تبلیغات
نبرد نهایی - مطالب آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم
 
نبرد نهایی
امام على علیه‏السلام : هر كس چشم خود را [از نامحرم] فرو بندد، قلبش راحت می‏شود.
گروه غرب از نگاه غرب خبرگزاری فارس:

پرفسور پیترفیلیپ در جدیدترین کتاب خود، روایت سی رایت میلز را در کتاب کلاسیک سال 1956 خود «نخبگان قدرت» بسط داده و ضمن بررسی نخبگان قدرت ملت ـ دولت، از انتقال این قدرت به یک گروه نخبه صاحب قدرت  فراملیتی که عمده تمرکز آنها بر کنترل سرمایه های جهانی است سخن می گوید.

به این ترتیب فیلیپ که استاد جامعه شناسی سیاسی در دانشگاه ایالتی سوناما در آمریکاست، در تازه ترین مطالعه منتشر شده اش «غول ها: نخبگان قدرت جهانی» از 17  موسسه برتر مدیریت سرمایه جهانی نظیر بلک راک و جی. پی مورگان چیس نام می برد که هر یک به عنوان «غول های» کاپیتالیسم جهانی، بیشتر از یک تریلیون دلار سرمایه سرمایه گذاری شده تحت مدیریت خود را در اختیاردارند. این 17 موسسه در مجموع بیش از 41 تریلیون دلار را در شبکه ای از سرمایه های مرتبط با هم که در سطح جهان درگردش است، مدیریت می کنند.

این 41 تریلیون دلار معرف ثروتی است که هزاران میلیونر، میلیاردر و شرکت برای کسب سود در این شبکه سرمایه گذاری کرده اند. این 17 غول در تقریبا تمام کشورهای جهان فعالیت دارند و «نهادهای محوری سرمایه مالی هستند که قدرت سیستم اقتصاد جهانی را تامین می کند.» آنها درهر چیزی که سود قابل توجهی به همراه دارد سرمایه گذاری می کنند، از اراضی کشاورزی که سرمایه گذاران نخبگان قدرت جهانی با بیرون راندن کشاورزان بومی از زمین هایشان از چنگ آنها درآورده اند تا دارایی های عمومی (نظیر تاسیسات تامین انرژی و آب) تا جنگ.

علاوه بر این، فیلیپ مهم ترین شبکه های نخبگان قدرت جهانی و افراد مرتبط با آن را نیز مورد شناسایی قرار می دهد. او از 39 فرد (که شمار اندکی از آنان زن و تعداد انگشت شماری از آنها نیز از کشورهایی جز آمریکا و کشورهای ثروتمندتر اروپای غربی هستند) نام می برد که در هسته شبکه های غیردولتی برنامه ریزی  و سیاستگذاری هایی قرار دارند که تمرکز مداوم سرمایه جهانی را مدیریت، تسهیل و از آن دفاع می کنند. به گفته فیلیپ نخبگان قدرت جهانی دو کارکرد متحد کننده کلیدی را به اجرا می گذاراند: توجیهات ایدئولوژیک لازم را برای منافع مشترک خود فراهم می کنند (که از طریق رسانه های شرکتی شان منتشر می شود) و معیارهای اقداماتی را که سازمان های دولتی و ملت ـ دولت های کاپیتالیستی باید انجام دهند تعریف می کنند.

دقیق تر آنکه فیلیپ 119 مدیر  این 17 غول مالی جهانی را شناسایی می کند و بیوگرافی و اطلاعات عمومی مختصری را درباره ثروت خالص شخصی شان ارائه می دهد. این افراد  از طریق شبکه های متعدد همکاری از جمله فروم اقتصادی جهانی، کنفرانس پولی بین المللی، موسسات وابسته به دانشگاه ها، شوراهای سیاستگذاری متعدد، باشگاه های اجتماعی و کارآفرینی های فرهنگی با یکدیگر ارتباط متقابل نزدیکی دارند. آن طور که فیلیپ توضیح می دهد: « قطعا این نتیجه گیری دور از واقعیت نیست که همه آنها یکدیگر را شخصا می شناسند یا در چهارچوب مشترک پست های قدرتی که در اختیار دارند، با  یکدیگر آشنایند.»

غول هایی که فیلیپ  از آنها نام می برد، روی یکدیگر سرمایه گذاری می کنند، اما در صدها موسسه مدیریت سرمایه گذاری دیگر نیز که بسیاری از آنها با این غول ها روابط نزدیکی دارند نیز دست به سرمایه گذاری می زنند. این روند به ده ها تریلیون دلار منجر می شود که در یک شبکه پهناور واحد از  سرمایه جهانی که شمار بسیار اندکی از افراد آن را در کنترل خود دارند، هماهنگی های لازم در مورد آن صورت می گیرد. «هدف فوری آنها یافتن فرصت های امن کافی برای برخورداری از یک بازده سرمایه است که اجازه رشدی مداوم را بدهد.»

به این دلیل که مدیران این 17 موسسه مدیریت سرمایه نماینده  هسته مرکزی سرمایه بین المللی هستند، «در صورت بازنشسته شدن یا مرگ این افراد، دیگر افراد مشابه جای آنها را خواهند گرفت و ساختار کلی یک شبکه کنترل سرمایه جهانی به قوت خود باقی می ماند. هدف مشترک این 199 فرد، به حداکثر رساندن بازده سرمایه گذاری های خودشان و موکلانشان و یافتن  راهی برای دستیابی به بازده بیشتر از هر طریق لازم، قانونی یا غیرقانونی است... ترتیبات نهادی و ساختاری در درون سیستم های مدیریت پولی سرمایه جهانی، بی امان در پی یافتن راه هایی برای دست یافتن به حداکثر بازده از سرمایه گذاری ها هستند و...شرایط لازم برای دستکاری - قانونی یا غیرقانونی – همواره فراهم است.»


فیلیپ نیز همچون محققان پیش از خود اهمیت این نهادهای فراملیتی را چنین عنوان می کند که در خدمت یک کارکرد منسجم هستند. بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، گروه 20، گروه 7، سازمان تجارت جهانی، فوروم اقتصادی جهانی، کمیسیون سه جانبه، گروه بیلدربرگ، بانک تسویه حساب های بین المللی، گروه 30، شورای روابط خارجی و کنفرانس پولی بین المللی به عنوان مکانیسم های نهادی برای اجماع سازی در درون طبقه سرمایه داری فراملیتی و قدرت فرموله کردن و اجرای سیاست ها عمل می کنند. «این نهادهای  بین المللی از طریق حمایت از سیاست ها و مقرراتی که هدف آنها حفاظت از جریان آزاد و بدون مانع سرمایه  در سطح جهانی است، درخدمت منافع غول های مالی جهانی قرار دارند.»


اما دردرون این شبکه از نهادهای فراملیتی، فیلیپ دو سازمان بسیار مهم سیاستگذاری و برنامه ریزی نخبگان جهانی را شناسایی می کند: گروه 30 ( که 32 عضو دارد) و کمیته اجرایی بسط یافته کمیسیون سه جانبه (که 55 عضو دارد). این شرکت های غیرانتفاعی که هر یک کارکنان تحقیقی و پشتیبانی خود را دارند، سیاستگذاری های نخبگان را فرموله می کنند و دستورالعمل هایی را برای به کار گیری آنها از سوی نهادهای دولتی فراملیتی نظیر گروه 7، گروه 20، صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جانی و بانک جهانی  صادر می کنند. سیاست های نخبگان نیز به دنبال دستورالعمل عامل مربوطه از جمله دولت ها، در این بستر به اجرا گذاشته می شود. سپس این عاملان کاری را که به آنها دستور داده شده انجام می دهند. در نتیجه این 85 عضو (چون هر دو همپوشانی دارند) گروه 30 و کمیسیون سه جانبه، یک گروه مرکزی تسهیل کنندگان سرمایه داری جهانی را تشکیل می دهند و تضمین می کنند که سرمایه جهانی ایمن، مطمئن و رو به رشد باقی می ماند.

بنابراین اگرچه بسیاری از نهادهای بین المللی بزرگ تحت کنترل نمایندگان ملت ـ دولت ها و بانکداران مرکزی قرار دارند (با قدرت  بی تناسبی که از سوی پشتیبانان مالی مسلط نظیر ایالات متحده و کشورهای اتحادیه اروپا اعمال می شود) فیلیپ بیشتر نگران گروه های سیاستگذاری فراملیتی است که غیردولتی هستند، چون این سازمان ها «به متحد شدن نخبگان قدرت جهانی به عنوان یک طبقه کمک می کند و افراد دخیل در این سازمان ها، کاپیتالیسم جهانی را تسهیل می کنند.»

فیلیپ با تهیه این فهرست از 199 مدیر بزرگ ترین موسسات مدیریت پولی در جهان، می گوید  این کار گام مهمی به سمت درک نحوه کارکردن سرمایه داری امروزین در سطح جهانی است. این نخبگان قدرت جهانی تصمیماتی را در ارتباط با سرمایه گذاری تریلیون ها دلار اتخاذ می کنند. ثروت متمرکزی که آنها در آن سهیم هستند، با فرض در رقابت بودن، آنها را ملزم به همکاری  در راستای مصلحت بزرگ تر خودشان از طریق شناسایی فرصت های سرمایه گذاری و توافقات ریسک مشترک، و کار کردن جمعی برای ترتیبات سیاسی می کند که مزایایی را برای سیستم سود ساخته آنها در کلیت خود به همراه دارد.

اولویت ابتدایی آنها تضمین یک میانگین بازده سرمایه گذاری به نسبت 30 تا 10 یا حتی بیشتر است. ماهیت هر سرمایه گذاری از آنچه که حاصل می کند اهمیت کمتری دارد: بازده مداومی که رشد را در بازارهای کلی پشتیبانی کند. از این رو سرمایه گذاری در تولیدات دخانی، تسلیحات جنگی، مواد شیمیایی سمی، آلودگی و دیگر کالاها و خدمات از نظر اجتماعی مخرب، صرفا بر اساس سودآوری آنهاست که قضاوت می شوند. آنها نسبت به هزینه های اجتماعی و زیست محیطی سرمایه گذاری هایشان هیچ دغدغه ای از خود نشان نمی دهند. به عبارت دیگر  باعث مرگ و ویرانی شدن از نظر آنها اشکالی ندارد، چون سودآور است.


اما هدف نخبگان جهانی چیست؟ فیلیپ در چند جمله این هدف را چنین توضیح می دهد: «نخبگان عمدتا در پشتیبانی از امپراتوری نظامی آمریکا / ناتو با هم متحد شده اند که به دنبال جنگی دائمی علیه گروه های مقاومت – که نوعا با برچسب «تروریست» از آنها یاد می شود- در گوشه و کنار جهان هستند. هدف واقعی «جنگ با ترور»، دفاع از جهانی سازی فراملیتی، به جریان انداختن سرمایه مالی در اطراف جهان، سیطره دلار و دسترسی به نفت است؛ این کار هیچ ربطی به سرکوب تروریسمی ندارد که خود این سیستم به وجود آورنده آن است، مرتکب آن می شود و هزینه های آن را به منظور لاپوشانی دستور کار واقعی آنها تامین می کند. به همین دلیل است که ایالات متحده تاریخچه ای طولانی از مداخلات از سوی سیا و ارتش در گوشه و کنار جهان و ظاهرا در دفاع از «منافع ملی» خود دارد.


ثروت و قدرت
نکته جالب توجهی که از مطالعه تجزیه و تحلیل تفکربرانگیر فیلیپ به ذهن متبادر می شود، این است که او تمایز واضحی بین این افراد و خانواده هایی که دارای ثروت هستند و افرادی که ثروت ( گاه بسیار) کمتری دارند (که با این حال باز هم قابل توجه است) می گذارد، اما این عده ازطریق جایگاه ها و ارتباطاتی که دارند، قدرت قابل ملاحظه ای کسب کرده اند. آنطور که فیلیپ در توضیح این تمایز می گوید «جامعه شناسی نخبگان از  افراد نخبه خاص و خانواده هایشان اهمیت بیشتری دارد.»  فقط 199 نفر تصمیم می گیرند که این بالغ بر 40 تریلیون دلار چگونه سرمایه گذاری شود. و این همان نکته محوری است. اجازه دهید توضیح بیشتری دهم:

چند خانواده واقعا ثروتمند در جهان وجود دارند که به طور خاص می توان به خانواده های روچیلد (فرانسه و بریتانیا)، راکفلر (آمریکا)، گلدن ساکس (آمریکا)، واربرگز (آلمان)، لهمان (آمریکا)، لازاردز (فرانسه)، کان لوبس (آمریکا) موزس سیفز اسرائیلی (ایتالیا)، آل سعود( عربستان سعودی)، والتون (آمریکا)، کوچ (آمریکا)، مارس (آمریکا)، کارجیل مک میللان (آمریکا)، و کاکس (آمریکا). اشاره کرد. با این حال تمام این خانواده ها علنا در پی کسب قدرت برای شکل دادن به جهانی که آرزویش را دارند نیستند.

به همین ترتیب افراد به شدت ثروتمند جهان مثل جف بزوس (آمریکا)، بیل گیتس (آمریکا)، وارن بافت (آمریکا)، برنارد  آرنالت (فرانسه) کارلوس اسلیم هلو (مکزیک) و فرانسیسکو بتنکورت میرز (فرانسه)  ضرورتا به شکلی به یکدیگر مرتبط نیستند که واجد قدرت هنگفتی شوند. در واقع با وجود تمایل آشکار آنها به ثروت،  ممکن است منافع اندکی در قدرت داشته باشند.

در واقع برخی افراد و خانواده ها صرفا برای  بهره مند شدن از نحوه عملکرد سرمایه داری و ابزارهای دولتی و نهادی جنبی آن به یکدیگر مرتبط می شوند، در حالی که دیگران از نظر سیاسی  دخالت بیشتری دارند و در پی دستکاری در نهادهای بزرگ تر برای دستیابی به نتایجی هستند که نه تنها سود آنها را به حداکثر برساند و در نتیجه ثروتشان را به حداکثر برساند، بلکه خود جهان را نیز شکل دهد.

پس اگر به دنبال فهرستی از 199 فردی هستید که فیلیپ آنها را در مرکز سرمایه جهانی شناسایی می کند، این اسامی با وجود ثروت کاملا شناخته شده و چشمگیر آنها، شامل کسانی چون بزوس، گیتس، بافت، کوچ، والتون یا حتی روچیلد، راکفلر یا ویندزور (ملکه انگلستان) نمی شود،. همچنین خیلی از این اسامی از فهرست های تهیه شده توسط گروه های چون فوربس و بلومبرگ نیز مفقود هستند، اما با توجه به علاقه بسیاری از افراد و خانواده های به شدت ثروتمند به اجتناب از انواع خاصی از تبلیغات و حضور اجتماعی و قدرت آنها در انجام این کار، نبود آنها در این فهرست ها دلیلی بسیار متفاوت دارد.

برعکس اسامی فهرست شده در بالا، در تجزیه و تحلیل فیلیپ نام هایی چون لارنس (لری) فینک (رئیس و مدیرعامل بلک راک)، جیمز (جیمی)  دایمن (رئیس و مدیر عامل جی پی مورگان چیس)، و جان مک فارلن (رئیس  بارکلیز بانک) دیده می شود، در حالی که به اندازه کسانی که کمی پیشتر ذکر شده ثروتمند نیستند، ولی قدرت بسیار بیشتری را به دلیل پست ها و ارتباطاتشان دردرون شبکه 199 نفره نخبگان جهانی کسب کرده اند.

پس همانطور که انتظار می رود فیلیپ معتقد است که این سه فرد شیوه زندگی و جهت گیری های ایدئولوژیک مشابهی دارند. آنها معتقدند که سرمایه داری به خیر و صلاح جهان است و در حالی که نابرابری و فقر مسائل مهمی محسوب می شوند، به اعتقاد آنها رشد سرمایه در نهایت این مشکلات را حل خواهد کرد. آنها درباره مسائل زیست محیطی  تقریبا هیچ ابرازنظری نمی کنند، اما بر این باورند که فرصت های سرمایه گذاری ممکن است در واکنش به «تغییر و تبدیلات» آب و هوایی تغییر کند. آنها به عنوان افرادی میلیونر مالک خانه های متعدد هستند. در دانشگاه های مخصوص نخبگان تحصیل کرده اند و برای رسیدن به جایگاه فعلی خود به عنوان غول های نخبگان قدرت جهانی، به سرعت در حوزه فاینانس بین المللی رشد کرده و خود را بالا کشیده اند. موسساتی که آنها مدیریت می کنند نشان داده اند که در  تبانی های غیرقانونی با دیگران دست داشته اند، اما دولت ها این جرایم قانونی را ضرورتا به عنوان بخشی از کسب و کار ورزی می بینند.

به طور خلاصه من آنها را اینطور توصیف می کنم: آنها از یک چهارچوب قانونی یا اخلاقی به عنوان قطب نمایی برای اقداماتشان، چه درارتباط با کسب و کار و چه انسان های دیگر، جنگ، محیط زیست و آب و هوا اجتناب می کنند. آنها به وضوح نمونه یک فرد نخبه هستند.

فقدان نگرانی نسبت به مردم و مسائلی که می تواند نگرانی بسیاری از ما را برانگیزد نیز از نگاه به دستور کار گردهمایی های نخبگان مشهود می شود. مثلا  کنفرانس پولی بین المللی را در نظر بگیرید. این کنفرانس که در سال 1956 تاسیس شده، یک گردهمایی خصوصی سالانه از چند صد بانکدار رده بالا درجهان است. انجمن بانکداران آمریکا به عنوان دبیرخانه این کنفرانس عمل می کند. اما آنطور که فیلیپ اشاره می کند: «به نظر می آید که هیچ چیز در دستور کار آنها وجود ندارد که پیامدهای اجتماعی و اقتصادی سرمایه گذاری های آنها را به منظور شناسایی اثرات مضر آنها بر انسان ها و محیط زیست مد نظر قرار دهد.» نگاهی تصادفی به دستور کار هر یک از این گردهمایی های نخبگان، نشان می دهد که این اظهار نظر  در مورد تمام نشست های آنها صدق می کند.  برای مثال به دستورکار نشست اخیر کنفرانس جهانی اقتصاد در داووس نگاه کنید. هر سخنی از «دغدغه» در دستور کار آنها، شعاری گمراه کننده بیش نیست.

اما مشکلات ناشی از این وضعیت چیست؟ فلیپ چنین پاسخ می دهد: «این تمرکز ثروت حفاظت شده به یک بحران بشری و در نتیجه به فقر، جنگ، گرسنگی، از خود بیگانگی توده ها، تبلیغات رسانه ای و تخریب محیط زیست منجر می شود که همگی تهدیدی را متوجه موجودیت انسان می کنند. ما باید بدانیم که بشریت در خطر انقراض احتمالی قرار دارد.»

وی در ادامه می گوید که نخبگان قدرت جهانی احتمالا تنها  مجموعه ای است که بدون ناآرامی های مدنی بزرگ، جنگ و هرج و مرج، قادر به اصلاح این وضعیت است و از این رو این هدف عمده این کتاب را تشکیل می دهد: افزایش آگاهی ها نسبت به اهمیت تغییری نظام مند در این عرصه و بازتوزیع ثروت ها در میان هم خوانندگان عام این کتاب و همچنین نخبگان، به این امید که آنها بتوانند دست به کارنجات بشریت شوند. در ضمیمه این کتاب «نامه ای به نخبگان قدرت جهانی» آمده است که به امضای فیلیپ و 90 نفر دیگر رسیده و از نخبگان می خواهد که در این راستا دست به عمل بزنند.

درقسمتی از این نامه آمده است: «دیگر قابل قبول نیست که شما معتقد باشید می توانید سرمایه داری را برای رشد و تداوم مسیر خود از میان نابرابری های بزرگی که هم اکنون همگی ما با آن مواجه ایم اداره کنید. محیط زیست دیگر  تاب آلودگی و زباله بیشتر را ندارد و بروز ناآرامی مدنی در همه جا در نقطه ای اجتناب ناپذیر می شود. بشریت به شما نیاز دارد تا قدم پیش بگذارید و این اطمینان را به وجود آورید که اقتصاد سرمایه داری، به رودی از منابعی تبدیل می شود که به تک تک کودکان، تک تک خانواده ها و تمام بشریت می رسد. ما از شما می خواهیم که از قدرت خود برای انجام تغییرات لازم جهت بقای بشریت استفاده کنید.»

پیترفیلیپ کتاب مهمی نوشته است. برای آن دسته از ما که به شناخت بیشتر کنترل نخبگان بر جهان علاقه مندیم، این کتابی است که حتما باید در قفسه کتابخانه مان وجود داشته باشد. و مثل هر کتاب خوب دیگری، اگرچه به پرسش های زیادی جواب می دهد، اما چند سئوال تازه را نیز برایم مطرح می کند.

همانطور که روایت پرمغز فیلیپ را از رفتار نخبگان در این ارتباط می خواندم، بار دیگر به یاد آوردم که قدرت نخبگان جهانی به طرز چشمگیری خشونت بار و به شدت دیوانه وار است: رضایت دادن به کشته شدن انسان ها در شمار زیاد (چه از طریق گرسنگی و یا خشونت نظامی) و نابود کردن جو زمین برای سود بردن بیشتر، بدون کمترین حس انسانی، هم اکنون چشم اندازی تیره و تار را از آینده به دست می دهد.

به این دلیل من دراین باور او شریک نیستم که می توان اخلاقیات نخبگان را برانگیخت. بسیار خوب می شد اگر می توانستیم چنین کنیم، اما تاریخ هیچ شاهد و مدرکی نشان نمی دهد که بگوید نتیجه قابل توجهی از این کار گرفته خواهد شد. مرگ و نابودی که نخبگان برمی انگیزند و به آن دامن می زنند کاری به شدت سودآور است، کاری که قرن ها از عمر آن می گذرد و همچنان ادامه دارد.


نویسنده: رابرت جی.باروز (Robert J. Burrowes)  فعال اجتماعی که خود را متعهد به شناخت و خاتمه دادن به خشونت انسانی می داند.
منبع: yon.ir/PZnpd 




نوع مطلب : بانک = ربا .. بورس = قمار، مستند های تکان دهنده، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، تحلیل های آخرالزمانی در عصر حاضر، افشاگری، مقالات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دکتر حسن عباسی در اولین روز از کنفرانس «افق نو»:
امروز، عصر بحران کفر است؛ 27 هزار کلاهک اتمی غرب برایشان امنیت نیاورده است/ آمریکا تورم را به کشورهای دیگر صادر می‌کند

گروه سیاسی - رجانیوز: در اولین روز از برگزاری دومین کنفرانس بین‌المللی «افق نو» حسن عباسی کارشناس مسائل فرهنگی و استراتژیک در نشستی که در میان مهمانان بین‌المللی این کنفرانس برگزار شد با اشاره به اقتصاد غرب، گفت:‌این برای من جالب است که یک عالم مسلمان پایه اقتصادی صهیونیست را در دست گرفته است.

به گزارش رجانیوز به نقل از فارس، وی افزود: ما از سطح استراتژیک باید به سطح پارادایم برسیم. برای من جالب بود که ایشان کلمه ربا را در سیستم اقتصادی غرب ترجمه نکردند. و آنچه که در قرآن آمده مجموعه‌ای است که به هیچ عنوان قابل ترجمه نیست چون واژه‌ای مانند عدل معادل ژادیست نیست.
 
 
عباسی ادامه داد: پس بنابراین مفهومی هم معادل ربا وجود ندارد. یکی از مسائل کلیدی در ایجاد پارادایم این است که واژگان قرآنی در جهان عمیق واقع شوند.
 
وی افزود: این اقتصاد سرزمین بیت‌المقدس نیست که مبتنی بر ربا است چون هم در دوره بعد از سلیمان نبی و هم در زمانی که عیسی مسیح وارد معبد سلیمان می‌شوند متوجه می‌شود که در محوطه معبد میزهایی گذاشتند و روی آنها مشغول مبادله ارز هستند که عیسی مسیح طی اقدامی این میزها را به هم می‌زند و این کار را نکوهش می‌کند و همین عامل هم زمینه می‌شود که خاخام یهود به نماینده روم در بیت‌المقدس مراجعه کند و از او بخواهند که عیسی مسیح را به صلیب بکشند.
 
این کارشناس مسائل فرهنگی و استراتژیک در ادامه تأکید کرد: عامل عروج حضرت عیسی مسیح (ع) بر پایه ربایی بود که در آن روزگار رقم می‌خورد. ربا یعنی سودخواری و معنای ساده ربا یعنی اینکه فدرال رزرو در ایالات متحده اسکناسی را چاپ می‌کند که پول زیاد و بدون پشتوانه محسوب می‌شود. تنها حکمی که در قرآن حکم جنگ و محاربه با خدا و پیامبر خدا را دارد حکم ربا است.
 
عباسی تصریح کرد: امروز 7 میلیارد نفر از جمعیت کره زمین توسط انگاره‌های کپیتالیسم مدیریت می‌شوند چرا که مطلق اقتصاد لیبرالی اقتصاد بومی است. یعنی اقتصاد مردم با اقتصاد با جنگ با خدا دنبال می‌شود.
 
عباسی در بخشی دیگر از سخنان خود اظهار داشت: قلب ژئواستراتژیک در جهان سازمان NAF  است که روزانه ده‌ها هزار پیام را در سایبر اسکبس مصادره می‌کند.
 
عباسی تأکید کرد: کنترل قلب‌ها و ذهن‌ها نیز توسط هالیوود انجام می‌شود. امروز عصر بحران کفر است. چرا که 27 هزار کلاهک اتمی در کشورهای مدرن برایشان امنیت به ارمغان نیاورده است.
 
وی با اشاره به اقتصاد منحل شده آمریکا، اظهار داشت:‌آمریکا تورم را به کشورهای دیگر صادر می‌کند. چون پولش بر مبنای پول کشورهای دیگر است. این یک ربای جهانی است و تمدن آمریکا ربوی است و اسانس این تمدن جنگ با خداست. چرا که‌ آمریکا مثل یک قالب یخی است که انگار در ظهر تابستان روی آسفالت آب می‌‌شود.
 
وی افزود: بعد از سیستم عامل مارکسیست تنها سیستم عامل مطرح لیبرالیسم است و این سیستم عامل امروز ویروسی شده است و حل این موضوع راهی به جز مراجعه به قرآن نیست.
 
حسن عباسی در ادامه این کنفرانس با اشاره به تحرکات گروهک تروریستی داعش در منطقه تصریح کرد: داعش تغییر نام داده شده القاعده است لذا باید منتظر باشیم که در سال‌های آینده صهیونیست بودایی به وجود بیاید چون صهیونیست یک ایدئولوژی جهانی است.
 
وی افزود: رادکاف در کتاب سوپرکلس خودش از یک ابرطبقه یاد می‌کند که این ابرطبقه همان سازمان ملل است که یک سازمان فرمال است.
 
این کارشناس مسائل فرهنگی و استراتژیک تأکید کرد: امروز اقتصاد جهان 52 تریلیون دلار بدهی دارد. در حالی که کل اقتصاد در جهان 42 تریلیون است.
 
عباسی تأکید کرد: اقتصاد آمریکا از هم پاشیده شده و آنها با فرافکنی که جورج بوش درباره القاعده انجام داد این موضوع را به عقب می‌اندازند.
 
وی ادامه داد: کشورهایی که در نقشه به رنگ قرمز هستند قابلیت مدیریت بحران را از دست داده‌اند و اقتصادی که آنها را جلو می‌برد شکست‌خورده محسوب می‌شود.چرا که در جنبش وال‌استریت دیدیم که حرص و طمع باعث نابودی بشر شد.
 
عباسی تأکید کرد: طمع در هر تمدنی که دیده شد آن تمدن را نابود کرد لذا سیستم آمریکا نیز بر پایه ربا و طمع است.
 
وی با اشاره به هجمه فرهنگی هالیوود علیه جهان عنوان کرد: هالیوود امروز ایمان را هدف گرفته چرا که برای جهان غرب خدا مرده است. همچنین برای تفکر پست مدرن نیز خدا مرده محسوب می‌شود.
 
وی افزود: هالیوود هم از این فرصت استفاده می‌کند و در خلأ خدا حمله به ملائکه را گسترش می‌دهد که این در ساخت فیلم لژیون دیده می‌‌شود. بعد از ساخت لژیون میکائیل و جبرائیل به جنگ هم می‌آیند و دیده می‌شود که بچه آدم در شکم یک زن بدکاره به وجود می‌آید.هالیوود در فیلم‌های کنستانتین، لژیون به طور علنی جنگ با خدا را نشان می‌دهد.
 
وی ادامه داد: تمدنی که با غارت قاره‌های دیگر شکل گرفته معلوم است که باید به تمدن‌های دیگر کشورها حمله کند.
 
عباسی سخنان خود با اشاره به برگزاری این نشست عنوان کرد: چنین نشست‌هایی می‌تواند باعث شود که اندیشمندان کشورهای دیگر چاره‌ای بیندیشند چون دوران لیبرالیسم به پایان رسیده است.
 
وی در پایان برگزاری کنفرانس افق نو را تأثیرگذار دانست و گفت: من پیشنهاد دائمی شدن دبیرخانه کنفرانس افق نو را به آقای طالب‌زاده داده‌ام.




نوع مطلب : مقالات، افشاگری، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز (حسن عباسی)، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


BBC: مردم دنیا از رفتار «اوباما» در تعجبند + ویدیو

امریکا همیشه به دیگر کشورها مدام می‌گوید که حقوق بشر را رعایت کنید و بگذارید که تظاهرات‌های مردم شکل بگیرد، اما خود در شرایط بوجود آمده حکومت نظامی برقرار کرده و پلیس با خشونت قابل توجهی با معترضین برخورد می‌کند.

به گزارش سرویس بین الملل جام نیوز، با گذشت ده روز از ناآرامی ها و اعتراضات گسترده مردمی در پی کشته شدن یک جوان سیاه پوست به ضرب شش گلوله، توسط افسر سفید پوستِ پلیس امریکا در شهر "فرگوسن" ایالت "میسوری"، این اعتراضات به آشوب های خیابانی و مسئله ای فراملّی برای دولت امریکا تبدیل شده است.

رسانه های بین المللی که به پوشش گسترده این اعتراضات مبادرت دارند، از فروکش نشدن خشم مردم این ایالت بخاطر عدم بازداشت و محاکمه متهم این جنایت و اعلام وضعیت جنگی در فرگوسن، خبر می دهند.


به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، سیاسی، افشاگری، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


إِنَّ اللَّـهَ لَا یَخْفَىٰ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْ‌ضِ وَلَا فِی السَّمَاءِ-(4)آل عمران
کد مطلب: 5271/YSTC.IR
fdb0d24a1e7760e46778cff4b0815078_XL

پایان امپراطوری دلار + دانلود مستند رازهای پنهان پول

Print Friendly

ایالات متحده آمریکا یک نظام امپریالیستی و جهان‌خوار محسوب می‌شود که با ایجاد هژمونی‌ در عرصه‌های مختلف نظامی، سیاسی، علمی و اقتصادی به ویژه با ایجاد یک ساختار نظام‌مند پول جهانی به دنبال برتری و سلطه‌جویی در سطح جهان است. ایالات متحده با القای سلطه استکباری خود در اذهان جهانیان، خود را یک تمدن برتر و قدرت فنا ناپذیر و لایزال معرفی می‌کند و نیز از هیچ‌گونه استعمارگری، جنگ‌طلبی و خون‌ریزی برای اثبات این امر دریغ نمی‌کند. مهم‌ترین پدیده‌ای که برای شناخت این نظام امپریالیستی باید در نظر داشت، نظام واحد جهانی پول یعنی دلار است. شکل‌گیری این سیستم پول جهانی با پشتوانه دلار آن هم به صورت کاملا اتفاقی در جنگ جهانی دوم سبب شد تا زمینه اصلی برای ابر قدرت شدن آمریکا در جهان پدید ‌آید و تنها تحقق این امر باعث شد که آمریکا بتواند در سایر عرصه‌ها نیز به امپراطوریِ خود دست پیدا کند.


528692_6p782eII

اکنون این هیمنه تمدن غرب با رهبری ایالات متحده در حال فروپاشی است، آمریکا در حال حاضر با بیش از ۱۷٫۵ تریلیون دلار بدهی از ۵۳ تریلیون دلار بدهی جهانی، یک تمدن پوشالی و یک نظام ورشکسته است. آمریکا با خلق پول بدون پشتوانه و دامن زدن به ربای سازمان یافته جهانی و صادرکردن آن به کشورهای دیگر و مبنا شدن دلار به عنوان پشتوانه پول سایر کشورها عملا نظام مالی جهانی را با یک بحران عظیم و یک فاجعه‌ی جهانی روبرو کرده است به طوری که با بررسی بحران‌های اقتصادی گذشته از سال ۱۹۳۰ تا به این سو می‌توان دریافت که سیستم مالی و پولی جهان با محوریت دلار آمریکا همواره مشکل‌زا و بحران آفرین بوده است.SS Screen Capture #050
                                                                         لحظه شمار بدهی ایالات متحده آمریکا

SS Screen Capture #049

لحظه شمار بدهی جهانی کشورها

کشورهای مختلف جهان متوجه این بحران و فروپاشی دلار آمریکا شده‌اند و سعی دارند با کنار گذاشتن دلار به عنوان مبنای پول خود و ایجاد پیمان‌های دوجانبه پولی بین خودشان برای مبادله با یکدیگر از خطر ورشکستی و فروپاشی در امان بمانند. یکی از همین اقدام‌ها قردادهای دوجانه بین پنج کشور برزیل، روسیه، هند و چین و آفریقای جنوبی است که تحت عنوان اتحادیه بریکس BRICS شناخته می‌شوند. در زمانی که تمامی کشورها به دنبال جایگزینی سیستم دلار هستند در کمال ناباوری مسئولین دولت جمهوری اسلامی همچنان به این سیستم معتقد هستند و مبادلات خود را بر پایه‌ی دلار انجام می‌دهند.

brics

در طول ۳۵ سالی که از عمر انقلاب اسلامی می‌گذرد ایالات متحده همواره جمهوری اسلامی ایران را خطر جدی برای نظام استکباری خود می‌دیده است. آمریکا در طول این سال‌ها جنگ‌های مختلفی از قبیل جنگ نظامی (سخت) و جنگ عقیدتی (نرم) به ایران تحمیل کرده است اما امروز به گفته مقام معظم رهبری با یک جنگ تمام عیار اقتصادی (نیمه سخت) روبرو هستیم؛ از تحریم‌های اقتصادی گرفته تا بلوکه کردن پول‌های ایران در خارج از کشور و مواردی از این دست که بر همگان آشکار است. اما در سوی دیگر آمریکا همیشه توسط عناصر خود فروخته و جاسوس در کشورهای مختلف توانسته ضربه جبران ناپذیری به کشور هدف خود بزند که جمهوری اسلامی نیز از قاعده مستثنی نیست.

معاون نیکلای چائوشسکو (رئیس جمهور رومانی) جاسوس CIA بود. او بعد از دست‌گیری توسط نیروهای امنیتی رومانی اعتراف کرد که آمریکایی‌ها از او به عنوان جاسوس دو کار خواسته بودند یک آنکه اولویت‌های کشور را به هم بزند و تغییر بدهد به طوری که اگر مثلا کشوری اولویت اولش اقتصاد مقاومتی و در ضمن آن عدم خروج دلار است او این مسئله را به اولویت آخر یعنی خرید کالاهای لوکس و بی ارزش و در پی آن خروج ارز از کشور تغییر بدهد. و دوم آنکه از خواسته بودند که هرکسی را در حکومت در جای غیر تخصصی خودش بگذارد مثلا اگر فلان شخص تخصص امنیتی دارد او را در پست مربوط به اقتصاد به کار بگیرد.

نیکلای چائوشسکو (رئیس جمهور رومانی)

با این تفاسیر باید احساس خطر کرد که چرا در جمهوری اسلامی عده‌ای به دنبال تغییر اولویت‌های نظام در جایگزینی سیستم دلار هستند. ایران اولین کشوری بود مبادلات خود را با کشورهایی مثل چین و هند با ریال و پول همان کشورها انجام می‌داد ولی اکنون مبادلات ارزی ایران به دلار از زمان قبل نیز بیشتر شده است به طوریکه حتی ایران در بین کشورهای پیمان دوجانبه BRICS قرار ندارد.

میلیتون فریدمن از قول لنین اعلام می‌کند که اگر می‌خواهید کشوری را زمین بزنید از راه پولش او را به زمین بزنید. استراتژی ایالات متحده برای فروپاشی انقلاب اسلامی این است که او را از راه پولش زمین بزنند. اما غفلت مردم و مسئولین از این مهم یک اشتباه استراتژیک محسوب می‌شود. در اصول و مبانی جنگ نامتقارن بازی‌کردن در زمین خودی آن هم به قواعد دشمن یه اشتباه فوق استراتژیک است که امروز جمهوری اسلامی مرتکب آن شده است. استفاده از دلار بدون پشتوانه به عنوان پشتوانه ریال و استفاده از مدل‌های اقتصادی غرب و نیز وجود نهادهایی همچون بانک‌ و بورس و خصوصی‌سازی آنها از قواعد دشمن به حساب می‌آید که پیاده سازی چنین الگوهایی در کشور علت مشکلات معیشتی و عدم توان در مقاومت اقتصادی است.

11406949198282232320دانشمندان و استادان اقتصاد غرب همچون پروفسور اشکرافت، جوزف استیگلیتز (برنده دو جایزه نوبل اقتصاد)، دیوید کورتن و مایک ملونی و سایر اندیشمندان‌شان به این مسئله مهم پی برده‌اند که دیگر این نظام اقتصادی و این سیستم پولی جواب‌گوی مشکلات معیشتی مردم نیست و نیز به فکر جایگزینی این سیستم واحد پول جهانی با پشتوانه دلار آمریکا افتاده‌اند. در حال حاضر بیش از ۱۳۰ مستند علمی و نیز بیش از ده‌ها کتاب و چندین فیلم و سریال در این زمینه ساخته و نوشته شده است که در این یادداشت مجالِ ذکر تمامی آنها نیست.

یکی از شاخص‌ترین مستندهایی که درباره کارکرد بانک‌ها و سیستم مالی جهان ساخته شده است مستند رازهای پنهان پول Hidden Secrets of MONEY ساخته آقای مایک ملونی Mike Maloney می‌باشد که فعلا چهار قسمت از آن توسط تیم ترجمه اندیشکده یقین زیرنویس شده است. مستند رازهای پنهان پول به دنبال نشان دادن چگونگی کارکرد سیستم پولی و نیز نحوه خلق پول و عملکرد بانک‌های مرکزی است و اینکه مردم را از شیوه کلاهبردای و فریب بانک مرکزی آمریکا با محوریت خلق پول بدون پشتوانه آگاه کند.

204287_10150230661035625_2498795_o

مایک ملونی مستند خود را با این جمله شروع می‌کند:“ما در حال ورود به بزرگترین بحران مالی هستیم که جهان تا به امروز به خودش دیده است. جابجایی ثروت در این دهه بزرگترین جابجایی در کل تاریخ خواهد بود.” او در ادامه چنین بیان می‌کند که: “کاری که شما باید انجام بدهید این است که آگاهی خود را بالا ببرید، آگاهی در زمینه تاریخچه پول و آگاهی از امور مالی و اینکه اقتصاد جهانی چگونه کار می‌کند و آگاهی از اینکه بانک‌ها و بازارهای بورس چگونه شما را فریب می‌دهند و چطور از شما کلاهبرداری می‌کنند.”

قسمت اول این مستند درباره تفاوت کارنسی Currency از مانی money است. کارنسی به پول رایج گفته می‌شود که ارزش آن متغیر و در حال نوسان است مانند دلار و سایر پول‌های رایج کشورها که هیچ پشتوانه‌ای ندارند. در عین حال مانی ، پولی با ارزش ثابت و غیر نوسانی است مثل طلا و فلزات گران‌بها و پول‌هایی که پشتوانه دارند. مایک ملونی در ادامه این قسمت به بررسی ابعاد مختلف تفاوت مانی از کارنسی می پردازد و به این نکته اشاره می‌کند، دلار که پشتوانه سایر پول‌های رایج جهانی است هیچ گونه پشتوانه‌ای به نام طلا ندارد و بانک مرکزی آمریکا با چاپ دلار بدون پشتوانه در واقع تورم خودش را به سایر کشورها صادر می‌کند.

در قسمت دوم این مستند، مایک ملونی به بررسی علل صعود و سقوط تمدن‌ها و رابطه‌ی آن با سیستم پول بدون پشتوانه (کارنسی) و با پشتوانه طلا و فلزات گران‌بها (مانی) می‌پردازد. او تحقیق خود را از یونان ۶۰۰ سال قبل از میلاد شروع می‌کند؛ جایی که در یونان، طلا به عنوان پول با ارزش شناخته می‌شود. ملونی این سیستم پولی ثابت و طلا پایه را علت اوج‌گیری تمدن یونان می‌داند اما با بررسی بیشتر به این نکته اشاره می‌کند که امپراطوری یونان در طی هفت گام به کارنسی روی می‌آورد و با کنار گذاشتن پول ثابت و خلق سکه‌های ناخالص عملا باعث فروپاشی این تمدن عظیم می‌شود. ملونی معتقد است که این هفت گام امپراطوری در طول تاریخ بارها و بارها تکرار و باعث فروپاشی تمدن‌های مختلف شده است و این‌بار نوبت به فروپاشی امپراطوری آمریکا است.

در قسمت سوم مایک ملونی معتقد است که مرگ استاندارد دلار فرا رسیده و میخ بر تابوت دلار کوبیده شده است. او در مدت ۳۵ دقیقه به بررسی و اثبات این ادعای خود می‌پردازد. او یک تایم لاین از سال ۱۹۷۰ تا سال ۲۰۱۳ در نظر می‌گیرد و تمام اتفاق‌هایی که موجب شده تا دلار آمریکا در حال فروپاشی قرار بگیرید را مورد بررسی قرار می‌دهد. ملونی در این قسمت به کنار گذاشته شدن دلار از مبادلات جهانی و نیز به باز پس‌گیری طلا از خزانه‌داری آمریکا اشاره می‌کند و این را عامل اصلی بحران اقتصادی آینده آمریکا بر‌می‌شمارد. او سپس به بررسی نقش ایران در این ماجرا می‌پردازد و مشخصا از ایران به عنوان اولین کشوری که به سمت حذف دلار از مبادلات ارزی خود رفت، نام می‌برد.

مهمترین قسمت این مستند، قسمت چهارم آن است جایی که مایک ملونی رازِ بزرگترین کلاهبرداری تاریخ را برای ملت‌های جهان فاش می‌کند رازی که افشا شدن آن باعث تغییر و تحولات عظیمی در سیستم جهان و زندگی مردم می‌شود. رازی که کشف آن توسط مردم، فروپاشی سیستم مالی و بانکی جهان را در بردارد و این رازِ بزرگ چیزی نیست جز نحوه کلاهبرداری سیستم بانکی و بانک‌‌دارن در جهان به طوریکه در طول تاریخ چنین چیزی سابقه نداشته است که انسان‌ها توسط یک عده کوچک این‌گونه فریب بخورند. مایک ملونی به شیوه‌ی خارق العاده‌ای بزرگترین کلاهبرداری تاریخ را در هفت مرحله به تصویر می‌کشد و پرده از چهره شیطانی و ربوی نظام بانکی جهان می‌گشاید.

1452530_10151763069556375_1535428446_n

Currency vs Money – دانلود قسمت اول

Seven Stages Of Empire – دانلود قسمت دوم

Death Of The Dollar – دانلود قسمت سوم

The Biggest Scam In The History Of Mankind – دانلود قسمت چهارم

 احمد ادریسی





نوع مطلب : دکترین ها یا استراتژی های اعمال شده بر علیه ایران، بانک = ربا .. بورس = قمار، مستند های تکان دهنده، جلسات کلبه کرامت (دکتر حسن عباسی)، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، مدارک دخالتهای غرب در ایران امروز، تفکرات غرب زده، سیاسی، افشاگری، مقالات، جنگ نیمه سخت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


تحلیلی خواندنی از «جوزف استیگلیتز»، برنده نوبل اقتصاد درباره نظام سرمایه‌داری:
ایالات متحده آمریکا دیگر کشور فرصت‌ها نیست/ شهروندان پایین شانسی برای ورود به طبقات بالا ندارند

گروه اقتصادی - رجانیوز: محمدرضا فرزین، استاد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی، دبیر سابق ستاد هدفمندی یارانه‌ها و مدیرعامل سابق صندوق توسعه ملی کتابی از «جوزف استیگلیتز»، اقتصاددان بنام آمریکایی با عنوان «هزینه نابرابری» در دست ترجمه دارد که مقدمه آن را در سایت خود منتشر کرده است.

 فرزین این کتاب را در سفری که به آمریکا داشته به همراه آورده و می‌گوید اثر منتقد بزرگ نظام سرمایه داری را تا چند ماه آینده به مرحله چاپ می‌رساند.

متن مقدمه منتشر شده بدین شرح است:

در تاریخ جهان لحظاتی وجود دارد که مردم تمام جهان به پا می‌خیزند تا بگویند که "یک جای کار غلط است و ما خواهان تغییر هستیم". این پدیده را در سال‌های پر آشوب 1848 و 1968 شاهد بوده‌ایم. این سال‌ها شروع تغییرات بزرگی در جهان بود. سال 2011 نیز مشابه این سال‌ها است.
 
جنبش جوانان از تونس آغاز شد به مصر و سپس به دیگر کشورهای خاورمیانه سرایت کرد. در برخی از جنبش‌ها آتش اعتراضات موجب تغییرات اجتماعی و سرنگون شدن دیکتاتورهایی مانند حسنی مبارک در مصر و قذافی در لیبی شد. بزودی مردم اسپانیا و یونان، بریتانیا و ایالات متحده و دیگر کشورهای جهان دلایلی برای حضور خویش درخیابان‌ها یافتند.
 
در سال 2011 من افتخار حضور در کشورهای مصر، اسپانیا و تونس را داشتم و با اعتراض‌کنندگان در پارک بون ریترو (Buen Retiro) مادرید، پارک زوکاتی (Zuccotti) نیویورک و در قاهره و با مردان و زنان جوان در میدان التحریر ملاقات کردم. همچنان که قبلاً نیز بیان داشته بودم برای من روشن بود در حالی که دلایل اعتراضات در کشورها با هم متفاوت است و بویژه این دلایل در کشورهای خاورمیانه کاملاً متفاوت از کشورهای غربی است اما چند موضوع مشترک در همه آنها وجود دارد.
 
درک عمومی آن است که نظام اقتصادی و سیاسی با شکست مواجه شده و این دو نظام کاملاً غیرمنصفانه هستند.
 
معترضان حق دارند که یک جای کار اشتباه است. شکاف بین آنچه که نظام‌های سیاسی و اقتصادی طبق انتظارات باید بوجود می‌آورند با آنچه که بوجود آوردند بسیار بزرگ و ناشناخته است. دولت‌های سراسر جهان قادر به حل موضوعات کلیدی اقتصادی مانند بیکاری پایدار نشدند و ارزش‌های جهانی مانند برابری فدای حرص و طمع گروه‌های خاصی شدند و احساس بی‌انصافی به احساس خیانت تبدیل شد.
 
اینکه چرا جوانان علیه دیکتاتورهای تونس و مصر به‌پا خواستند قابل درک بود. جوانان از رهبران پیر و سرسختی که فقط از منافع خویش به هزینه سایر مردمان دفاع می‌کردند خسته شدند. آنها هیچ فرصتی برای تغییر از طریق فرایند دموکراسی نیافتند. اما سیاست‌های انتخاباتی در کشورهای غربی دموکراتیک نیز شکست خوردند. باراک اوباما رئیس جمهور ایالات متحده وعده تغییر آنچه که آنها بدان اعتقاد داشتند را داد اما متعاقب آن سیاست‌هایی را اجرا نمود که با قبل تفاوت چندانی نداشت.
 
هنوز در ایالات متحده و سایر کشورها، علائم امید درجوانان معترض که پدران، پدربزرگان و معلم‌های خویش به آنها ملحق شده‌اند وجود دارد. آنها انقلابی یا آشوب طلب نبودند. آنها برای سقوط نظام تلاش نمی‌کردند. آنها هنوز معتقدند که فرایند انتخابات ممکن است کار کند، به شرط آنکه دولت‌ها به یاد آورند که باید درمقابل مردم پاسخگو باشند. معترضین در خیابان هستند تا نظام را به سمت تغییر وادار نمایند.
 
معترضین جوان اسپانیایی در جنبشی که در 15 می آغاز شد نام Los Indignados به معنای خشمگین و عصبانی را انتخاب نمودند. آنها از این واقعیت خشمگین هستند که چرا عموم جامعه باید نتیجه تخلفات بخش مالی را متحمل شوند (نرخ بیکاری جوانان از شروع بحران 2008 فراتر از 40 درصد است). جنبش اشغال‌کنندگان وال استریت در ایالات متحده نیز انعکاسی از آن است.
 
بی انصافی موقعیتی است که در آن بسیاری از مردم خانه ها و مشاغل خویش را از دست داده‌اند درحالی که بانکدارانی که پاداش‌های عظیم می‌گرفتند بیشتر می‌شدند.
 
اما اعتراض‌کنندگان آمریکایی بزودی فراتر از موضوع وال استریت به سراغ نابرابری‌های وسیعتر در جامعه آمریکا رفتند.
 
شعار آنها 99% هستیم شد. اعتراض کنندگانی که این شعار را حمل می‌کردند عنوان مقاله من برای مجله Vanty Fair (فصل اول را که برای مجله نوشته‌ام) را تکرار می‌کردند. یعنی "از یک درصد"، "برای یک درصد" و "با 1%" که توصیفی از افزایش شدید نابرابری در ایالات متحده و در نظامی سیاسی است که بنظر می‌رسد اهمیت نامتناسبی به کسانی که در رده‌های بالا بودند می‌داد.
 
3 موضوع در سراسر جهان طنین انداز شد:
 
بازارها آنگونه که قرار بود کار کنند، کار نمی‌کنند. آنها نه تنها کارا نیستند بلکه پایدار هم نیستند. نظامات سیاسی شکست‌های بازار را اصلاح نکرده‌اند و نظامات اقتصادی و سیاسی بطور بنیادی نامنصفانه هستند.
 
درحالی که این کتاب بر نابرابری گسترده در ایالات متحده و برخی دیگر از کشورهای صنعتی تمرکز دارد، توضیح می‌دهد که چگونه این 3 موضوع به‌طور عمیقی بهم پیوسته‌اند. نابرابری علت و نتیجه شکست نظام سیاسی است و آن در ناپایدارای نظام اقتصادی و نابرابری فزاینده نیز سهیم است. مارپیچ نزولی باطلی (Vicious Downworrd Spiral) که در آن در حال سقوط هستیم و راه خروج از آن ازطریق سیاست‌های هماهنگی است که قصد بیان آن را دارم.
 
قبل از اینکه مرکز توجه‌مان را روی نابرابری بگذاریم، می‌خواهم وضعیت را کمی روشن‌تر کنم، با تشریح صحنه‌هایی از شکست‌های گسترده‌تر نظام اقتصادی‌مان.
 
شکست بازارها
 
بازارها به وضوح آنچنان که توسط حامیانشان ادعا می‌شوند کار نمی‌کنند. تصور شده بود که بازارها پایدارند اما بحران‌های جهانی نشان داد که آنها بسیار ناپایدارند و نتایج تخریب‌کننده‌ای دارند.بانکداران شرط بسته‌اند که بدون همدستی دولت، آنها و کل اقتصاد را به زیر می‌کشند اما نگاه موشکافانه‌تر در نظام موجود بیانگر آن است که این یک تصادف نیست بلکه بانکداران انگیزه‌هایی برای عملکرد اینچنینی خود دارند.
 
تصور می شد نقطه قوت بازارها کارایی آنهاست،اما بازارها آشکارا ناکارا هستند. محوری‌ترین قانون علم اقتصاد (لازم است اگر اقتصاد کارا باشد) آن است که عرضه برابر تقاضا است. اما ما در جهان شاهد هستیم که نیازها ارضاء نشده اند، سرمایه‌گذاری‌هایی که باید فقر را کاهش می‌داد، منجر به توسعه کشورهای درحال توسعه آفریقا و سایر کشورهای جهان می‌شد و باعث تقویت اقتصاد جهان در مقابله با چالش گرم ‌شدن زمین می‌شد بطور همزمان با منابع عظیم کمتر بهره‌برداری شده، کارگران و تجهیزاتی که راکد هستند و یا از ظرفیت کامل آنها استفاده نمی‌شود، بیکاری و ناتوانی بازار در خلق شغل برای بسیاری از شهروندان مواجهیم از بدترین شکست‌های بازار است که خود منبع اصلی ناکارایی و دلیل اصلی نابرابری است. از مارس 2012، 24 میلیون آمریکایی که خواهان شغل تمام وقت هستند قادر به بدست آوردن آن نشده‌اند. در ایالات متحده ما میلیون‌ها انسان بدون خانه داریم درحالی که خانه‌های زیادی خالی است.
 
اما حتی قبل از بحران، اقتصاد آمریکا قادر به تحقق آنچه که متعهد شده بودند نبود. اگرچه رشدی در GDP وجود داشت اما عموم شهروندان شاهد نزول استانداردهای زندگی خویش بودند. همچنان که در فصل اول نشان داده می‌شود برای عموم خانوارهای آمریکایی حتی قبل از رکود، تعدیلات درآمدی در برابر تورم کمتر از دهه‌های قبل بود.
 
آمریکایی‌ها ماشین اقتصادی عجیبی خلق نموده‌اند که آشکارا برای افراد بالایی (ثروتمندان) کار می‌کند.
 
به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، افشاگری، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


گفتگو با دکتر «مارگارت فلاورز»، از فعالان جنبش تسخیر وال استریت:
مردم خود را برای سقوط آمریکا آماده کرده‌اند/ جنبش وال‌استریت ادامه دارد و گسترش یافته است/ در برخی مناطق، اسکناس‌ محلی رواج دارد

گروه بین‌الملل - رجانیوز: دو سال پیش که جنبش تسخیر وال استریت در آمریکا شکل گرفت، تحلیل‌های هول هولکی و سرشار از هیجان درباره این جنبش به وفور منتشر می‌شد. اما این روزها که به ظاهر خبری از جنبش نیست و گویا آتشها به زیر خاکستر رفته است، می‌توان به دور از هیجان زدگی و در کمال آرامش و واقع‌بینی به بحث پیرامون این جنبش پرداخت.

این همان کاری است که فصلنامه «علوم انسانی اسلامی» در شماره 6 و 7 خود که به پاییز و زمستان 92 اختصاص دارد، انجام داده است. این شماره از این فصلنامه ویژه‌تنامه‌ای درباره جنبش وال استریت است که مطالب متنوع و خواندنی فراوانی دارد. یکی از این مطالب گفتگوی فصلنامه با دکتر مارگارت فلاورز است.

دکتر فلاورز از فعالان جنبش تسخیر وال استریت است. با او درباره‌ی دلایل شکل‌گیری جنبش تسخیر وال‌استریت و وضعیت کنونی این جنبش و نیز دورنمایی که فعالان جنبش در آمریکا برای آن تصور می‌کنند گفتگو کردیم. او در این مصاحبه اشاره  می‌کند به نمایان شدن چهره واقعی آمریکا در جنبش وال‌استریت که رسانه‌ها سعی بر مخفی نگاه‌ داشتن آن می‌کردند و همچنین با تأیید تأثیرپذیری جنبش وال‌استریت از بهار عربی بیان می‌دارد این جنبش ساختگی نبوده و هدف آن دستیابی به عدالت اجتماعی و اقتصادی به منظور حل مشکلات مردم است و بزرگ‌ترین مانع در این راه را دولت پلیسی آمریکا و نظام سرمایه‌داری بر‌می‌شمارد و در پایان با اشاره به ادامه‌دار بودن جنبش تأثیر آن را در لغو حمله‌ی آمریکا به سوریه توسط مردم می‌داند.

نقداً این گفتگو از فصلنامه «علوم انسانی اسلامی» را بخوانید تا با تهیه کردن آن از روی دکه‌های مطبوعاتی به مطالع مفصلش بپردازید. 

جنبش تسخیر وال‌استریت برای مردم دنیا بسیار مهم بود؛ مردم فهمیدند که واقعیت در آمریکا با آنچه در فیلم‌ها و شبکه‌های ماهواره‌ای می‌بینند تفاوت زیادی دارد. لطفاً درباره‌ی تاریخچه جنبش تسخیر وال‌استریت برای ما توضیح بدهید؛ این جنبش چگونه آغاز شد، اکنون در چه مرحله‌ای است و آینده‌ی آن را چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟

  مردم آمریکا به شکل‌های مختلف با اطلاعات اشتباه و تبلیغات سیاسی رسانه‌های این کشور مواجه هستند؛ این روند در دهه‌های أخیر شدت بیشتری هم پیدا کرده است. زیرا رسانه‌های آمریکایی به یکدیگر پیوسته‌اند. اکنون ۶ گروه رسآنهای در آمریکا وجود دارد که همه به کمپانی‌های بزرگ وابسته هستند. این رسانه‌ها اطلاعاتی را منتشر می‌کنند که صحت ندارد و وضعیت واقعی مردم آمریکا را نشان نمی‌دهد. بنابراین تعجبی نیست که شما چهره‌ای غیرواقعی از آمریکا را در دنیا می‌بینید؛ حتی مردم خود این کشور هم همین چهره را در رسانه‌ها می‌بینند. البته جای خرسندی است که روز به روز مردم بیشتری در آمریکا ماهیت این دروغ‌ها را درک می‌کنند و آنچه را در رسانه‌های وابسته می‌بینند زیر سؤال می‌برند. این رسانه‌ها رفته‌رفته اعتبار خود را از دست می‌دهند و به عکس رسانه‌های مردمی رو به رشد هستند.

جنبش تسخیر وال‌استریت در حقیقت ادامه‌ی جنبش ضدجهانی‌سازی است که در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰ به اوج خود رسید، به ویژه در شهر سیاتل که مردم در آن علیه سازمان تجارت جهانی تظاهرات می‌کردند. این جنبش به شکل مخفیانه ادامه پیدا کرد و امروز با بدتر شدن شرایط و افزایش بی‌عدالتی، فقر و بیکاری مردم دوباره می‌پرسند: چرا این وضعیت به وجود آمده است؟ چرا دولت به حرف‌ها و نیاز‌های مردم اهمیتی نمی‌دهد؟ همه‌ی فعالان، از جمله خود من، مدت‌ها است با مراجعه به کنگره و قانونگذاران ایالتی، همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم تا صدای خود را به گوش مسئولین برسانیم و سیاست‌های عمومی دولت را تغییر دهیم. همه‌ی ما هم با مشکلات مشابهی مواجه هستیم. وقتی ما اعتراض می‌کنیم کاری از پیش نمی‌رود؛ حتی اگر صدها هزار نفر با هم اعتراض می‌کردیم باز هم کسی به حرف ما گوش نمی‌داد. بنابراین به این نتیجه رسیدیم که باید روش متفاوتی را پیش بگیریم. بهار عربی به شدت ما را تحت تأثیر قرار داده بود.

بلافاصله جنبش بزرگی در مرکز ایالت ویسکانسین به راه افتاد. فرماندار این ایالت بودجه آن را به شدت کاهش داده و با کارگران برخورد بدی کرده بود. مردم هم تصمیم گرفتند تا مرکز این ایالت را تسخیر کنند. صدهزار نفر بارها در آن محل تظاهرات کردند تا از کاهش بودجه برنامه‌های ضروری ایالت‌شان توسط فرماندار جلوگیری کنند. این کار به مردم ایالت‌های دیگر الهام بخشید. فعالانی هم که در مسائل ملی دخیل بودند تصمیم گرفتند جنبش تسخیری بزرگ‌تری را به راه بیندازند. ابتدا تصمیم گرفتیم در ماه آوریل سال ۲۰۱۱ میدان آزادی واشنگتن را تسخیر کنیم؛ در ماه ژوئن هم برنامه‌ی خود را روی وب‌سایت‌مان معرفی کردیم. در ماه ژوئیه(جولای) سازمان‌دهنده‌های جنبش تسخیر وال‌استریت هم برنامه‌های خود را اعلام کردند. دو جنبش با هم اظهار هم‌بستگی کردند و قرار شد آنها در نیویورک و ما هم در واشنگتن کمپ‌هایی را به راه بیندازیم.

نمی‌دانستیم چه اتفاقی خواهد افتاد؛ نمی‌دانستیم آیا مردم آماده هستند یا خیر. آیا کسی به این کمپ‌ها می‌آید یا خیر. آیا مردم اهمیتی می‌دهند یا خیر؟ اما پاسخ مردم شگفت‌آور بود. از آنچه ما تصور می‌کردیم خیلی گسترده‌تر بود. جنبش تسخیر وال‌استریت در سرتاسر آمریکا جنبش‌هایی را کلید زد. صدها جنبش در شهرهای مختلف آمریکا آغاز شد. حتی شهرهای کوچکی که هیچ‌کس انتظاری از آنها نداشت. در جنبش واشنگتن هم هزاران نفر حضور داشتند. راهپیمایی‌های بزرگی شکل گرفت. از جمله راهپیمایی در اتاق بازرگانی واشنگتن. چون در واقع این افراد هستند که قوانین ما را می‌نویسند. مقابل کنگره رفتیم تا از تصویب کاهش بودجه جلوگیری کنیم. به عقیده من مردم آمریکا به دنبال جمع شدن دور هم و یافتن راه‌حل بودند. زمانی که ما در میدان آزادی بودیم، مردم مدام می‌آمدند و درباره وضعیتشان با هم حرف می‌زدند؛ این‌که چگونه دارند شغلشان را از دست می‌دهند؛ خانه‌شان را از دست می‌دهند؛ نمی‌توانند از خدمات درمانی بهره ببرند. این مشکلات در آمریکا بسیار فراوان است.

در هر کشوری حتی ایران همیشه دسته‌ای از مردم هستند که شکایت می‌کنند و مشکلاتی دارند. در اداره‌ی هر کشوری این نوع مشکلات وجود دارد. آیا مشکلات در آمریکا هم از این دست هستند یا ماجرا چیز دیگری است؟

مشکل در آمریکا این است که دولتِ این کشور آن‌قدر تحت تأثیر نفوذ و ثروت کمپانی‌های بزرگ است که دیگر نمی‌تواند سیاست‌هایی را برای حل مشکلات مردم تدوین کند. بنابراین وضعیت در آمریکا رو به وخامت پیش می‌رود. بیکاری وخیم‌تر می‌شود، شکاف طبقاتی بیشتر می‌شود، فروش سازمان‌های دولتی به کمپانی‌های خصوصی افزایش می‌یابد، استفاده از دلارهای مالیاتی مردم برای فراهم کردن بیمه‌های خصوصی که وقتی به آنها نیاز دارید عملاً بی‌فایده هستند.

آنچه در آمریکا در جریان است یک برنامه‌ی اقتصادی نئولیبرال است. پنجاه - شصت سال پیش شکاف طبقاتی در جامعه‌ی آمریکا بسیار کمتر بود؛ برنامه‌های دولتی وجود داشت که مردم به کمک آنها می‌توانستند از امکانات آموزشی خوبی بهره‌مند شوند، وارد دانشگاه شوند؛ شغل‌هایی با مزایا و حقوق مناسب وجود داشت و مردم می‌توانستند بازنشسته شوند. اما همه‌ی اینها در حال ناپدید شدن است. دولت آمریکا هم نمی‌تواند این روند را تغییر دهد. مردم به این نتیجه رسیده‌اند که باید روش جدیدی را اتخاذ کنند و بخش بزرگی از این روش هم این است که خود مردم اداره‌ی امور را به دست بگیرند. آنچه درباره‌ی جنبش تسخیر وال‌استریت مهم است این است که مردم در قالب آن در زمینه‌های گوناگون وارد شده‌اند. مانع آن شده‌اند که بانک‌ها مردم را از خانه‌هایشان بیرون بیندازند. خدمات مالی جدیدی را به جای خدمات دولتی برای افراد کم‌درآمد به وجود آورده‌اند. دانشگاه‌های رایگان ایجاد کرده‌اند، شغل‌های تعاونی تأسیس کرده‌اند تا مردم صاحب شغل شوند. بسیاری از این جنبش‌های ریشه‌ای در سرتاسر آمریکا در حال رشد هستند تا بتوانند مشکلات مردم را حل کنند.

من مدت‌ها است جنبش تسخیر وال‌استریت را دنبال می‌کنم برخی معتقدند که جنبش تسخیر وال‌استریت یک جنبش ساختگی است و به همین دلیل هم هست که رسانه‌های غربی اخبار آن را منتشر می‌کنند. برخی دیگر هم معتقدند این جنبش هیچ موفقیتی به دست نخواهد آورد. نظر شما در این‌باره چیست؟

مطمئن باشید این جنبش به هیچ‌وجه ساختگی نبوده بلکه با گسترش خود در سراسر آمریکا بسیاری را غافلگیر کرد. و اگرچه که سازمان‌دهی پلکانی و منظمی نداشت اما تجربه‌ای آموزنده برای مردم بود. توجه اولیه‌ی رسانه‌ها هم به این دلیل بود که جنبش تسخیر وال‌استریت یک موضوع جدید و هیجان‌انگیز بود. اما پس از چند هفته موضع رسانه‌ها عوض شد و شروع به انتقاد از این جنبش کردند که شما پیام خاصی ندارید و کار مهمی انجام نمی‌دهید. ما در واشنگتن با فعالان زیادی جلسه گذاشتیم و در این‌باره بحث کردیم که جنبش ما چه هدفی دارد و چگونه باید قدرت را به مردم منتقل کرد.

اما زمانی که این را به رسانه‌ها توضیح می‌دادیم آنها هیچ قسمتی از آن را به مردم گزارش نمی‌دادند بلکه بیشتر به موش‌های اطراف میدان آزادی پرداختند و پیام سیاسی و تفکرات پشت آن را مخابره نکردند. جنبش تسخیر وال‌استریت را باید ادامه راه جنبش‌های دیگر برای دستیابی به عدالت اجتماعی و اقتصادی در آمریکا دانست. تسخیر یک نقطه همیشه نقش یک تاکتیک را داشت و هیچ‌گاه هدف نهایی جنبش نبود، بلکه صرفاً روشی برای جلب توجه رسانه‌ها و همچنین گرد هم آوردن مردم بود. جنبش تسخیر وال‌استریت همچنان ادامه دارد و گسترش یافته است و به مردم دیگر هم الهام بخشیده است. بسیاری از کارگران کم‌درآمد اکنون برای رسیدن به حقوق‌های بالاتر اعتصاب و مبارزه می‌کنند. معلمان و خانواده‌هایی را می‌بینیم که دور هم جمع می‌شوند و برای حفظ مدارس دولتی تظاهرات می‌کنند. جنبش بسیار قوی و فعالی در حفاظت از محیط زیست شکل گرفته که می‌کوشد تا از روش‌های غیراصولی استخراج گاز متان و نفت جلوگیری کنند. این انرژی در بین مردم وجود دارد و اکنون به روش‌های مختلفی بروز پیدا می‌کند.




ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، افشاگری، سیاسی، تحلیل های آخرالزمانی در عصر حاضر، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


حسن عباسی:با اندیشه‌های تکنوکراتیک، نمی توان "ربا" را از اقتصاد کشور زدود/ اکنون پیامدهای حرکت تکنوکرات‌های دهه 70 را در جامعه می‌بینید

598- مقام معظم رهبری در بیانات نوروزی سال 92 در حرم امام رضا علیه السلام، اشاره‌ای به موضوع اقتصاد بدون نفت كرده و نقدی به تفكر تكنو كرات در دولت‌های گذشته داشتند. 

به همین منظور خبرنگار پایگاه 598 برای آشنایی بیشتر مخاطبین با مفهوم تکنوکرات و سابقه این نوع تفکر در مدیریت کشورمان به گفتگو با  استاد حسن عباسی رئیس مرکز تحلیل و بررسی‌های دکترینال امنیت بدون پرداخته است که در ادامه می آید.

جناب آقای عباسی، لطفاً‌ بفرمایید نوع و ماهیت تکنوکرات‌ها در ایران چگونه بوده است؟ و آیا تفکر تکنوکراسی بعد از دوره اصلاحات در بدنه اصولگرایی نیز وجود داشته یا خیر؟ 

بسم الله الرحمن الرحیم. به نظر من تکنوکراسی در بدنه اصولگرایی اتفاق افتاده است. ما بخش اول مدیریت تکنوکرات‌ها را در دولت سازندگی داشتیم و در دولت دوم سازندگی تکنوکراسی به اوج خودش رسید و این وضعیت در سال 76 در دولت دوم خرداد تعمیق پیدا کرد و در دولت اول اصولگراها یک مقدار تعدیل شد. ولی در اواسط همان دولت این مشکلات خودش را نشان داد و در دولت دوم اصولگراها، تکنوکراسی در برخی از موارد به غایت خودش رسید. 

به طور مشخص در حوزه طرح تحول اقتصادی افرادی که از نظر مبانی نظری پشت طرح تحول اقتصادی بودند و کسانی که آن را اجرا و پیاده کردند نگاهشان, نگاه تکنوکراتانه است و نگاهشان یک نگاه ارزشی و دینی نیست. می‌توان گفت ضریب نفوذ بانک در دولت دوم اصولگرایان به نسبت 16 ساله اصلاح طلبان چند برابر بوده است، یعنی تکنوکراسی اقتصاد لیبرالی در دولت دوم اصولگراها ضریب نفوذش از 16 ساله فعالیت اقتصادی اصلاح طلبان بیشتر بوده است!  تکنوکراسی بعد از دفاع مقدس به گونه‌ای زیر ساخت‌های اقتصادی کشور را لیبرالی کرد که هر چه دولت‌ها رو به جلو حرکت کردند عمیق‌تر و نهادینه‌تر شد.  

بنابراین تکنوکراسی چیزی نبود که از جامعه ما رخت بسته باشد، بلکه از سال 68 کارش شروع شد و همین‌طور رو به جلو حرکت کرد و تنها دوره‌ای که یک مقدار تعدیل شد، دوره دولت نهم بود.

با توجه به اینکه مقام معظم رهبری فرمودند در دولت نهم و دهم ارزش‌ها پر رنگ‌تر شده، چطور ممکن است که یک دولت هم بتواند ارزش‌ها را پر رنگ و مفاهیم انقلاب را زنده کند و هم در کنار آن‌ها، نگاهش به مسائل مدیریتی یک نگاه تکنوکراتانه باشد؟


حوزه‌هایی که در آن‌ها مباحث انقلابی پر رنگ جلوه کرد؛ سیاست خارجی و دفاع از حقوق مظلومین در سراسر جهان بود. شما می‌دانید که در دوره حاکمیت اصلاح طلبان در سه تا چهار جنگی که صورت گرفت، تقریباً ایران محاصره شد. در جنگ افغانستان و جنگ عراق ما کاملاً منفعل بودیم، اما در دوره حاکمیت اصولگرایان ما در سه جنگ؛ سی و سه روزه لبنان، بیست و دو روزه غزه و جنگ هشت روزه سال گذشته غزه، کار کاملاً برعکس شد. 

بنابراین، در حوزه سیاست خارجی، در حوزه پرونده هسته‌ای، در حوزه دفاع از مظلومان در سراسر جهان و در حوزه محرومیت‌زدایی در بخش‌های داخلی به خصوص در حوزه فکر و فرهنگ، کسانی که مدعی اندیشه و تفکر دینی بودند در رأس کارها قرار گرفتند که نگاهشان ذوب در فرهنگ سلطه و استحاله فرهنگی نبود اما در روش‌ها محل اشکال بود. این نکته را حتماً فراموش نکنید، تکنوکراسی مدیریت‌های اصلی را دست نمی‌گیرد، بلکه تکنوکراسی ذیل مدیریت‌های انقلابی و مذهبی و دینی با روش‌های غیردینی و روش‌های سکولار جامعه را مدیریت می‌کند.

به عنوان نمونه، در حوزه مسائل اقتصادی یك مدیر متدین و مذهبی را قرار می‌دهیم، اما در روش‌ها افراد متخصص و تکنوکرات‌هایی که قائل به اندیشه فریدمن و اندیشه نئوکینزی هستند کار را در درست می‌گیرند. در حال حاضر سند رسمی در جمهوری اسلامی (در یکی از مراکز تحت مدیریت مجمع تشخیص مصلحت) منتشر شده که در صفحه 782 آن سند ملی نوشته شده که الگوی توسعه مطلوب برای کشور مکتب "نئوکنزی"‌هاست! شما ممکن است بتوانید مدیر اقتصادی انقلابی را انتخاب کنید، اما آنچه که کشور باید بر اساس آن پیش برود، این است که اقتصاد کشور بر پایه اقتصاد نئوکنزی باشد. 

بنابراین در آن مرکز پژوهشی و در آن نهاد مشورتی، در آن وزارتخانه یا در آن مجلس یا در فلان بخش دولت یا جاهای دیگر است که حرف و مدل مکتب "نئوکنزی" پیاده می‌شود. و شما به عنوان یک مدیر متدین و اصولگرا حرف و مدل مکتب نئوکنزی را امضا می‌کنید! لذا در دولت نهم به سوی بازخوانی و احیای ارزش‌های انقلاب پیش رفتند ولی هر چه در دولت دهم جلوتر آمدیم این روند کمرنگ شد.

آیا ارتباطی هم با بحث تحول در علوم انسانی دارد؟

بله. ارتباط خیلی جدی دارد و اساساً یکی از دلایل تعمیق تکنوکراسی از جنس حاکمیت فن سالاران که نگاهشان صرفاً یک نگاه مدرن غیر ارزشی است، ناظر به این است که تکنوکرات‌ها و این متخصصین در علوم انسانی، فنی و پزشکی و حوزه‌های دیگر در دانشگاه‌ تربیت شده‌اند که دانشگاه این متخصصان را این‌گونه بار آورده است و همین افراد وارد فضای مدیریتی می‌شوند و به تعبیری دیگر "از کوزه همان طراود که در اوست" و هر چه که در دانشگاه یاد گرفته‌اند همان را در جامعه پیاده کرده‌اند. 

بالاخره یک جریان سیاسی در ایران نگاهش به اقتصاد نگاه فریدمنی است و یک جریان دیگر نگاهش نئوکنزی. شاید برای شما نیز جای تعجب باشد که اصولگراها نگاهشان نگاه فریدمنی است و اصلاح طلبان نئوکنزی!

بنابراین فرقی ندارد که شما از نظر مسائل سیاسی و اعتقادی اصولگرا باشید یا اصلاح طلب. بلکه مهم این است که هر دوی این‌ها اقتصادشان لیبرالی است و پنبه این نوع اقتصاد لیبرالی را مقام معظم رهبری در سال 1390 در دیدار با دانشجویان دانشگاه کرمانشاه زدند. ایشان در آنجا تعبیر به "اقتصاد آدام اسمیتی" کردند.

بنابراین تکنوکراسی، فن سالاری خاصی است که متخصصین فارغ التحصیل از نظام دانشگاهی به صورت تیم‌های مشورتی و کارشناسی و مدیریتی ذیل وزرا مشغول به کار شده و عمل می‌کنند و سازو کار آن‌ها و نظر آن‌ها اندیشه‌های دینی و شرعی را "وتو" می‌کند.

راهكار حل رهایی از این معضل و این نوع تفكر چیست؟

برای حل این مشکل دو راهکار وجود دارد؛ اول اینکه نظام مقننه و قانون‌گذاری باید دستورات و روش‌های دینی را تبیین کند و به طور حرفه‌ای باید تحول اساسی در حوزه علوم انسانی صورت گیرد تا این اندیشه مدیریتی، مقوم سازو کار در مرحله مدیریت اجرایی کشور باشد. یعنی نه بی‌تفاوت به مسائل شرعی باشد و نه در تعارض با مسائل شرعی. 

به عنوان نمونه ما می‌توانیم 25 خرداد 92 را نقطه عطفی در نظر بگیریم که باید یک سوال از مجلس شورای اسلامی پرسید. چون 25 خرداد 91 رئیس محترم مجلس، دیداری با مراجع عظام تقلید در قم داشتند و آن طور که در رسانه‌ها بیان شد، به ایشان فرمودند که 80 درصد اقتصاد کشور ربوی است و مجلس باید یک فکری اساسی برای حل این معضل بکند. حالا از مجلس پیگیری شود كه یک سال گذشته، شما چه کردید؟ حالا اگر شما پیگیری کار را در دست بگیرید، خواهید دید که دست اندرکاران مجلس همان تفکر تکنوکراسی داخل دانشگاه هستند! یعنی یا از دانشگاه علامه آمدند یا از دانشگاه صنعتی شریف یا از دانشگاه شهید بهشتی. اینها هم عمدتاً نگاهشان به مسائل، ناظر بر نگاه نئوکنزی و یا فریدمنی است و تلقی‌شان کلاسیک یا نئوکلاسیکی است.

خب چطور می‌شود با این اندیشه‌های تکنوکراتیک، "ربا" را از اقتصاد کشور زدود. چون اصلاً تفکر اقتصاد لیبرالی بقائش به رباست. حالا شما یک مدیر متدین را در مجلس یا دولت یا هر جایی دیگر قرار می‌دهید که خود این افراد، شعارها را در حد شعار خوب بلد هستند و مطرح می‌کنند، ولی اراده و تلاشی برای تحول در علوم انسانی صورت نمی‌گیرد. 

از این دانشگاهی که علمش سکولار است و روش‌ها و مدل‌های سکولارشان در آن طرف دنیا جواب نداده و اقتصاد اروپا و آمریکا دچار مشکلات و اعوجاج و رکود شده است، این مدل‌ها را وقتی در جامعه اسلامی و دینی پیاده می‌کنیم، می‌شود مدیریت استراتژیک و دیگر مدیریت دینی و مذهبی نیست.

چه ایرادی در نوع مدیریت استراتژیك وجود دارد؟

مدیریت استراتژیک اداره جامعه را مبتنی بر دانش استراتژیک رقم می‌زند و در مقابل مدیریت تاکتیکی قرار دارد. ولی مدیریت فقهی همان قواعد حکومت‌داری را بر پایه انگاره‌های وحیانی و عقل و اجماع و سنت انجام می‌دهد و لذا وقتی که ساز و کارهای شما سکولار و غیر وحیانی و غیر شرعی بود، قطع به یقین مدیریت تکنوکراتیک تحت عنوان مدیریت استراتژیک قدرت خودش را اعمال می‌كند و آرام آرام فضا را برای مدیریت فقهی تنگ خواهد کرد و نتیجه این‌كه در جمهوری اسلامی شما به یک استحاله جوهری خواهید رسید و آن این است که یا در نظام ولایی و شرعی باید شرع و ساختارهای فقهی مبنای تصمیم در حوزه‌های خاصی مثل فرهنگ و اقتصاد و ... باشد یا اینکه استانداردهای دانش حکومت‌داری غربی یعنی علوم استراتژیک. 

خب ما در قواعد فقهی قاعده "نفی سبیل" داریم و همچنین قاعده‌ای که به تبع آن باید از مظلومین دفاع کنیم. اگر همین را با مفهوم منافع ملی که اساساً یک مفهوم اقتصاد پایه است در سیاست خارجی و مسائل کلان امنیت ملی مقایسه کنیم، تعارض‌ها خودشان را نشان خواهند داد. جوابی که تکنوکرات می‌دهند این است که منافع ملی را دنبال می‌کنیم و بقیه موارد را رها می‌کنیم و هیچ نگاه ارزشی به مناسبات در سیاست بین الملل نداریم. اما قاعده نفی سبیل در اینجا تکلیفش چیست؟ مدیریت استراتژیک به شما می‌گوید صرفاً منافع ملی! ولی مدیریت فقهی می‌تواند بالاتر از مدیریت استراتژیک حتی منافع ملی ما را تأمین کند که آن سعادت ملی است. 

شما ببینید در قرآن، ما یک نفع و ضرر داریم و یک مقدار بالاتر از آن خسارت و فلاح. یعنی بالاتر از منفعت، فلاح وجود دارد و بالاتر از ضرر، خسارت. منفعت و ضرر در قرآن با عدد محاسبه می‌شود اما محاسبه فلاح و خسارت احصا می‌شود. یعنی به قدری ارزشش بالاست که با حساب‌های مادی نمی‌توان ارزش گذاری کرد. همان طور که می‌دانید "خسارت" در قرآن دنیوی و اخروی است ولی "ضرر" عمدتاً دنیوی، "منفعت" هم دنیوی است ولی "فلاح" دنیوی و اخروی. 

حالا اگر آمدید یک سطح بالاتر از منافع ملی، فلاح ملی را دیدید و در مقابل ضرر ملی، خسران و خسارت را مشاهده کردید، اگر خواستید امنیت ملی و سیاست خارجی را ناظر بر منفعت و ضرر نبینید بلکه ناظر به فلاح و خسارت ببینید، قاعده "نفی سبیل" را مبنا قرار داده‌اید. 

خب، وقتی تکنوکرات‌ها می‌آیند و علوم شناخته شده در سیاست خارجی، در روابط بین الملل، در علوم اقتصادی، در علوم استراتژیک و در علوم سیاسی که صرفاً ناظر به منفعت ملی است را بكار می‌گیرند، همین علومی كه در دانشگاه‌ها تدریس شده و همین‌ها مبنای عمل در سیاست خارجی در مجلس و دولت قرار گرفته، شما عملاً بحث‌های تکنوکراسی را پیاده کرده‌اید و بنابر این فرقی ندارد که مدیر شما متدین باشد یا نباشد.

پس منشأ اختلافی که در مدیریت کشور بین اصولگراها و اصلاح طلبان وجود دارد چیست؟ با توجه به اینکه بحث فقه مدیریتی هنوز هم مورد دغدغه رهبری است، آیا جنگ زرگری بین آن‌ها وجود دارد یا نه؟ 

اول این‌که جنگ زرگری نیست و دوم این‌که نکته‌ای در اینجا وجود دارد. شما ببینید، اصلاح طلبان خیلی معتقد نیستند که مدیریت فقهی باید جاری بشود و مبنا فقه باشد. ولی بالاخره اصولگراها در افواه یعنی در دهان این ادعا را دارند، اما تلاش مضاعفی نمی‌کنند تا این خلاء را پر کنند. یکی اینکه حوزه علوم انسانی را تقویت کنند و دوم بپذیرند که اگر غفلت کنند استحاله جوهری جمهوری اسلامی صورت می‌گیرد.

نمی‌گویم مدیریت علمی بلکه می‌گویم مدیریت استراتژیک، چون جامعه یا با روش‌ها و دانش استراتژیک اداره می‌شود یا با فقه. از این دو حالت هم خارج نیست؛ یا ولایت، ولایت استراتژیست‌هاست یا ولایت فقها. 

البته عمده مدیریت الآن در جهان در دست استراتژیست‌هاست. یعنی هر رئیس جمهوری، هر شاهی، هر نخست وزیری و هر وزیری در جهان بالاخره یک سری از استراتژیست‌ها برایش استراتژی برای حکومت‌داری تهیه می‌کنند. استراتژی، قواعد اداره جامعه مبتنی بر عرف و خرد بشری است. ولی وقتی شما یک ظرفیت عظیم‌تر از عرف و خرد بشری یعنی وحی را هم داخل کنید راحت‌تر می‌توان جامعه را اداره کرد و بهتر می‌توان از موانع عبور کرد و مشکلات را پاسخ داد. 

غرب خودش را در حوزه دانش استراتژیک از چنین منبعی ـ وحی ـ محروم کرده است. وقتی شما ما به ازای استراتژی از ظرفیت دانش فقهی نیز استفاده کنید ـ البته ظرفیت فقهی به معنای فقه حکومتی که مد نظر مقام معظم رهبری است ـ بهتر می‌توانید پاسخگوی مسائل باشید. 
یکی از مشکلات این است که این ظرفیت هنوز برای خیلی‌ها شناخته شده نیست و بعضی‌ها فکر می‌کنند که یک مدیر اگر متدین بود کفایت می‌کند. همین مدیر متدین به دانشگاه علامه و صنعتی شریف و شهید بهشتی و تهران و ... سر می‌زند، چهار تا استاد اقتصاد فریدمنی یا نئوکنزی می‌آورد که با دیدگاه آنها کشور را اداره کند. این می‌شود تعارضی که در جریان اصولگرا وجود دارد. 

چون جریان اصلاح طلب، مدیریتش با همان اندیشه‌های سکولار در دانشگاه انطباق دارد و اساساً مدیرش هم سکولار است. اما شخصیت اصولگرا خودش قائل به این است که سکولار نیست، اما برای روش‌هایی که می‌خواهد در جامعه یا در حوزه وزارت خانه‌اش یا هر جای دیگر پیاده کند، به سراغ اندیشه‌های سکولار در دانشگاه می‌رود و اسمش را هم گذاره‌های علمی یا مشاوران علمی می‌گذارد، غافل از اینکه این اندیشه یک اندیشه سکولار است که در آن طرف دنیا شکست خورده. 

من شما را ارجاع می‌دهم به کتاب دو سال پیش آقای ژوزف استگلیتس، برنده جایزه نوبل اقتصادی با عنوان "سقوط آزاد". او در این کتاب بیان می‌کند که آن چیزی که سقوط کرده اقتصاد اروپا و آمریکا نیست، بلکه "علم اقتصاد" است که سقوط کرده. یعنی علم اقتصاد ناکار آمدیش مشخص شده و قادر نیست که مشکلات اقتصادی را حل کند. آقای ژوزف استیگلیتس برنده جایزه نوبل اقتصاد آدم کوچکی نیست. حالا اندیشه‌های آن‌ها که سال‌ها پیش رد شده است، بعضی همین اندیشه‌ها را در دانشگاه‌های ما تدریس می‌کنند. و مدیر متدین و اصولگرای ما هم همین اندیشه‌ی ترجمه‌ای شکست خورده و امتحان پس داده را در جامعه پیاده می‌کند. 

بنابر این باز هم شما به تکنوکرات بازگشتید، اما تحت عنوان اصولگرایی. شما اگر به طرح تحول اقتصادی و افرادی که مجریان و عوامل و دست اندرکاران این طرح بودند نگاهی بیندازید، می‌ببینید که قرابتشان با اندیشه اقتصاد دینی چه مقدار است! همین نکته‌ای که اشاره کردم، وقتی بزرگان در حوزه علمیه به رئیس مجلس تأکید دارند كه 80 درصد اقتصاد کشور ربوی است، دلیلش این است که اقتصاد در دست تکنوکرات‌های اقتصادی است و آن‌ها چیزی غیر از اقتصاد ربوی را نمی‌توانند در جامعه پیاده کنند. 

بنابراین تکنوکراسی خودش را به شکل‌های مختلف بروز می‌کند. حضورش را ضروری جلوه می‌کند و یک برچسب علمی بودن بر روی حرف‌های خودش می‌زند. یک بار یک جایی من انتقاد کردم که مدل اقتصاد که اجرا می‌شود، لیبرالی است. بعداً جواب دادند که سی واندی سال است که در فلان دانشگاه تدریس می‌کنم اما نمی‌دانم اقتصاد لیبرالی چیست؟ و افتخارم این است که فلان وزیر و فلان وزیر، شاگردان من بوده‌اند! 

شما ببینید، کسی که افتخارش این است که وزرای متعدد اقتصاد شاگردش بوده‌اند، می‌گوید من چیزی به معنای اقتصاد لیبرالی نمی‌فهمم! و فقط یک اقتصاد به اسم اقتصاد بازار آزاد داریم. و بعد اندیشه این افراد در طرح هدفمندی یارانه‌ها به عنوان مجریان این کار مبنا قرار می‌گیرد. فرقی هم ندارد اگر قرار بود هدفمندی یارانه‌ها را یک دولت سکولار هم انجام بدهد حتماً از این روش‌ها استفاده می‌کرد. 

چه اقتصادی در چارچوب اقتصاد لیبرالی و تکنوکرات مأبانه نیست؟

تنها اقتصادی که بیرون از این چارچوب است، اقتصاد مقاومتی است. و متأسفانه اقتصاد مقاومتی را با اقتصاد ریاضتی خلط می‌کنند در صورتی که اصلاً این‌گونه نیست و ابعاد دیگری دارد که یک جزء کوچک آن مفهومی بود که در سخنرانی مشهد هم به آن اشاره شد که اقتصاد مقاومتی به مفهوم مقاوم سازی اقتصاد است. 

مقاوم سازی ارکان یک اقتصاد، یک وجه جوهری آن است. شما یک برنامه‌ای باید داشته باشید تا بتوانید ربا را که جوهر نظام اقتصادی امروز است و به تعبیر بزرگان 80 درصدش ربوی است، این زهر و جوهر را از این اقتصاد بگیرید تا اقتصاد مقاوم بشود. شما چطور از بدن یک معتاد آن زهر مواد مخدر را آرام آرام از بدنش خارج می‌کنید تا سرحال و رنگش شاداب می‌شود. در واقع از آن پژمردگی خارج می‌شود و شادابی پیدا می‌کند و بدنش با ورزش مقاوم می‌شود. 

حالا یک اقتصادی که بر اثر ربا و نفوذ ربا در بعضی از بخش‌ها و بعضی از قسمت‌ها مثل نظام مالی و غیره پژمرده و افسرده و دچار فساد شده است، اگر این زهر را از درون عضلات آن و از تار و پود آن خارج کنید، خود به خود مقاوم سازی انجام شده است. و مباحثی که در اقتصاد مقاومتی و توصیه‌ای که قبلاً شده بود در قضیه‌ی بانکداری بدون ربا و نظام اقتصادی این چنینی و مباحثی که قبلاً در 16 شهریور90 در دیدار با خبرگان رهبری و بعد هم سایر بزرگان در قم در دیدار با رئیس مجلس در 25 خرداد 91 مطرح شد، اینها مقوم مبحث اقتصاد مقاومتی است و هیچکدام از مکاتب مدرن و مباحث چپ و راستی که امروز در دانشکده‌های اقتصاد ما تدریس می‌شود، یارای مواجهه و مقابله با ساختار ربوی نهادینه شده و تئوریک موجود در علوم اقتصادی امروز را ندارد. 

و لذا یک وجهش را در حوزه اقتصاد و یک وجهش را در سیاست خارجی اشاره کردم. در تعلیم و تربیت، در هنر و در هر بخش‌ دیگر هم همین گونه است. پس در واقع باید موضوع را این‌گونه دید که مدیریت تکنوکراتیک، مدیریتی است که حاکمیت طیفی از کارشناسان و نخبگان را بر دستگاه‌های تخصصی اعمال می‌کند که آن‌ها صرفاً به بعضی از انگاره‌های مدرن عمدتاً مغایر با شرع اعتقاد داشته باشند. و پیامدهای آن عموماً خودش را بعد از 10 تا 15 سال نشان خواهد داد که شما الآن پیامد حرکت تکنوکرات‌های دهه 70 را در جامعه می‌بینید و پیامد حرکت تکنوکرات‌های اخیر را طبیعتاً 20 سال دیگر باید ببینید.

ممنون از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.





نوع مطلب : مقالات، تفکرات غرب زده، رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز (حسن عباسی)، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، بانک = ربا .. بورس = قمار، تحول در علوم انسانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ

حدیث از امام رضا (ع) :"همانا از كسانی كه مدعی مودت ما اهل بیت (ع) هستند، كسی هست كه در فتنه‌گری، برای شیعیان ما از دجال شدیدتر است. (راوی) گفتم: برای چه؟ (امام) فرمودند: به خاطر دوستی با دشمنان ما و دشمنی با دوستانمان. چون چنین شد، حق با باطل آمیخته می‌شود و مؤمن از منافق بازشناخته نمی‌شود."
---------
امام خامنه ای(حفظه الله) : بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر امام حسین (ع) را برید همان جانباز جنگ صفین بود که تا مرز شهادت پیش رفت.
-------
امام صادق(ع) فرموده‌اند "ایمان خود را قبل از ظهور تكمیل كنید چون در لحظات ظهور ایمانها به سختی مورد امتحان و ابتلاء قرار می‌گیرند. "(كافی/1/370/6 ؛ كمال‌الدین/1/18)
-------
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی :
در پاسخ به سؤالی مبنی چگونگی مقابله جوانان با مفاسد اخلاقی، گفت: بهترین و آسان‌ترین راهی که جوانان می‌توانند برای مقابله با مفاسد اتخاذ کنند، توسل به حضرت بقیة‌الله‌الاعظم(عج) است.
-------
عبدالله بن سنان می‌گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: به زودی شبهه‌‌ای عارض شما می‌گردد؛ پس (در ایام) بدون نشانه‌ای که دیده شود و بدون امامی که شما را هدایت کند باقی خواهید ماند. در آن روز کسی نجات نمی‌یابد مگر آن کسی که به دعای غریق، دعا کند.
عرض کردم: «دعای غریق چیست؟» فرمود: می‌گویی:
یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ
من گفتم: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الاَبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ. (راوی کلمه و الابصار را به دعا اضافه نمود) حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «به راستی که خدای عزّوجل مقلب القلوب و الابصار است، اما آن‌چنان که من گفتم بگو: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ.»
----------
اگر این ولایت فقیه جهانگیر شود، امام زمان ما خواهد آمد، و این مقدمه سازی برای ظهور حضرت است. ما در دوران نائب امام زمان امتحان می‌شویم برای خود حضرت؛ اگر در امتحانات پای رکاب ولی فقیه ـ نائب امام زمان(ع) ـ پیروز شدیم، به امام زمان(ع) خواهیم رسید.
--------
امام صادق(ع):«امام خودت را بشناس، زیرا، هرگاه، امام خود را شناختی، تقدم یا تاخر این «امر ظهور»، زیانی به تو نرساند.»
---------
راز امنیت ایران از نگاه آیت الله جوادی آملی : ما (ایرانیان) به برکت اهل بیت علیهم‌السلام در میدان مین از مصونیت برخورداریم.
---------
«ان یَشَأ یُذهِبكُم ایُّهَا النّاسُ و یأتِ بِآخَرینَ وَ كانَ اللّهُ على ذلكَ قدیر» (نساء: 5.)133 اى مردم، اگر او بخواهد شما را از بین مى‌برد و افراد دیگرى به جاى شما مى‌آورد و خدا بر این كار تواناست.

آیه در سیاق برخى آیات در بى‌نیازى خدا از طاعت مردم و عدم زیان از مخالفت مردم است؛ زیرا آنچه در آسمان و زمین است مِلك اوست. سپس مى‌فرماید: براى خدا هیچ مانعى ندارد كه شما را از بین ببرد و جمعیتى آماده‌تر و مصمّم‌تر جانشین شما كند و خداوند بر این كار توانایى دارد.

شیخ طوسى، طبرسى، میبدى، زمخشرى، قرطبى، آلوسى، فیض كاشانى، طبرى و دیگر مفسّران از رسول خدا نقل كرده‌اند: «وقتى این آیه نازل شد، رسول خدا دست خود را به پشت سلمان زد و فرمود، آن جمعیت قوم این مرد، یعنى مردم عجم و فارس هستند.»

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم ... سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

مدیر وبلاگ : مسعود موسوی
مطالب اخیر
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :