعی مطرح می‌کنند که اگر این‌طور باشد لازمه‌اش اختلال‌نظام است. این گویا محکم‌ترین دلیلی است که دیگر بعد از این نمی‌شود حرفی زد. اگر چیزی به اختلال‌نظام منجر بشود بدیهی است که باطل و محکوم است؛ البته از نظر فلسفی می‌شود استدلال کرد که اگر چنین چیزی رخ داد، چه‌طور می‌شود. همان‌طورکه درباره اصل خدا هم می‌شود سؤال کرد که اگر خدا نباشد چه‌طور می‌شود؟ من هم نمی‌گویم که دراین‌باره نمی‌شود سؤال یا بحث کرد. این مباحث، تخصصی است که باید در رشته‌های مربوط به خودش بحث شود. ان‌شاءالله‌ همین‌طور که در حوزه، رشته‌ها تدریجاً گسترش پیدا می‌کند در آینده رشته «فلسفه سیاست» را هم باید داشته باشیم. اجمالاً همه ما می‌دانیم و از مسلمات فقه و حتی می‌شود گفت از ضروریات فقه است که اگر چیزی منجر به اختلال‌نظام ‌شود، قطعاً از نظر شرع مردود است. احتمال قبول هم درباره آن نمی‌شود داد، یا این‌که کسی تصور کند که چون این مسأله عقلایی است و مردم خودشان می‌فهمیدند دیگر لازم نبوده شرع به بیان این موضوع بپردازد و این نیاز را برطرف کند. یا گفته شود: اگر عقل خود مردم با کمال روشنی چیزهایی را بفهمد، ضرورتی ندارد که در شرع هم تبیین شود.
برای پاسخ به این شبهه باید به دو نکته توجه کرد: اولا اگر گفتیم چیزی عقلا بدیهی است و لازم نیست شرع بیان کند، معنایش این نیست که آن‌جا حکم شرعی وجود ندارد. در فقه شیعه به‌ویژه بر اساس مبنای اصولیین در هر موردی و درباره هر موضوع فردی یا اجتماعی حکم شرعی داریم. اگر عقل در آن‌جا یک قضاوت قطعی دارد، ما از راه حکم عقل، حکم شرع را کشف می‌کنیم. همان‌طور که در بسیاری از موضوعات ملاحظه می‌فرمایید. برای مثال وقتی در اصول می‌گوییم «قبح عقاب بلابیان» استدلال می‌شود به یک قاعده عقلی که اگر خدای متعال قبل از این‌که برای انسان چیزی را بیان کند یا حجت را برایش تمام کند، او را عقاب کند، قبیح است؛ پس اصل برائت را به این صورت اثبات می‌کنیم. این یک استدلال عقلی است که نتیجه فقهی هم دارد و بر اساس آن حکم شرعی را اثبات می‌کنیم و می‌گوییم مثلاً در این‌جا واجب نیست و اصل برائت جاری است. بدین‌معنا که معتقدیم در این‌جا حکم شرعی بر جواز هست و ما این حکم را از راه این دلیل عقلی کشف می‌کنیم. بسیاری از موضوعات باب برائت در رسائل و بسیاری از کتاب‌های دیگر به استناد همین ادله عقلی تبیین شده است. قواعد کلی بسیاری از مباحث فقهی را هم ما از عقل استنباط می‌کنیم و بعد به استناد این قاعدة‌ عقلی حکم شرعی الزام یا اباحه را کشف می‌کنیم. حکم اباحه هم حکم شرعی است. وقتی می‌گوییم در این‌جا واجب نیست، حرام هم نیست یعنی مباح است. این یک حکم شرعی است که از راه دلیل شرعی به دست می‌آید حالا اگر اماره نبود از راه اصل، و اصل را هم به استناد عقل استنباط می‌کنیم.
این مرتکز در اذهان ماست که از نظر شارع هر چیزی یکی از احکام خمسه تکلیفیه را دارد. بعضی از این احکام را چه واجب، چه حرام،‌ چه مباح، می‌شود از راه دلیل عقلی کشف کرد و هر جا که دلیل عقلی داریم بدین‌معنا نیست که شارع حکمی ندارد، بلکه معنایش این است که حکم شارع را ما از دلیل عقلی کشف کردیم. این نزد فضلا و علما مشهور است که احکام شرعی را گاهی از ادلة عقلی و‌ گاهی از ادلة نقلی استنباط می‌کنند. در کتاب معالم، در قوانین و در همه کتاب‌های اصولی می‌گویند یکی از ادلة اربعه، عقل است؛ پس عقل می‌تواند دلیل حکم شرعی باشد. این‌جا هم وقتی ما استناد می‌کنیم که طبق حکم عقل، حکومت لازم است والا اختلال نظام پدید می‌آید و اغراض شارع مقدس و مصالح مردم تأمین نمی‌شود، بدین‌معنا است که از راه این حکم عقل کشف می‌کنیم که شارع راضی نیست. یعنی وجود حکومت واجب است  و لازم است برای برقراری حکومت حق اقدام شود.

یک شبهه

این شبهه ‌که اسلام به طور کلی کاری به حکومت ندارد یا چون حالا در زمان غیبت هستیم حکومت به خود مردم واگذار شده است و خودتان هر کاری می‌دانید، انجام دهید و... این یک شبهه بسیار واهی است که فکر نمی‌کنم کسی که با مبانی فقهی آشنا باشد به این شبهه اعتنا کند.
به‌هرحال، اگر بخواهیم با ادلة عقلی اثبات کنیم، می‌توانیم این سؤالات را ادامه بدهیم تا به بدیهیات برسد و قضیه برهانی بشود، ولی بحث به درازا می‌کشد؛ پس به همین اصول موضوعی مسلمی که مورد قبول همه فقها و بزرگان و علماست و در کتب اصول فقه و در مسائل فقهی هم به این قواعد عقلی استناد شده است، استناد می‌کنیم به این‌که از نظر شارع، وجود حکومت برای جامعه لازم است. این مسأله در روایات هم تأییدات زیادی دارد. در جلسة قبل هم اشاره کردم که در نهج‌البلاغه امیرالمومنین صلوات‌الله‌علیه می‌فرماید:«لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِر»1 حتی اگر امیر صالحی هم نبود امیر فاجر باید باشد و وجودش بهتر از نبود آن است. پس این اصل که حکومت برای جامعه ضرورت دارد، قابل تشکیک نیست و شک قابل اعتنایی در آن وجود ندارد؛ البته همان‌طور که گفتیم بحث‌های تشکیکی در همه چیز حتی درباره وجود خدا هم مطرح می‌شود. جواب هم دارد و باید جواب داد، اما معنایش این نیست که هر وقت ما در هر مسأله‌ای  به قول خدا استناد می‌کنیم آن وقت بگوییم حالا اگر کسی منکر وجود خدا باشد چه؟
یعنی همان‌جا هم باید دلیل بیاوریم برای اثبات خدا، وحدت خدا و امثال آن؟! خیر این‌ها اصول مسلمی است که در مباحث دینی، تشکیک درباره آن خارج از عرف محاوره و سیره عقلاست؛ پس این مقدمه را ما به عنوان یک مقدمة قطعی تلقی می‌کنیم که حکومت برای جامعه ضرورت دارد و شارع مقدس راضی به نبودن حکومت نیست، و از این‌جا کشف می‌کنیم که بر وجوب برقراری حکومت حق، حکم شرعی داریم.

دو مقدمه

مسأله دوم این بود که بهترین شکل حکومت، حکومت معصوم است. گفتیم که اگر حکومت حق چه در زمینه قانون‌گذاری و صادر کردن مقررات حکومتی یا به اصطلاح احکام سلطانیه ـ که اصل ‌آن از فقهای اهل تسنن است ـ به وسیله پیغمبر و امام معصوم اداره شود، بسیار ایده‌آل است، و این را هم عقل به خوبی می‌فهمد و هم هیچ عاقلی درباره آن تشکیک نمی‌کند. بهترین راه آن است که در رأس حکومت، کسی باشد که هم مصالح مردم  و هم حکم خدا را بهتر می‌داند و هم تقوایش بیش‌تر از دیگران است.
مسأله سوم هم ـ که گاهی از آن تعبیر به اصل تنزل تدریجی می‌شود ـ آن بود که اگر مصلحتی به‌ طور کامل قابل استیفا نبود باید به مرتبه بعدی آن اکتفا کرد و نمی‌شود گفت یا صد یا هیچ. نمی‌توان در مسایل اجتماعی و در استیفای مصالح مردم گفت: یا همه یا هیچ! اگر همه نبود باید آن چیزی که اقرب به همه است، استیفا شود. اکنون که به امام معصوم دسترسی نداریم، باید کسی حاکم بشود که اقرب به امام معصوم باشد.

نظریه شورای رهبری

کسانی شبهه‌ای را القا کرده‌اند (حالا یا به عنوان یک سؤال فقهی یا سؤال علمی، به‌هرحال،‌ طرح کردن آن اشکالی ندارد و معنایش هم این نیست که حتماً غرض سویی داشته‌اند. بالاخره در بحث‌های علمی همه اطراف و جوانب یک قضیه سنجیده می‌شود و همه گزینه‌های یک مسأله و به قول خودمان همه شقوق مختلف آن بررسی می‌شود.) کسانی گفته‌اند: ما قبول داریم که در زمان غیبت و زمان عدم دسترسی به امام معصوم، باید سعی کرد هرچه اقرب به نظر و رفتار امام معصوم است تحقق پیدا کند، اما این دو راه دارد: یکی این‌که یک نفر در رأس حکومت قرار بگیرد و او حکم صادر کند و نظر او معتبر باشد. یک راه دیگر هم این است که شورایی برای این کار تعیین بشود. چند نفر بنشینند با هم در هر مسأله‌ای فکر کنند و نظر بدهند و حاصل نظر آن جمع اعلام بشود. اگر اتفاق‌نظر شد که بهتر، اطمینان بیش‌تری حاصل می‌شود، اما اگر اتفاق‌نظر نبود همان کاری که همة‌ عقلا می‌کنند یعنی روش دموکراسی و اخذ به نظر اکثریت ملاک باشد. فرض کنید از جمع پنج نفر اگر سه نفر به چیزی رأی دادند، به آن عمل بشود؛ پس لازمه قبول این مطلب این نیست که ما حتما ولایت شخصی از اشخاص را اثبات کنیم. ممکن است یک نهاد حقوقی مثل  شورای رهبری را معرفی کنیم، و بگوییم حکم را باید این شورا تصویب و اعلام کند. این هم یک راه است و شاید هم راه بهتری باشد برای این‌که وقتی چند نفر مسأله‌ای را بررسی می‌کنند چه بسا اتفاق‌نظر و اعتماد بیش‌تری حاصل بشود.

نقد این نظریه

این به عنوان یک شبهه مطرح است. آیا ما می‌توانیم از نظر اسلامی این احتمال را به کرسی بنشانیم،‌ بپذیریم و یا حتی ترجیح بدهیم بر این‌که رهبر و ولی‌فقیه یک شخص معین باشد؟ درباره این پرسش، یک وقت ما از راه دلیل عقلی ـ همین‌طور که تا به حال مشی کردیم ـ می‌خواهیم مطلبی را اثبات کنیم، و یک وقت از راه ادله نقلی و استناد به نصوصی که درباره ولایت‌فقیه است. از راه نصوص، ممکن است کسانی به اطلاقات و عمومات استناد کنند و بگویند: نگفته‌اند حتماً شخص معینی باید ولی‌فقیه باشد و ممکن است با مجموعه‌ای از فقها این منظور عملی بشود. در این‌جا آیا ما دلیل عقلی هم داریم بر این‌که نظر شورا می‌تواند معتبر باشد؟ یا شورای رهبری ارجح باشد نسبت به رهبری فردی فی‌حد نفسه؟ و اگر هر دو نظریه معتبر است، آیا دلیلی داریم بر این‌که یکی بر دیگری ترجیح دارد یا نه؟
در مسایل اجتماعی به‌ویژه وقتی از مصلحت تام تنزل کردیم و بنا شد به اقرب موارد اکتفا کنیم، دیگر مسأله امکان عقلی و چیزهایی از این قبیل که در مباحث فلسفی مطرح می‌شود، مطرح نیست. در این‌جا بحث از امکان وقوعی و عقلایی آن در خارج است. در این‌باره باید گفت: از آن‌چه از تاریخ بشر در باب حکومت و سیاست به یاد داریم. آن‌چه ادله شرعی از قرآن و سنت و حتی کتاب‌های آسمانی دیگر برای ما حکایت می‌کند، و آن‌چه در طول تاریخ 1400ساله مسلمین و به‌ویژه شیعیان مشاهده می‌کنیم، تا به حال کسی احتمال این معنا را هم نداده است. هیچ پیغمبری هم با مجموعه‌ای از پیغمبران دیگر حکومت نکرده است. معروف‌ترین حاکمانی که از پیغمبران داریم حضرت سلیمان و حضرت داوود هستند. این‌ها به تنهایی حکومت می‌کردند: «یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْكُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ...»2 هیچ‌جا نداریم که چند نفر بنشینید با همدیگر مشورت کنید و حکومت کنید؛ حتی یک مورد در ادیان آسمانی و در دوران اسلامی از ائمه اطهار، از فقهای بعدی سراغ نداریم و حتی سراغ نداریم که کسی از میان فقهایی که حرف‌شان قابل اعتنا باشد، این احتمال را داده باشند. در هیچ کتاب فقهی از کتاب‌های بزرگانی که تا به‌حال نوشته شده ـ‌ غیر از آن‌چه در این زمان‌ها نوشته می‌شود و مشوب به افکار غرب‌زده است ـ در کتاب‌های فقهی سنتی ما هیچ‌جا سراغ نداریم که کسی چنین احتمالی داده باشد.
از سویی دیگر باز اگر طبق مباحث فقهی و طلبگی بحث بکنیم، اصل در حکومت، اصل عدم تسلط کسی بر کسی است، و مسلم این است که همیشه حاکمیت یک فرد مورد قبول بوده است. غیر از پیغمبر و ائمه‌اطهار بنای مسلمین و سیره عقلا و سیره متشرعه بر این بوده است که برای امور حکومتی به یک نفر مراجعه می‌کردند، نه به یک مجموعه‌ای.
اصل، عدم تسلط کسی بر کسی است. آن‌چه مسلم است حکومت فرد ثابت شده اما حکومت مجموعه ثابت نشده است، پس اصل عدم جواز آن است. افزون بر این عرض کردم که در مسایل اجتماعی باید امکان عملی کار را ملاحظه کنیم. این‌جا جای امکان عقلی نیست. محال نیست کسانی دور هم بنشینند و بر یک رأی واحدی هم اجماع و‌ اتفاق‌نظر پیدا کنند، اما در عالم، این‌طور موردی چند تا سراغ دارید؟ کجاها سراغ دارید که چند صاحب‌نظر با هم در یک موضوع تخصصی نه بدیهیات، چون در بدیهیات همه مردم اتفاق دارند، دور هم بنشینند و اتفاق‌نظر پیدا کنند؟
علاوه بر این در مسائل حکومتی گاهی مواردی پیش می‌آید که باید یک تصمیم قاطع سریع گرفت و این تصمیم سرنوشت‌سازی است که اگر بر عهده مردم گذاشته شود، نظرشان با هم اختلاف پیدا می‌کند و مصلحت مسلمین از میان می‌رود. یکی از نمونه‌های آن جنگ است. ما هشت سال جنگ داشتیم کسانی که با مسایل جنگ آشنا هستند می‌دانند مواردی پیش می‌آید که فرمانده دستور حرکت یا حمله می‌دهد. اگر بخواهند شورایی تشکیل بشود و با هم مشورت کنند، دشمن حمله می‌کند و کار تمام است. گاهی باید فرمانده قاطعیت داشته باشد تا بتواند تصمیم عاجل و سریع بگیرد. اگر منتظر باشد تا فلان کس از فلان شهر بیاید و دور هم بنشینند مشورت کنند و با هم تصمیم‌ بگیرند، مصلحت، تفویت می‌شود و از بین می‌رود. مواردی پیش می‌آید که حتی اگر در آن خطا رخ دهد اولی است از این‌که در آن تاخیر بشود، و مسایل حکومتی گاهی این‌طوری است.
یکی از اسرار ضرورت حکومت این است که برای تحقق مصالح جامعه، در موارد اضطراری باید کسی تصمیم قاطع عاجل بگیرد و اگر چنین کسی نباشد مصلحت جامعه تفویت می‌شود. نمونه‌های بارز آن در جنگ است. کسانی که در جنگ‌ بودند و به خصوص با فرماندهان ارتباط داشتند می‌دانند. در همین دفاع مقدس ما من مواردی را سراغ دارم، در همان اوایلی که هنوز سامانی در تصمیم‌گیری‌ها نبود، خیلی کارهای پراکنده انجام می‌گرفت. گاهی فرماندهی گفته بود مثلا از این‌جا باید حرکت کنیم. معاون او گفته بود که این غلط است و باید از این طرف برویم یا من از مقامم استعفا می‌دهم، اما بالاخره چون اعتماد به تقوای او داشتند حرف او را گوش کردند و به نتیجه رسیدند. منظورم این است که در مسایل اجتماعی گاهی چنین چیزهایی است. تصمیمی که امام برای صلح و برای خاتمه جنگ گرفتند، درباره‌اش نظرهای بسیار مختلفی بود، یا شب 22بهمن که امام دستور دادند  که مردم به خیابان‌ها بریزند. در آن روز احدی از کسانی که ما  از سیاست‌مداران، روحانیان، و از علما می‌شناسیم با نظر ایشان موافق نبود، ولی اگر این کار هم نشده بود انقلاب به جایی نمی‌رسید. در مسایل حکومتی و اجتماعی گاهی مواردی هست که باید یک تصمیم سریع قاطع گرفت. آن‌جا نشستن برای این‌که دیگران بیایند مشورت کنیم بعد هم از اکثریت نظر بگیریم، این حرف‌ها لااقل در معرض تفویت مصالح است، اگر نگوییم غالبا مصلحت تفویت می‌شود لااقل در معرض تفویت مصلحت واقع می‌شود، و عملا هم دیده‌اید هر‌جا مسأله‌ای شورایی به میان آمده، کار به تأخیر افتاده است. علاوه بر این در عالم یک حکومت شورایی تشکیل شد ـ آن هم عملا در این طور مسایل شورایی نبود ـ که حکومت شوروی بود که در هیئت حاکمه آن در قانون پیش‌بینی شده بود که چند نفر باید با هم تصمیم بگیرند. هیئت رئیسه داشت اما همان‌جا هم یک صدر هیئت ‌رئیسه‌ای بود که در موارد اختلاف‌نظر، سخن او معتبر بود و بالاخره تصمیم‌ گیرنده یک نفر بود.

مشورت رهبری یا شورای رهبری؟

ما در اسلام مشورت هم داریم. حتی خود معصومین هم مشورت می‌کردند. خدا هم به آن‌ها می‌فرماید: «...وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ...»3 اما مصلحت، غیر از تصمیم‌گیری است بعد از «وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ» می‌فرماید: «فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ» «عزمتَ»، نمی‌فرماید «عزمتم». بعد از مشورت‌ها باید یک نفر تصمیم‌گیرنده باشد تا مردم بدانند سروکارشان با کیست. در غیر این صورت مصالح مسلمین در معرض نابودی قرار می‌گیرد و هیچ دلیلی بر جواز آن نیست. آن‌چه ما در اسلام،‌ از نصوص، از سیره انبیا و ائمه و از سیره فقها داریم همه‌جا ولایت، قائم به یک شخص بوده است. از نظر وقوع خارجی هم آن‌چه را در حکومت‌های دنیا سراغ داریم نهایتا تصمیم‌گیرنده یک نفر بوده است.
من کسی را متهم نمی‌کنم، اما جا دارد که درباره انگیزه طرح این سؤال با توجه به این زمینه‌ها ـ که نه در عالم و نه در اسلام چنین چیزی سابقه دارد نه در هیچ دینی از ادیان عالم چنین چیزی سابقه دارد‌ـ دقت کنیم و احتمال بدهیم که یک دست ناصالحی در کار باشد و انگیزه این نظریه، تضعیف اصل حکومت اسلامی یا ولایت‌فقیه باشد. وقتی کار شورایی شد، قدرت فرد تضعیف می‌شود. می‌خواهد تصمیم بگیرد می‌گویند شورا تشکیل نشده است. دعوت کنید اعضای شورا بیایند. می‌گویند فلانی مریض است دیگری رفته مسافرت و... شورا تشکیل نشد،  به حدنصاب نرسید. کار بالاخره چه می‌شود؟ کارها تأخیر می‌افتد. فلج می‌شود. ممکن است نیت ناپاک یا یک فکر شیطانی است‌ـ که احتمال عرض می‌کنم و تاکید دارم که کسی را متهم نکنم ـ که در پی تضعیف قدرت ولایت‌فقیه است. ممکن است بنده هم دلم بخواهد در شورا شریک باشم. چون می‌‌دانم نمی‌توانم رهبر شوم، می‌گویم حداقل یک شورایی باشد که ما هم آن‌جا باشیم. گاهی هم ممکن است انسان نیت خیری داشته باشد و بگوید من یک مصلحت خیری می‌دانم که دیگران درک نمی‌کنند. فهم من فوق فهم‌های دیگر است. هستند آدم‌هایی که این طور فکر می‌کنند. خیال می‌کنند آن‌ها تافتة‌ جدا بافته‌ای هستند. فکرشان نسبت به افکار دیگران امتیاز دارد. می‌گویند به خاطر حفظ مصلحت اسلام، من هم باید آن‌جا باشم و نظر بدهم. نیت‌شان هم ممکن است پاک باشد، اما باید بدانیم پشت این دست، دست شیطان در کار است برای تضعیف این نظام مقدسی که دنیا مقابل آن زانو زده است. چون همه به این نتیجه رسیده‌اند که تا این نظام با همین شکل و با قدرت یک نفر ولی‌فقیه کار می‌کند آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.

تعدد نامزدهای ولایت فقیه

مسالة دیگری که جلسه قبل هم به آن اشاره کردم این بود که اگر چند نفر نامزد ولایت فقیه باشند و در اولویتِ‌ فردی که جامع همه شرایط باشد، اتفاق‌نظر نبود، چه باید کرد؟ در حقیقت، این مسأله به دو مسأله منتهی می‌شود؛ مسأله اصلی و ریشه‌ای این است که وقتی ما پذیرفتیم که کسی باید در رأس حکومت اسلامی قرار بگیرد که اقرب به امام معصوم باشد آن وقت سؤال می‌شود که ما او را از کجا بشناسیم؟ ممکن است هزاران نفر شایستگی این را داشته باشند که در رأس حکومت قرار بگیرند، ما از کجا تشخیص بدهیم که چه کسی اصلح و اقرب به امام معصوم است؟ یک جواب ساده‌ای که از ابتدای تدوین قانون اساسی پیش‌بینی شده بود، همین مسأله خبرگان رهبری است که برای تشخیص فرد اصلح برای رهبری، خبرگان باید نظر بدهند. خود این بحث که اصلا خبرگان چه حجت و چه دلیل شرعی دارد؟ چه اعتباری دارد و از کجا پیدا شده است؟ یک بحث فقهی مستقلی می‌طلبد که اگر بخواهیم وارد آن بشویم، از مباحث مربوط به اصل ولایت‌فقیه دور می‌افتیم. گفتیم که تعیین ولی‌فقیه به وسیله خبرگان برای ما حل شده است، اما سؤال این است که ملاک و معیار خبرگان برای انتخاب اصلح چیست؟ در جواب این‌که چگونه باید ولی‌فقیه را انتخاب کرد، گفتیم همه عقلا برای این‌که در یک صنف بهترین افراد آن صنف را تشخیص بدهند، چه کار می‌کنند؟
اگر شرط ریاست یک دانشگاه این باشد که عالم‌ترین استاد دانشگاه باید رئیس باشد، چه کار می‌کنند؟ اتفاقا در بحث موقوفاتی که تولیت آن به اعلم بلد سپرده شده است و مثلاً در وقف‌نامه آمده است که بعد از خود واقف، اختیار این موقوفه با اعلم بلد است یا مثلا این مقدار از درآمد موقوفه را به اعلم بلد بدهید. از کجا باید اعلم را تعیین کرد؟ این مسایلی عقلایی است و برهان برنمی‌دارد. باید دید روش عقلا در زندگی چیست. ما اصلا در تقلید چه کار می‌کنیم؟ صرف‌نظر از این‌که اصلا دلیل تقلید چیست و از کجا می‌فهمیم که باید تقلید کنیم و باید تقلید اعلم کنیم که این‌ها بماند. وقتی همه می‌دانیم که باید از اعلم تقلید کنیم، اعلم را از کجا می‌شناسیم؟ آیا نص یا‌ آیه‌ای داریم‌ که باید فلان شخص باشد؟ با خواب و مکاشفه و این حرف‌ها هم که نمی‌شود اعلم را تعیین کرد. باید به راهی رفت که همه عقلا خود‌به‌خود و به حسب ارتکازشان می‌روند. آن‌ها به سراغ اهل فنی می‌روند که می‌خواهند اکمل و اصلحشان را انتخاب کنند. چه کسی می‌فهمد کدام عالم اعلم است؟ طبیعی است که علما می‌فهمند. کسان دیگری که از این نمد کلاهی ندارند، که سر درنمی‌آورند که چه کسی اعلم است و چه کسی نیست.
در بین اساتید یک دانشگاه چه کسانی می‌فهمند که کدام استاد داناتر و شایسته‌تر است؟ استادها می‌فهمند؛ البته دانشجوهایی هم که تحصیل کرده‌اند و با آن‌ها درس داشته‌اند هم تا یک حدی می‌توانند، اما واقعا نظری که عقلا به آن اعتنا می‌کنند، نظر استادان است. اگر خود اساتید یک نفر را تعیین کردند که این از همه ما بهتر است به همه اطمینان می‌بخشد. اگر اکثریت قاطعی از اساتید یک دانشگاه شهادت دادند که این شخص اصلح از همه ماست، انسان با طیب‌خاطر می‌پذیرد؛ البته اگر هیچ راهی نبود جز نصف به علاوه یک باز هم چاره‌ای نیست والا ترجیح مرجوح لازم می‌آید. مثلا اگر 51 درصد یک نفر را تعیین کردند و 49 درصد یک نفر دیگر را، اگر انسان بیاید قول 49 درصد را بگیرد، این ترجیح مرجوح است. بالاخره به همان یک درصد یا دو درصد اضافه هم باید اعتماد کرد، اما اگر نه،‌ هفتاد یا‌ هشتاد درصد از کسانی که خبره یک فنی هستند، شهادت دادند که این فرد اصلح است، باید سخن آن‌ها را پذیرفت.
بعد از رحلت امام یا جلوتر از آن بعد از رحلت مرحوم آقای بروجردی یا مرحوم آقای گلپایگانی یا دیگران، چه کار کردیم؟ وقتی می‌خواستیم ببینیم به چه کسی مراجعه کنیم، چه می‌کردیم؟ از این عالم و از آن عالم می‌پرسیدیم تا اطمینان پیدا کنیم چه کسی ارجح است. هیچ کس هم نگفته این کار را بکنید. به طور طبیعی خود عاقلان همه این کار را می‌کنند. مردم یک شهر می‌روند پیش ملای بزرگ‌ترشان، امام جمعه‌شان و می‌پرسند آقا تکلیف چیست؟ باید به چه کسی مراجعه کنیم؟ راه دیگری دارد؟!
در مسأله تقلید چون مسایل شخصی است احتیاجی نیست که یک دستگاهی باشد و افرادی شهادت‌شان را ثبت کنند و خلاصه یک شکل رسمی داشته باشد. وظایف شخصی است ممکن است دو تا برادر یکی مقلد این آقا باشد یکی مقلد آن آقا. مشکلی هم پیدا نمی‌شود. حتی زن و شوهر ممکن است شوهر مقلد یک مرجعی باشد زن مقلد مرجع دیگری. نادر اتفاق می‌افتد که مسأله‌ای نیازمند یک تصمیم مشترک باشد، اما در مسایل اجتماعی این طور نیست. فرض این است که ما احتیاج به فرد یا مقامی داریم که یک نظر قاطع بدهد که همه باید عمل کنند. حکومت برای این نیست که در نماز بگویند مثلا تسبیحات اربعه یک مرتبه کافی است یا کافی نیست. آن کسی هم که یک مرتبه می‌خواند با برادرش که سه مرتبه می‌خواند دعوایی ندارد و این مشکلی را در جامعه ایجاد نمی‌کند، اما این که واجب است امروز به جنگ بروید یا واجب است که تعطیل کنید، این سرنوشت جامعه را عوض می‌کند. این چیزی نیست که بگویند آقا تو طبق فتوای مرجع خودت عمل کن آن هم طبق فتوای مرجع خودش. اصلا حکومت برای رفع اختلاف است. برای این‌که اختلاف پیش نیاید، مصالح مردم حفظ شود و دشمن نتواند نفوذ کند، گفتند یک نفر باید حاکم باشد که رأی او را همه بپذیرند. اگر بنا باشد بگوییم هر کسی طبق فتوای مرجع خودش عمل کند قطعا مصالح مردم تفویت می‌شود.
جنگ را کسانی می‌گفتند واجب نیست و نظرشان این بود که زودتر باید این جنگ را تمام کرد؛ مخصوصا بعد از فتح خرمشهر. حالا ما باید به حرف چه کسی عمل کنیم؟ رزمنده‌ها به جبهه بروند یا نه؟ صحبت این نیست که مرجع من می‌گوید برو یا نرو. این‌ها مسائلی است که باید یک نفر تصمیم بگیرد و همه عمل کنند تا اختلافی پدید نیاید. حکومت برای رفع اختلاف است نه برای ایجاد اختلاف. در آن جاهایی که لزومی نداشت و اختلاف هم مشکلی ایجاد نمی‌کرد لازم نبود ما یک دستگاه رسمی داشته باشیم که معین کند که امروز اعلم فقها در کشور اسلامی ایران کیست. هر کسی را تشخیص دادید خودتان عمل کنید، به جایی بر‌نمی‌‌خورد، اما حکم ولی‌فقیه را باید همه بپذیرند برای سایر فقها هم واجب است از او اطاعت کنند؛ حتی اگر یکی از فقها خودش را در فقه اعلم بداند، در حکم حکومتی باید از ولی‌فقیه اطاعت کند. مثل قضاوت قاضی است. در رساله‌های عملیه نوشته‌اند اگر قاضی در مسأله‌ای قضاوت کرد هیچ مجتهدی حق ندارد حکم او را نقض کند، مگر آن‌که ثابت شود که مبنای دلیل او غلط بوده است والا نقض حکم حاکم جایز نیست حتی برای مجتهد اعلم، او حق ندارد حکم حاکم را، حتی حاکمی که خیلی پایین‌تر از خودش بوده، اگر حکمش طبق موازین شرعی بوده، او حق ندارد آن را نقض کند. مسایل اجتماعی حکومتی این طوری است. یک نفر که حاکم شد و تصمیمی گرفت و رای داد،‌ مصلحت مسلمین را در چیزی تشخیص داد اگر صلاحیت این کار را دارد باید همه از او اطاعت کنند.
سیره بزرگان ما هم همین بوده است؛ بزرگانی که واقعا باید خاک کف پای آن‌ها را به سر کشید چه در زمان مرحوم آقای بروجردی چه بعد در زمان حضرت امام و دیگران، وقتی می‌دیدند کسی در مقام ریاست عامه فقها و مسلمین است وقتی درباره مسایل اجتماعی به آن‌ها مراجعه می‌شد می‌گفتند رئیس، ایشان است هر چه ایشان بگوید. در زمان حضرت امام(ره) وقتی به بسیاری از مراجعی که من می‌شناسم مراجعه کرده بودند، گفته بودند امروز آقای خمینی مرجع است در این امور باید به ایشان مراجعه کرد. درباره یک چنین مقامی نمی‌شود گفت حالا هر کس تشخیص داد فلانی اعلم است او را ولی‌فقیه می‌دانم. این همان تفویت مصلحت مسلمین و وجود اختلاف است و پیامدش هم همان هرج و مرج و اختلال نظام است. در چنین موانعی باید یک مقام رسمی باشد که به همه مردم اعلام کند و همه وظیفه‌شان را بفهمند. در این‌جا نمی‌شود گفت یک مسأله خصوصی است و بر شما بینه اقامه شده است که فلانی اعلم است و برو از او تقلید کن. آن یکی بینه برایش اقامه شده است که باید از دیگری تقلید کند. در مسایل حکومتی نمی‌شود این حرف‌ها را  زد. در این‌که امروز به جنگ برویم یا نرویم، نمی‌شود گفت طبق فلان فتوا عمل کن. اصلا یکی از فلسفه‌های ضرورت حکومت این است که باید یک مقام رسمی باشد که برای همه مردم رهبری کند. این مقام رسمی چه کسی می‌تواند باشد؟
سیره عقلا این است که برای تشخیص اصلح باید به افرادی از آن صنف مراجعه کرد. باید به فقها مراجعه کرد. به چند فقیه؟ این فقها چه کسانی هستند؟ صلاحیت خود این فقها از کجا اثبات می‌شود؟ باید شرایط و مقرراتی باشد برای انتخاب کسانی که طبق این ویژگی‌ها حق اظهارنظر درباره ولی‌فقیه را دارند و انتخابشان باید به صورتی باشد که به طور نسبی این‌ها اصلح از دیگران باشند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ولایت فقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
وقتی گفتیم فقیه حق حاکمیت دارد یعنی از نظر اسلامی غیر از فقیه، کسی حق حکومت نخواهد داشت. فرع دیگری كه این مساله دارد این است که آیا کسی تکلیفی هم در این زمینه دارد یا نه؟ این‌جا فقط این را اثبات می‌کرد که فقیه حق حاکمیت دارد، اما می‌دانید كه ضرورتاً همیشه حق با تکلیف جمع نمی‌شود. گاهی علاوه بر این‌که حق دارد تکلیف هم دارد که انجام بدهد. آیا فقیه تکیلف هم دارد که حاکمیت کند یا نه؟

 

دانلود بخش اول

دانلود بخش دوم

 سلسله نشست‌های تبیین علمی ولایت‌فقیه ـ قم ـ مدرسه علمیه فیضیه ـ تاریخ 06/02/89
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

الحمدلله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب اله العالمین ابی‌القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین  المعصومین اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه‌الساعه و فی کل ساعه ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً

در جلسه قبل درباره عنوان ولایت‌فقیه و مفهوم ولایت توضیح دادیم و گفتیم که انحصار آن در فقیه به چه معناست. حاصل آن که مساله ولایت‌فقیه حاکمیت فقیه به نیابت از امام معصوم بر جامعه اسلامی است؛ بنابراین مفاهیم دیگری مثل محبت، نصرت، مودت، سرپرستی، ولایت تکوینی و امثال این‌ها که درباره ولایت مطرح است، اصلاً محل بحث نیست و ولایت در این‌جا به معنای حاکمیت است.
در این جلسه به توفیق خدای متعال مقداری درباره اثبات اصل ولایت‌فقیه سخن خواهیم گفت. در ابتدا باید عرض کنم که در این گونه مباحث، بحث کردن و اثبات کردن به چند صورت انجام می‌گیرد؛ یکی بحث طلبگی خودمان است در حوزه علوم دینی و بر اساس شیوه فقاهت؛ یعنی به عنوان یک مساله فقهی، فرعی فقهی مطرح می‌شود و بر اساس متدی که در فقه از بزرگان آموخته‌ایم و به فرمایش حضرت امام به فقه جواهری شهرت دارد به آن صورت بحث می‌کنیم. مصداق آن هم بحثی است که خود حضرت امام رضوان‌الله‌علیه قبل از انقلاب در نجف اشرف مطرح فرمودند و همان وقت نوارهای بحث‌شان پیاده و بعد هم به‌صورت کتاب منتشر شد. خدا ان‌شاءالله بر علو درجات ایشان بیفزاید و به ما توفیق بدهد که حق ایشان را در حد توانمان ادا کنیم. بزرگان دیگری هم در این زمینه‌ها بحث کرده‌اند و از سال‌ها و بلکه قرن‌ها قبل، رساله‌هایی نوشته‌اند و در ضمن مباحث فقهی، بحثی را به این مساله اختصاص داده‌اند. بعد از انقلاب نیز کتاب‌ها و رساله‌هایی با همین سبک فقاهتی در باب ولایت‌فقیه نوشته شده است یعنی مخاطب این بحث، طلاب و فضلا و متخصصان علوم دینی هستند. این یک شیوه بحث است.
یک سبک دیگر هم این است که انسان مخاطبش را وسیع‌تر در نظر بگیرد و اصالتاً توجهش معطوف به غیر از حوزه‌های علمیه یعنی متخصصان فقاهت باشد و مثلاً به عنوان بحثی از مباحث فلسفة سیاست آن را مطرح کند. به طور طبیعی سبک بحث در این‌جا با سبک بحثی که در حوزه و با دوستان طلبه مطرح می‌کنیم، تفاوت بسیار دارد. شیوه بحث در این‌جا متد عقلی و به همان معنایی است که در علوم انسانی از این متد اراده می‌شود، یعنی فقط به نصوص شرعی و ادله‌ای که در‌ کتاب و سنت آمده، مقید نخواهد بود بلکه استناد به این ادله ـ‌ که در جای خودش بسیار معتبر و ارزشمند است ـ برای مخاطبانی که یا اصلا به اسلام معتقد نیستند یا اگر معتقد هستند معرفت کاملی به منابع اسلامی و شیعی ندارند، مناسب نیست. دانشگاه‌ها معمولاً این سبک را می‌طلبند؛ حالا چه دانشگاه‌های کشور خودمان چه دانشگاه‌های خارج.
ضرورت حکومت

 
به عنوان یک مساله از مسایل علوم انسانی در رشته علوم سیاسی، یک مساله‌ این است که حکومت باید بر اساس اذن خدا و به دست کسانی که دارای شرایط خاصی هستند ـ که به عنوان نمادی از واجدین شرایط می‌گوییم فقیه ـ تشکیل شود. سبک اثبات آن هم سبک اثبات مسایل دیگری است که در علوم انسانی اثبات می‌شود. طبعاً نظریه‌های متفاوت و مکاتب مختلفی در این علوم وجود دارد که هر کدام سبک خاصی را می‌طلبد. اگر آقایان اطلاع داشته باشند ما چند سال پیش در نمازجمعه تهران سلسله بحث‌هایی درباره نظریه سیاسی اسلام مطرح کردیم و چون این نظریه بر مباحث حقوقی مبتنی بود بحث مفصلی هم درباره نظریه حقوقی اسلام مطرح کردیم که در چهار جلد چاپ و به عربی هم ترجمه شده است. در این بحث‌ها ما مخاطب خودمان را تنها طلاب و حتی کسانی که معتقد به مبانی تشیع هستند و عصمت انبیا و ائمه را پذیرفته‌اند، قرار ندادیم. به عنوان مثال اگر کسی ‌بخواهد از نظر عقلی درباره این موضوع بحث کند و مثلاً بپرسد که اصلا حکومت چه ضرورتی دارد، چگونه پاسخ بدهیم؟ اگر بخواهیم به شیوه بحث فقهی مطرح کنیم، می‌گوییم امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه در نهج‌البلاغه فرموده است «لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِر»1 اجتماع، بدون امیر و جامعه، بدون حاکم نمی‌شود حتی اگر حاکم فاجری باشد بهتر از نبودنش است. همین‌جا اشاره کنم که بسیاری از فقها مثل حضرت امام رضوان‌الله‌علیه می‌فرمودند که اطاعت از قوانینی که دولت جائر غیرمشروع وضع می‌کند ولی مورد نیاز مردم است، واجب است. در زمان دولت سابق هم می‌گفتند بعضی چیزهایی که نظام جامعه بر آن‌ها متوقف است هر چند قانون آن را مجلسی وضع کرده است که صلاحیت آن را ندارد و مجری آن کسی است که فاسق است یا اصلاً دین را قبول ندارد، اما چون قانونی است که مورد نیاز جامعه است و اگر نباشد شیرازه جامعه از هم می‌پاشد و هرج و مرج می‌شود، این قوانین را باید اطاعت کرد. مثلاً در رانندگی اگر بنا باشد هیچ ضابطه‌‌ای نباشد و هر کسی هر جوری که می‌خواهد در جاده‌ها ویراژ بدهد و با هر سرعتی که می‌خواهد برود، چه می‌شود؟ هر روز باید صدها نفر کشته بشوند. درست است که این قوانین در قرآن و حدیث نیامده است، واضع آن هم صلاحیت وضع این قانون را نداشته است، اما می‌دانیم اگر این قانون اجرا نشود مفاسدی به دنبال خواهد داشت و جامعه دچار هرج ومرج می‌شود. بسیاری از فقها ازجمله خود حضرت امام می‌فرمودند اطاعت از این قوانین واجب است.
منظورم از این اشاره این بود که وجود قوانین و وجود مجری قانون برای جامعه ضرورت دارد، حتی اگر شخص فاجری باشد. در بحث فقهی باید به این گونه روایات استناد کنیم، اما در بحث فلسفة سیاست وقتی ما بخواهیم بگوییم حکومت ضرورت دارد، به حدیث امیرالمومنین(ع) استناد نمی‌شود. چون مخاطب ممکن است اصلاً حضرت علی(ع) را نشناسد یا قبول نداشته باشد. آن‌جا فقط باید به دلیل عقلی استناد کرد. بعد از این‌که اصول موضوعة‌ بحث با دلیل عقلی ثابت شد آن وقت می‌توان از مسایلی که مربوط به شرع است در درجه دوم و سوم، استنباط کرد و استدلال آورد. طبعا اگر بخواهیم این طور بحث کنیم، مدت‌ها طول خواهد کشید مثل آن‌چه در نمازجمعه تهران مطرح ‌کردیم، در حالی که ما یک یا دو جلسه دیگر بیش‌ترفرصت نداریم و طبعاً با آن سبک نمی‌شود بحث کرد، کما این‌که بحث فقهی و بحث طلبگی آن هم باز در دو یا سه جلسه حل نمی‌شود. پس منظور از طرح چنین بحثی در چند جلسه یک بحث عصاره‌ای است نه برای متخصصان حوزوی و نه برای متخصصان دانشگاهی،‌ بلکه برای افرادی که هر چند تخصص ندارند اما دوست دارند این مسایل را از روی دلیل بشناسند و بتوانند در برابر معاندین یا شکاکین پاسخ قابل قبولی ارائه بدهند. آقای قرائتی گاهی می‌فرماید بحث‌های ساندویچی، حالا اگر در این مورد هم صحیح باشد این بحث‌ها مثل ساندویچ آماده‌ای است که خیلی از مقدمات را نباید برای آن در نظر بگیریم والا بحث طولانی می‌شود، اما اگر بخواهیم در دو یا سه جلسه، یک بحث فشرده و ساده بیاوریم که هم قانع‌کننده باشد و هم پایه‌اش متقن باشد، باید از بسیاری از مقدمات صرف‌نظر كرد. این‌گونه مباحث چیزی است که امروز مورد نیاز عموم جامعه ماست و در برابر این شبهاتی که شکاکین در روزنامه‌ها و سایت‌ها و مجلات و جاهای دیگر مطرح می‌کنند، ما بیش‌تر به چنین بحثی برای عموم مردم احتیاج داریم.
تبیین یک پرسش

 
در جلسة گذشته موضوع بحث را توضیح دادم و به اصطلاح مبادی تصوری بحث را عرض کردم که اصلا ولایت یعنی‌چه، فقیه یعنی‌چه و اصلاً منظور از اثبات ولایت‌فقیه چیست. گفتیم كه ولایت‌فقیه یک ولایت نیابتی از طرف امام معصوم برای فقیهی است که واجد شرایط حکومت باشد. امشب در یك بحث‌ فشرده و ساده، دلیلی بر این مسأله خواهیم آورد. سؤال اول این است که وقتی همه ما قبول كردیم که جامعه محتاج به حاکم است، باید بدانیم چه كسی حق حكومت كردن دارد. شایسته است در این‌جا تعریف مختصری هم از حاکم داشته باشیم. چون حاکم هم اصطلاحات مختلفی دارد. این حکومت که می‌گوییم منظورمان چیست؟ منظور از حکومت، هیئت حاکمه یا نهاد حکومت، یک نهاد است و نهاد یک عنوان انتزاعی است كه ممکن است مصداق آن یک فرد یا یک گروه باشد و یا ممکن است یک دستگاه هرمی باشد. یعنی دارای سلسله مراتب باشد كه مجموع آن را هیئت حاکمه بگوییم. به‌هرحال، كار این نهاد، وضع قوانین مورد نیاز جامعه است؛ یعنی قوانینی که مفروض است که باید اجرا بشود.
در حکومت‌‌های عرفی مفروض‌شان یک سلسله قوانین خاصی است که اعتبار آن را از راه‌های خاص خودش می‌دانند، ولی ما می‌گوییم قوانین یعنی قوانین اسلام؛ البته برای اصلاح جامعه و برطرف شدن نیازهای آن وجود این قوانین به تنهایی کافی نیست چون همیشه قانون‌شكنی وجود دارد. دیده‌ایم و تا بوده چنین بوده و فعلاً هم در دنیا چنین است. آینده هم چه خواهد شد، قابل پیش‌بینی نیست اما بعید است روزی بیاید که جامعه به مرحله‌ای از رشد برسد كه هیچ‌كس قانون‌شکنی نکند. این انسانی که ملائكه قبل از خلقتش گفتند «أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِكُ الدِّمَاء»2 بعید است كه روزی از این حالت فساد‌طلبی‌اش دست بردارد. همیشه کسانی هستند که قانون را رعایت نمی‌کنند. دلیل وجود حکومت هم همین است که باید نهاد پر قدرتی باشد که جلوی تخلف متخلفان را بگیرد و اگر تخلفی واقع شد، طبق قانون مجازات کند. این‌جا منظور از حکومت همان است که عرفا قوه مجریه و قوة‌ قضائیه گفته می‌شود. قوة‌ مقننه هم مفروض این است که قانون اسلام است و اگر قوانین دیگری هم وضع شود الان محل بحث ما در بحث ولایت‌فقیه نیست و آن را جداگانه باید بحث کنیم؛ البته در بحث‌های مفصل گذشته كه در نماز جمعه تهران داشتیم، گفتیم حکومت دو بعد اساسی دارد یکی وضع قوانین و دیگری اجرای قوانین، ولی الان تکیة بحث‌مان روی قوة‌مجریه است یعنی‌چه کسی باید ضامن اجرای قوانین اسلام در جامعه اسلامی باشد؟
حکومت حق چیست؟

 
این‌که جامعه احتیاج به قانون دارد. قانون باید قانون خدایی باشد و قانون خدایی قانون اسلام است و آن‌چه کتاب و سنت برای ما بیان کرده‌اند یا اجازه تشریع آن را به کسی داده‌اند، از مسلمات و از اصول موضوعه بحث ماست. گفتیم که از شئون ولی‌فقیه جعل چنین احکام سلطانیه یا احکام ولائیه است که به پشتوانة‌ ادلة اولیه شرعی، حکم قانون اسلامی را پیدا می‌کند. پس محل بحث در این است كه چه کسی باید حکومت بکند؟ این مساله چند تا زیرمجموعه دارد. اول این‌که چه کسی حق حکومت کردن دارد؟ یعنی ما که جامعه اسلامی داریم و می‌دانیم احکام اسلام باید در آن اجرا بشود و می‌دانیم کسی باید این‌ها را اجرا کند یعنی اگر کسی تخلف کرد او را مجازات کند. حد بزند و تعزیر کند. این شخص کیست و چه کسی حق دارد که مجری احکام اسلام باشد؟ به‌ویژه در احکام جزایی اسلام، یعنی در مجازات متخلفان چه كسی مسئول است؟ چه کسی باید دست دزد را ببرد؟ چه کسی باید کسانی را که اعمال مستوجب حد مرتکب شده‌اند، تازیانه بزند؟ این‌كه چه قوانینی است و دلیل اعتبارش چیست، بحثی است جداگانه و ما وجودش را مفروض دانسته‌ایم. آن‌هایی که در متن کتاب و سنت است که خیلی روشن است. احکام حکومتی را هم به عنوان اصل موضوع می‌پذیریم که چنین احکامی داریم. دلیلش را هم باید جداگانه بررسی كنیم، اما این‌كه چه کسی حق دارد حاکم باشد و قوانین معتبر را اجرا کند، و این «چه کسی حق دارد» یعنی‌چه؟ این سوال در بطن خودش باز مفروضی دارد. یک مفروض آن این است که همه مردم حاکم نیستند و در جامعه یک نهاد خاصی باید مجری قانون باشد. اگر بنا بود هر کسی هم عامل به قانون باشد و هم ضامن اجرای قانون، هرج و مرج می‌شد. هر کسی می‌گفت من باید قانون را اجرا کنم. پس یک فرض آن این است که اجرای قوانین اجتماعی‌‌ و به‌خصوص قوانین جزایی و حقوقی، کار همه نیست و اشخاص معینی باید باشند و غیر از این‌ها دیگران حق چنین كاری را ندارند. وقتی می‌گوییم چه كسی حق دارد یعنی اشخاصی هستند که باید این کار را انجام بدهند و وقتی این کار را کردند کسی نمی‌تواند به آن‌ها اعتراض کند، اما اگر یک نفر دست کسی را ببرد و بگوید چون ایشان دزدی کرده دستش را بریدم یا چون چنین تخلفی کرده به نیت تعزیر، کتکش زدم، این فرد چنین حقی را ندارد. وقتی فرض کردیم که همه حق ندارند، یک شخص یا اشخاصی که ما اسمش را نهاد می‌گذاریم، این وظیفه را بر عهده می‌گیرد.
این نهاد حکومتی کیست؟ چه کسی حق دارد که متصدی این کار بشود؟ اگر بخواهیم بحث تفصیلی عمیق داشته باشیم و ریشه‌ای بحث کنیم این‌جا این سوال مطرح می‌شود كه اصلاً حق یعنی‌چه و چگونه کسی حق پیدا می‌کند؟ حقوق چند گونه است؟ حق حاکمیت از چه نوع حقی است و از کجا پیدا می‌شود؟ ملاک اعتبار آن چیست؟ اصلاً حقوق انسان ـ‌ که امروز در دنیا معروف است ـ اعلامیه حقوق بشر،‌ این‌ها از کجا پیدا شده است؟ ریشه پیدایش حق چیست؟ این بحث‌ها مربوط به فلسفه حقوق است و بسیار مفصل است. شاید بنده ده یا بیست جلسه دراین‌باره بحث کرده باشم و نوشته‌هایش هست اگر کسانی دوست داشته باشند می‌توانند مراجعه کنند. ما مفروض می‌گیریم که در جامعه اسلامی و بر اساس تفکر اسلامی هر حقی نهایتاً باید از طرف خدا باشد. هیچ کس خود به خود حق حكومت بر هیچ کس دیگر را ندارد. عالم باشد حقی بر جاهل ندارد. جاهل هم حقی بر عالم ندارد؛ البته سخن ما درباره حکومت است والا حقوق دیگر بحث‌های خودش را دارد. این‌که من بگویم چون عالم هستم باید بر همه مردم حکومت کنم. یا کسی بگوید چون من دکترای فلسفه دارم باید حکومت کنم یا چون من مهندس هستم باید حاکم باشم، این‌ها اعتباری ندارد. یا نژاد خاصی بگوید چون من‌ سفید هستم باید بر سیاه حکومت کنم، اعتباری ندارد. یا این‌كه مرد باید بر زن حکومت کند فی‌حدنفسه خودش حقی ندارد. آن‌جایی که خدا برای مرد حقی بر همسرش قرار داده، آن مساله دیگری است متقابلا هم حقوقی برای زن بر عهده مرد هست. به هر حال این‌كه کسی خود به خود بگوید من حق دارم و این حق به من رسیده است این مقبول نیست و برهانی ندارد.
این‌جا باید به دلیل عقلی تمسک کنیم و در جای خودش اثبات کردیم که این حق باید از طرف خدا باشد. چون همه هستی از اوست. تمام شئون هستی از اوست. حق داشتن یک امتیاز حقیقی یا اعتباری است. اصل وجود ما از خود ما نیست مال خداست، پس چه چیزی از آن می‌تواند مال خودمان  باشد؟! برای ما به عنوان یک مسلمان این قضیه مفروق‌عنه است؛ البته به عنوان یک مساله در فلسفه حقوق قابل طرح است. ولی ما در این بحث فشرده‌ این را به عنوان اصل موضوع قبول می‌کنیم که حق از طرف خداست و کسی بدون اذن خدا حق حاكمیت بر مخلوق خدا را ندارد. اگر کسی بر انسان دیگری حق حاکمیت پیدا کرد باید مستند به جعل و‌ اذن الهی باشد. خدا باید به او چنین حقی داده باشد. در این زمینه بحث‌های بسیار عالی و عمیقی در نهج‌البلاغه وجود دارد که در بحث‌های نظریة حقوقی اسلام به آن‌ها اشاره کرده‌ایم.
یک اصل دیگر موضوع این بود که حکومت برای جامعه ضرورت دارد. یعنی یک نهادی که آن نهاد، قائم به یک شخص یا چند شخص است (در شرایط مختلف برحسب کوچک بودن جامعه یا بزرگ بودن آن یا‌ شرایط مختلف زمان و مکان تفاوت می‌کند.) به‌هرحال کسی به عنوان مصداق حاکم باید در جامعه وجود داشته باشد تا مجری قانون باشد و متخلفان را مجازات کند، این یک اصل بود. اصل دوم این‌که حق حاکمیت جز از طرف خدا مقبول نیست. حالا کسانی با خودشان توافق کردند آن یک امر جدلی می‌شود و یک قرارداد بین‌الطرفینی است و در این‌که آیا می‌تواند اعتبار شرعی داشته باشد یا نه، محل بحث ما نیست. آن‌چه مورد نیاز ماست این است که حقی که قابل قبول است و دلیل عقلی و دلیل شرعی هم بر آن داریم، حقی است که از طرف خدا باشد. کسی که برایش از طرف خدا حاکمیت قرار داده نشده باشد حق حاکمیت ندارد. این مساله که حاکمیت از فقیه است، بدین معنا است. این یک مساله است.
آیا فقیه، تکلیف هم دارد؟

 
وقتی گفتیم فقیه حق حاکمیت دارد یعنی از نظر اسلامی غیر از فقیه، کسی حق حکومت نخواهد داشت. فرع دیگری كه این مساله دارد این است که آیا کسی تکلیفی هم در این زمینه دارد یا نه؟ این‌جا فقط این را اثبات می‌کرد که فقیه حق حاکمیت دارد، اما می‌دانید كه ضرورتاً همیشه حق با تکلیف جمع نمی‌شود. گاهی علاوه بر این‌که حق دارد تکلیف هم دارد که انجام بدهد. آیا فقیه تکیلف هم دارد که حاکمیت کند یا نه؟ اگر دارد، مطلقا تکلیف دارد یا آن تکلیفش مشروط است؟ سوال دیگری که مطرح است این‌که مردم چه نقشی دارند؟ مردم چه حقوق و چه تکالیفی دارند؟ مدعای نظریه ولایت‌فقیه این است که وقتی دسترسی به امام معصوم نبود فقیه واجد شرایط به نیابت از امام معصوم حق حاکمیت دارد و كسی غیر از فقیه، چنین حقی ندارد، اما آیا او تکلیف هم دارد و واجب است که عهده‌دار این مسئولیت بشود یا نه؟
هم با دلیل عقلی و هم با دلیل نقلی، وجوب مشروطش را می‌توان اثبات كرد. یعنی بعد از این که ما فرض کردیم که جامعه احتیاج به حاکم ذی‌صلاح دارد؛ حاکمی که صلاحیت حکومت و حق حاکمیت داشته باشد، و گفتیم كه این یک ضرورت برای جامعه است و اگر ثابت شد که این حق برای فقیه است، وقتی فقیه ببیند که جز با پذیرفتن او، نیاز جامعه برطرف نمی‌شود یعنی اگر شرایطی پدید بیاید که مردم حاضر باشند حاکمیت او را بپذیرند و اگر او نپذیرد، غیر فقیه و غیر واجد شرایط حاکم خواهد شد، در این‌جا تعین پیدا می‌کند و یک واجب کفایی است. چون اصل اقامه حکومت ضرورت جامعه بود و اقامه چنین حکومتی  یک واجب کفایی می‌شود و باید این ضرورت را برطرف کرد. همه مکلفین به عنوان واجب کفایی باید در این‌جا سهیم باشند. آن‌هایی که صلاحیت آن را ندارند که حاکم بشوند طبعا تکلیف متوجه آنان نیست که بیایند حاکم بشوند چون اگر اقدام هم بکنند مشروع نیست. صلاحیت ‌آن را ندارند. فقیه واجد شرایط است که صلاحیت انجام این کار را دارد. اگر منحصر به فرد باشد واجب متعین، اگر منحصر به فرد نباشد و افراد دیگری مشابه او باشند که آن‌ها هم صلاحیت داشته باشند می‌شود نوعی واجب تخییری به یک اصطلاح.‌ (تخییری اصطلاحی را عرض نمی‌کنم.) واجب کفایی که متعین در فرد خاصی نیست، اما اگر کسی حاضر نشد و منحصر شد در یک فرد معینی، بر او واجب می‌شود. بر چنین فردی واجب می‌شود که برای تصدی این پست اعلام آمادگی کند، اما اگر مردم قبول نکردند چه؟
نقش مردم


بدیهی است یک نفر در جامعة هفتاد میلیونی یا هفت‌ میلیونی، یا حتی در یک شهر،‌ وقتی بخواهد تمام دستورات و احکام را اجرا کند و هر متخلفی را مجازات کند، دزدها را بگیرد، و متعرضین به نوامیس مردم را مجازات کند، ناتوان است. یک نفر به تنهایی چه کار می‌تواند بکند؟ اگر یک مجموعه‌ای نباشند که او را همراهی و کمک کنند تا این وظایف حکومتی اجرا شود، حکومتی تحقق نخواهد یافت. پس آن‌چه برای او به‌صورت واجب عینی یا کفایی لازم است همین اعلام آمادگی است. اگر مردم موافقت کردند و شرایط فراهم شد، حکومت تشکیل می‌شود. اگر کسانی از او حمایت کردند که بتواند چنین کاری بکند این‌جا هم حق است و هم تکلیف واجب است. مؤید آن را هم همه شما می‌دانید: فرمایش امیرالمومنین(ع) در خطبه شقشقیه «لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ ...لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا» می‌فرماید حالا که من قبول کردم برای سه چیز است. این سه چیز موجب شده است که برای من تکلیف متعین بشود که قبول کنم. اگر شما‌ها نیامده بودید من به تنهایی که نمی‌توانستم حکومت کنم. با یک فرد که نمی‌توانم جامعه را اداره کنم. اگر كسی بخواهد تمام احکام را اجرا کند. تمام مزاحمین را دفع کند و با دشمنان بجنگد، به تنهایی نه شدنی است و نه معقول است. پس در گام اول باید کسانی از او حمایت کنند؛ «حُضُورُ الْحَاضِرِ» شما حاضر شدید با من بیعت کنید. از من حمایت کنید کمک بکنید این یک عذر مرا بر طرف کرد. «وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ» این یا عطف تفصیلی است برای اولی یا به یک تفسیر دیگری شرط دومی است. تا حالا حجت برایم تمام نبود که باید این مسئولیت را عهده‌دار بشوم اما حالا که «وجود الناصر» هست شما هم کمک می‌کنید. من سپاه دارم. لشکر دارم و اگر کسانی بخواهند با حکومت اسلامی مبارزه کنند، من می‌توانم با کمک شماها با آن‌ها مبارزه کنم. پس شرط دوم آن «قِیَامُ الْحُجَّه بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُوم» خدا بر عالمان یک وظیفه خاصی قرار داده است كه خود این هم احتیاج به تفصیل دارد و باید شقوق و احتمالات آن را بیان کنیم. اجمالاً اشاره می‌فرماید که کسانی در میان جامعه وظیفة‌ سنگین‌تری دارند و باید حق مظلوم را از ظالم بگیرند. این‌جا تعبیر می‌فرماید «وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ» و حتما در این‌که این تعبیر را می‌فرماید، نكته‌ای هست. این یک وظیفه‌ است و دیگر حق نیست؛ «أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ» خدا این میثاق را از علما گرفته است که باید این کار را بکنند. «أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُوم» به سیری ظالم و گرسنگی مظلوم صبر نکنند. بی‌تفاوت نباشند در این‌که چه کسی ظالم است و چه کسی مظلوم. مبارزه با ظالم یک واجب متعین عمومی است. همه باید این آمادگی را داشته‌ باشند. حضرت می‌فرمایند چون اكنون حجت برایم تمام شده است و چون این تکلیف را هم خدا بر گردن من گذاشته است، بنابراین این مسئولیت را عهده‌دار می‌شوم.
این را نه به عنوان یک استدلال فقهی بلكه فقط به عنوان یک مؤید عرض کردم. در این بحث بیش‌تر بر همان جنبة عقلی آن تکیه می‌کنم. وقتی ما فهمیدیم جامعه احتیاج به حکومت دارد. حکومت هم باید به وسیلة‌ افراد ذی‌صلاحیتی که حق حاکمیت دارند اداره بشود. اگر مردم حاضر شدند به آن‌ها کمک کنند، افزون بر حق، تکلیف هم پیدا می‌کنند و پذیرفتن مسئولیت حكومت بر این‌ها واجب می‌شود. در این‌جا وقتی می‌گوییم حق حاکمیت، تصور نشود که فقط صرف یك حق است. خدا برای ائمة معصومین سلام‌الله‌علیهم‌اجمعین حقی قرار داده است كه اگر نخواستند، عمل نمی‌کنند یا از آن استفاده نمی‌کنند مثل حقوقی که جایزالاستیفاست. هر حقی را که انسان لازم نیست استیفا کند. می‌تواند گذشت کند، از آن استفاده نکند، اما اگر حق توأم با تکلیف بود،‌ یعنی امر جامعة‌ اسلامی بدون حکومت ذی‌صلاح شرعی،‌ حکومتی که مشروعیت آن از طرف خدا تایید شده باشد اصلاح نمی‌شود، کسانی که واجد این شرایط هستند به طور واجب کفایی باید قیام کنند، و اگر در شرایط خاصی تعین پیدا کرد یعنی عملاً منحصر شد به یك فرد، بر آن فرد واجب متعین خواهد بود. پس مدعا این است که خدای متعال برای کسانی حق حاکمیت قرار داده است و این حق حاکمیت در یک شرایطی ـ که از جمله آن‌ها همراهی مردم و کمک مردم است ـ وجوب پیدا می‌کند برای این افراد تا به تصدی این امر قیام کنند و ‌به اقامه حکومت بپردازند.
یک پرسش

 
یك سوال دیگر این است که خدا برای چه کسانی این حق را قرار داده است؟ برای این پرسش، دو سبک استدلال نزدیک به هم می‌شود اقامه کرد. یکی این‌كه بیش‌ترروی مفروضات و اصول موضوعة خودمان تکیه کنیم و یکی این‌که بیش‌تراز مقدمات عقلی بهره ببریم. در هر دو صورت، مقدمة‌ مشترکی كه تقریبا بین هر دو روش بحث وجود دارد، این است که گاهی یک قانونی وضع می‌شود. قانون چه به‌صورت اثبات حق باشد یا ایجاد یک تکلیف،‌ قانون است و هر قانون یک مصلحت کاملی‌ را مورد نظر دارد که باید استیفا بشود ولی شرایطی پیش می‌آید که آن مصلحت به طور کامل استیفا نمی‌شود یا امکان استیفاء آن وجود ندارد. درباره این مسأله مثال‌های مختلفی می‌توان آورد؛ مثال‌های عرفی که ما در زندگی روزمره‌مان داریم و مثال‌هایی که در مسایل شرعی، اجتماعی و عرفی داریم. اگر ما نتوانستیم مصلحتی را به طور کامل استیفا کنیم معنایش این نیست که تکلیف هم به طور کلی ساقط می‌شود. اگر مرتبة‌ نازل‌تر آن هم لازم‌الاستیفا بود باید به آن مرتبة‌ نازل‌تر تنزل کنیم. اگر مصلحت کامل‌ نشد باید به مرتبة‌ نازل‌ترش بسنده کنیم. هم در فقه و هم در مسایل عرفی و قانونی و حقوقی از این مسایل زیاد داریم. یکی از مثال‌های معروف این است كه اگر در موقوفه‌ای عمل به موقوفه به صورتی که واقف تعیین کرده میسر نشد یعنی موقوفه ممتنع‌الاستیفا شد باید به اقرب مواردی كه نظر واقف است،‌ عمل كرد. مثلا موقوفات زیادی هست كه برای هزینه علوفة‌ مرکب زائران حضرت سیدالشهدا چیزهایی را وقف کرده‌اند که درآمد آن صرف علوفة‌ مرکب زوار سیدالشهدا باشد. حالا كه کسی با اسب و قاطر به کربلا نمی‌رود که علوفه احتیاج داشته باشد، پس استیفای این وقف میسر نیست؟! حالا چه کار باید بکنند؟ آیا این موقوفه ممتنع‌العمل است و هیچ کاری نباید با آن بکنند؟! یا جزء موقوفات عامه است؟ یا چون ممتنع‌الاستیفا است، مثلا متولیان مردم نوش‌جان کنند؟! هم عرف مردم و هم قانون حقوقی و هم حکم شرعی می‌گویند به اقرب مواردی که نظر واقف بوده است باید صرف کنند. یعنی اگر علوفة‌ مرکب نبود شما پول بنزین ماشین‌هایی را بدهید که به آن طرف می‌روند. الان اگر خود واقف بود حتما همین را می‌گفت. هیچ‌کس نمی‌گوید که دیگر نمی‌شود به این موقوفه عمل کنند پس یا بروید تحویل دولت بدهید یا خود متولی نوش‌جان کند. می‌گویند این نشد باید به بدل آن عمل کرد. اگر عین آن مصلحت استیفا نمی‌شود، آن‌چه اقرب به آن مصلحت یا نزدیک‌تر به آن است باید استیفا شود. در موارد دیگر هم وقتی شروطی برای تصدی یک پست تعیین می‌شود اگر آن شروط به طور کامل میسر نشد، آن که اقرب به واجد آن شروط است جانشین می‌شود كه این مثال‌های زیادی دارد.
بر اساس این مقدمه و بعد از آن مبانی کلی که به عنوان اصل موضوع برای تشکیل حکومت پذیرفتیم می‌گوییم کسی که مجری حکومت است اگر فرض بشود شخصی باشد که هیچ خطایی مرتکب نمی‌شود، هم قانون را خوب می‌داند و هم در عمل به قانون، هیچ خطایی مرتکب نمی‌شود و معصوم است، عقل درباره او چه می‌گوید؟ آیا می‌گوید با وجود چنین کسی که هم قانون را بهتر از همه می‌شناسد، خطا نمی‌کند و هم در اجرای قانون دچار گناه و اشتباه نمی‌شود شما بروید سراغ کسی که اشتباه می‌کند؟! کدام عقلی چنین چیزی می‌گوید؟ چه کسی باید عهده‌دار این مسئولیت بشود؟ آن کسی که گاهی اشتباه می‌کند و گاهی درست می‌فهمد، یا آن کسی که هیچ وقت اشتباه نمی‌کند؟ به طور طبیعی آن کسی که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند، ترجیح دارد. آن کسی که هوای نفسی در اعمال حکومتش ندارد، اولی است برای حاکمیت به نسبت كسی كه گاهی هم اغراض نفسانی و‌ منافع خودش را می‌خواهد تأمین کند. عقل به طور قطع،‌ حتی عقل هر کافری هم‌ می‌گوید اگر کسی معصوم بود او اولی است. حالا ما به‌صورت قضیة‌ شرطیه این مقدمه را می‌گوییم که اگر مجری قانون معصوم بود که قانون را از همه بهتر می‌شناخت و بهتر از همه عمل می‌کرد احتمال خطا در او نبود او متعین است. مصداق چنین كسی را ما به عنوان‌ شیعه معتقدیم که پیغمبر اکرم و ائمه معصومین صلوات الله‌علیهم اجمعین بودند؛ البته اهل‌سنت هم معمولاً نسبت به پیغمبر اکرم قائل(ص) هستند. این در صورتی است که چنین معصومی باشد. حالا اگر معصوم نبود عقل چه می‌گوید؟ گفتیم اگر مصلحت صددرصد قابل تأمین نبود اما نود و نه درصد ممکن بود باید آن را تأمین کنیم. نمی‌توانیم بگوییم حالا که صددرصد نمی‌شود پس هیچ! یا صد یا هیچ! عقل این‌طور نمی‌گوید. می‌گوید اگر صددرصد نشد اقلا 99 درصد آن را تامین کنید. یعنی اگر آن مصلحتی که از حکومت معصوم است میسر نشد کسی می‌تواند جای او حکومت کند که اقرب به معصوم باشد. شبیه‌تر به معصوم باشد. نه یک آدم فاسق و فاجری که اگر برای رأی‌ آوردنش صدها نفر کشته بشوند، اهمیتی ندهد. آیا‌ آن کسی که خودش و اطرافیانش و خانواده‌اش اموال بیت‌المال را می‌بلعند او بیاید حکومت کند یا آن کسی که اقرب به معصوم است؟ اقرب به معصوم در چه؟ ان‌شاء‌الله در جلسة‌ بعد اگر خدا حیات و توفیقی داد خدمتتان عرض می‌کنم كه اقربیت به معصوم در چند چیز است ان‌شاءالله.

وصلی‌الله‌علی محمد وآله‌الطاهرین


پرسش و پاسخ

سؤال:
مرحوم علامه نراقی در عوائدالایام، مرحوم صاحب جواهر در جواهر‌الکلام و مرحوم علامه طباطبایی(ره) همه این عزیزان ادله عقلی دارند. حضرت استاد هم چند دلیل عقلی جالب و بسیار ویژه دارند که امشب یکی از آن‌ها را ارائه کردند. سوال این‌جاست که آیا این دلیل عقلی که امشب ارائه فرمودید نیازمند افقهیت به عنوان یک شرط نیست تا این دلیل را تبیین کند؟ یعنی آیا لازمه این دلیلی که امشب با دو مقدمه آن را آوردید و فرمودید حاکم و حکومت یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است ثانیا در جامعه اسلامی قطعا باید کسی حاکم بشود و این حاکمیت حق کسی است که حکم خدا را بهتر از همه می‌داند و تالی‌تلو معصوم است و از همه به معصوم نزدیک‌تر است. آیا این افقهیت را تثبیت نمی‌کند؟ دیگر این‌که اگر غیر منحصر شد چون فرمودید گاهی اوقات آن شخصی که می‌تواند جامعه اسلامی را اداره بکند یا منحصر به فرد است که همان باید جلو بیاید، و گاهی اوقات هم غیرمنحصر به فرد، اگر غیر منحصر به فرد شد آیا آن تزاحمش را فقط دلیل لبی رفع می‌کند یا خیر و آیا دلیل لبی توان رفع این مزاحمت را دارد، که در واقع مخصص اطلاق روایات باشد که اطلاق روایات شاید فقهای بسیاری را شامل بشود؟

پاسخ استاد:
با تشکر از سؤال‌کنندگان و اعتراف به این که مسأله فروع بسیار زیادی دارد که در یک جلسه و دو جلسه امکان پاسخ‌گویی به همه آن‌ها نیست ولی اشاره می‌کنم که آن‌چه ما از بحث امشب نتیجه گرفتیم عنوان اقربیت به معصوم بود؛ البته اقربیت به معصوم از لحاظ حکومت، اما این اقربیت در چند چیز است و چگونه احراز می‌شود؟ من اشاره می‌کنم ولی تفسیرش نیازمند فرصت بیشتری است. مجری قانون می‌بایست در سه چیز توانمند باشد و برخی شرایط را در یک حد نصابی داشته باشد. اولاً مجری قانون باید عالم به قانون باشد. اگر قانون‌شناس نباشد اصلاً صلاحیت حکومت را ندارد. همین‌طور باید مورد اعتماد ما باشد و بدانیم که او منافع و مصالح مردم و احکام  و مصالح اسلامی را فدای اغراض شخصی‌اش نمی‌کند. یعنی مرتبه‌ای از صلاحیت اخلاقی را که ما در عرف خودمان به آن می‌گوییم تقوا را باید داشته باشد والا نمی‌توانیم یک آدم فاسق و فاجر را بگوییم که از طرف خدا مأذون است و باید بر مردم حکومت کند. سوم این‌که چون تشخیص مصالح مردم غیر از مسائل فردی و مسائل عبادی نیازمند آشنایی به مسائل اجتماعی است، متصدی این کار باید غیر از فقاهت و غیر از تقوا یک حد نصابی از مدیریت و کارآمدی هم داشته باشد. فقیه باتقوایی که از مسائل اجتماعی آگاهی ندارد مناسب نیست. ما بزرگانی داریم که بنده به آن‌ها ارادت دارم و دستشان را می‌بوسم اما از مسائل اجتماعی آن قدر دورند که گاهی صحبت‌هایی می‌کنند که اگر آدم‌های عادی بشنوند تعجب می‌کنند. در زمان جنگ‌های متفقین با یک آقای بزرگواری مدت‌ها صحبت کرده بودند درباره این‌که انگلیس‌ها چه کار کردند و روس‌ها چه کار. با این حال یک روز از پسرش پرسیده بود که این انگلیس‌ها که می‌گویند این‌ها همان روس‌ها هستند؟ فقیه است آدم بسیار متدینی است. نماز شبش ترک نمی‌شود  اما به مسائل روز آشنا نیست. نمی‌داند انگلیس کیست روس کیست! و این‌ها چه کار می‌خواهند بکنند. این به درد حکومت جامعه اسلامی نمی‌خورد. در جامعه امروزی که ما زندگی می‌کنیم اگر کسی نه روزنامه بخواند نه رادیو گوش کند نه تلویزیون ببیند نه هیچ‌جا در یک بحث سیاسی شرکت داشته باشد نه یک کتاب سیاسی بخواند این چگونه می‌خواهد جامعه اسلامی را اداره کند؟ به فقاهتش هیچ لطمه‌ای نمی‌خورد. تقوایش هم درست،‌ دستش را هم می‌بوسیم اما ایشان به درد این کار نمی‌خورد. این را هر عاقلی می‌فهمد. به امر حکومت قیام کردن و این اصلح بودن که در روایات وارد شده، یک شرط عقلایی است. من الان نمی‌خواهم به روایات استناد کنم. بحث فقاهتی‌اش را  بزرگان و فقها فرمودند و بعداً هم خواهند فرمود. بنای بنده بر این است که بحث حتی‌المقدور عقلی باشد. پس این سه چیز، لازمه حکومت است. امام معصوم که ممتاز  است، حد اعلای صلاحیت را دارد یعنی حاکم ایده‌آل است؛ برای این که نه در علمش خدشه‌ای هست نه در تقوایش و نه در تشخیص مصالح جامعه. پس این سه رکن است. وقتی می‌گوییم اقرب به معصوم یعنی اقرب در این سه چیز. این اقربیت، تشکیکی است. یک وقت، فرض این است که کسی هم افقه باشد هم اتقی و هم حاذق‌تر در مسائل سیاسی. خب آن متعین است، اما چنین شخصی همیشه پیدا نمی‌شود. کم پیدا می‌شود شاید بشود بگوییم حضرت امام رضوان‌الله‌علیه یک مصداق این مسأله بود البته همه ما می‌دانیم که حضرت امام مخصوصا اوایل نهضت، مرجعیت کلی نداشتند و در کنار ایشان فقهای دیگر و مراجع دیگری بودند، حتی شاید بسیاری از علما از مراجع دیگر تقلید می‌کردند. این‌طور نبود که بگوییم چون ایشان صد در صد افقه است رهبر شد، ولی به هرحال می‌شد گفت که  ایشان از لحاظ فقاهت کمتر از دیگران نیست. منظورم این است که بعید است کسی هم افقه باشد هم اتقی باشد هم اعلم به مصالح مردم باشد؛ پس باید چه کرد؟ باید یک حد نصابی داشته باشیم و بعد برآیند این‌ها را حساب کنیم. یعنی اگر کسی افقه است اما اتقی نیست نمره‌ای برای افقهیت او بدهیم نمره کمتری برای اتقی. کس دیگری اگر اتقی بودنش مسلم است و یک نمره بیشتری در اتقی بودن دارد مجموع این‌ها را سرجمع کنیم و ببینیم چه کسی امتیازش بیش‌تراست تا بشود بگویند این شخص مجموعا اقرب به امام معصوم است. اگر فقاهتش کمتر است تقوایش بیش‌تراست. اگر فرض کنید تقوایش کمتر است مسائل جامعه را بهتر از دیگران می‌داند، اما بحث در این است که اصل تقوا را داشته باشد. پس یک حد نصابی از هر کدام از این شرایط را باید همه داشته باشند اگر کسی در هر سه چیز امتیازش بیش از همه باشد آن متعین است، او ایده‌آل است اما اگر نشد باید برآیند آن را حساب کرد که کسی مجموع فقاهت و تقوا و آگاهی‌اش به مسائل اجتماعی را نمره بدهند و ببینند چه کسی مجموع نمره‌اش بیش‌تراز دیگران است، او اولی خواهد بود.

سؤال:
اگر فرصت هست بخش دوم سؤال را هم توضیح بفرمایید در خصوص این‌که اگر منحصر به یک فرد نشد و در حقیقت چند نفر پیدا شدند چه‌کار کنیم؟

پاسخ استاد:
این فرضی عقلی و ثبوتی و یک فرض طلبگی است. مثلاً اگر دو نفر از هر جهت مساوی بودند هم در علم، هم در تقوا هم در آگاهی به مسائل، در جواب می‌شود گفت تخییر،‌ اگر  کاملا مساوی هستند فرق نمی‌کند هر کدام را انتخاب کردید، و بالاخره اگر بنا شد که تعیین کنند آخرش هم «القرعة لکل امر مشکل». اما این یک فرض عقلی است. مگر اصلاً یک چنین چیزی داریم؟ مگر می‌شود دو اعلم از لحاظ فقاهت پیدا کرد؟ کجا می‌شود اثبات کرد دو تا فقیه در فقه‌شان کاملاً مساویند و چه‌گونه می‌شود اثبات کنیم؟ عملاً تفاوت‌هایی هست بین اشخاص هم در فقاهت هم در مراتب تقوا، آیا شما واقعاً می‌توانید دو نفر را نشان بدهید که از نظر تقوا کاملاً مساویند؟! آیا در همة ابعاد تقوا مثل مسائل فردی، اجتماعی، سیاسی، خانوادگی، تربیت فرزند، معاشرت با همکار و همسایه و در همه چیز تقوایشان مساوی است؟ احتمال می‌دهید چنین  چیزی وجود داشته باشد؟ مشکل در اثبات است که ما از کجا بفهمیم که چه کسی افقه است؟ ما باید برآیند این‌ها را حساب کنیم و ببینیم چه کسی اقرب به معصوم است. آن وقت سوال می‌شود که از کجا باید اثبات کنیم؟ این‌جاست که مسأله خبرگان پیش می‌آید.
منبع: mesbahyazdi.com

1 . نهج البلاغه،‌ ص82.

2 . بقره، 30.





نوع مطلب : ولایت فقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این نظام با این عظمتی كه دارد و با این بركاتی كه خدای متعال در آن قرار داده است با مسأله ولایت‌فقیه گره خورده است. دنیا هم این نظام را به عنوان نظام ولایت‌فقیه می‌شناسد و همه هم می‌دانیم كه اگر ولایت‌فقیه از این نظام و از این قانون اساسی حذف شود چیزی به نام نظام اسلامی باقی نخواهد ماند.

 

دانلود قسمت دوم

خدای متعال را شكر می‌كنم كه توفیق عنایت فرمود تا در جمع شما عزیزان شركت كنم و از نورانیت‌تان بهره ببرم. بحث ولایت‌فقیه یك بحث اسلامی، فقهی و دارای بعد كلامی است و تحقیق درباره آن ارزش فوق‌العاده‌ای دارد به‌ویژه این‌كه اگر این‌گونه بحث‌ها نباشد تصور می‌شود كه اسلام در بُعد مسایل اجتماعی و سیاسی و اداره جامعه حكمی ندارد. اثبات مسأله ولایت‌فقیه و این‌كه یك حكم اسلامی است می‌تواند جوابگوی این شبهه‌ها باشد كه الحمدلله این مسأله به بركت اهل‌بیت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین برای ما ثابت شده است و در دسترس دیگران نیز قرار گرفته است. افزون بر همه این‌ها نكته دیگری هم كه دوست دارم توجه عزیزان به آن جلب شود، این است كه امروز در جهان فقط یك نظام اسلامی داریم؛ البته اسم اسلامی جاهای دیگری هم هست حتی به عنوان جمهوری اسلامی چند كشور دیگر هم هستند مثل جمهوری اسلامی پاكستان، جمهوری اسلامی موریتانی، اما آن‌كه واقعا نظام اسلامی باشد و اقرب به اسلام، فقط ایران است، و این موهبتی است كه خداوند متعال در این دوران به بركت خون صدها هزار شهید و مجاهدات هزاران مجاهد فی سبیل‌الله نصیب این مردم كرده است و اهمیت و عظمت و بركات آن برای كسی مخفی نیست. این نظام با این عظمتی كه دارد و با این بركاتی كه خدای متعال در آن قرار داده است با مسأله ولایت‌فقیه گره خورده است. دنیا هم این نظام را به عنوان نظام ولایت‌فقیه می‌شناسد و همه هم می‌دانیم كه اگر ولایت‌فقیه از این نظام و از این قانون اساسی حذف شود چیزی به نام نظام اسلامی باقی نخواهد ماند؛ بنابراین، دوست دارم این جمله را به خاطر بسپارید كه تلاش برای تبیین مسأله ولایت‌فقیه و تقویت عملی آن، در واقع خدمت به حفظ و بقای اسلام در عالم است، و متقابلا هرگونه تلاشی كه به هر دلیلی انجام بگیرد تا در نظریة ولایت‌فقیه خدشه كند یا عملا موجب تضعیف آن شود چنین كاری در حقیقت مثل تیشه زدن به پایه‌های بنای اسلام در این عالم است. این مسأله با دیگر مسایل تفاوت بسیار دارد؛ از همین‌رو خدا را شكر می‌كنم كه توفیقم داد به اندازه ظرفیت ناچیز خودم آبی بر آتش این فتنه‌ها بریزم؛ البته خدا خود حافظ این نظام و ارزش‌های اسلام و انقلاب خواهد بود و طبعا بحث مستوفی درباره این موضوع كار یكی دو جلسه نیست.
بحثی كه خود امام رضوان‌الله‌علیه در نجف درباره ولایت‌فقیه داشتند، مدت‌ها مطرح بود با این‌كه به همه جوانب بحث هم نپرداختند و امروز مسایل زیادی درباره ولایت‌فقیه و شئون و مقدمات و ارتباطش با مردم و خبرگان و سایر چیزها مطرح است كه آن وقت‌ها هنوز این بحث‌ها و سؤال‌ها مطرح نبود. طبعا بحث اشباع‌كننده در این زمینه‌ها زمان متناسب خودش را می‌طلبد كه علاوه بر این‌كه بنده ـ با توجه به وضع مزاجم ـ انتظاری ندارم موفق بشوم، شرایط دیگر هم ایجاب نمی‌كند. به‌هرحال در این یكی دو جلسه ـ اگر خدا حیاتی بدهد و توفیقی ـ سعی می‌كنم بحث‌ها‌ی ساده‌ای كه به قول جناب آقای قرائتی حفظه‌الله جنبه ساندویچی دارد و عملا در بحث‌های عمومی كاربرد دارد، مطرح كنم والا بحث‌های عمیق فقهی و پرداختن به همه جوانب دیگر، كار بزرگانی است كه امیدواریم امثال حضرت آیت‌الله مومن و دیگران به آن بپردازند و ان‌شاءالله ما هم توفیق داشته باشیم كه از آن استفاده كنیم.

تبیین واژه‌ها
---------------
بنده معمولا در مباحثی كه دارم ابتدا درباره خود واژه‌هایی كه در عبارت آن به كار رفته است، بحث می‌كنم. ولایت‌فقیه، تركیبی است از دو كلمه ولایت و فقیه، اول این سوال را طرح می‌كنم كه ولایت یعنی‌چه، و ثانیا این‌كه می‌گوییم این ولایت برای فقیه است به چه معناست؟
كمابیش معنای آن روشن است اما در بحث‌های علمی، سؤالات دقیقی مطرح می‌شود كه قبلا به ذهن نمی‌آمد. ولایت، یك كلمه عربی است و باید معنایش را از كتب لغت عربی پیدا كرد، اما همان‌طور كه می‌دانید كتاب‌های لغت معمولا موارد استعمال را ذكر می‌كنند و نمی‌گویند كه این معنای حقیقی‌اش چیست، معنای مجازی‌اش چیست، مشترك لفظی است یا مشترك معنوی، منقول است یا مرتجل. این مباحث معمولا در كتاب‌های لغت بیان نمی‌شود. وقتی هم یك لفظ چند تا كاربرد دارد آن را مثل مشترك لفظی بیان می‌كنند كه این چند تا معنا دارد. درباره ولایت هم در كتاب‌های لغت چند معنا ذكر شده است. كاربردهایش هم در قرآن كریم و در روایات بسیار متفاوت است. شما اگر آیاتی را ببینید كه كلمه ولایت و مشتقات آن مثل ولی، اولیاء، مولی و والی در آن هست، پیدا كردن یك معنای جامع بین همة‌ آن‌ها كار مشكلی است. برخورد ادبا نیز با این موارد كه برای یك واژه چند معنا در كتاب‌های لغت آمده، متفاوت است. بعضی‌ها دوست دارند همه این معانی را تا آن‌جا كه ممكن است، به یك معنا برگردانند. می‌گویند همة این‌ها از یك ریشه و یك معناست و مصادیق متفاوتی دارد. این یك نوع نگرش است. كتاب "مقاییس " معمولا این كار را می‌كند یا حتی كتاب "التحقیق " مرحوم حاج حسن آقای مصطفوی رضوان‌الله‌تعالی‌علیه، ایشان هم بیش‌تر موارد استعمال را به یك اصل برمی‌گردانند، اما بعضی دیگر، معانی متعدد را مثل مشتركات لفظی تلقی می‌كنند مثل این‌كه این‌ها اصلاً چند معنای متباین است.
هر كدام از نگرش‌ها حسنی دارد و احیانا ضعف‌هایی. حُسن برگرداندن همه واژه‌ها به یك معنا این است كه غالبا این معانی یك نوع تحولاتی در طول زمان داشته است یعنی ابتدا بر یك معنایی وضع شده است بعد كم‌كم به مناسبتی در معنایی نزدیك به آن به كار رفته است؛ اخص از آن،‌ اعم از آن،‌ به اضافة‌ یك قیدی، ‌كه اگر آدم بتواند ریشه را بیابد، می‌تواند مناسبت بین این معانی را هم كشف كند و به آن نكتة اصلی كه در همه این‌ها پنهان شده، پی ببرد، اما در بعضی موارد این كار باعث می‌شود كه خصوصیات معنا ـ كه در بعضی موارد به آن تكیه شده و مورد توجه گوینده بوده مغفول‌عنه بماند. یعنی توجه روی جهت مشترك متمركز بشود و آن خصوصیت مورد توجه در یك واژه مغفول‌عنه قرار گیرد. شاید راه جمع این باشد كه هم به آن جهت مشترك بین معانی توجه شود و هم به این‌كه این معانی متعدد گاهی در طول زمان به یك وضع جدید درآمده و حكم مشترك لفظی را پیدا كرده است. یك مثال ساده می‌زنم: همة ما با واژة تقیة آشنا هستیم؛ "التَّقِیَّةُ دِینِی وَ دِینُ آبَائِی... ".1 تقیه از چیزهایی است كه شیعه خیلی به آن اهمیت می‌دهد. تقیه به این معنا است كه آدم مذهب خودش را مخفی كند یا برخلاف آن عمل كند تا جان و‌ مالش محفوظ بماند یا به او ضرری نرسد. دو عنصر در تقیه لحاظ می‌كنند؛ یكی مخفی كردن مذهب، یكی هم هدف آن است كه محفوظ ماندن از خطرهاست. ركن تقیه همین پنهان كردن مذهب است یعنی طرف نفهمد كه او عقیده و مذهبش چیست؛ آن جایی كه اگر بفهمد ممكن است خطری به شخص برسد. این تقریبا معنای حقیقی متبادر از كلمة‌ تقیه است، اما شما وقتی به لغت مراجعه می‌كنید تقیه با "تقوی "، "تقاه " و با "اتّقاء " كه مصدر آن‌هاست یك معنا دارد. اتقی، تقیة، تقوی و تقاة همه این‌ها یك معنا دارد. یعنی وقتی می‌گوییم تقیه مثل این است كه تقوا بگوییم. در لغت هیچ فرقی نمی‌كند، ولی در موارد استعمال آن متفاوت است.
كم‌كم شرایط طوری شده است كه به خصوص در عصر صادقین سلام‌الله‌علیهما این واژه یك معنای جدیدی پیدا كرده است. شما حتی در نهج‌البلاغه می‌بینید تقیه به معنای تقوا استفاده شده است: "اتَّقُوا اللَّهَ تَقِیَّةَ مَن "2 به عنوان مصدر نوعی برای اتقاء به كار رفته است در قرآن نیز تقاة به این معنا به كار رفته است: " ...اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ... "3 اما در "...إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً... "4 یعنی تقیه به همان معنایی كه ما می‌گوییم. در "اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ " یعنی حق تقواه، كلمه تقیه هم عینا همین معنا را دارد. حالا اگر ما بگوییم كه اتقا و تقیة از "وقایه‌ " است وقایة هم یعنی حفظ كردن، چیزی دست‌گیر ما نمی‌شود و ارتباطی با تقیه به عنوان یك امر مصطلح نزد شیعه پیدا نمی‌كند. هرچه درباره اصل كلمه تحقیق كنیم در جای خودش ارزش خواهد داشت اما الان در كتاب‌های فقهی وقتی می‌خواهیم بگوییم تقیه چیست باید بگوییم این‌كه آدم مذهب خودش را در عمل مخفی كند تا از خطرها محفوظ بماند. اكنون اخفای مذهب جزء‌ معنای تقیه‌ شده است در صورتی كه در لغت یعنی نگهداری و‌ حفظ كردن، و اصلا اخفاء در آن نیست؛ بنابراین اگر در تقیه بگوییم فقط به همین معنایی است كه علمای لغت گفته‌اند، و تقیه و تقوی و تقاه یك معنا دارد، دیگر آن معنایی كه امروز مورد نیاز ماست و در تمام روایات شیعه وقتی این واژه گفته می‌شود آن معنا به ذهن می‌آید، مغفول‌عنه می‌ماند و معلوم نمی‌شود در چه موردی به كار رفته است. پس اگر ما بخواهیم تقیه‌ را معنا كنیم باید بگوییم الان تقیه در عرف ما این معنا را دارد و اخفاء دین و مذهب و عقیده فقهی و عقیده كلامی جزو معنای این كلمه شده است؛ اگرچه در اصل لغت جزو‌ معنای آن نبوده است. اول به‌صورت اشراب و تضمین بوده ولی حالا جزو معنای حقیقی كلمه شده است. ریشة آن هم از وقایه است كه مشترك بین تقوی، اتقاء و تقاه‌ است. آن تحقیقات هم سر جای خودش ارزش خواهد داشت ولی مناسب این كلمه نیست یعنی "التَّقِیَّةُ دِینِی " به معنای "الوقایة ‌دینی " یا "الاتقاء دینی " نیست؛ البته ممكن است كسانی بگویند در نهایت، منظور تقوا است؛ التقوی دینی و دین آبایی. چون معنایش یكی است. با این‌كه آن‌چه این‌جا منظور است مطلق تقوا نیست و یك عمل خاص است.
این مثال را عرض كردم برای این‌كه توجه داشته باشید در بسیاری از واژه‌ها اگر ما بخواهیم معنای حقیقی مورد استعمال را درست بفهمیم، كافی نیست كه ریشة لغت را بررسی كنیم و بگوییم همة‌ این‌ها به یك چیز برمی‌گردد و اصل كلمه این بوده است، پس یك مشترك معنوی است. همان اصل، معناست و این‌ها دیگر خصوصیت مورد است و جزو معنا نیست. با این شیوه مشكل حل نمی‌شود و حتی خیلی‌جاها به اشتباه می‌افتیم و روایت را اشتباه معنا می‌كنیم یا آیه قرآن را غلط می‌فهمیم.

معنای ولایت
---------------
بحث ما سر كلمه ولایت بود. ولایت یعنی‌چه؟ موارد استعمال را كه شما در كتاب لغت می‌بینید پنج یا شش معنا و گاهی بیشتر ذكر شده است:
1. ولایت به معنای محبت در مقابل عداوت؛ در دعاها و زیارت‌ها این دو واژه در مقابل هم به كار رفته است "...اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ... "5 پیداست این "موالاة‌ " مقابل "معاداة‌ " است؛ "وَلِیٌّ لِمَنْ وَالَاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاكُم " دوست در برابر دشمن، این ولایت به معنای محبت است.
2. در بعضی جاها گفته‌اند "ولی " به معنای ناصر است. به‌ویژه در جاهایی كه عقد ولایت با قومی می‌بندند كه اگر جنگی رخ داد، كمكشان كنند و آن‌ها ولی این قوم می‌شوند یعنی باید نصرتشان كنند.
3. در موارد بسیاری هم در معنایی كه تقریبا معادل حكومت است، به كار می‌رود.
موارد زیاد دیگری هم هست كه من الان نمی‌خواهم همه‌اش را بگویم. لزومی هم نداشت همه را نام ببریم. فقط باید بدانیم كه ولایت، معانی متعددی دارد. درباره این واژه یك كار این است كه بگوییم همه این‌ها به یك اصل برمی‌گردد و آن اصل ولِی، ماده واو، لام و یاء است بدین معنا كه دو چیز چنان در كنار هم و نزدیك هم قرار بگیرند كه چیز اجنبی‌ای بین آنها حایل نباشد. "ولی، یلی " هم كه به كار می‌بریم "هذا یلی ذلك " یعنی این بلافاصله پشت‌سر آن واقع می‌شود. می‌گویند این وارد شد و "ولیه فلان " یا "یلیه فلان " یعنی بلافاصله بعدش آن یكی می‌آید. "موالاه " هم از همین معناست. موالات كه در عبادات شرط است و گفته‌اند اجزای وضو باید موالات داشته باشد یعنی این‌كه پشت سر هم بیاید و چیزی بین آن‌ها فاصله نشود. گفته‌اند اصل واژه ولایت به این معناست. دو نفر هم كه خیلی با هم دوست هستند، خیلی به هم نزدیك می‌شوند، این همان نزدیك بودن است كه چیزی بینشان فاصله نمی‌اندازد. كسی هم كه دیگری را نصرت می‌كند همین‌طور. بعضی سعی كرده‌اند كه همة‌ این واژه‌ها را برگردانند به یك معنا؛ یعنی دو چیز با هم نزدیك باشند، پشت‌سر هم قرار بگیرند، و چیزی بین‌شان حایل نشود. در تفسیر المیزان هم مرحوم علامه طباطبایی رضوان‌الله‌علیه در مواردی روی همین مطلب تكیه كرده است كه اصل ولایت یعنی اتصال دو شیء به صورتی كه اجنبی بین‌شان قرار نگیرد. این كار ادیبانه و لغت‌شناسانه‌ای است كه بسیار هم ارزشمند است، اما آیا این معنا می‌تواند به ما بگوید وقتی می‌گویند "ولایتنا اهل‌البیت " بفهمیم یعنی‌چه؟ یعنی ما با اهل‌بیت آن‌چنان كنار هم قرار بگیریم كه بین ما حایلی نباشد! همه‌جا همین‌گونه است؟ مثلا در قرآن كلمه "وال " از مشتقات همین ماده والی و ولیّ است. آیا "وَ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ "6 یعنی كسی ندارند كه به او بچسبند و بین‌شان فاصله‌ای نباشد؟! این‌جا كه می‌گوید "وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ " مقصود از این وال چیست؟
ولایت گاهی یك طرفی است؛ می‌گوید: "اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ... "7، گاهی هم می‌گوییم انسان‌هایی ولی خدا هستند؛ "أشهد أن علیا ولی‌الله ". گاهی خدا ولی انسان است، گاهی انسان ولی خداست. این یك معناست یا دو معناست یا به همان معنای نزدیكی است؟ وقتی دو چیز نزدیك هم هستند هم این نزدیك آن است هم آن نزدیك این است. این یعنی‌چه؟ در كتاب‌های رجال مثلا درباره فلان كس می‌گویند "مولی بنی‌فلان " این مولی یعنی‌چه؟ در قرآن آمده "ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِینَ لَا مَوْلَى لَهُمْ "8. این مولی یعنی‌چه؟ یعنی خدا دوست مؤمنان است و كافران دوستی ندارند؟ مولی یعنی دوست یا به معنای دیگری است؟ خدا مولای انسان است یا انسان مولای خداست؟ هر دو را می‌شود گفت یا نه؟ اگر هر دو را گفتیم به یك معناست یا دو معنای متباین است؟ این خصوصیات را با آن ریشة‌ واحد كلمات نمی‌شود حل كرد. تقریبا حكم مشترك لفظی را پیدا می‌كند. یعنی همین‌طور كه در مشترك لفظی قرینه معینه می‌خواهیم كه این‌جا كدام یك از معانی اراده شده است در این‌جا هم این خصوصیات را باید كشف كنیم. قرینه‌ای باید باشد تا بفهمیم این كلمة‌ ولایتی كه در آیه "هُنَالِكَ الْوَلَایَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ... "9 آمده به چه معناست. برای فهم این معنا كافی نیست كه بگوییم ولایت یعنی نزدیك بودن، یعنی چیزی فاصله نشود. دوباره تأكید می‌كنم كه نمی‌خواهیم بگوییم آن تحقیقات واژه‌شناسی و‌ لغت‌شناسی ارزش ندارد. آن‌ها سر جای خودش بسیار ارزشمند است اما همه جا مشكل ما را حل نمی‌كند. نه تنها حل نمی‌كند كه گاهی حتی بدآموزی هم دارد و آدم را به اشتباه می‌اندازد. ازجمله در همین حدیث معروف كه "مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاه " می‌دانید كه گاهی بعضی از شیعه‌ها هم روی جهاتی گفته‌اند كه مولا یعنی دوست. حالا واقعا این "مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ " در آن موقعیت غدیر، یعنی این‌كه پیغمبر اكرم (ص) فرمود: علی را دوست بدارید، با او رفیق باشید. فقط همین؟! یا به این معناست كه علی با شما نزدیك است و بین شما و علی فاصله‌ای نیست؟ چه چیزی با این اثبات می‌شود؟ در این‌باره باید خصوصیت مورد را كشف كرد كه این "مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ " این مولا یعنی‌چه؟ چه خصوصیتی در این واژه و در این مورد لحاظ شده است؟ این از موارد استعمال و قرائن به دست می‌آید. صرف همین كه چند تا معنی دارد یا اصل آن یك معنای مشتركی است و یك نقطة‌ مشترك بین آن‌ها وجود دارد، مسأله را حل نمی‌كند.
درباره مسأله ولایت‌فقیه نیز وقتی كه می‌خواهیم ولایت را معنا كنیم آیا باید این راه‌های پر پیچ و خم را طی كنیم تا بفهمیم كلمة ولایت در این‌جا یعنی‌چه یا راه دیگری وجود دارد؟ همه این مشكلات برای كشف معنا در جایی است كه ما از خود معنا آگاه نباشیم و فقط بخواهیم از راه لفظ معنای آن را بدانیم، اما اگر عكس آن باشد كه معنا را می‌فهمیم؛ ولی می‌خواهیم ببینیم به كارگیری این لفظ در این معنا به چه عنایتی بوده‌ است؟ اگر این دلیل و این عنایت را كشف هم نكردیم هیچ مشكلی پدید نمی‌آید چون می‌دانیم معنا و منظور چیست. بنده این "میكروفن " را مثال می‌زنم. وقتی می‌پرسم "میكروفن " یعنی‌چه؟ اصل آن چه بوده است؟ كلمه میكرو این‌جا چه معنایی دارد؟ فن یعنی‌چه؟ این تركیب چه معنایی را می‌رساند؟ اما وقتی معنی میكروفن را می‌دانم، دیگر آن‌چنان لزومی ندارد كه درباره لفظ آن تحقیق كنم. معنای ولایت‌فقیه را همة‌ ما می‌دانیم یعنی‌چه. در ولایت‌فقیه نه صحبت از محبت است و این‌كه فقیه را باید دوست داشت و نه صحبت از نصرت؛ یعنی فقیه شما را نصرت می‌كند، در آیه "مَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ "10 می‌توان گفت ولی یعنی محب یا ناصر؟ آیا تحقیق در اصل این واژه مشكلی را برای ما حل می‌كند؟

حكومت لازمه زندگی اجتماعی
------------------------------------
یك موضوع پیش همة اقوام و عقلای عالم مطرح بوده و هست و خواهد بود و آن این‌كه وقتی جامعه تشكیل شد، مردمی دور هم زندگی كردند، نیازی ایجاد می‌شود كه یك نهادی باید آن را برطرف كند. شخص یا اشخاص و یا هیئتی باید باشد كه این نیازها را برطرف كند. انسان‌ها وقتی تنها زندگی می‌كنند این نیازها را ندارند. اگر بنا بود یك انسان باشد؛ یك انسان غارنشین كه احتیاجی به تشكیل حكومت، دستگاه قضایی و دستگاه مقننه و مجری احكام و این حرف‌ها نداشت. این یك نفر، حداكثر باید ببیند خدا چه گفته است. حتی راست و دروغ گفتن برایش مطرح نیست. یكی نیست با او حرف بزند تا راست بگوید یا دروغ بگوید. كسی نیست به او ظلم كند یا او به آن فرد ظلم كند؛ زندگی فردی است، اما وقتی چند نفر با هم زندگی می‌كنند روابطی میان این‌ها به وجود می‌آید كه این روابط، نیازهایی را ایجاب می‌كند. این نیازها غیر از خوردن و آشامیدن فردی یا غیر از آن نیازی است كه انسان به خدا دارد و یا باید خدا را عبادت كند. در زندگی اجتماعی نیازهای دیگری بین انسان‌ها با همدیگر پدید می‌آید و تزاحماتی برایشان اتفاق می‌افتد، حتی در این‌كه میوه‌ای را از درختی بخورند؛ این می‌خواهد بگیرد آن هم می‌خواهد بگیرد، دعوا بین‌شان اتفاق می‌افتد. زمینی را كسی تصرف كرده و در آن نشسته، دیگری می‌گوید بلند شو من می‌خواهم بنشینم. این برای یك زندگی دو نفره است چه برسد به روابط پیچیده‌ای كه امروز می‌بینید. هر روز هم یك نوع رابطة‌ جدیدی پدید می‌آید، قرارداد می‌شود و قانون برایش جعل می‌كنند، كنوانسیون درست می‌كنند. این در روابط اجتماعی و لازمة زندگی اجتماعی است. این روابط، نیازهایی را ایجاب می‌كند؛ پس غیر از خود افراد ـ از آن جهتی كه یك فرد است ـ باید كسی باشد كه این نیاز را تأمین كند. اول این‌كه اگر اختلافی بین این‌ها پیدا شد بتواند حل كند. بدین معنا كه هرچه این گفت برای هر دو اعتبار داشته باشد؛ مقید باشند كه قضاوت او را بپذیرند. مقرراتی برای زندگی‌شان لازم است. این‌كه دو نفر را می‌گوییم، دو نفر فرضی است والا اجتماعات، معمولا از میلیون هم تجاوز می‌كند. میلیون‌ها انسان وقتی با هم زندگی می‌كنند طبعا اختلافاتی میان‌شان پدید می‌آید. هیچ جامعه‌ای نیست كه اختلافی بین‌شان نباشد. چنین جامعه‌ای در عالم وجود نداشته است و نمی‌شود پیش‌بینی كرد كه روزی هم چنین جامعه‌ای به وجود بیاید. ان‌شاءالله همه ما زنده باشیم و زمان ظهور حضرت ولی‌عصر عجل‌الله‌‌فرجه‌الشریف را ببینیم؛ چون بی‌تردید زمان حكومت ایشان حق كسی پایمال نمی‌شود. اگر كسی ظلم كرد مجازاتش می‌كنند، اما این‌كه اصلا هیچ ظلمی به هیچ‌كس نشود، هیچ اختلافی بین دو نفر پیدا نشود چنین چیزی معلوم نیست در این عالم اتفاق بیفتد. اصلاً زندگی آدمیزاد همین است. این تزاحمات هست و ناچار منشأ اختلافاتی می‌شود.
برای این‌كه این نیاز برطرف بشود دو چیز لازم است: اول این‌كه مقرراتی باشد كه برای رفع اختلافات، آن مقررات را معتبر بدانند، ولی وجود خود این مقررات همیشه كارساز نیست؛ فرض كنید اگر اموال‌تان با هم مخلوط شد و نمی‌دانید چه قدر مال این بود و چه قدر مال آن، مثلا قرعه بیندازند. این قانون، اما عملا ممكن است كه طرفین راضی نشوند و حتی با این‌كه قانون را قبول دارند خودشان به آن عمل نكنند. نباید آدم به همسایه‌اش تجاوز كند، اما در عمل با این‌كه این قانون را هم پذیرفته است، چنین می‌كند. غیر از كسی كه این قانون و مقررات را وضع می‌كند كسی هم نیاز است كه آن قانون را تحمیل كند یعنی متخلف را وادار كند كه بپذیرد؛ والا مشكل حل نمی‌شود. شما یك كتاب قانون بزرگ بنویسید همه جزئیات هم در آن باشد، اما كسانی عمل نمی‌كنند. تجربه نشان داده است كه همیشه عمل به قانون نخواهد شد؛ پس برای این‌كه در جامعه نظم باشد، هرج و مرج نشود و فساد پدید نیاید و به تعبیر خودمان، اختلال نظام لازم نیاید، لازم است غیر از قانون، یك مجری قانون با قدرت اجرایی هم وجود داشته باشد. اسم این حكومت است؛ چیزی كه دو عنصر در آن باشد یكی وضع قانون یكی اجرای قانون. این را امروز در فرهنگ عمومی ما حكومت می‌گویند. در كتاب‌های فلسفه سیاست و كتاب‌های سیاست هم اسم آن را حكومت می‌گویند؛ مثلا می‌گویند حكومت یا جمهوری است یا مثلا سلطنتی. اما در زمان‌های مختلف، جاهای مختلف، واژه‌های متفاوتی در این‌باره به كار رفته است. گاهی كلمه "مُلك " به كار رفته است "وَجَعَلَكُم مُّلُوكًا... "11 یا "... أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ... "12. گاهی هم كلمة‌ سلطان به كار رفته است. در كتاب‌های فقهی ما "سلطان عادل " آمده است. كلمه حاكم هم ذكر شده است. اصلاً واژه "حاكم شرع " از مسائل ارتكازی همة ما ایرانی‌هاست. كلمه حاكم كه از حكومت است. مُلك كه مَلِك از آن گرفته می‌شود و جمع آن ملوك است. در روایات "سلطان حق " و "سلطان جائر " داریم؛ "من رأی سلطانا جائرا " یعنی همین، یعنی حاكم جائر. واژه ولی و والی هم به كار رفته است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، ولایت فقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آیت‌الله جاودان در پاسخ به فردی كه خود را از شاگردان آیت‌الله حق‌شناس معرفی كرده و با ارسال سؤالی به سایت این عالم دینی نظر وی را در مورد ولایت فقیه پرسیده است، تأكید كرد كه "رهبری نظام مجتهد عادل و لایق و شایسته برای رهبری است. بنده به ایشان اعتقاد دارم و ایشان را تأیید جدی می کنم و برای دوام عمر و عزت ایشان دعا می کنم."

به گزارش رجانیوز، متن این پرسش و پاسخ به نقل از سایت آیت‌الله جاودان به شرح زیر است:

با سلام خدمت معظم له

اینجانب از شاگردان حضرت آیة الله حق شناس رضوان الله تعالی علیه بوده و در محضر ایشان تلمذ نموده ام  یكی از مواردی كه حضرتشان تكیه داشتند مسئله اجتماعیات بود و اینكه مومن نمی تواند نسبت به جامعه بی تفاوت باشد ضمنا بارها بنده دیده بودم در خصوص ولایت فقیه از ایشان سوال می شد و ایشان می فرمودند علمدار اسلام را یاری نمائید چون دشمن بدنبال تضعیف و زدن علمدار است.

در شرایط فعلی كه اهل دنیا و غافلان هجمه سنگینی را نسبت به ولی فقیه ایجاد نموده اند خواهشمندم سلام این حقیر را خدمت‌شان برسانید و بفرمائید كه بصورت شفاف مواضع خود را در جهت روشنگری نسل جوان بیان نمایند.

پاسخ آیت‌الله جاودان

سلام علیکم و رحمة الله

امروز بایستی از نظام اسلامی حاکم بر کشور دفاع کرد. آن را تقویت و تأیید کرد و در برابر دشمنان ایستاد و مقابله کرد. رهبری نظام مجتهد عادل و لایق و شایسته برای رهبری است. بنده به ایشان اعتقاد دارم و ایشان را تأیید جدی می کنم و برای دوام عمر و عزت ایشان دعا می کنم.





نوع مطلب : سیاسی، ولایت فقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
از ما می‌پرسند: چرا باید در دین [اسلام] تقلید کنیم؟ و پاسخ‌هایی که تا کنون واصل شده قانع کننده نبوده است؟

«ایکس – شبهه»: گاهی اوقات فرض غلطی را به دین نسبت می‌دهند و سپس می‌پرسند چرا؟ و بدیهی است که صورت مسئله‌ی غلط هیچ‌گاه به پاسخ درست نمی‌رسد.

این سؤال که در هر دوره‌ی چهار ساله‌ای مجدداً مطرح می‌کنند تا اذهان نسل جدید را مشوش نمایند نیز چنین است. و پاسخش در یک جمله‌ی کوتاه این است که «اصلاً صورت مسئله‌ی غلط است».

چه کسی گفته که باید در دین تقلید کنیم که حالا سؤال کنیم چرا؟ اتفاقاً اسلام نه تنها در مقوله‌ی «دین» به هیچ وجه تقلید را توصیه ننموده است، بلکه به صورت قاطع آن را رد می‌نماید. چنان چه در اولین مسئله‌ی هر رساله‌ای از قدیم تا کنون قید شده است که «تقلید در اصول دین جایز نیست». و جالب آن که در میان تمامی ادیان و مکاتب بشری، این تنها اسلام ناب ولایی (تشیع) است که تقلید در دین را جایز نمی‌داند. چنان چه یهودیت، مسیحیت و زرتشت همه به تقلید کور دعوت می‌کنند و به همراه سایر مکاتب جدید در این عصر پست مدرن «عقل و عقلانیت» را تعطیل اعلام می‌کنند! چنان چه در دانشگاه‌ها و رشته‌های علوم انسانی، حتی اساتید اجازه تفکر و تعقل نمی‌دهند. همه باید دیکته‌ شده‌ها را حفظ کنند. حتی یک دانشجوی دکترا اجازه‌ ندارد که حرف جدیدی در رساله‌ی خود بزند، بلکه باید نشان دهد که چقدر گفته‌ی دیگران را حفظ و قبول کرده است(؟!) اما این اسلام است که تقلید در شناخت را باطل دانسته و دعوت به تعقل، تفکر و تدبر می‌نماید.

خداوند متعال مکرر در کلام وحی [قرآن مجید] فرموده است که به شما چشم و گوش و قلب داده‌ام، بصیرت داده‌ام، قوه‌ی تعقل و تفکر داده‌ام تا با دیدن نشانه‌های من در زمین و آسمان‌ها بیاندیشید و به حقیقت هستی پی‌ببرید و علت بدبختی، فلاکت و عذاب اقوام و نسل‌ها را در همین به کار نگرفتن ابزار شناخت بیان داشته است:

«وَ لَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فیما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فیهِ وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِذْ كانُوا یَجْحَدُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ» (الأحقاف - 26)

ترجمه: با این كه به آنان (گذشتگانی که دچار فلاکت و عذاب شده‌اند) مكنت‏هایى داده بودیم كه به شما نداده‏ایم به آنها نیز گوش و چشم و فهم داده بودیم اما نه گوششان به دردشان خورد و نه از چشم و دل خود كمترین بهره‏اى بردند، چون آیات خدا را انكار مى‏كردند و همان عذابى كه مسخره‏اش مى‏كردند بر سرشان بیامد.

و فرمود: زمین و آسمان‌ها را بازی خلق نکردم. و فرمود: پیامبران را نیز با دلایل روشن گسیل داشتم و آیات کریمه در این زمینه بسیار است. به عنوان مثال:

«إِنَّ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتی‏ تَجْری فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْریفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» (البقره - 164)

ترجمه: به درستى در خلقت آسمان‌ها و زمین و اختلاف شب و روز و كشتى‏ها كه در دریا به سود مردم در جریانند و در آن چه كه خدا از آسمان نازل می‌كند یعنى آن آبى كه با آن زمین را بعد از مردگیش زنده می‌سازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشر می‌كند و گرداندن بادها و ابرهایى كه میان آسمان و زمین مسخرند آیات و دلیل‌هایى است براى مردمى كه تعقل كنند.

آن چه از دین در آن تقلیدش جایز اعلام شده است، فقط احکام دین است. و تقلید در احکام نیز واجب نیست. بلکه شخص می‌تواند خود تحقیق کرده و در باب احکام متخصص شود که اصطلاحاً به آن اجتهاد و متخصص در این امر را مجتهد می‌گوییم و یا می‌تواند بدون این که خود مجتهد باشد نیز با عمل به احتیاط، به سراغ تقلید نرود. اما از آن جا که امکان تحصیل تخصصی در یک رشته (فقه) برای همگان میسر نیست و عمل به احتیاط نیز بسیار کار صعب و دشواری است، بیان شده که هر کس مایل است می‌تواند از متخصص تقلید نماید.

بدیهی است که این اصل نه تنها بسیار عقلانی و کاربردی است، بلکه اساساً چاره‌ای از آن نیست. مگر ما در تمام زندگی همین کار را نمی‌کنیم؟ به عنوان مثال: اصل این است که انسان بفهمد سلامتی یک ضرورت است و حفظ آن واجب است. در فهم این مسئله تقلید به هیچ وجه جایز نیست. سپس بفهمد که برای رعایت و حفظ سلامتی، لابد باید احکامی (باید‌ها و نبایدها)یی را رعایت کند. این هم تقلیدی نیست. سپس بفهمد اگر سلامتی‌اش به خطر افتاد، حتماً باید خطر را بر طرف نماید (ضرورت معالجه)، این نیز تقلیدی نیست، اما در شناخت چارچوب‌ها و احکام سلامتی (یا همان باید‌ها و نباید‌ها) و چگونگی معالجه در صورت ابتلاء،‌ آحاد بشر یا باید همگی در طب و بهداشت و سلامت متخصص باشند (مثلاً پزشک باشند) یا به متخصص امر (مرجع) رجوع کنند و از او تقلید نمایند. و به غیر از این هیچ راهی متصور نیست.

اسلام نیز توصیه به همین امر بدیهی نموده است و فرموده که اصول دین تحقیقی است و تقلید در آن به هیچ وجه جایز نیست. حتی یک عوام بی‌سواد پشت کوهی نیز باید به حد فهم خود، اصول را درک کرده باشد، نه این که تقلید نماید. لذا پیامبر اکرم (ص)‌ حتی از یک پیرزن عوام می‌پرسد: از کجا فهمیدی خدایی هست؟ و او به همان چرخ ریسندگی‌اش اشاره و استدلال می‌کند. یعنی او نیز مقوله‌ی «حرکت و محرک» را که از بدیهیات اولیه عقل و مورد بحث فلاسفه است، به حد خود درک کرده است و بر باورش نسبت به وجود خدا استدلال عقلی می‌آورد.

اما در احکام، مردم آزاد هستند. نمی‌شود که همه مردم بروند در رشته‌ی فقه اسلامی تحصیل کنند و متخصص احکام یا مجتهد شوند. لذا فرمود: هر کس که خود مجتهد نشد، لازم است که به مجتهدی رجوع کند و احکام را از او تقلید نماید. مثل رجوع به هر متخصص دیگری در سایر امور. همان‌طور که یا طبیب، مهندس معماری، مکانیک، خیاط، خباز و ... هستیم و یا به‌ آنها رجوع می‌کنیم، در احکام دین (نه اصل و همه‌ی دین) نیز یا باید متخصص بود و یا باید رجوع کرد. بدیهی است کسی که نه علم دارد و نه به عالمی رجوع می‌کند، نمی‌تواند در طی مسیر تکامل خویش، گامی از گام بردارد و قطعاً همیشه در سراشیبی سقوط و هلاکت حرکت می‌کند.






نوع مطلب : دین و زندگی، شبهه ها، ولایت فقیه، فرهنگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
x-shohbhe: لازم است به نکات ذیل توجه و تدبر شود:

الف – این نوع از شک و شبهه اختصاص به مبحث «ولایت فقیه» ندارد و در هر مقوله‌ای می‌شود به صحت احادیث وارده شک نمود. پس این نوع از بحث، مجادله‌ای جهت عناد و لجاجت است و نه فهم موضوع.

ب – لذا ادعا، سؤال، شبهه و ... نیز باید با رعایت چارچوب و قواعد لازم مطرح گردد. نه این که انسان هر کجا دلش نخواست و نپسندید، بگوید: من به اصلش تردید دارم! خوب، هر کس تردید دارد، می‌تواند برود و تحقیق کند تا تردیدش بر طرف گردد.

ج – کسانی که به اصل احادیث معبتر تشکیک می‌کنند، باید به صحت قرآن کریم نیز شک کنند، چرا که قرآن نیز به شخص آنان وحی نشده است. بلکه به پیامبر اکرم (ص) وحی شد و از طریق حدیث ایشان (ع)، اهل بیت (ع) و سایرین به دیگران رسید و اکنون نیز از طریق چاپ به دست دیگران می‌رسد. همین‌طور است راجع به همه معارف و احکام اسلامی. اگر به صحت احادیث معتبری که از طریق علما و دانشمندان اسلامی نقل شده است شک دارند، باید نماز هم نخوانند و روزه‌ هم نگیرند و ...، چون همه مستند به احادیث است.

د – اما در صورتی که تجاهل و عنادی در کار نباشد و کسی واقعاً شک داشته و به دنبال راه حل می‌گردد، باید به گفت: اساساً یکی از مبانی تحقیق و کسب علم همین «شک» است. و اصل شک خوب است، به شرطی که شک کننده به دنبالش رود و تحقیق کند و به صحت یا سقم ادعاها، فرضیه‌ها و مسائل در موضوعات متفاوت پی ببرد.

بدیهی است که هر مقوله‌ای روش تحقیقی خاص خود دارد. کسی که در وضعیت ستارگان شک دارد، باید علم نجوم بخواند – کسی که معنانی و مفاهیم لغات و واژه‌ها شک دارد، باید ادبیات بخواند ... و کسی که در صحت حدیثی شک دارد، یا باید به گفته‌ی علمای صادق اعتماد کند و یا علوم دینی و به ویژه «علم رجال» بخواند.

چنان چه بیان گردید این مبحث مختص مباحث اسلامی یا موضوع «ولایت فقیه» نمی‌باشد. مثلاً اگر کسی بگوید که من به وجود افلاطون، ارسطو، سقراط، منتسکیو، هگل، بوعلی سینا، ملاصدرا ... و صحت انتساب کلیه‌ی مطالبی که از آنان نقل می‌شود شک دارم؟ چه پاسخی می‌شود به او داد؟! آیا جز این است که به او خواهند گفت: بهتر است به صورت تخصصی در رشته‌ی مورد نظر (تاریخ، فلسفه، حقوق و ...) مطالعه نمایی تا مطلع و مطمئن شوی و شکت بر طرف شود.

جهت اطلاع، ملاک‌هایی برای تأیید صحت انتساب احادیث وجود دارد، که از آن جمله است: انطباق با معارف و احکامی که توسط وحی (قرآن کریم) بیان شده است و عدم مغایرت با آن – انطباق با بدیهیات عقلی و عدم مغایرت با عقل [چنان چه پیامبر اکرم (ص) فرمودند: اگر حدیثی به نقل از من برای شما بیان شد و با قرآن و عقل تطبیق نداشت، آن را به سینه‌ی دیوار بکوبید] – اجماع علما و دانشمندان متخصص – و نیز علم رجال که سند ناقلین را تا مبدأ صدور بررسی قرار داده و به صورت مستدل و مستند تأیید یا تکذیب می‌نماید.




نوع مطلب : شبهه ها، ولایت فقیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
امام زمان (عج) شیعیان را براى فهمیدن احكام شرعى و سایر مسائل اجتماعى، به راویان احادیث، كه همان فقهاى شیعه هستند، ارجاع مى دهد; زیرا آنان هستند كه احادیث را خوب فهمیده اند، و عام و خاص، محكم و متشابه، و صحیح و باطل را مى شناسند. رجوع به فقها در عصر غیبت، نه یك امر مستحب، بلكه یك واجب شرعى است; زیرا، آنان منصوب امام براى این كار هستند و از فرمان حضرت نمى توان تخلّف كرد.

 

نهى از تشكیك
قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف- :
(لا عُذْرَ لاََحَد مِنْ مَوالینا فی التَّشْكیكِ فیما یؤَدّیهِ عَنّا ثِقاتُنا)[1]
در تشكیك نسبت به روایاتى كه موثّقان از ما براى شما نقل مى كنند، احدى از شیعیان ما عذرى ندارند.
شرح
این عبارت قسمتى از توقیعى است كه از سوى حضرت به "قاسم بن علا " درباره ى "احمد بن هلال عبرتایى " و دورى از او صادر شده است.
فقهاى عظام، در كتاب هاى استدلالى اصول، براى حجّیت خبر ثقه، به این روایت تمسك كرده اند; زیرا در واقع، حضرت در این روایت، به متابعت و قبول روایات كسانى امر كرده است كه مورد وثوق اند و سنّت اهل بیت(علیهم السلام) را نقل مى كنند.
مفاد حدیث، آن است كه، كسى حقّ ندارد در روایاتى كه اصحاب مورد وثوق از اهل بیت(علیهم السلام) نقل كرده اند، تشكیك كند و به آن ها ترتیب اثر ندهد، مگر در صورتى كه علم به خطاى آن داشته، یا مفاد خبر، مخالف با كتاب و یا سنّت قطعى یا عقل سلیم باشد; زیرا این ثقات از اصحاب اند كه واسطه ى نشر معارف اهل بیت(علیهم السلام) هستند و تشكیك در روایات آنان سبب مى شود كه چیزى از معارف اهل بیت(علیهم السلام) به دست ما نرسد.
شایان ذكر است كه وثاقت درجاتى دارد كه بعضى از مراتب آن، ملازم با عدالت، بلكه فوق عدالت است. تعبیرى كه امام حسین(علیه السلام) براى حضرت مسلم بن عقیل در نامه ى خود به اهل كوفه بیان داشته اند، مرتبه ى فوق عدالت را مى رساند; آن سخن چنین است:
من، به سوى شما، برادر و پسر عمو و مورد وثوق از خاندانم، مسلم بن عقیل را مى فرستم.[2]

رجوع به فقها در عصر غیبت

قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف- :
(أَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَهُ فَارْجِعوُا فیها إِلى رُواهِ حَدیثِنا، فَإِنَّهُمْ حُجَّتی عَلَیكُمْ وَأَنَا حُجَّهُ اللّهِ عَلَیهِمْ)[3]
امّا در رویدادهاى زمانه، به راویان حدیث ما رجوع كنید. آنان، حجت من بر شمایند و من، حجّت خدا بر آنانم.
شرح
این حدیث، از جمله مطالبى است كه امام زمان(علیه السلام) در جواب مسائل اسحاق بن یعقوب فرموده اند. در این حدیث شریف، حضرت به وظیفه ى شیعیان در حوادث پیش آمده در عصر غیبت اشاره كرده اند.
حضرت، شیعیان را براى فهمیدن احكام شرعى و سایر مسائل اجتماعى، به راویان احادیث، كه همان فقهاى شیعه هستند، ارجاع مى دهد; زیرا آنان هستند كه احادیث را خوب فهمیده اند، و عام و خاص، محكم و متشابه، و صحیح و باطل را مى شناسند.
"روات حدیث " از نظر حضرت(علیه السلام) كسانى نیستند كه روایت را فقط نقل مى كنند بدون این كه آن را درست بفهمند; زیرا چنین افرادى، نمى توانند گره از مشكلات فقهى و ... بگشایند.
رجوع به فقها در عصر غیبت، نه یك امر مستحب، بلكه یك واجب شرعى است; زیرا، آنان منصوب امام براى این كار هستند و از فرمان حضرت نمى توان تخلّف كرد.

مراعات شیعه

قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف- :
(إِنّا غَیرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِكُمْ، وَلا ناسینَ لِذَكْرِكُمْ، وَلَوْلا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ الَّلأْواءُ وَاصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ)[4]
ما در رسیدگى و سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و یاد شما را از خاطر نبرده ایم كه اگر جز این بود، دشوارى ها و مصیبت ها بر شما فرود مى آمد و دشمنان، شما را ریشه كن مى نمودند.
شرح
حضرت(علیه السلام) دو توقیع براى شیخ مفید(رحمه الله) صادر فرموده است. در توقیع اول، حضرت به شیعیان خود این بشارت را مى دهد كه شما، دائماً، تحت نظر و مراعات ما هستید و هرگز فراموش نمى شوید; از این رو، از خطر دشمنان در امانید. شیعه به سبب ظلم ستیزى و پیروى از حق و حقیقت، دائماً، مورد تعرّض حكّام جور و معاندان و مخالفان بوده است; لذا، به كسى نیاز دارد كه در سختى ها و گرفتارى ها او را یارى كند و از نابودى نجاتش دهد. در این توقیع، حضرت(علیه السلام) این بشارت را به شیعه مى دهد كه با وجود غایب بودنم، شما را حمایت مى كنم و هرگز نمى گذارم نقشه ى دشمنان حق و حقیقت به ثمر نشیند و مذهب شیعه و شیعیان نابود شوند. گره گشایى هایى كه حضرت در طول دوران امامت خویش انجام داده، نمونه هایى رسا براى صحت وعده ى حضرت است.

دفع بلا از شیعه

قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف- :
(أَنَا خاتَمُ الاَْوْصِیاءِ، وَبی یدْفَعُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ الْبَلاءَ عَنْ أَهْلی وَشیعَتی)[5]
من، خاتم اوصیایم. خداوند، به سبب من، بلا را از اهل و شیعیانم دفع مى كند.
شرح
این حدیث شریف را شیخ صدوق و شیخ طوسى(رحمهما الله) از ابونصر خادم نقل كرده اند. ابونصر مى گوید:
بعد از آن كه به خدمت آن حضرت رسیدم، فرمود: "آیا مرا مى شناسى؟ " عرض كردم: "بلى. " فرمود: "من كیستم؟ " عرض كردم: "تو آقاى من و فرزند آقاى منى. " حضرت فرمود: "من از تو این سؤال را نپرسیدم! " عرض كردم: "خدا مرا فداى تو گرداند! حال خود را، براى من شرح كن. " حضرت فرمود: "من، خاتم اوصیا هستم. خداوند، به سبب من، بلا را از اهل و شیعیانم دفع مى كند.
در این قسمت از حدیث، حضرت(علیه السلام) به دو نكته اشاره كرده اند:
1. آن حضرت خاتم اوصیاست و وصایت و امامت، به وجود ایشان ختم شده است. ممكن است منظور از وصایت در این جا، وصایتى باشد كه از فرزند حضرت آدم(علیه السلام)، هابیل یا شیث شروع و به امام زمان(علیه السلام)ختم شده است و نیز ممكن است مراد از "خاتمیت در وصایت " در قبال وصایتى باشد كه از على ابن ابى طالب(علیه السلام) شروع شده است. در هر صورت، پس از ایشان، هیچ امامى نخواهد بود و هركس ادعاى امامت كند، باطل، و مدعى آن دروغ گو است.
2. شیعیان حضرت، در طول تاریخ، گرفتار انواع بلاها و مصایب خواهند شد. امام زمان(علیه السلام) در این حدیث شریف مى فرماید:
تنها به سبب من است كه خداوند اهل بیت و شیعیانم را از گرفتارى و بلاها نجات خواهد داد.
این كلام دو احتمال دارد:
الف) مراد حضرت، عصر غیبت باشد; در این صورت، منظور این است كه شیعیان، در دوران غیبت، تنها با توسّل به حضرت مى توانند گرفتارى ها را از خود دفع كنند.
حضرت(علیه السلام) در توقیع خود به شیخ مفید(رحمه الله) فرمود:
ما در سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و یاد شما را از خاطر نبرده ایم كه اگر جز این بود، دشوارى ها و مصیبت ها بر شما فرود مى آمد و دشمنان، شما را ریشه كن مى نمودند.[6]
ب) مراد حضرت، عصر ظهور باشد; در این صورت، مقصود این است كه خداوند متعال با ظهور حضرت و غلبه اش بر تمام ظالمان، بلاها و مصایب را از اهل و شیعیانش دور مى كند.
جمع بین این دو احتمال نیز ممكن است; به این معنا كه حضرت(علیه السلام)هم در غیبت و هم هنگام ظهور خویش گرفتارى را از شیعیان دور مى سازد.

آزار دهندگان امام زمان(علیه السلام)

قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف- :
(قَدْ آذانا جُهَلاءُ الشّیعَهِ وَحُمَقاؤُهُمْ، وَمَنْ دینُهُ جِناحُ الْبَعُوضَهِ أَرْجَحُ مِنْهُ)[7]
نادانان و كم خردان شیعه و كسانى كه پر و بال پشه از دین دارى آنان برتر و محكم تر است، ما را آزار مى دهند.
شرح
این عبارت، بخشى از توقیعى است كه حضرت(علیه السلام) در جواب نامه ى محمّد بن علىّ بن هلال كرخى فرستاده است. این توقیع، در ردّ طایفه اى از غالیان است كه به شركت ائمه(علیهم السلام) با خداوند در علم و قدرت او معتقدند!
یكى از وظایف شیعه این است كه امامان را همان طور كه هستند، بشناسد، نه آنان را در سطح افراد عادى پایین آورد و نه در قدرت و ... شریك خداوند یكتا قرار دهد.
در روایات فراوانى، مقام امامان و وظیفه شان به خوبى بیان شده و لازم است با مراجعه به آن ها، تفكّر خویش را درباره ى امامان اصلاح كنیم.
اعمال و رفتار و اعتقاد غالیان، سبب شد كه مخالفان، شیعه را تكفیر كنند و گروهى از آنان نیز به نجاست و واجب القتل بودن شیعه فتوا دهند.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهج البلاغه در كلامى مى فرماید:
دو كس در مورد من هلاك مى گردد: یكى آن كس كه در دوستى با من به راه افراط مى رود، دیگرى آن كه در دشمنى با من، سخت به تفریط مى افتد.[8]

نهى از تكلّف و به زحمت انداختن

قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف- :
(لا تَتَكَلَّفُوا عِلْمَ ما قَدْ كُفیتُمْ)[9]
خود را براى دانستن آن چه از شما نخواسته اند به مشقت نیندازید.
شرح
این عبارت از جمله مطالبى است كه امام زمان(علیه السلام) در جواب سؤال هاى اسحاق بن یعقوب تذكّر داده اند.
از این حدیث شریف چند نكته استفاده مى شود كه به برخى از آن ها اشاره مى كنیم:
1. همه ى افراد، از نظر عقلى و توان درك و فهم، یك سان نیستند. برخى، مطالب فلسفى و عقلى و استدلالى را به راحتى درك مى كنند و برخى چنین نیستند; بنابراین، هر كس باید اندازه ى فهم خود را بداند و بیش از آن، خود را به زحمت نیندازد; زیرا، به طور نمونه، كسى كه توان فهم مطالب عرفانى را ندارد، اگر وارد این مباحث شود، یقیناً، با مشكل روبه رو خواهد شد و چه بسا به گمراهى افتد.
2. شارع مقدّس اسلام، برخى مطالب را نخواسته آشكار كند. حضرت در این روایت مى فرماید:
به همان اندازه كه براى شما روشن شده است، قناعت كنید و خود را براى فهمیدن آن چه از شما مخفى شده است، به زحمت نیندازید.
مثلاً برخى به دنبال این اند كه بدانند حضرت، الآن، در كجا زندگى مى كنند و ...; علم این مطالب بر ما پوشیده است. آن چه براى ما روشن است، این است كه حضرت، زنده است. وظیفه ى ما، آماده كردن اوضاع براى ظهور ایشان است. ما نباید خود را براى اطلاع از نحوه ى زندگى حضرت و ... به زحمت بیندازیم; زیرا، این امور، نفعى براى ما ندارد; لذا علمش نیز در اختیار ما نیست.
3. هم چنین، به طور مثال، اگر كسى لباسش پاك بوده باشد و شك كند كه نجس شده است یا نه، باید حكم را بر پاكى لباس بگذارد; ولى بعضى به این مقدار اكتفا نمى كنند و خودشان را به زحمت مى اندازند و براى یافتن نجاست احتمالى، همه ى لباس را نگاه مى كنند تا علم حاصل كنند! از ما چنین علمى را نخواسته اند.

عاقبت به خیرى

قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف- :
(أَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الْعَمى بَعْدَ الْجَلاءِ، وَمِنَ الضَّلالَهِ بَعْدَ الْهُدى، وَمِنْ مُوبِقاتِ الاَْعْمالِ وَمُرْدِیاتِ الْفِتَنِ)[10]
از نابینایى پس از بینایى، و از گمراهى پس از هدایت، و از رفتار هلاكت بار و فتنه هاى نابود كننده، به خدا پناه مى برم.
شرح
این عبارت، بخشى از توقیعى است كه امام زمان(علیه السلام) به نایب نخست و دوم خود، عثمان بن سعید عمرى و فرزندش محمّد فرستاده است. حضرت(علیه السلام) بعد از سفارش به امورى در امر غیبت و تثبیت قلوب شیعیان در این امر مهم، از چند چیز به خدا پناه مى برد كه هر كدام از آن ها براى ما درسى عظیم است:
1. حضرت(علیه السلام) از ضلالت بعد از هدایت به خدا پناه مى برد; زیرا اگر كسى هدایت شود و حقّ و حقیقت را درك كند، ولى پس از مدّتى دست از آن بردارد، حجّت بر او تمام شده و قطعاً، خسارتى جبران ناپذیر را متحمل مى شود. چنین كسى سعادت پایدار را پس از شناخت و معرفت، ترك كرده و عذاب جاوید را بر جان خود خریده است.
2. هم چنین، حضرت از اعمال سیئه اى كه انسان را به هلاكت و نیستى مى رساند، به خدا پناه مى برد; زیرا انسان همیشه در خطر از دست دادن ایمان خویش است. هوا و هوس ها و وسوسه هاى شیطان، انسان را تا دَم مرگ رها نمى كنند. از این بخش، اهمّیت و دشوارى ایمان را مى توان فهمید.
3. آن حضرت، به خداوند متعال، از فتنه هاى خطرناك و مهلك كه انسان را از اوج عزّت به ذلّت مى كشانند، به خداوند پناه مى برد. طبق نصّ صریح قرآن، انسان در معرض امتحان هاى دایمى است. خداوند متعال مى فرماید:
(أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ یتْرَكُوا أَنْ یقُولُوا آمَنّا وَهُمْ لایفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ...)[11]; آیا مردم چنین پنداشتند كه به صِرف این كه گفتند ما ایمان به خدا آورده ایم رهایشان كنند و بر این ادعا هیچ امتحانشان نكنند؟ ما امّت هایى را پیش از اینان امتحان نمودیم.
این امتحان ها گوناگون اند و شدّت و ضعف دارند. گاهى مربوط به بدن و مال و گاهى مربوط به دین است و ... در همه ى این ابتلائات، چه كوچك و چه بزرگ، باید به خدا توكّل كرد و با سرافرازى بیرون آمدن را از او خواست.

پیروزى حق بر باطل

قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف- :
(أَبَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَلْحَقِّ إِلاّ إِتْماماً، وَلِلْباطِلِ إِلاّ زَهُوقاً)[12]
اراده ى حتمى خداوند بر این قرار گرفته است كه ـ دیر یا زود ـ پایان حق، پیروزى، و پایان باطل، نابودى باشد.
شرح
این عبارت، قسمتى از جوابى است كه حضرت(علیه السلام) به نامه ى احمد بن اسحاق اشعرى قمّى داده اند. حضرت، در این نامه، بعد از ردّ ادعاى جعفر (عموى خود)، خودش را وصىّ و امام بعد از پدرش امام حسن عسكرى(علیه السلام) معرفى مى كند; آن گاه به این نكته اشاره مى كند كه سنّت الهى به این تعلّق گرفته است كه حقّ و حقیقت را یارى كند و به جایگاه رفیع خود برساند، هر چند در طول تاریخ با آن مبارزه شود; از طرف دیگر، سنّت الهى به این تعلّق گرفته است كه باطل ـ هر چند مدّتى جولان دهد و حاكم باشد ـ نابود گردد و جز اسمى از آن باقى نماند. سرنوشت فرعون ها و ... این نكته را به خوبى نشان داده است; لذا بر ماست كه همیشه، دنباله رو حقّ و حقیقت باشیم و از تلخى ها و دشوارى ها در این مسیر نهراسیم، و هیچ گاه دل به ظاهر فریبنده ى باطل نبندیم; زیرا، نور حق بالاخره به ثمر مى نشیند و باطل را نابود مى كند.


......................................................

[1]. رجال كشّى، ج2، ص816 ; بحار الأنوار، ج50، ص318و319، ح15 ; وسائل الشیعه، ج1، ص38، ح61 .
[2]. الإرشاد، شیخ مفید، ج2، ص39 ; إعلام الورى، ج1، ص436 ; بحارالأنوار، ج44، ص334 .
[3]. كمال الدین، ج2، ص484، ح10 ; الغیبه، شیخ طوسى، ص291، ح247 ; احتجاج، ج2، ص284 ; إعلام الورى، ج2، ص271 ; كشف الغمه، ج3، ص338 ; الخرائج و الجرائح، ج3، ص1114 ; بحارالأنوار، ج53، ص181، ح10 ; و وسائل الشیعه، ج27، ص140، ح33424 .
[4]. احتجاج، ج2، ص323 ; الخرائج و الحرائج، ج2، ص903 ; بحارالأنوار، ج53، ص175، ح7.
[5]. كمال الدین، ج2، ص441، ح12 ; الغیبه، طوسى، ص246، ح215 ; بحارالأنوار، ج52، ص30، ح25 .
[6]. احتجاج، ج2، ص323 ; الخرائج و الجرائح، ج2، ص903 ; بحارالأنوار، ج53، ص175، ح7 .
[7]. احتجاج، ج2، ص289 ; بحارالأنوار، ج25، ص267، ح9 .
[8]. نهج البلاغه، حكمت 469 ; بحارالأنوار، ج39، ص295، ح96
[9]. كمال الدین، ج2، ص485، ح10 ; احتجاج، ج2، ص284 ; بحارالأنوار، ج53، ص181، ح10
[10]. كمال الدین، ج2، ص511، ح42 ; الخرائج و الجرائح، ج3، ص1110 ; بحارالأنوار، ج53، ص190و191، ح19 .
[11]. سوره ى عنكبوت، آیه ى 2و3 .
[12]. الغیبه، طوسى، ص287، ح246 ; احتجاج، ج2، ص279 ; بحارالأنوار، ج53، ص193، ح21 .

علی اصغر رضوانی - شرح چهل حدیث حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

منبع: فارس





نوع مطلب : ولایت فقیه، دین و زندگی، آخرالزمان . امام مهدی (ع). فتنه های بزرگ . نشانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

حدیث از امام رضا (ع) :"همانا از كسانی كه مدعی مودت ما اهل بیت (ع) هستند، كسی هست كه در فتنه‌گری، برای شیعیان ما از دجال شدیدتر است. (راوی) گفتم: برای چه؟ (امام) فرمودند: به خاطر دوستی با دشمنان ما و دشمنی با دوستانمان. چون چنین شد، حق با باطل آمیخته می‌شود و مؤمن از منافق بازشناخته نمی‌شود."
---------
امام خامنه ای(حفظه الله) : بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر امام حسین (ع) را برید همان جانباز جنگ صفین بود که تا مرز شهادت پیش رفت.
-------
امام صادق(ع) فرموده‌اند "ایمان خود را قبل از ظهور تكمیل كنید چون در لحظات ظهور ایمانها به سختی مورد امتحان و ابتلاء قرار می‌گیرند. "(كافی/1/370/6 ؛ كمال‌الدین/1/18)
-------
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی :
در پاسخ به سؤالی مبنی چگونگی مقابله جوانان با مفاسد اخلاقی، گفت: بهترین و آسان‌ترین راهی که جوانان می‌توانند برای مقابله با مفاسد اتخاذ کنند، توسل به حضرت بقیة‌الله‌الاعظم(عج) است.
-------
عبدالله بن سنان می‌گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: به زودی شبهه‌‌ای عارض شما می‌گردد؛ پس (در ایام) بدون نشانه‌ای که دیده شود و بدون امامی که شما را هدایت کند باقی خواهید ماند. در آن روز کسی نجات نمی‌یابد مگر آن کسی که به دعای غریق، دعا کند.
عرض کردم: «دعای غریق چیست؟» فرمود: می‌گویی:
یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ
من گفتم: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الاَبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ. (راوی کلمه و الابصار را به دعا اضافه نمود) حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «به راستی که خدای عزّوجل مقلب القلوب و الابصار است، اما آن‌چنان که من گفتم بگو: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ.»
----------
اگر این ولایت فقیه جهانگیر شود، امام زمان ما خواهد آمد، و این مقدمه سازی برای ظهور حضرت است. ما در دوران نائب امام زمان امتحان می‌شویم برای خود حضرت؛ اگر در امتحانات پای رکاب ولی فقیه ـ نائب امام زمان(ع) ـ پیروز شدیم، به امام زمان(ع) خواهیم رسید.
--------
امام صادق(ع):«امام خودت را بشناس، زیرا، هرگاه، امام خود را شناختی، تقدم یا تاخر این «امر ظهور»، زیانی به تو نرساند.»
---------
راز امنیت ایران از نگاه آیت الله جوادی آملی : ما (ایرانیان) به برکت اهل بیت علیهم‌السلام در میدان مین از مصونیت برخورداریم.
---------
«ان یَشَأ یُذهِبكُم ایُّهَا النّاسُ و یأتِ بِآخَرینَ وَ كانَ اللّهُ على ذلكَ قدیر» (نساء: 5.)133 اى مردم، اگر او بخواهد شما را از بین مى‌برد و افراد دیگرى به جاى شما مى‌آورد و خدا بر این كار تواناست.

آیه در سیاق برخى آیات در بى‌نیازى خدا از طاعت مردم و عدم زیان از مخالفت مردم است؛ زیرا آنچه در آسمان و زمین است مِلك اوست. سپس مى‌فرماید: براى خدا هیچ مانعى ندارد كه شما را از بین ببرد و جمعیتى آماده‌تر و مصمّم‌تر جانشین شما كند و خداوند بر این كار توانایى دارد.

شیخ طوسى، طبرسى، میبدى، زمخشرى، قرطبى، آلوسى، فیض كاشانى، طبرى و دیگر مفسّران از رسول خدا نقل كرده‌اند: «وقتى این آیه نازل شد، رسول خدا دست خود را به پشت سلمان زد و فرمود، آن جمعیت قوم این مرد، یعنى مردم عجم و فارس هستند.»

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم ... سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
مدیر وبلاگ : مسعود موسوی
مطالب اخیر
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات