نبرد نهایی
امام على علیه‏السلام : هر كس چشم خود را [از نامحرم] فرو بندد، قلبش راحت می‏شود.

«نیویورک تایمز» نوشت:‌ امروز 15درصد آمریکایی‌ها در شرایطی زندگی می‌کنند که 40 سال پیش خط فقر نامیده می‌شد و 16 میلیون کودک آمریکایی در ناامنی غذایی به سر می‌برند.

به گزارش فارس، نشریه «نیویورک تایمز» درخصوص موضوع «فقر در امریکا» نوشت: خانواده‌های بی‌خانمان در خیابان «ریزورت شلتر» واقع در  «کالیفرنیا»، برای دریافت شام به صف شدند، پنجم ماه آوریل 2012 . همان‌طور که برنامه‌های ضد فقردولتی با کاهش بودجه شدید روبرو هستند، گزارشات امروز بیان کننده حداکثر نابرابری درآمد است.
 
طبق گزارش «سنسوزبورئو» 15 درصد از جمعیت آمریکا در فقر به سرمی‌برند. در سال 2011، بیش از 46 میلیون آمریکایی زیرخط فقر زندگی می‌کردند که با میزان بیشتری از وضعیت چهار دهه قبل یعنی 1969برابری می‌کند.
 
نرخ فقر برای کودکان برای سه سال متوالی بیش از بیست درصد بوده است. بیش از یک سوم کودکان سیاه پوست و اسپانیایی در فقر زندگی می‌کنند.
 
به گفته «مایک هوندا» (دی- کالیفرنیا) عضو کنگره‌ کمیته حزبی ضد فقر، اظهار داشت: گرچه ما ثروتمندترین ملت شناخته شده جهان هستیم اما کودکان بسیاری با شکم گرسنه می‌خوابند .
 
«یواس دی ای» این‌گونه گزارش می‌کند که 16 میلیون کودک آمریکایی در ناامنی غذایی به سر می‌برند. آمار کنونی نیز دربردارنده خبرهای بدی در خصوص درآمدها است.
 
میانگین درآمد خانگی (مطابق با تورم) دچار کاهش 1.5 درصدی افزوده نسبت به سطوح از پیش کاهش یافته سال 2010 شده است. درآمد میانگین هم اکنون 8.9 درصد کمتر از میانگین سال 1999 است.
 
طبق اندازه‌گیری‌های انجام شده توسط «جی نی» درخصوص میزان نابرابری درآمدی، با در نظر گرفتن 0 شاخص برابری کل و100 شاخص نابرابری کل، به رکوردی بالاتر از47.7 دست یافته است. شاخص «جی نی» 50 ، برابر است با نیمی از جمعیت دریافت کننده درآمد در کل کشور در حالی که نیم دیگر جمعیت هیچ درآمدی ندارند.
 
تمامی این اخبار ناگوار دربرابر عقب نشینی غیرطبیعی نرخ استخدام اندک قرار می‌گیرد. طبق اظهارات «بروئو» از آمار کار، تنها بیش از 85 درصد از جمعیت بزرگسال دارای شغل هستند (یعنی کمترین شاخص درطی 30 سال). تنها 64 درصد از افراد بزرگسال مشغول به کار هستند (یعنی کمترین شاخص موجود).
 
نرخ فقر رسمی کنونی برابر 15 درصد، جزو بالاترین نرخ‌های 40 سال گذشته است. درزمان تعیین نرخ فقر درسال 1969 ، نرخ فقر برابر12.1 درصد بود.
 
خط فقری که امروز از آن استفاده می‌کنیم در تاریخ 29 آگوست سال 1969 بطور رسمی به ثبت رسید. این خط فقر نشانگر توافق استاندارد حداقل پایه زندگی خانوارهای آمریکایی در سال 1969 است. علاوه بریدم تطابق با تورم تا آن زمان بروز رسانی نیز نشده بود.
 
به طور خلاصه امروز 15 درصد از آمریکایی‌ها در شرایطی زندگی می‌کنند که در سال1969 (یعنی 40 سال پیش) فقر نامیده می‌شد. آیا استانداردهای ما در 43 سال گذشته تغییر کرده است، حتی امروز بیشتر آمریکایی‌ها فقیر خوانده می‌شوند.
 
به علل بسیاری، آمریکایی‌های فقیر حتی شرایطی بدتر از قبل دارند. برای مثال، رکورد ثبت‌شده نشان‌دهنده این موضوع است که فقط 69.3 درصد از آمریکایی‌ها تحت پوشش بیمه سلامت هستند و نزدیک به 10 درصد از کودکان تحت پوشش هیچ نوع بیمه سلامت نیستند. همچنین برنامه‌های ضدفقر دولتی در جای جای کشور با کاهش بودجه شدید مواجه‌اند.
 
طبق اظهارات «بروئو» از تحلیل‌های اقتصادی، بازده اقتصادی کلی آمریکا برای هر نفر هم‌اکنون دو برابر سال 1969 است ( مطابق با تورم ).
 
آمریکای کنونی، با داشتن منابعی دو برابر، جایگاه بهتری نسبت به آمریکای 43 سال پیش برای پایان دادن به فقر در اختیار دارد.
 
آمارگیری کنونی «بروئو»، دلایل اندکی برای رشد امید به زندگی گزارش می‌کند. پس از گذشت 43 سال بدون هیچ پیشرفتی، اکنون فقر به پدیده‌ای همه‌گیر در آمریکا تبدیل شده است اما ما دارای ابزار اقتصادی کافی برای تغییر دادن شرایط هستیم، آیا باید امیدهای سیاسی را انباشته کنیم!




نوع مطلب : افشاگری، خبرها، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جوابیه‌ جمعی از جوانان پژوهشگر اقتصادی، بر بیانیه‌ 43 تن از مدرسان اقتصاد؛
بجای بازگشت به گذشته، باید الگوی اقتصادی انقلاب را بسازیم/ "عدالت اجتماعی" هنوز به محور سیاستگذاری‌های اقتصادی تبدیل نشده است
 روز یکشنبه ششم اسفندماه و سه روز مانده به مذاکرات هسته‌ای، چند تن از مدرسان و پژوهشگران اقتصاد، بیانیه‌ای تکراری و کلیشه‌ای درباب مسائل اقتصاد ایران منتشر نمودند.
 
به گزارش رجانیوز به نقل از برهان، در این رابطه 85 نفر از جوانان پژوهشگر و تحلیلگر اقتصادی نقدی بر این بیانیه نوشته اند كه متن كامل آن را از نظر می گذرانید:
 
در بیانیه مذکور، موضعگیری علمی و حرف نو و محکمی وجود نداشت که نیاز به نقد و بررسی موشکافانه داشته باشد. اما به دلیل آنکه این بیانیه را حرکتی سیاسی در فضای کنونی قلمداد می‌کنیم، اجمالاً به نکات زیر اشاره می‌کنیم:
 
1. طبق متن منعکس‌شده از این بیانیه در رسانه‌ها، از «اجرای عدالت اجتماعی» در فهرست چالش‌های اقتصاد ایران طی سالهای اخیر نام برده شده است. ما معتقدیم اتفاقاً عدالت اجتماعی هنوز به محور سیاستگذاری‌های اقتصادی تبدیل نشده است. سیاست‌های اقتصادی همچنان نتوانسته از مدار الگوهای التقاطی لیبرالی و کمونیستی خارج شود و برنامه‌های اقتصادی کشور از دولت‌محوری و سرمایه‌سالاری به سمت عدالت اجتماعی گرایش یابد. این امر صرفاً محصول عملکرد سالهای اخیر هم نیست. مشکلات پولی و مالی و ساختاری نامبرده در بیانیه، همواره در طول دو سه دهه اخیر در کشور وجود داشته و در طول دولتهای مختلف، فقط آب و رنگ آن عوض شده است. تورم‌های افسارگسیخته و بیکاری‌های گسترده و ناکارآمدی‌های بانکی و تجاری و امثال آن، در کدام دولت و در چه مقطعی وجود نداشته که آقایان این معضلات را به روند «سالهای اخیر»، نسبت داده و تلویحاً دعوت به بازگشت به سیاست‌های دولت‌های پیشین می‌کنند؟‌ اگر مقصود بیانیه‌دهندگان از ارجاع این مشکلات به سالهای اخیر، توصیه به برگشت به سیاستهای اقتصادی گذشته نبوده، پس باید توضیح می‌دادند که آیا از نظر آنها، تغییری در روند تداوم سیاستهای تحمیل‌شده بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، در طول سالهای اخیر رخ داده است؟‌ شواهد نشان می‌دهد اینطور نبوده و همچنان همان چارچوبها و الگوهای وارداتی بر اقتصاد کشور حاکم است و دولت فعلی نیز صرفاً بدنبال تغییراتی روبنایی در این الگوها بوده است.    
 
2.  در حال حاضر که کشورهای مدعی الگوی اقتصاد بازار آزاد، خود نیز چهارسال است در بحران مالی و اقتصادی عمیقی فرورفته‌اند و بحران از وضعیت استثنا به یک واقعیت مستمر تبدیل شده است و لیبرال‌سرمایه‌داری در باتلاق عمیقی فرورفته و بانگ ناقوس مرگش به گوش می رسد و صحبت از بحران در علم اقتصاد و الگوهای سیاستگذاری اقتصادی است، چرا امضاکنندگان بیانیه هیچ اشاره‌ای به ضرورت نوگرایی و تحول واقعی در فضای فکری و علمی اقتصاد در ایران نداشته و مشکلات را یکسره به دولت و سیاستهای دولتی ارجاع داده‌اند؟ آیا به نظر آنها زمان آن نرسیده که در اقتصاد، گفتمان خود را داشته باشیم و الگوی راهبردی خودمان را بسازیم و از گرفتار شدن صرف در ساخت روبناها آن هم به تقلید از دیگران، به سمت تحول واقعی در زیربناها برویم؟ ما نگرانیم که با ارائه پیشنهاداتی همچون سیاست تنش‌زدایی، احیای سازمان مدیریت، بهبود فضای کسب و کار و مانند اینها، که بارها تکرار شده، مسائل واقعی اقتصاد ایران نادیده گرفته شود.
 
3. مشکلات ریشه‌ای اقتصاد کشور، نه آنطور سطحی است که آن را با نگرش‌های کوته بینانه ای همچون آنچه در کتابهای درسی اقتصاد نئوکلاسیک تدریس می شود و صرفاً با به میان آوردن چند عدد و رقم و آمار که می دانیم هیچگاه گویای همه ابعاد واقعیت نیست، بتوان تحلیل و بررسی کرد و نه آنطور قائم به شخص رییس جمهور است که با تعویض رییس جمهور مسائل خاتمه یابد. تجربه سه دولت مختلف در طول 24 سال اخیر نشان داده است مواضع سیاسی متفاوت دولتها توفیری در سیاستهای اقتصادی نداشته و سیاستگذاری اقتصادی در ایران به طور کم و بیش، عمیقاً تحت استیلای فضای علمی و پژوهشی کشور، متمایل به پارادایم پوزیتیویستی اقتصاد بوده و از الگوهای توصیه ای نهادهای پولی جهانی، بطور ناقص و جاهلانه تقلید نموده و تفاوتها صرفاً در جهت دهی به منابع بانکی از بنگاه های بزرگ به بنگاه های کوچک و یا تمرکز در شهرهای بزرگ یا شهرهای کوچک و مانند اینها بوده است. البته بعضی شجاعت ها در اجرای طرحهایی مانند هدفمندی یارانه ها تحسین برانگیز بود اما متاسفانه مهار علمی سیاستگذاری اقتصادی، کماکان در دست همان تفکرات و الگوهای مقلدانه باقی مانده، تحول عمیقی در اقتصاد ایجاد نشده و آرمان های انقلاب در این عرصه همچنان بر زمین مانده است.
 
در شرایط کنونی کشور، باید به جای برگشت به الگوهای شکست خورده وارداتی و یا صرفاً دست زدن به تغییرات روبنایی، اندیشه و الگوی «اقتصاد مقاومتی» محوریت یابد. اقتصاد مقاومتی، واقعا یک الگوی علمی و راهبردی است. هرچند برخی مدرسان دانشگاه ها تصور کنند صرفاً یک شعار سیاسی و یا تاکتیک موقتی است.
 
 4. انقلاب اسلامی، یک تحول صرفا سیاسی نبوده و نیست. بلکه عمیقا ظرفیتهای فرهنگی و حتی علمی داشته و دارد که به دلیل فضای سکولاریستی حاکم بر علوم انسانی و دانشگاه های کشور، این ظرفیتها همچنان مهجور مانده و بطور کامل و عملاً بر اداره کشورحاکم نشده است. نمونه ای از این ظرفیتهای عینیت یافته را می توان در خیزهای بلندی همچون توسعه روستایی در دهه اول انقلاب در قالب جهادسازندگی، ریشه کنی بی‌سوادی در قالب نهضت سوادآموزی، الگوی اعجاب برانگیز پشتیبانی مهندسی جنگ در طول دفاع مقدس، خودکفایی در صنایعی همچون نیروگاه‌سازی و ده ها تجربه دیگر که ذکرش در این مجال نمی‌گنجد، مشاهده نمود. این تجارب ارزشمند انقلاب هرچند برای طیفی از مدرسان و محققان دانشگاهی ما غیرواقعی و یا غیرعلمی جلوه می نماید و خود را در ورود علمی و الگوپردازی برای این تجارب عینی، مسئول نمی‌دانند، اما اتفاقاً در بحران‌های اقتصادی امروز غرب، شاهد گرایش برخی اندیشمندان غربی به بررسی علمی این الگوها به منظور جایگزینی با الگوهای سرمایه داری هستیم. آنچنان‌که جهادسازندگی ایران، امروز در دانشگاه پریسنتون آمریکا مورد پژوهش علمی قرار گرفته و یا اندیشمندان آلمانی از محققان دانشگاه امام صادق (ع)، الگوی بانکداری اسلامی درخواست می‌کنند. 
 
5. در شرایط کنونی کشور، باید به جای برگشت به الگوهای شکست خورده وارداتی و یا صرفاً دست زدن به تغییرات روبنایی، اندیشه و الگوی «اقتصاد مقاومتی» محوریت یابد. اقتصاد مقاومتی، واقعا یک الگوی علمی و راهبردی است. هرچند برخی مدرسان دانشگاه ها تصور کنند صرفاً یک شعار سیاسی و یا تاکتیک موقتی است. آن‌ها که تاریخ اقتصادی انقلاب را نه می‌شناسند و نه اگر شناسایی شود به آن باور خواهند آورد، بدیهی است گفتمان در حال شکل‌گیری «اقتصاد انقلاب اسلامی» را درک نکنند و به آن وقعی ننهند.
 
6.  ما امضاکنندگان این جوابیه به مشکلات اقتصادی کشور و مردم واقفیم. اما ریشه‌ی این مشکلات را نه در به اصطلاح تنش زدایی با کشورهای سلطه جو و دلبستگی به اقتصاد در معرض نابودی آنها می دانیم و نه در تقویت و احیای نهادهای سرمایه‌داری کشور. بلکه مطالبه‌ی ما از دولت فعلی آن است که چرا علی رغم اتخاذ اهداف و اصول اولیه‌ای که عمدتا با گفتمان انقلاب همسو بود، در عمل در خیلی از مواضع، کار به دست اصحاب اندیشه‌ی التقاطی سپرده شد و دلسوزی‌ها و همراهی‌های نخبگان انقلاب‌باور به طور کامل به بوته‌ی فراموشی افتاد و از توان وظرفیت عظیم مردمی برای تحقق اهداف و اولویت های اقتصادی بهره‌ای گرفته نشد. چرا انبوه نهادهای مردمی و غیردولتی در مدیریت اقتصاد به کار گرفته نشد و بیماری دیوان‌سالاری‌زدگی افزایش یافت؟ چرا فرهنگ کار و مسئولیت و تعهد به پیشرفت و مردم‌گرایی در دولت نهادینه نشد و چرا سرطان سوداگری و پول پرستی و سرمایه‌محوری در بازار و نظام توزیع، مورد مداوا قرار نگرفت و همچون دولت های پیشین تصور شد که صرفاً با ابزارهای پولی و مالی می توان بیماری‌های اقتصادی را ریشه کن نمود؟ و چرا خط‌مشی‌گذاری‌های رهبری در چارچوب جهاداقتصادی، آنچنان که باید محور و مبنای سیاست گذاری ها و برنامه ریزی ها قرار نگرفت؟
 
7.  ما نیز همچون امضاکنندگان آن بیانیه، پیشنهاد داریم. اما پیشنهاد ما از جنس پاک کردن صورت مسائل و اعتماد کودکانه به دیپلماسی فریب سلطه‌گران و دست دراز کردن به سوی جریان های فکری و سیاسی تجربه‌ی شکست‌خورده پس داده نیست، بلکه معتقدیم همانطور که در جنگ نظامی توانستیم پیشرفت چشم‌گیری در عرصه‌ی دفاعی و نظامی پیدا کنیم، در همین زمان بحران اقتصادی است که می توانیم راه های میانبر را هم برای جراحی بیماری‌ها و هم هموارسازی پیشرفت شتابان اقتصادی، کشف نماییم. از جمله‌ی این راه ها می توان به موارد زیر اشاره نمود:
 
الف(خط اقتصاد مقاومتی باید در عمل محوریت یابد. ما به‌طور آشکار درگیر جنگ اقتصادی هستیم، و تجربه‌ی بومی و عینی انقلاب هم نشان می دهد مقاومت بهترین راهبرد حفظ استقلال و کمک به پیشرفت است.
 
ب(ظرفیت‌ها و توانمندی‌های عظیم مردم باید به‌کار گرفته شود. مردم در اقتصاد صرفا‌ رفاه‌جو یا مصرف کننده نیستند؛ بلکه می‌توانند در پیشرفت اقتصادی عاملیّت داشته باشند. سرمایه‌ی مردم و مدیریت مردم باید اقتصاد را بردوش گیرد و دولت پشتیبانی و کنترل نماید. در این میان تأکید رهبر معظم انقلاب بر تولیدمحوری اقتصاد ایران، نه یک تاکتیک کوتاه مدت موقت، بلکه یک استراتژی عمومی و بلندمدت در جهت پیشرفت مادّی و معنوی کشور محسوب می‌شود. تأکید بر تولید به معنای نفی وابستگی تجاری و ارزی، نفی سفته‌بازی و سوداگری و اعمال محدودیت بر بازارهای مالی و پولی و کنترل رفتار لجام گسیخته‌ی بانک‌ها و مؤسّسات مالی است. شرایط بوجود آمده در کشور اگر با تدبیر و ایمان انقلابی مدیران آن توأم شود، بهترین فرصت برای قطع همیشگی وابستگی به دارایی‌های پولی و مالی سلطه‌گران و افزایش خودکفایی تولیدی و مالی کشورست.
 
ج(ساختارهای بیمار و استعمارزده و عقب‌مانده‌ در اقتصاد کشور باید به راستی متحول شده و نهادهای آن نوسازی شود. دیوان‌سالاری‌های رخوت‌آور، مدیریت‌های رضاخانی و اشرافی، قوانین و مقررات ضد و نقیض، سازمان های دولتی پیشرفت‌زدا (نه پیشرفت‌گرا)، سازوکارهای اداری کهنه و فرسوده، سیاست‌گذاری از بالا و متمرکز، حاشیه‌نشینی نخبگان و نهادهای جمعی در مدیریت‌ها و سیاستگذاری‌ها، تضعیف نهادی بخش تولید و حاکمیت مطلق سوداگری بر ساختار اقتصادی، عدم نگرش علمی و راهبردی به عدالت اجتماعی، تداخل‌های بی‌جای قوا در فعالیت‌های اقتصادی، خصوصی‌سازی‌های اختصاصی، حاکمیت نظام بانک‌محور بر مناسبات مالی، وابستگی بودجه به دلار نفتی، عقب نگه‌داشتن فضای علمی و پژوهشی در علوم انسانی به‌ویژه اقتصاد، ندیدن الگوهای موفق عینی و عدم تکثیر آن، و ده‌ها معضل و آفت دیگر، بیماری‌های ساختاری اقتصاد کشور است که تا زمانی که در اولویّت بررسی رییس جمهور و هیئت دولت قرار نگیرد، هیچ درمان موقتی و مسکّنی نمی‌تواند دوام آورد.
 
8.  ما معتقدیم رییس جمهور آینده نباید لزوماً فردی اقتصادخوانده باشد، اما یقیناً باید شخصیتی داری تشخیص باشد، که نخبگان انقلاب‌باور را در عرصه های مختلف اقتصادی کشور، شناسایی نموده و شایسته‌سالاری را به معنای عملی آن، محور منش ریاستی خویش قرار دهد و از محدود کردن دایره‌ی مدیریت‌ها به طرفداران خود و یا سپردن انفعالی امور به معاونین و مدیران میانی و کارشناسانی - که سال‌هاست گلوگاه های اقتصادی کشور را در مدار فعلی محدود کرده، تفکّر و فرهنگ دیوان‌سالاری‌زده و سوداگر ناشی از تفکر لیبرالی، را حفظ کرده‌اند و به مانعی برای هر تحولی تبدیل شده‌اند،-  شدیداً پرهیز نماید و در این مقام، با هیچ جناح و دسته‌ای مصالحه ننماید.
 
اسامی امضاکنندگان به ترتیب الفبا:
 
1.  سهیل ابوالحسنی
2. روح‌الله ابوجعفری
3. محمدمهدی اطهر
4. سیدمحمدرضا امیری
5.  روح‌الله ایزدخواه
6. حمیدرضا ایمانی‌مقدم
7. عباس باقری
8. مسعود براتی
9.  برنا برخوردار
10. ابوالفضل بردبار
11. افشین پروین‌پور
12. علی جدیدزاده
13. محسن جعفری
14. محمد جعفری‌نژاد
15. مهدی جمشیدیان
16. حامد حاجی‌پور
17. سعید حسن‌زاده
18. سیدحمزه حسنی
19. سیدرضا حسینی
20. سیدمحمدحسین حسینی
21. ایمان حقیقی
22. عمار خسروجردی
23. حمید خواجه‌احمدی
24. سعید خورشیدی
25. سیدداوود دخانچی
26. رضا رحیمی
27. سیدحسین رضوی‌پور
28. حسین رضی
29. سعیدحسین رفیعی
30. مهدی روح‌الهی
31. حسین روزبه
32. حسین زندی
33. محمدمهدی سالاری
34. سیدجواد سراج زاده
35. علی سعیدی
36. سمیعی‌نصب
37. احسان شریعتی
38. محمدجواد شریف‌زاده
39. محمدصادق شهبازی
40. محمد شیریجیان
41. علی صابر
42. داوود صادقی
43. مهدی صادقی‌کجایی
44. حسین ضمیری
45. محمد طاهری‌نژاد
46. سیدعلیرضا طباطبایی
47. احمد عادلی
48. ایمان عادلی
49. سیدمهدی عاملیان
50. حجت‌الله عبدالملکی
51. سعید عبدلی‌زاده
52. بیژن عبدی
53. حسین عسگری
54. سیدامیر عقیلی
55. سیدمحسن علوی‌منش
56. محمد فاروق
57. مرتضی فیروزآبادی
58. سیدمجتبی قابله‌باشی
59. رشید قانعی
60. محمدصادق کریمی
61. علی گلرونیا
62. احمدرضا محمدی
63. حمیدرضا مقصودی
64. محسن مقصودی
65. عبدالعظیم ملایی
66.   منصور ملکی
67. موحدی‌کیا
68. سیدسعید موسوی
69. سیدحسن موسوی‌فر
70. علی‌اکبر ناسخیان
71. نوید ناصر
72. رضا نخلی
73. محمد نعمتی
74. مهدی نعمتی
75. علی نعمتی
76. رضا نعمتی
77. جواد نوری
78. زهرا ابوالحسنی
79. بتول احمدی
80. نسرین پرستش
81. زهرا صابری
82. مریم عاقلی
83. مرضیه فروزنده
84. سمانه منصوری
85. سمیه نجفی.




نوع مطلب : مقالات، افشاگری، تفکرات غرب زده، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، بانک = ربا .. بورس = قمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
بلایی که دلار بر سر کشورهای اسلامی آورد/ پشت پرده تهاجم به عراق، سلاح کشتارجمعی بود یا حفظ ارزش دلار؟

مهدی مجاهد: حضرت آیت الله خامنه‌ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی چندی پیش در تاریخ ۹۱/۰۹/۲۱ در دیدار صدها تن از استادان، نخبگان و اندیشمندان شركت كننده در اجلاس جهانی «اساتید دانشگاههای جهان اسلام و بیداری اسلامی» برای اولین بار از عبارت "اسلام برده دلار" برای معرفی یکی از شاخصه های اسلام آمریکایی استفاده کردند که تامل در عمق مفهوم این عبارت می تواند نقش به سزایی در تبیین رویکرد و جهت دهی به حرکت بیداری اسلامی داشته باشد. اگر بخواهیم به مفهوم این عبارت پی ببریم باید ابتدا تصویری روشن از تاریخ پیدایش دلار به عنوان ارز رایج بین المللی داشته باشیم.

وینستون چرچیل و فرانکلین روزولت رییس جمهور انگلیس و آمریکا به عنوان دو عضو مهم متفقین در سال ۱۹۴۱ یعنی اوایل جنگ جهانی دوم پس از مذاکراتی سری در کشتی نیروی دریایی آمریکا بنام آگوستا در سواحل نیوفاندلند در اقیانوس اطلس، پیمان نامه مهمی را با نام منشور آتلانتیک منتشر کردند که اهداف این دو استعمارگر بزرگ در جنگ جهانی دوم و تصویری که این دو کشور برای جهان بعد از جنگ در نظر داشتند را تبیین می کرد. برداشتن موانع پیش روی گسترش تجارت جهانی یکی از بندهای مهم این منشور بود. قدرت های استعمارگر یعنی آمریکا و انگلیس با وجود اختلافات سیاسی بسیار زیاد و رقابت در استعمار، در تبلیغ این وجه آرمان شهر خود هم صدا بودند که جهانی سازی که تعیین کننده ترین جنبه آن آزاد سازی مالی است، مهم ترین راه رسیدن به صلح و پیشرفت است. در واقع آمریکا و انگلیس در بحبوحه جنگ جهانی دوم این نظریه سرمایه داری را تبلیغ می کردند که تجارت آزاد نه تنها باعث رفاه بین المللی بلکه باعث صلح بین المللی نیز خواهد شد. در سال ۱۹۴۲ آمریکا و انگلیس به صورت جداگانه طرح هایی برای ایجاد سازمان هایی بین المللی منتشر کردند که نقش آن ها گسترش تجارت آزاد بین کشورها بود. تلاش های آمریکا و انگلیس در نهایت منجر به برگزاری کنفرانس «برتون وودز» در سال ۱۹۴۴ در آمریکا برای هماهنگ ساختن متفقین که رفته رفته به پیروزی در جنگ نزدیک می شدند، با گسترش نظام سرمایه داری شد. در ژانویه،۱۹۴۴ یعنی یک سال پیش از پایان جنگ جهانی دوم ۷۳۰ نماینده از تمامی ۴۴ کشور متفقین که یک سال  بعد در جنگ جهانی دوم به پیروزی کامل رسیدند به دعوت آمریکا در کنفرانس «برتون وودز» گرد هم آمدند تا به ظاهر درباره راه های توسعه و بازسازی پس از جنگ به گفتگو بنشینند. اما در واقع بازسای پس از جنگ تنها یک بهانه بود و هدف اصلی ایجاد زیر ساخت های لازم برای تحقق بخشیدن به نظریه بازار آزاد به عنوان جزء کلیدی نظام سرمایه داری بود. متفقین در این کنفرانس با تأسیس بانک جهانی و صندوق بین المللی پول یعنی زیر ساخت های پیشنهادی آمریکا و انگلیس برای تسهیل و تسریع در روال بازسازی پس از جنگ موافقت کردند. در این کنفرانس همگی پذیرفتند که گسترش تجارت آزاد بین کشورها تنها با تعریف یک سیستم تبادل ارزی قابل اعتماد امکان پذیر است. این موضوع که چهل کشور عضو متفقین با چهل واحد پولی متفاوت هر کدام پول خود را به پول دیگر کشورها تبدیل کنند تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید. راه حلی که برای فائق آمدن بر این مشکل ارائه شد، استفاده از یک واحد پولی به عنوان ارز مرجع برای تبدیل بود. بدین صورت کافی بود به ازای هر واحد پولی تنها یک ضریب تبدیل به ارز مرجع بنا به قدرت خرید آن واحد پولی و ارز مرجع تعیین شود. مساله ظاهرا بسیار ساده حل و فصل شد. به خاطر سردمداری آمریکا بین متفقین، دلار آمریکا به عنوان ارز مرجع پذیرفته شد و برای تضمین ثابت ماندن ارزش دلار و جلوگیری از ایجاد بدون پشتوانه دلار توسط آمریکا، بنا به رسم اقتصادی استاندارد طلا که در آن زمان رایج بود، آمریکا تعهد داد هر ۳۵ دلار را با یک اونس طلا معاوضه کند. بدین صورت کشورهای پیروز در جنگ جهانی دوم به طراحی و رهبری آمریکا و انگلیس زیر ساخت های گسترش نظام سرمایه داری به دنیا را از طریق گسترش بازار آزاد برای اولین بار ایجاد کردند.
 
اما برای شروع امپراطوری دلار بر جهان چیزی فراتر از توافق نامه بین متفقین لازم بود. نفت یکی از استراتژیک ترین کالاهای تجاری آن زمان و آینده محسوب می شد و اگر آمریکا می توانست خرید و فروش آن را به دلار تضمین کند، امپراطوری دلار تحقق می یافت. در سال ۱۹۴۵ یعنی یک سال پس از پذیرش دلار به عنوان ارز رایج بین المللی، در ملاقات میان ابن سعود پادشاه عربستان با فرانکلین روزولت رئیس جمهور وقت آمریکا، پادشاه عربستان تعهد نمود که بنا به توافق صورت گرفته بین متفقین، عربستان بهای نفت را به دلار آمریکا تعیین نموده و به فروش برساند و بدین وسیله در نظام تجارت آزادی که متفقین تعریف کردند بتواند به راحتی ما یحتاج خود را در ازای صادرات نفت با سیستم مالی جدید از بازارهای جهانی خریداری کند. به دنبال عربستان که عظیم ترین معادن نفتی را در اختیار داشت، دلار به عنوان ارز مرجع بین المللی برای فروش نفت یعنی مهم ترین کالایی که در قرن ۲۰ مورد توجه استعمارگران بود، توسط دیگر کشورها نیز رایج شد.
 
در سال ۱۹۶۷ اولین آثار بحران در نظام پولی «برتون وودز» پدیدار گردید. با تکمیل بازسازی ژاپن و اروپای غربی، این کشورها به رقیبی برای آمریکا در اقتصاد جهانی تبدیل شدند. همزمان، ادامه جنگ ویتنام هزینه سنگینی را بر اقتصاد آمریکا تحمیل نمود. تحت تاثیر عوامل فوق اطمینان خاطر جامعه جهانی به دلار متزلزل گردید، به نحوی که تعدادی از کشورها از بانک مرکزی آمریکا خواستند تا بر اساس ضوابط نظام «برتون وودز» دلار آنها را به طلا تبدیل کند. این روند برای چند سال ادامه یافت و در سال ۱۹۷۱ با تقاضای بریتانیا به عنوان اصلی ترین رقیب استعمارگر آمریکا برای تبدیل ۳ میلیارد دلار از ذخیره ارزی خود به طلا به مرحله بحرانی رسید. در اثر این بحران در آگوست ۱۹۷۱ دولت نیکسون رابطه ثابت دلار با طلا را به حالت تعلیق درآورد و دلار را شناور کرد. این اقدام عملا به نظام «برتون وودز» پایان داد. پایان این سیستم موجب پیدایش تورم شدید در اوایل دهه ۷۰ و افت ارزش دلار گردید. در چنین شرایطی برخی ازکشورهای عضو اوپک برآن شدند تا نفت خود را به جای دلار بر پایه سبدی از ارزهای مختلف قیمت گذاری کنند تا از افت قدرت خرید درآمد حاصل از فروش نفت خود جلوگیری نمایند. این امر موجب کاهش تقاضا برای دلار و تضعیف بیشتر آن شد، به نحوی که در صورت ادامه دلار را در یک بحران عمیق فرو می برد.
 
باز هم تنها گزینه برای نجات دلار، خوش خدمتی آل سعود به امپراطوری دلار بود. در سال ۱۹۷۴ دولت نیکسون با دولت عربستان سعودی وارد مذاکره شد تا این کشور را متقاعد سازد که به قیمت گذاری و فروش نفت به دلار ادامه دهد. همزمان قیمت نفت نزدیک به چهار برابر شد. برخی از نظریه پردازان مدعی اند که برای ایجاد و حفظ این شرایط دولت آمریکا با حکومت عربستان سعودی یک معاهده پنهانی منعقد کرده است که بر اساس آن حکومت عربستان سعودی موظف میباشد تا در ازای حمایت آمریکا از حکومت سعودی، با فروش نفت خود به دلار اوپک را وادار سازد که نفت را تنها به دلار قیمت گذاری کرده و بفروش برساند . عده ای از این نظریه پردازان حتی تا آنجا پیش میروند که معتقدند کل این سیستم، از جمله چهاربرابر شدن قیمت نفت، به نحوی هوشمندانه توسط آمریکا طراحی و به اجرا گذاشته شده است.در این راستا، از قول زکی یمانی وزیر نفت وقت عربستان سعودی نقل میشود که وی یقین دارد آمریکا طراح اصلی افزایش قیمت نفت بوده و شاه ایران نیز به این موضوع واقف بوده است زیرا در جریان یک دیدار از وی خواسته است تا به ملک سعود پیغام دهد که "چرا با افزایش قیمت نفت مخالفت میکنید؟ آمریکایی ها خود خواهان این امراند، اگر باور ندارید از هنری کسینجر بپرسید، اوست که خواهان افزایش قیمت نفت است." از این منظر، افزایش قیمت نفت نه تنها هفت شرکت نفتی بزرگ غرب (معروف به هفت خواهران) را که به دلیل فعالیت های خود در دریای شمال و آلاسکا دچار مشکلات مالی سختی شده بودند از ورشکستگی نجات داد، بلکه با بالا بردن تقاضا برای دلار (به دلیل افزایش قیمت نفت) و ایجاد یک سیستم مالی برای به گردش انداختن دلارهای نفتی مازاد در اقتصاد آمریکا، دلار را از بحرانی که دچار آن شده بود نجات داد و هژمونی آنرا بر اقتصاد جهانی مجددا تثبیت نمود. در واقع آل سعود در این ماجرا توانستند حکومت خود بر سرزمین عربستان را به قیمت باز کردن دست استعمارگران در غارت منابع خاورمیانه تثبیت کنند.
 
از سال ۱۹۸۵ به بعد با تثبیت دوباره موقعیت دلار در بازارهای جهانی، آمریکا نفت کشورها را از آن ها می خرید و به ازای آن کاغذی به نام دلار به آن ها تحویل می داد. اما این کشورهای نفت خیز با قسمت زیادی از این دلارها به جای خرید کالا از آمریکا، از دیگر کشورها خرید می کردند. آن کشورها نیز مجبور بودند قسمت عمده این دلارها را به جای خرید از آمریکا برای خرید نفت از کشورهای نفت خیز در صندوق های ذخیره ارزی خود نگاه دارند. از طرفی دیگر حجم عظیم درآمدهای نفتی در بسیاری از مواقع برای کشورهای کوچک ایجاد شده در زمان استعمار بسیار بیش از نیاز بوده و باعث می شد مقدار زیادی از این دلارها به جای این که صرف خرید از آمریکا شوند، در حساب های بانک های آمریکایی به صورت اوراق قرضه خریداری شده توسط شیوخ عربی نگه داری شوند. از طرف دیگر بنا به قواعد خیرخواهانه اقتصاد آزاد همیشه به این کشورها توصیه می شده است، به جای صرف غیر علمی و ساده لوجانه دلارهای نفتی خود برای اهدافی مانند از بین بردن فقر و کاهش فاصله طبقاتی، بنا به دستورات علم اقتصاد آن ها را برای آینده در صندوق های ذخیره ارزی سرمایه گذاری کنند. بدین صورت هر چند در ظاهر آمریکا پول نفتی که از کشورهای اسلامی می خرید را به دلار پرداخت می کرد، اما ساختارها را به گونه ای سامان داده بود که حجم بسیار زیادی از این کاغذها هیچ گاه برای خرید به اقتصاد آمریکا باز نگردند.
 
از سال ۱۹۹۰ با شروع رسمی فروپاشی شوروی و تک قطبی شدن دنیا آهنگ رشد کسری تراز تجاری آمریکا رو به افزایش نهاده و میزان اسکناسی که آمریکا با ازای واردات نفت چاپ و به کشورهای نفتی تحویل می داد افزایش یافت و فاصله صادرات آمریکا از وارداتش یا به عبارتی کسری تراز تجاری این کشور هر ساله بیشتر می شد. اما همزمان با حل مشکل شوروی برای نظام سرمایه داری، مشکل ظاهرا کوچکی در خاورمیانه به نام صدام شروع به رخ نمودن نمود.
 
صدام که در تجاوز به ایران نتوانست به موفقیتی دست یابد، تصمیم گرفت کویت را به خاک عراق ضمیمه کند. اولین دخالت نظامی آمریکا در منطقه خاورمیانه به جنگ خلیج فارس بر می گردد. زمانی که آمریکا تصمیم گرفت صدام را از خاک کویت که توسط ارتش بعث اشغال شده بود خارج سازد. اما چرا آمریکا بر خلاف زمانی که صدام به خاک ایران تجاوز کرد، در برابر حمله صدام به کویت سکوت نکرد؟ اگر آمریکا بنا به منشور آتلانتیک مدافع حقوق مرزی کشورها بود، چرا هنگامی که صدام به مرزهای ایران تجاوز کرد، برای بیرون راندن عراق از مرزهای ایران لشکرکشی نکرد؟ و اگر حل و فصل اختلافات بین کشورها ربطی به آمریکا ندارد، چرا در مورد کویت، آمریکا برای بیرون کردن عراق از مرزهای کویت اقدام به لشکرکشی کرد؟ متاسفانه تناقض ایجاد شده به علت برداشتی غلط از موضوع دخالت نظامی آمریکا است. دخالت نظامی آمریکا ربطی به موضوع مرزبندی بین کشورها ندارد. در واقع صورت صحیح این سوال بدین صورت است که حمله صدام به کویت با چه هدفی بود و این هدف چه منافعی از آمریکا در منطقه را به خطر می انداخت؟
 
پاسخ به این سوال که صدام در حمله به کویت در پی چه هدفی بود، برای کسانی که با شخصیت صدام و رویاهای او برای رهبری جهان عرب آشنا هستند چندان دشوار نیست. صدام به دنبال تسلط بر منابع نفتی خاورمیانه برای تحقق رویاهایش بود. تنها نگاهی به نقشه ایالت بصره پیش از استعمار انگلیس در قرن ۲۰ نشان می دهد که شخصیتی مثل صدام در حمله به کویت با این استدلال که کویت بخشی از خاک عراق است، چه هدفی را دنبال می کرد. عراق با مرزهای فعلی ۸ درصد ذخایر نفت دنیا را به خود اختصاص داده است. خوزستان یعنی اولین جایی که صدام به آن تجاوز کرد نزدیک به ۱۰ درصد ذخایر نفتی دنیا را به خود اختصاص داده است. کویت یعنی دومین جایی که صدام  بنا به نقشه عراق پیش از استعمار انگلیس آن را جزئی از خاک عراق می خواند، مالک ۷.۵ درصد ذخایر نفت دنیاست. و اگر کویت را به عنوان بخشی از ایالت بصره و خاک عراق، قبل از استعمار انگلیس بدانیم، چرا از نوار شرقی عربستان سعودی و کشور قطر که جزئی از ایالت بصره پیش از استعمار انگلیس بوده اند چشم بپوشیم!؟
 
همانطور که می دانیم، تقریبا تمامی ذخایر نفت عربستان، در منطقه نوار مرزی عربستان با خلیج فارس در شرق این کشور نهفته است. استعمار پیر هنگام خروج از منطقه خاورمیانه، همانطور که در منشور آتلانتیک آمده بود، تنها بنا به خواست مردم منطقه، کشورهای کوچکی مانند کویت و قطر در مناطق نفت خیز خاورمیانه به وجود آورد! اما در مورد مناطق شیعه نشین شرق عربستان، از چنین سیاستی استفاده نکرد و حاکمیت آن را به آل سعود یعنی سردمداران فرقه جدیدی به نام وهابیت که در این منطقه ایجاد کرده بود سپرد!
 
 
نوار شرقی عربستان به همراه قطر نزدیک به ۲۵ درصد ذخایر نفت دنیا را در خود جای داده اند و همانطور که گفتیم پیش از ورود استعمار انگلیس به خاورمیانه، این منطقه جزئی از ایالت بصره عراق به حساب می آمد. با جمع ذخایر نفت مناطقی که صدام بر آن ها چشم طمع داشت به راحتی می توان متوجه شد صدام در پی احیای امپراطوری عربی با تسلط بر نیمی از ذخایر نفت دنیا بود.
 
اما چه کسانی مخالف تشکیل این امپراطوری بودند؟ پاسخ به این سوال را می توان از تعداد سربازانی که هر یک از کشورها در جنگ خلیج برای مقابله با صدام استفاده کردند متوجه شد. آمریکا ۵۷۵ هزار سرباز، عربستان ۵۲ هزار سرباز،‌ ترکیه ۵۰ هزار سریاز و انگلیس ۴۳ هزار سرباز. این موضوع که چرا عربستان سعودی و ترکیه در منطقه از مهم ترین مخالفان این طرح بودند واضح است. اما تشکیل این امپراطوری چه منافعی از آمریکا و انگلیس را به خطر می انداخت؟
 
واضح است که امپراطوری عربی صدام تضاد منافع بسیار شدیدی با امپراطوری دلار داشت. معامله با آل سعود برای حفظ تزریق دلار از طریق نفت به بازارهای جهانی بسیار ساده تر از معامله با قدرت مغروری مانند صدام بود. از طرف دیگر کشورهای کم جمعیت با ذخایر بسیار بالای نفتی، دلار بسیار کمتری برای خرید ما یحتاج خود نسبت به کشوری بزرگ با جمعیتی بسیار زیاد مصرف می کردند. این موضوع به آمریکا کمک می کرد که بتواند به جای تحویل کالا به ازای نفت به جمعیت زیادی از مردم خاورمیانه، کاغذی با نام دلار یا اوراق قرضه به تعداد بسیار پایینی از ایشان تحویل دهد. 
 
بوش پدر در تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۶۹ (۱۹۹۱) با اشاره به درگیری های منطقه در جنگ خلیج اعلام کرد: «موضوع، تنها یک کشور کوچک نیست، هدف ما یک عقیدهٔ تازه است- یک نظم نوین جهانی، نظمی که در آن کشورهای مختلف تحت یک جنبش گرد هم آمده تا به آرزوهای جهانی بشریت، یعنی: صلح و امنیت، آزادی و حاکمیتِ قانون دست یابند.» آری آمریکا در منطقه به دنبال ایجاد یک نظم نوین بود. نظمی که در ظاهر هدفش صلح، امنیت، آزادی و حاکمیت قانون بود و در باطن تثبیت امپراطوری دلار!
 
از دید غرب صدام باید تضعیف و مهار می شد، به همین خاطر شورای امنیت که در واقع نهادی برای تامین امنیت طراحانش بود و هست، به بهانه های واهی تحریم هایی که برای عراق در زمان اشغال کویت تصویب کرده بود را هیچ گاه بر نداشت! اما این همه باعث نشد صدام دست از سیاست های نفتی خود بردارد. صدام حسین در ۳۰ اکتبر ۲۰۰۰ اقدام به تغییر ارز فروش نفت از دلار به یورو کرد، تصمیمی که نهایتاً به تصویب سازمان ملل رسید. این موضوع باعث شد که آمریکا و انگلیس برای به زیر کشیدن صدام از قدرت در عراق، دست به لشکرکشی دیگری در خاورمیانه بزنند و به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق صدام را از اریکه قدرت به زیر آورند.
 
اشغال نظامی عراق در سال ۲۰۰۳ طومار قمار سیاست نفتی صدام را در هم پیچید. همزمان با شروع جنگ، تحریم عراق برداشته شد و به قول آن مقاله معروف فایننشیال تایمز در ۵ ژوئن ۲۰۰۳، نفت عراق مجدداً با دلار آمریکا ارزش‌گذاری شد. مخالفت آلمان و فرانسه به عنوان دو اقتصاد برتر حوزه یورو که می خواستند بتوانند همچون آمریکا با چاپ اسکناس ثروت کشورها را به تاراج ببرند نشان از آن دارد که این جنگ نه به خاطر سلاح های کشتار جمعی ای که هیچ گاه در عراق پیدا نشد،‌ بلکه به خاطر حفظ امپراطوری دلار بر دنیا به واسطه نفت خاورمیانه و حفظ قدرت آل سعود و دیگر شیخ نشین های عربی بر منطقه به عنوان حافظ منافع این امپراطوری بود.
 
 
حال با نگاه به تاریخچه نحوه ایجاد امپراطوری دلار در دنیا می توان شناختی عمیق تر از عبارت "اسلام برده دلار" پیدا کرد. امت اسلامی با توجه و دقت به این عبارت می تواند بفهمد که چه کسانی در منطقه با نام اسلام قدرت را در دست گرفته و برده بی جیره و مواجب این امپراطوری شدند تا این امپراطوری از حکومت آن ها بر امت اسلامی حمایت کند.
 
حال راحت تر می توان فهمید که چرا این امپراطوری علی رغم این که داعیه دار حمایت از دمکراسی است حداکثر تلاش خود را برای دور نگاه داشتن این حکومت ها از طوفان بیداری اسلامی به کار می برد و درگیر شدن این حکومت ها با بیداری اسلامی چگونه پایه های این امپراطوری طاغوتی را به لرزه در می آورد و حرکت بیداری اسلامی را به سرانجام نزدیک می سازد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، افشاگری، سیاسی، جنگ نرم، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، مستند های تکان دهنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سمت و سوی فضای آکادمیک به چه سویی است؟ نقش یهودیان در فضای آکادمیک جهان چیست؟ ایدئولوژی لیبرالیسم در این میان چه نقشی را برعهده دارد؟ با گزارش ویژه مشرق همراه شوید تا به پشت پرده سیاست های حاکم بر مجامع آکادمیک غرب پی ببرید.
 اکثریت استادان دانشگاهی و شخصیت های آکادمیک دانشگاه های آمریکا از نظر مشی سیاسی و اجتماعی افرادی لیبرال بوده و پیرو افکار و اندیشه های لیبرالیستی هستند. جایگاه شخصیت های آکادمیک از نظر تاثیر گذاری اجتماعی در آمریکا بسیار مهم است.
جامعه اساتید دانشگاهی آمریکا نزدیک به یک میلیون و چهارصد هزار نفر را شامل می شود که نقش اجتماعی و سیاسی بسیار قابل توجهی داشته و سرمنشاء تولید دانش و تکنولوژی، تدریس و تربیت میلیون ها دانشجو و پژوهشگر محسوب می شوند. افزون بر آن این طبقه در مشورت دهی به ارکان دولت، صنایع، سازمان های غیر دولتی و شکل دهی اجتماعی به فضای مدنی کشور فوق العاده کارسازند. هرچند در اکثر مواقع سیاست به طور مستقیم با آنچه که اعضای هیئت های علمی دانشگاه های آمریکایی انجام می دهند؛ مرتبط نیست، اما مراکز تحصیلات عالی به عنوان مهد تولید و اشاعه علم می توانند از دیدگاه های سیاسی ایشان شدیدا متاثر شده و این تاثیر را به عموم جامعه انتقال دهند.


لیبرال: کلیدواژه روشنفکری دانشگاهی دنیای معاصر


لیبرالیسم‌ و تاثیر اجتماعی فضاهای آکادمیک در آمریکا

لیبرالیسم‌ در معنای‌ وسیع‌ آن‌ عبارت‌ است‌ از اعتقاد به‌ این‌ كه‌ انسان‌ آزاد زاده شده‌ و دارای‌ اختیار و اراده‌ برای زندگی خود بوده و در نتیجه مجاز است‌ تا حدی‌ كه‌ برای‌ او امكان‌پذیر است، از زندگی آزاد و بدون قید و بندی برخوردار باشد.‌‌ در فلسفة‌ لیبرالیسم‌ بیشتر از شكل‌ منفی‌ آزادی‌ سخن گفته می شود که در لیبرالیسم‌ اقتصادی‌‌ مبتنی‌ بر سودگرایی‌ نمود بیش ‌تری‌ می یابد که‌ به‌ بی اخلاقی‌ انجامیده و ارزش‌ های‌ اخلاقی را نفی می کند. باورهای‌ اساسی‌ لیبرالیسم‌ سیاسی، عبارت‌‌ از آزادی‌ فكر،‌ بیان‌ و‌ عمل است، تا آن‌ جا كه‌ آزادی‌ دیگران‌ را محدود نكند. ركن‌ اصلی‌ لیبرالیسم‌ اقتصادی‌ نیز آزادی‌ فردی‌ در فعالیت‌های‌ اقتصادی، معاملات‌ شخصی‌، حقوقی‌ و بیرون بودن‌ از كنترل‌ و نظارت‌ دولت‌ را می طلبد. واضح است که لیبرالیسم با اصول‌ اخلاقی‌ و احكام‌ دینی‌ سازگاری نداشته و با ارزش‌های‌ اخلاقی‌ و قوانین‌ دینی‌ كه‌‌ محدودیت‌ ها و شرایطی‌ را برای‌ رفتارهای‌ انسانی‌ لازم‌ می‌داند، در تعارض‌ خواهد بود.

به‌ عبارت‌ دیگر، لیبرالیسم‌ اقتصادی‌ و سیاسی‌ به‌ لیبرالیسم‌ اخلاقی‌ می‌انجامد، و لیبرالیسم‌ اخلاقی‌ با دین‌ و اخلاق در‌ تعارض‌ است. این‌ جاست‌ كه‌ لیبرالیسم‌ زمینه‌ سكولاریسم‌ را فراهم کرده و‌ نفی‌ و طرد دین‌ از صحنه‌ اجتماع‌ و‌ جامعة‌ را تبلیغ‌ می‌كند. با نگاهی کوتاه به اهداف اقتصادی، فرهنگی و سیاسی لیبرالیسم آنها را منطبق با اهداف تاریخی یهود و صهیونیزم می یابیم. دست یابی یهود بر مدیریت اقتصادی و فرهنگی جهان بدون فراهم کردن شرایط لازم برای آن میسر نخواهد بود. بدون اشاعه اباحه گری اخلاقی و نفی باورهای دینی در جوامع مختلف یهود نخواهد توانست بر دنیا مسلط شود. برای تبیلغ و نفوذ دادن پیش نیازهای سیطره بر اقتصاد و سیاست و فرهنگ جهان چه ابزاری بهتر از لیبرالیسم؟ و برای اشاعه لیبرالیسم چه محیطی بهتر از یک محیط بین المللی و شدیدا مورد توجه آکادمیک همچون فضای دانشگاهی آمریکا؟

حداقل از قرن نوزدهم به بعد فضای سیاسی اجتماعی آمریکا از سوی جامعه آکادمیک این کشور شکل دهی شده است. بسیاری از گفتمان های مطرح در جامعه در تاریخ معاصر آمریکا مانند بحث های مربوط به نژاد، جنسیت و مهاجرت از فضاهای آکادمیک منشا گرفته و در رسانه ها انتشار یافته و در نهایت به مصرف فکری عموم تحصیل کرده و یا نیمه تحصیل کرده اجتماع رسیده است. مقالات روزنامه ها، برنامه های تلوزیونی مربوط به این موضوع ها عموما پر از نقل قول های مربوط به افراد آکادمیک بوده است. در این میان گفته های استادان و دانشمندانی که در سازمان ها و انستیتوهای تحت مدیریت طبقه اشراف آمریکا مشغول به کار بوده اند شدیدا مورد توجه رسانه ها بوده است.



آمریکا به کارگزار بزرگ طرح های صهیونیستی در عرصه جهانی تبدیل شده است.


آکادمی های دموکرات

جهت گیری سیاسی دانشمندان و اساتید فعال در زمینه علوم اجتماعی با تغییرات اندکی در طول زمان به طرز چشمگیری به سوی حزب دموکرات بوده است. در برابر هر یک نفر طرف دار حزب جمهوری خواه در میان افراد آکادمیک حداقل هفت نفر از ایشان سیاست های حزب دموکرات را تعیین کرده اند که این نسبت گاهی تا 9 به 1 نیز رسیده است. در بررسی عوامل به وجود آمدن چنین اختلافی تعدادی از محققین به این نکته رسیده اند که این خود فضای آکادمیک آمریکا و نحوه پرورش افراد در این فضا است که موجب تولید اشخاصی می شود که از نظر جهانبینی و شخصیتی لیبرال بوده و در نتیجه هنگام رجوع به افکار سیاسی منطبق با خواسته ها و افکار خود، بیان و تظاهر آنها را در حزب دموکرات یافته و از آن حمایت می کنند. به عقیده جامعه شناسانی همچون گراس و فوس (Neil Gross and Ethan Fosse) پروفسورهای دانشگاه های آمریکایی عمدتا به این دلیل اکثرا لیبرال هستند که از چنین دانشگاه هایی فارغ التحصیل شده اند. از مشخصه های اصلی این گروه "روشن فکری" است که نموداری از تحمل عقاید مخالف را بیان می کند.



شغل استادی دانشگاه در دانشگاه های آمریکا طبق قانونی نانوشته برای افراد لیبرال تعریف شده است.


لامذهبی و یا عدم داشتن گرایش های مذهبی از دیگر خصیصه های این طبقه می باشد. بدین ترتیب افرادی که دارای گرایش های مذهبی، گرایش های یهودی یا پروتستانی محافظه کارانه نیستند؛ به احتمال قوی لیبرال خواهند بود. شاید از اینجاست که درصد قابل ملاحظه ای از پرفسورهای دانشگاه های آمریکایی که مدعی نداشتن گرایش مذهبی هستند؛ یهودی می باشند. از همین جا نقش یهودیت در لیبرال سازی فضای آکادمیک در آمریکا مورد سوال قرار می گیرد. گراس و فوس علاوه بر فضای آموزشی در دانشگاه ها نحوه رده بندی اساتید و طی مدارج علمی تا رسیدن به جایگاه پرفسوری را نیر از دیگر تعیین کننده های آمار بالای افراد لیبرال در بین اعضای هیئت های علمی دانشگاه های آمریکا می دانند و بیان می کنند سیستم طوری طراحی شده است که همانگونه که در اذهان جامعه شغل پرستاری جایگاهی مناسب برای زنان تشخیص داده می شود؛ شغل استادی دانشگاه نیز برای یک فرد لیبرال مناسب دیده می شود.



بیشترین تعداد افراد لیبرال مربوط به حوزه علوم اجتماعی و انسانی است.


در واقع در آمریکا استادی در دانشگاه یک بار سیاسی ذاتی نیز پیدا کرده است که این دیدگاه سیاسی آن را برای محافظه کاران مناسب نمی داند. افراد غیر لیبرال به سختی می توانند مدارج ترقی علمی را در دانشگاه های آمریکایی بپیمایند و در مقایسه با لیبرال ها همیشه مورد تبعیض قرار گرفته و با مشکلات فراوانی برخورد می کنند. حتی گاهی پرفسورهایی که بالاترین مدارج علمی را گذرانده اند نیز از اظهاراتی که بوی محافظه کاری بدهد و برخلاف لیبرالیسم باشد واهمه دارند؛ زیرا به احتمال قوی مقام و موقعیت علمی ایشان آماج حمله ها و تضییقات فراوان خواهد شد و ممکن است تا کسر حقوق ایشان نیز پیش رود. این نگاه تبعیض آمیز از سوی سیستم دانشگاهی نه تنها بر جامعه استادان بلکه بر دانشجویان نیز حاکم است. در واقع کوبش دیدگاه ها و شخصیت های غیر لیبرال از پایین ترین سطح فضای آکادمیک شروع شده تا سطوح بالا ادامه دارد. دانشجویان به وضوح لمس می کنند که برای رسیدن به مقام علمی بالا و قرار گرفتن در جایگاه استادی دانشگاه باید از کانال لیبرالیسم، دوری از گرایش های مذهبی، قبول و تحمل عقاید مختلف ار هر نوع و تایید سیستم و فضای فرهنگی سیاسی حاکم بر دانشگاه ها بگذرند.


یهودیان و لیبرالیزه کردن فضای اکادمیک آمریکا

به عقیده برخی از صاحب نظران این سیستم و فضای سیاسی اجتماعی در دانشگاه های آمریکا به خودی خود به وجود نیامده و نتیجه یک فعالیت گسترده طویل المدت است که رد پای یهود و صهیونیزم برخاسته از آن در این برنامه دیده می شود. لیبرال سازی فضای دانشگاه های آمریکا از زمان نفوذ یهودیان در طبقه اشراف آمریکایی شروع شده و رفته رفته با جایگزین شدن سرمایه داران یهودی به جای آنان این لیبرال سازی به طور سیستماتیک تری پیگیری و اجرا شده است. تا قبل از 1930 فضای آکادمیک آمریکا نسبتا دارای گرایش های لیبرالی بوده است اما بعدها این فضا شدیدا پیشرفت کرده و در 1960 به حاکم مطلق فضای دانشگاهی تبدیل شد. با نفوذ یهودیان در دانشگاه های آمریکا و در دست گرفتن سرشاخه های علوم اجتماعی فرم جدیدی از مفهوم افراد تحصیلکرده، روشنفکر، علمی، دانشگاهی و سطح بالا از نظر مدنی و اجتماعی در فضای آکادمیک و جامعه تبلیغ شد که شالوده آن را لیبرلیسم دوری از مذهب و قایل شدن حق برای هر سخن و اندیشه ای تشکیل می داد.



طی مدارج علمی دانشگاهی در آمریکا بدون سرخم کردن بر بت لیبرالیسم ممکن نیست.


گرایش سیاسی یهودیان دانشگاهی در آمریکا در اکثر قریب به اتفاق مواقع چپگرایانه بوده اما همیشه دیدکاه های جامعه یهودیان آمریکا را نیز مد نظر داشته است. بنا به پژوهش های انجام گرفته حدود 40 درصد از مردم آمریکا خود را دارای گرایش های محافظه کارانه می دانند در حالی که این آمار در بین دانشگاهیان زیر 10 درصد است. جالب توجه است که این تفاوت منطبق با چیزی است که در یهودیان آمریکا دیده می شود بدین شرح که در انتخابات سال 2008 هشتاد درصد از یهودیان به اوباما رای داده اند در حالی که فقط 40 درصد از آمریکایی_اروپایی ها به نامزد حزب دموکرات که نماد لیبرالیسم است رای داده بودند.




در انتخابات سال 2008 هشتاد درصد از یهودیان به اوباما رای داده اند


یهودیان از اوایل قرن نوزدهم مشهور به گرایش های سیاسی اجتماعی چپ بوده و همین رویکرد را نیز تا کنون حفظ کرده اند. حداقل در طول دهه 60 که اهمیت فوق العاده ای در لیبرال سازی فضای آکادمیک آمریکا دارد؛ رادیکالیزم سیاسی برخاسته از چپگرایی در بین جامعه یهودیان پر رنگ بوده نقش بسیاری در فضای روشن فکری دانشگاه های تحت مدیریت سرمایه داران وقت آمریکا داشته است. جامعه یهودی از جمله دانشگاهیان آن همین گرایش سیاسی را در موضوعات مختلف اجتماعی نیز پیگیری کرده و به بسط و گسترش دیدگاه های لیبرالی و سکولاری در میان قشر تاثیرگذار دانشگاهی تلاش کرده اند.



یهودیان به طور سنتی به حزب دموکرات که اجرا کننده برنامه های لیبرالیسم است؛ رای می دهند.


حرکت های موفق یهود

گراس و فوس معتقدند حرکت های موفق روشنفکری دارای سه ویژگی عمده هستند:

1- دست آویزی برای ابراز شکایت و دادخواهی دارند.

2- قادر به ایجاد ارتباط و هماهنگی و پیوستگی هستند.

3- به بالاترین مجامع دانشگاهی و تاثیرگذارترین دانشکده ها و کالج ها نفوذ و دسترسی دارند.

در انطباق با این سه ویژگی یهودیان در آمریکا برای پیشبرد لیبرالیزم و سکولاریزم سیاسی اجتماعی و فرهنگی برخاسته از آن هر سه این ویژگی ها را داشته اند. آنها مدعی تاریخ طولانی اذیت و آزار یهودیان بوده و از آن شکایت و دادخواهی دارند. آنها قادر به ایجاد همبستگی و هماهنگی در میان خود و تشکیل شبکه های تاثیر گذار اجتماعی بوده اند و در نهایت در بهترین دانشگاه ها نفوذ داشته و به برترین مجامع علمی دانشگاهی آمریکا دسترسی داشته اند. در کنار این ویژگی ها یهودیان تلاش کرده اند از طریق اتحاد با رنگین پوستان، سفید پوستان لیبرال، فمینیست های افراطی و همجنس بازان و حامیان آنها، سفید پوستان محافظه کار را در اقلیت قرار دهند که تا حدی موفق به تانجام این کار نیز شده اند.




کمیته یهودیان آمریکا: یهودیان با سازماندهی خود و نفوذ در

طبقه سرمایه دار آمریکا طرح های خود را پیاده می کنند.



لیبرال سازی دانشگاه های آمریکا: پیش به سوی لیبرالیزه کردن جهان

به دنبال ظهور طبقه ممتاز علمی یهود در دنیای آکادمیک آمریکا تاسیس دپارتمان ها، رشته ها و بورسیه هایی که اهداف لیبرالی یهود را پیگیری می کردند به سرعت توسعه یافت. مطالعات بر روی جامعه سیاه پوستان آمریکا به هدف بهره گیری از خصوصیات جامعه شناختی آنها برای مقابله با محافظه کاران و نیز مطالعات روانشناختی و جامعه شناختی فراوان بر روی گرایش ها و طبیعت میل جنسی انسان برای استفاده از آن در دیگر طرح ها از برنامه هایی بود که با سوار شدن یهود بر فضای آکادمیک آمریکا اجرا شد. از آجا که دنیای دانشگاهی یک فضای بین المللی محسوب می شود هم اکنون این دپارتمان ها برای دنیای علم به عنوان مرجع شناخته شده و جهان برای تعریف مفاهیم علمی به خصوص در حوزه های علوم انسانی چشم به دهان این دپارتمان ها است. در واقع یهود توانسته است با نفوذ خود در سیستم دانشگاهی آمریکا و تعریف و تعیین ویژگی های یک فرد علمی در آن از سویی و تاسیس بورسیه های بین المللی گوناگون و جذب دانشجویان و استادان از سراسر جهان به این دانشگاه ها به بسط و گسترش جهانی مبانی لیبرالیسم در تمامی حوزه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی و مذهبی بپردازد تا راه برای دست یابی به اهداف سیاسی و مالی او هموار گردد.



دانشگاه های لیبرالیزه شده آمریکا توسط یهود به تولید لیدرهای لیبرال برای جهان مشغولند.


امروزه علوم اجتماعی آمریکا مدعی رهبری سیاست گذاری های اجتماعی در دنیاست. با باز کردن هر کتاب مرجع دانشگاهی در این زمینه با نام پرفسورهای آمریکایی و انگلیسی فارغ التحصیل از سیستم برنامه ریزی شده یهودیان برخواهیم خورد. حمایت از فعالان دانشگاهی لیبرال در کشورهای دیگر، تخصیص بودجه های کلان برای دانشجویان و محققینی که در خدمت لیبرالیسم و توسعه آن کار می کنند و ایجاد مشکلات برای آن قشر از دانشگاهیانی که در تضاد با اهداف لیبرالیسم فعالیت می کنند به رویه عادی دانشگاه های آمریکا تبدیل شده است. ساختار سلسله مراتبی و حوزه نفوذ بین المللی جوامع دانشگاهی دو ویزگی بسیار مهم برای بسط و گسترش جهانی هر نوع اندیشه و گرایشی است. یهود این ویژگی ها را به خوبی شناخته و از آن برای زمینه سازی رسیدن به اهداف خود که به انقیاد کشاندن ملت های جهان است به خوبی استفاده کرده است.




.......................................................................

منابع و مآخذ:

http://www.theoccidentalobserver.net/2012/08/liberal-profs

www.kevinmacdonald.net/Professors.pdf

http://legalinsurrection.com/2011/09/the-jewish-vote-poll-isnt-and-is-as-bad-as-it-looks

http://www.vdare.com/articles/memories-of-madison-my-life-in-the-new-left

http://anti-sahyon.blogfa.com/post-48.aspx

http://www.kosmosonline.org/professorpath

http://universitypost.dk/article/academics-are-left-wing-reason-study-shows

http://notrevision.net/index.php/accueil/abidjan/8129-scoop-election-us-barack-obama-et-le-vote-juif-une-baisse-sensible

http://www.thejewishweek.com/news/national/jewish_secularisms_moment

http://www.americanprogress.org/issues/media/news/2012/04/19/11420/think-again-jews-are-still-liberal


ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، افشاگری، فرهنگی، خبرها، اشرار یهودی یا صهیونیزم، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، مستند های تکان دهنده، جنگ نرم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
واكاوی سخنان رهبرانقلاب در نوشتار بزرگ فیلسوف مفسر قرآن كریم
علامه طباطبایی: به جان خودم سوگند! تاریخ زندگى اجتماعى غربی‎ها حكم به توحش آنها می‌دهد

گروه معارف: "سبك زندگی" محور اصلی یكی از مهم‌ترین بیانات رهبر انقلاب در استان خراسان شمالی بود كه در دیدار با جوانان این استان ایراد شد.

به گزارش رجانیوز، حضرت آیت الله خامنه‌ای در این سخنان «سبک زندگی» را بخش اساسی و حقیقی پیشرفت و تمدن سازی نوین اسلامی خواندند و از نخبگان و صاحبان فکر و اندیشه برای «پرداختن به این مفهوم مهم، آسیب شناسی وضع موجود سبک زندگی در ایران و چاره جویی در این زمینه» دعوت كردند.

مقام معظم رهبری همچنین تاكید كردند: پیشرفت در علم و صنعت و اقتصاد و سیاست که بُعد ابزاری تمدن اسلامی را شکل میدهد وسیله ای است برای دستیابی به سبک و فرهنگ صحیح زندگی و رسیدن به آرامش، امنیت، تعالی و پیشرفت حقیقی.

"پرهیز کامل از تقلید از سبک و سلوک زندگی در تمدن غربی" نكته‌ای اساسی دیگری بود رهبر انقلاب بر آن تاكید داشته و با استناد به تجربیات مکرر چند قرن اخیر خاطرنشان کردند: فرهنگ غرب، اصولاً فرهنگی مهاجم است و به هر دلیلی در هر کشوری رواج یابد بتدریج فرهنگ و هویت آن ملت را نابود می کند.

چه بسا این بیان هشدار گونه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره لزوم پرهیز كامل از تقلید از سبك و سلوك زندگی در تمدن غربی پاسخ به شبهه‌ای مقدر باشد كه از زبان غرب‌زدگان بارها و سال‌ها بیان شده است.

اینكه برخی از دوستداران غرب با اشاره به آداب و رسوم زندگی در كشورهای غربی، شگفت‌زده از صفا و صمیمیت و رعایت حریم و حدود انسان‌ها در ینگه دنیا  سخن می‌گویند و فرهنگ امروز غرب را تنها نسخه شفابخش برای سبك زندگی جامعه اسلامی ما توصیف می‌كنند.

شاید رهبر فرزانه انقلاب، در  بیان عبارات ذیل به این موضوع توجه داده‌اند: «ما براى ساختن این بخش از تمدن نوین اسلامی[بخش نرم‌افزاری]، بشدت باید از تقلید پرهیز كنیم؛ تقلید از آن كسانى كه سعى دارند روشهاى زندگى و سبك و سلوك زندگى را به ملتها تحمیل كنند. امروز مظهر كامل و تنها مظهر این زورگوئى و تحمیل، تمدن غربى است... تقلید از غرب براى كشورهائى كه این تقلید را براى خودشان روا دانستند و عمل كردند، جز ضرر و فاجعه به بار نیاورده؛ حتّى آن كشورهائى كه بظاهر به صنعتى و اختراعى و ثروتى هم رسیدند، اما مقلد بودند.... علت این است كه فرهنگ غرب، یك فرهنگ مهاجم است. فرهنگ غرب، فرهنگ نابودكننده‌ى فرهنگهاست. هرجا غربى‌ها وارد شدند، فرهنگهاى بومى را نابود كردند بنیانهاى اساسىِ اجتماعى را از بین بردند؛ تا آنجائى كه توانستند، تاریخ ملتها را تغییر دادند، زبان آنها را تغییر دادند، خط آنها را تغییر دادند....» (بیانات در دیدار جوانان استان خراسان شمالى‌ ( 23/7/1391)

اما این شبهه، شبهه‌ای امروزی نیست؛ چه آنكه با مداقه در آثار اندیشمندان اسلامی در سال‌های اخیر بتوان پاسخ‌های جالبی به آن یافت.

در این میان مرحوم علامه طباطبایی بزرگ مفسر قرآن کریم كه  همواره حرف‌های تازه و روز برای جامعه اسلامی دارد، در ذیل تفسیر آخرین آیۀ سورۀ آل عمران "یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ" در یک بحث بسیار دقیق و عمیق، با طرح مفهومی به نام «شخصیت اجتماعى»، به بررسی ریشۀ شیفتگی غربزده‌ها نسبت به خوبیهای غرب می‌پردازد.

تمدن غرب و پیشرفت صنعتى آن از نظر اسلام سعادت محسوب نمىشود

و اما اینكه گفتند: ((تمدن غرب براى غربیها، هم سعادت مجتمع را آورد و هم سعادت افراد را به این معنا كه تك تك افراد را از رذائلى كه خوشایند مجتمع نیست مهذب و پاك كرد))، گفتارى است نادرست و در آن مغالطه و خلط شده است به این معنا كه گمان كرده اند پیشرفت یك جامعه در علم و صنعت و ترقى اش در استفاده از منابع طبیعى عالم و همچنین تفوق و برترى طلبى اش بر سایر جوامع سعادت آن جامعه است (هر چند كه منابع طبیعى نامبرده حق ملل ضعیف باشد و ملت مترقى آن را از ضعیف غصب كرده باشند و براى غصب كردنش سلب آزادى و استقلال از او نموده باشند ((مترجم )) ).

اگر خواننده محترم توجه فرموده باشد، مكرر گفتیم كه: اسلام چنین پیشرفتى را سعادت نمى داند (چون این پیشرفت مایه فلاكت و مظلومیت و بدبختى سایر جوامع است و حتى براى خود ملت پیشرفته هم سعادت نیست ((مترجم )) ).

بحث عقلى و برهانى نیز نظریه اسلام را در این زمینه تاءیید مى كند براى اینكه سعادت آدمى تنها به بهتر و بیشتر خوردن و سایر لذائذ مادى نیست بلكه امرى است مؤلف از سعادت روح و سعادت جسم و یا به عبارت دیگر سعادتش در آن است كه از یك سو از نعمت‌هاى مادى برخوردار شود و از سوى دیگر جانش با فضائل اخلاقى و معارف حقه الهیه آراسته گردد در این صورت است كه سعادت دنیا و آخرتش ‍ ضمانت مى شود و اما فرو رفتن در لذائذ مادى و بكلى رها كردن سعادت روح چیزى جز بدبختى نمى تواند باشد.

علت اینكه غرب‏زدگان با شیفتگى از خوش اخلاقى غربی‌ها می‌گویند

و اما اینكه این غرب‏زدگان (كه متاسفانه بیشتر فضلاى ما همین‌ها هستند) با شیفتگى هر چه تمامتر سخن از صدق و صفا و امانت و خوش اخلاقى و خوبیهاى دیگر غربیها و ملل راقیه (ملت‌های پیش‌رفته) داشتند، در این سخن نیز حقیقت امر بر ایشان مشتبه شده است (و به خاطر دورى از معارف دین و ناآشنایى به دیدگاه اسلام، فردنگر و شخص‏پرست شدند).

توضیح اینكه اینان خود را یك انسان مستقل و غیر وابسته به موجودات دیگر مى‏پندارند و هرگز نمى‏توانند بپذیرند كه آن چنان وابسته و مرتبط به دیگرانند كه به هیچ وجه از خود استقلالى ندارند. ولى به خاطر داشتن چنین تفكرى درباره زندگى خود، غیر از جلب منافع به سوى «شخص خود» و دفع ضرر از «شخص خود» به هیچ چیز دیگر نمى‏اندیشند. و [درنتیجه] وقتى وضع خود را با وضع یك فرنگى مقایسه مى‏كنند، كه او تا چه اندازه مراقب حق دیگران و خواهان آسایش دیگران است، خود را و ملت خود را عقب مانده، و آن فرنگى و همه فرنگى‏ها را مترقى مى‏بیند، و معلوم است كه از اینگونه افراد قضاوتى غیر این، انتظار نمى‏رود.

كسى كه اجتماعى فكر مى‏كند، قضاوتش غیر از قضاوت غرب‏زدگان ما است

و اما كسى كه اجتماعى فكر مى‏كند و همواره شخص خود را نصب العین خود نمى‏بیند، بلكه خود را جزء لاینفك و وابسته به اجتماع مى‏نگرد و منافع خود را جزئى از منافع اجتماع و خیر اجتماع را خیر خودش و شر اجتماع را شر خودش و همه حالات و اوصاف اجتماع را حال و وصف خودش مى‏بیند، چنین انسانى تفكرى دیگر دارد، قضاوتش نیز غیر قضاوت غرب‏زدگان ما است. او در ارتباط با غیر خود هرگز به افراد جامعه خود نمى پردازد و اهمیتى بدان نداده بلكه تنها به كسانى مى پردازد كه از مجتمع خود خارجند.

بیان یك مثال براى درك روشن تر یك مطلب

خواننده محترم مى تواند با دقت در مثالى كه مى آوریم مطلب را روشنتر درك كند: تن انسان مجموعه اى است مركب از اعضا و قوائى چند كه همه به نوعى دست به دست هم داده و وحدتى حقیقى تشكیل داده اند كه ما آنرا انسانیت مىنامیم و این وحدت حقیقى باعث مىشود كه تك تك آن اعضا و آن قوا در تحت استقلال مجموع استقلال خود را از دست داده و در مجموع مستهلك شوند چشم و گوش و دست و پا و... هر یك عمل خود را انجام بدهد و از عملكرد خود لذت ببرد اما نه بطور استقلال بلكه لذت بردنش در ضمن لذت بردن انسان باشد.

در این مثال هر یك از اعضا و قواى نام برده، تمام همشان این است كه از میان موجودات خارج، به آن موجودى بپردازند كه كل انسان یعنى انسان واحد مىخواهد به آن بپردازد. مثلا دست به كسى احسان مىكند و به او صدقه مىدهد كه انسان خواسته است به او احسان شود و به كسى سیلى مىزند كه انسان خواسته است او را آزار و اذیت كند و اما رفتار این اعضا و این قوا با یكدیگر در عین اینكه همه در تحت فرمان یك انسانند، كمتر ممكن است رفتارى ظالمانه باشد مثلا دست یك انسان چشم همان انسان را در آورد و یا به صورت او سیلى بزند و ...

این وضع اجزاى یك انسان است كه مىبینم دست به دست هم داده و در اجتماع سیر مىكنند و همه به یك سو در حركتند افراد یك جامعه نیز همین حال را دارند یعنى اگر تفكرشان تفكر اجتماعى باشد خیر و شر فساد و صلاح تقوا و فجور نیكى كردن و بدى كردن و... یك یك آنها در خیر و شر مجتمعشان تاءثیر مىگذارد یعنى اگر جامعه صالح شد آنان نیز صالح گشته و اگر فاسد شد فاسد مىگردند، اگر جامعه با تقوا شد آنان نیز با تقوا مىشوند و اگر فاجر شد فاجر مىگردند و... براى اینكه وقتى افراد اجتماعى فكر كردند جامعه داراى شخصیتى واحد مىگردد.

قرآن كریم هم در داوریهایش نسبت به امتها و اقوامى كه تعصب مذهبى و یا قومى وادارشان كرد به اینكه اجتماعى فكر كنند همین شیوه را طى كرده وقتى روى سخن با این گونه اقوام مثلا با یهود یا عرب و یا امتهایى نظیر آن دو دارد حاضرین را به جرم نیاكان و گذشتگانشان مؤ اخذه مىكند و مورد عتاب و توبیخ قرار مىدهد با اینكه جرم را حاضرین مرتكب نشدهاند و آنها كه مرتكب شدهاند قرنها قبل مرده و منقرض گشتهاند و این گونه داورى در بین اقوامى كه اجتماعى تفكر مىكنند داورى صحیحى است و در قرآن كریم از این قبیل داوریها بسیار است و در آیاتى بسیار زیاد دیده مىشود كه در اینجا احتیاجى به نقل آنها نیست.

بله مقتضاى رعایت انصاف این است كه از میان فلان قوم كه مورد عتاب واقع شدهاند افرادى كه صالح بودهاند استثنا شوند و حق افراد صالح پایمال نگردد زیرا اگر چه اینگونه افراد در میان آنگونه اجتماعات زندگى كردهاند و لیكن دلهایشان با آنان نبوده و افكارشان به رنگ افكار فاسد آنان در نیامده و خلاصه فساد و بیمارى جامعه در آنان سرایت نكرده بود و اینگونه افراد انگشت شمار در آنگونه جوامع مثل عضو زایدى بودهاند كه در هیكل آن جامعه روئیده باشند و قرآن كریم همین انصاف را نیز رعایت كرده در آیاتى كه اقوامى را مورد عتاب و سرزنش ‍ قرار مى دهد افراد صالح و ابرار را استثنا مىكند.

و از آنچه گفته شد روشن گردید كه در داورى نسبت به جوامع متمدن، معیار صلاح و فساد را نباید افراد آن جامعه قرار داد و نباید افراد آن جامعه را با افراد جامعه‏هاى دیگر سنجید. اگر دیدیم كه مثلا مردم فلان كشور غربى در بین خود چنین و چنانند، رفتارى مؤدبانه دارند، به یكدیگر دروغ نمى‏گویند و مردم فلان كشور شرقى و اسلامى اینطور نیستند، نمى‏توانیم بگوئیم پس بطور كلى جوامع غربى از شرقیها بهترند، بلكه باید شخصیت اجتماعى آنان را و رفتارشان با سایر جوامع را معیار قرار داد. باید دید فلان جامعه غربى كه خود را متمدن قلمداد كرده‏اند، رفتارشان با فلان جامعه ضعیف چگونه است و خلاصه باید شخصیت اجتماعى او را با سایر شخصیت‏هاى اجتماعى عالم سنجید.

آرى در حكم به اینكه فلان جامعه صالح است یا طالح، ظالم است یا عادل، سعادتمند است یا شقى و ... باید این روش را پیش گرفت كه متاسفانه فضلاى غرب زده ما همانطور كه گفتیم از این معنا غفلت ورزیده‏اند و در نتیجه دچار خلط و اشتباه شده‏اند، (و چون دیده‏اند كه فلان شخص انگلیسى در لندن پولى كه در زمین افتاده بود بر نداشت و یا فلان عمل صحیح را انجام داد و مردم فلان كشور شرقى اینطور نیستند، آن چنان شیفته غربى و منزجر از شرقى شدند كه به طور یك كاسه حكم كردند به اینكه تمدن غرب چنین و چنان است و در مقابل، شرقى‏ها اینطور نیستند، و پا را از این هم فراتر نهاده و گفتند اسلام در این عصر نمى‏تواند انسانها را به صلاح لایقشان هدایت كند).

شگفتی از تمدن غربی‌ها یا شگفتی از توحش آنان؟ / به جان خودم سوگند...

در حالى كه اگر جامعه غرب را یك شخصیت مى‏گرفتند، آن وقت رفتار آن شخصیت را با سایر شخصیت‏هاى دیگر جهان مى‏سنجیدند،معلوم مى‏شد كه از تمدن غربى‏ها به شگفت درمى‏آیند و یا از توحش آنان! و به جان خودم سوگند كه اگر تاریخ زندگى اجتماعى غربیها را از روزى كه نهضت اخیر آنان آغاز شد، مورد مطالعه دقیق قرار مى‏دادند و رفتارى را كه با سایر امتهاى ضعیف و بینوا كردند مورد بررسى قرار مى‏دادند، بدون كمترین درنگى، حكم به توحش آنان مى‏كردند و مى‏فهمیدند كه تمام ادعاهایى كه مى‏كنند و خود را مردمى بشر دوست و خیر خواه و فداكار بشر معرفى نموده و وانمود مى‏كنند كه در راه خدمت به بشریت از جان و مال خود مایه مى‏گذارند، تا به بشر حریت داده، ستمدیدگان را از ظلم و بردگان را از بردگى و اسیرى نجات بخشند، همه‏اش دروغ و نیرنگ است و جز به بند كشیدن ملل ضعیف هدفى ندارند، و تمام همشان این است كه از هر راه كه بتوانند بر آنها حكومت كنند؛ یك روز از راه قشون‏كشى و مداخله نظامى، روز دیگر از راه استعمار، روزى با ادعاى مالكیت نسبت به سرزمین آنان، روزى با دعوى قیمومت، روزى به عنوان حفظ منافع مشترك، روزى به عنوان كمك در حفظ استقلال آنان، روزى تحت عنوان حفظ صلح و جلوگیرى از تجاوزات دیگران، روزى به عنوان دفاع از حقوق طبقات محروم و بیچاره، روزى ... و روزى ...

هیچ انسانى كه سلامت فطرتش را از دست نداده، هرگز به خود اجازه نمى‏دهد كه چنین جوامعى را صالح بخواند و یا آن را سعادتمند بپندارد، هر چند كه دین نداشته باشد و به حكم وحى و نبوت و بدانچه از نظر دین سعادت شمرده شده، آشنا نباشند.

چگونه ممكن است طبیعت انسانیت (كه همه افرادش، اعم از اروپایى و آفریقائیش یا آسیایى و امریكائیش و ... به طور مساوى مجهز بقوا و اعضایى یكسان مى‏باشند) رضایت دهد كه یك طایفه بنام متمدن و تافته جدا بافته، بر سر دیگران بتازند، و ما یملك آنان را تاراج نموده، خونشان را مباح و عرض و مالشان را به یغما ببرند، و راه به بازى گرفتن همه شؤون وجود و حیات آنان را براى این طایفه هموار سازند، تا جایى كه حتى درك و شعور و فرهنگ آنان را دست بیندازند، و بلائى بر سر آنان بیاورند كه حتى انسانهاى قرون اولیه نیز آن را نچشیده بودند.

سند ما

سند ما در همه این مطالب، تاریخ زندگى این امت‏ها و مقایسه آن با جنایاتى است كه ملتهاى ضعیف امروز از دست این به اصطلاح متمدنها مى‏بینند، و از همه جنایاتشان شرم‏آورتر این جنایات است كه با منطق زورگویى و افسار گسیختگى، جنایات خود را اصلاح نامیده، به عنوان" سعادت"! بخورد ملل ضعیف مى‏دهند.( تفسیر المیزان، ج4، صص 166-169)


ادامه مطلب


نوع مطلب : آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، شبهه ها، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، تفکرات غرب زده، فرهنگی، مقالات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چرا مرگ بر دموکراسی؟ / همۀ منتقدین دموکراسی؛ از سقراط و افلاطون تا جان لاک و علامه طباطبایی

علی عماد ـ گروه اندیشه دینی: کانت: دموکراسی بدترین نوع دیکتاتوری است.

اسوالد اشپنگلر: حقیقت این است که با تعمیم حق رای به عموم افراد، انتخابات معنای اولیه‌ی خود را از دست داده است. [زیرا مردم] گرفتار چنگال قدرت‌های جدید یعنی رهبران احزاب خواهند بود و این رهبران اراده‌ی خود را با بکارگیری همه‌ی دستگاه‌های تبلیغاتی و تلقینات بر مردم تحمیل می‌کنند.

مایکل سندل(استاد دانشگاه هاروارد): در حکومت دموکراسی، مردم امکان حکومت بر خویشتن و سرنوشت خود را از دست می‌دهند.

علامه طباطبایی: دموکراسی بعینه همان دیكتاتورى شاهى است كه در اعصار گذشته وجود داشت. چیزى كه هست، اسمش عوض شده و آن روز استبدادش مى‏گفتند و امروز دموكراسی‌اش مى‏خوانند. بلكه استبداد و ظلمِ دموكراسى بسیار بیشتر است، زیرا...

 

* * * * * * * * * * * ** * * * * ** * * * * ** * * * * *

 

یک. این چند خط به بهانه‌ی کشمکش‌های سیاسی و ژورنالیستی‌ای که این روزها بر سر صحبت‌های حجت‌الاسلام پناهیان به عنوان یکی از شناخته‌شده‌ترین خطبا و روحانیون جوان و انقلابی پدید آمده،‌ نوشته شده و هرچند تلاش می‌کنیم گام‌هایمان را به دقت برداریم و از دایره‌ی نگاه علمی و متقن خارج نشویم، قرارمان هم این نیست که این یادداشت وجهه‌ای آکادمیک و دانشگاهی پیدا کند و فقط می‌خواهیم چیزهایی که برخی‌شان را می‌دانیم و برخی را هم ممکن است کمتر شنیده باشیم، مرور کنیم.

دو. قبل از این که چیز دیگری بگوییم بیایید ببینیم درباره‌ی چه می‌خواهیم حرف بزنیم؟ پاسخ روشن است: دموکراسی. شاید کسی بپرسد دموکراسی چیست؟ دکتر محمد معین در فرهنگنامه‌اش می‌گوید: «حکومت مردم بر مردم. حکومتی که در آن دولتمردان از طریق مردم یا نمایندگان مردم انتخاب می‌شوند.» همین‌قدر برای ما کافی است.

سه. از هرکدام ما که بپرسند،‌ چه عالم باشیم و چه عامی، چند جمله‌ای را درباره‌ی این واژه‌ی پرکاربرد و پردامنه‌ی سیاسی خواهیم گفت و از همین الان هم می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که بیشتر این جملات هوادارانه خواهند بود و نه مخالف‌خوان. فعلاً به این جنبه‌ی زیبا و فریبنده‌ی دموکراسی (که حتی در جملات فرهنگنامه‌ها به عنوان مراجع بی‌طرف و کاملاً علمی هم دیده می‌شود، کاری نداریم؛ چون به اندازه‌ی کافی در مورد آن حرف زده شده و کمبودی وجود ندارد. اما این واژه‌ی عجیب و جادویی روی دیگری هم دارد که داستانش چیز دیگری است و این روی دیگر سکه‌ی دموکراسی که شاید بارها هم نادیده مانده، برخلاف چهره‌ی هویدا و نمایشی آن، آن‌قدرها هم مطلوب و دلچسب نیست.

چهار. ممکن است حدس زده باشید که می‌خواهیم چه کنیم. این‌بار می‌خواهیم برعکس آن‌چه رایج است، کمی هم از زبان منتقدان و مخالفان دموکراسی بشنویم و ببینیم برخلاف چیزی که ابتدا به ذهن می‌رسد، اعضای باشگاه ضددموکراسی اگر از رقبای دموکراسی‌خواهشان پرتعدادتر نباشند، کم‌شمارتر نیستند و اتفاقاً حرف‌های جدی و برگ‌های برنده‌ای در چنته دارند.

پنج. چون نمی‌خواهیم حرف‌ها زیاد طولانی شوند، به نقل جمله یا جملاتی از هرکدام از چهره‌هایی که برگزیده‌ایم اکتفا می‌کنیم و نتیجه‌گیری می‌ماند به عهده‌ی خودتان.

* سقراط: آیا موهوم پرستی نیست که صرف عدد یا اکثریت سبب خِرَد خواهد شد؟

سقراط. متوفای 399 پیش از میلاد. نامدارترین چهره‌ی فلسفی جهان است که بعید است شما او را نشناسید. او را معلم اول هم می‌نامند. او معتقد بودزمانی که در حکومتی چون دموکراسی محدودیت‌های اخلاقی و دینی برداشته می‌شود، همه آزادند هر کاری که می‌خواهند انجام دهند. نتیجه این که آموزش و تربیت به جای شفا دادن جامعه، سبب بدتر شدت تضادها و کشاکش‌های اجتماعی می‌شود و این همان بیماری‌ای است که دموکراسی از آن رنج می‌برد. از این رو، سقراط دموکراسی را به حکمرانی جهل و خودپرستی تشبیه می‌کند.

«آیا موهوم پرستی نیست که صرف عدد یا اکثریت سبب خِرَد خواهد شد؟ آیا نمی‌بینیم که در سراسر جهان توده‌ی مردم ابله‌تر، خشن‌تر و ظالم‌تر از افراد اندک و پراکنده‌ای است که تربیت و دانش، آنان را از دیگر مردمان جدا ساخته است.» [افلاطون. کتاب جمهوریت]

* افلاطون: دموکراسی سمبل حکومت جاهلان است

افلاطون. متوفای 347 پیش از میلاد. او شاگرد سقراط است و کمابیش به همان اندازه مشهور و نام‌آور. افلاطون دموکراسی را حکومت مردم نادان می‌شمارد که در آن، مردمِ فاقد عدالت و اعتدال و دارای هوا و هوس، جمع و صاحب‌نظر می‌شوند. حاصل چنین حکومتی، اعدام فرزانگانی چون سقراط و گزینش اعضای شورای پانصدنفره‌ی آتن به قید قرعه است؛ در حالی که قرعه روشی احمقانه است و همان‌طور که نمی‌توان کسی را به قید قرعه پزشک و یا آشپز ساخت، نمی‌شود و نباید به شیوه‌ی قرعه‌کشی، افرادی را صاحب حرفه‌ی سیاست دانست. انتقاد افلاطون این است كه می‌گوید وقتی شما مریض می‌شوید، نمی‌گویید كه اكثریت جمع بشوند و ببینند كه من چه بیماری‌ای دارم، بلکه می‌روید نزد طبیب یا كسی كه تخصصش این است. پس چرا موقع حكومت كردن باید به نظر اكثریت توجه كنیم؟ «دموکراسی سمبل حکومت جاهلان است». [مصباح‌یزدی. مردم‌سالاری دینی و نظریه‌ی ولایت‌فقیه. ص210]

«دموکراسی شهوات مردم را برآورده می‌کند و رهبران آن، امیال عامه‌پسند را ملاک سیاست قرار می‌دهند.». [ترنس اروین. تفکر در عهد باستان. ص 153]

ارسطو. متوفای 322 پیش از میلاد. او را شاید بتوان مشهورترین فیلسوف غربی در همه‌ی تاریخ دانست که علم منطق را نیز پایه‌گذاری کرده . ارسطو حکومت‌ها را از نظر کمیت حاکمان و نیز کیفیت آن‌ها به شش دسته تقسیم می‌کند و برای هرکدام ویژگی‌هایی می‌شمرد. یکی از این دسته‌ها دموکراسی است. او دموکراسی را مطلوب نمی‌دانست و آن را بدترین گونه‌ی حکومت می‌نامید.

«دموکراسی مظهر حاکمیت طبقه‌ی پست جامعه است». [ارسطو. سیاست]

توماس آکوییناس. متوفای 1274. او که یکی از مهم‌ترین چهره‌های اندیشه‌ی سیاسی مسیحی است، حکومت پادشاهی محدود به قانون را به دموکراسی ترجیح می‌داد و آن را معادل حاکمیت خداوند بر جهان هستی می‌دانست؛ از آن رو که حکومت‌های پادشاهی به نظم طبیعت نزدیک‌ترند، در حالی که دموکراسی‌ها، از این نظم دورند.

نیکولو ماکیاولی. متوفای 1527. فیلسوف سیاسی، شاعر، آهنگساز و نمایشنامه‌نویس مشهور ایتالیایی است که بیش از همه به خاطر جزوه‌ی «شهریار» شهرت یافته است. فرانسیس بیکن می‌گوید: «ما به کسانی همچون ماکیاولی مدیونیم که جهان سیاست و رهبران آن را آن‌طوری که هست به ما نشان می‌دهند، نه آن‌طوری‌که باید باشد.»

«دموکراسی نظام بی‌ثباتی است و قدرت دولت را حفظ نمی‌کند؛ در حالی که حکومت نیرومند، نیازمند رهبری است که به زندگی سیاسی سامان می‌بخشد.» [نوری. نقد دموکراسی. ص 3]

* هابز: دموکراسی اجرا نشدنی است زیرا مردم با وعده فریفته می‌شوند

توماس هابز. متوفای 1679. یکی از برجسته‌ترین فلاسفه و نظریه‌پردازان سیاسی اروپایی است که نقش زیادی در شکل‌گیری دانش جدید سیاست دارد. او حکومت مونارشی [یکه‌سالاری] را بر دموکراسی ترجیح می‌داد. به آن دلیل که مونارشی را بیش از بقیه حکومت‌ها پاسبان آسایش و امنیت جامعه می‌دانست. به نظر هابز، دموکراسی به معنای حکومت مستقیم مردم از طریق مجلس اجراشدنی نیست. زیرا عامه‌ی مردم تنها در اندیشه‌ی خواسته‌های شخصی خودشانند ولذا با وعده‌ی این و آن فریفته می‌شوند، پس آنانی را که بر می‌گزینند، نماینده‌ی واقعی‌شان نیستند؛ آن‌ها کسانی‌اند که تنها خواسته‌های مردم را برآورده می‌کنند. [نوری. نقد دموکراسی. ص 2]

جان لاک. متوفای 1704. هرچند لاک را طراح و پدر دموکراسی به معنای امروزین آن می‌دانند و یکی از مهم‌ترین فیلسوف‌های سیاسی غرب است. اما در آثار او و پیروانش می‌توان تقابل میان لیبرالیسم و دموکراسی را دید. یعنی لیبرالیسم و دموکراسی نمی‌تواند به طور رضایت‌بخشی ترکیب شود و به علاوه طرح لیبرال‌دموکراسی نمی‌تواند سرانجام موفق باشد. [لوین. طرح و نقد... . نقل به مضمون] او دو نوع دیکتاتوری را شکل‌گرفته در درون دموکراسی می‌داند. نوع اول نفوذ تفکرات اکثریت در قانون برای محدودسازی اقلیت می‌باشد و نوع دوم عقاید اکثریت که باعث محدودیت برای گروه‌های خاص می‌گردد.

ژان ژاک روسو. متوفای 1778. روسو یک فیلسوف و نویسنده‌ی بسیار مشهور و نویسنده‌ی دورگه‌ی فرانسوی-سوییسی است که برخی از گفته‌های او را می‌توان در متن اعلامیه جهانی حقوق بشر و حتی قانون اساسی بسیاری از کشورها دید. روسو یکی از پدران اندیشه‌ای انقلاب فرانسه است. او بر آن است که فقط درستی شیوه‌ی رای‌گیری مستقیم و همگانی (دموکراسی مستقیم) اثبات‌شدنی است و نه هیچ چیزی بیشتر از آن. (یعنی برای هر چیزی از مردم رای بگیرند)

«دموکرات‌ها نمی‌توانند (حقانیت) دولت نماینده یا در واقع هر چیزی کمتر از دموکراسی مستقیم را توجیه کنند.». [لوین. طرح و نقد نظریه‌ی لیبرال دموکراسی. ص 190]

* اِدموند بِرک: دموکراسی شرم‌آورترین نوع حکومت است

اِدموند بِرک. متوفای 1797. سیاستمدار، سخنران و نظریه‌پردار مشهور ایرلندی است که از او معمولاً به عنوان پایه‌گذار محافظه‌کاری مدرن یاد می‌کنند. ، او در کتاب «تاملاتی درباره‌ی انقلاب فرانسه»، دموکراسی را شرم‌آورترین نوع حکومت توصیف کرد؛ زیرا معتقد بود چنین حکومتی، رای و نظر مردم را برترین معیار و قانون را تنها برخاسته از اراده‌ی آنان می‌داند؛ در صورتی که عامه‌ی مردم از عقل و حکمت به دورند. به علاوه، دموکراسی با حمله به سنت‌ها که مبنای قوت و استحکام کشورند، اساس جامعه را سست می‌کند. به بیان دیگر، اصول دموکراسی چون آزادی، برابری و حقوق بشر، ارزش‌های دیرین و جاافتاده‌ی اجتماعی را تضعیف می‌نمایند.

* کانت: دموکراسی بدترین نوع دیکتاتوری است

ایمانوئل کانت. متوفای 1804. او پس از ارسطو بزرگترین فیلسوف غربی به شمار می‌رود و بی‌تردید بیشترین تاثیر را بر نظام اندیشه‌ی دوران جدید و به ویژه در حوزه‌های گوناگون فلسفه داشته است. او می‌گوید:

«دموکراسی بدترین نوع دیکتاتوری است.» [کانت. نوشته‌های سیاسی]

* آگوست کنت: حاکمیت مردم یک دروغ ننگ‌آور است

آگوست کنت. متوفای 1857. مشهورترین جامعه‌شناس معاصر و یک فیلسوف فرانسوی است که او را بنیانگذارِ جامعه‌شناسیِ نوین و دکترین پوزیتیویسم می‌دانند.

«حاکمیت مردم یک دروغ ننگ‌آور است.» [دوبنوا. دموکراسی از نظر فیلسوفان. ص 27]

جان استوارت میل. متوفای 1873. یکی از بزرگ‌ترین متفکران انگلیسی قرن نوزدهم که تثبیت‌کننده‌ی بزرگ لیبرال‌دموکراسی نامیده می‌شود. با این همه به نظر می‌رسد که او نیز حقیقت ماجرا را دریافته و اذعان می‌کند که نمی‌توان مدعی حکومت مردم بر خودشان شد.

«مردمی که قدرت را اعمال می‌کنند، همان مردمی نیستند که قدرت بر آن‌ها اعمال می‌شود.» [کوهن. دموکراسی. ص 23]

ارنست رنان. متوفای 1892. فیلسوف و زبانشناس بنام فرانسوی و یکی از شناخته‌شده‌ترین شرق‌شناسان اروپایی است.

«انتخابات باعث می‌شود یک عده آدم با افکار متوسط دور هم جمع بشوند و این مجموعه افکار، پایین‌تر از حد ذهن متوسط‌ترین پادشاهان است.» [دوبنوا. دموکراسی از نظر فیلسوفان. ص 27]

اسوالد اشپنگلر. متوفای 1936. او یک فیلسوف بزرگ آلمانی است و شاهکار قلمی‌اش «انحطاط غرب» نام دارد. اشپنگلر جایگاه واقعی مردم در ساختار دموکراسی را به درستی شناخته و بازیگر اصلی این میدان را رهبران احزاب و صاحبان ابزارهای تبلیغی می‌داند.

«حقیقت این است که با تعمیم حق رای به عموم افراد، انتخابات معنای اولیه‌ی خود را از دست داده است. [زیرا مردم] گرفتار چنگال قدرت‌های جدید یعنی رهبران احزاب خواهند بود و این رهبران اراده‌ی خود را با بکارگیری همه‌ی دستگاه‌های تبلیغاتی و تلقینات بر مردم تحمیل می‌کنند». [اشپلنگر، فلسفه‌ی سیاست. ص 83]

رنه گنون. متوفای 1951. گنون یکی از فلاسفه‌ی بسیار مشهور معاصر فرانسوی است. او نیز چون سایرین دوگانگی موجود در ساختار حکومت مردم بر مردم را فهمیده و آن را ناممکن می‌داند.

«اگر بپذیریم که افراد ثابت و واحدی در آن واحد می‌توانند هم حاکم و هم محکوم باشند، دچار تناقض شده‌ایم.» [گنون. بحران دنیای متجدد. ص 113]

هانا آرنت. متوفای 1975. یکی از معروف‌ترین تاریخ‌دانان و فلاسفه‌ی آلمانی معاصر است. او که یهودی است، سال‌ها در آمریکا در زمینه‌ی دانش سیاسی تدریس می‌کرد.

«آن چه امروز ما دموکراسی می‌نامیم، شکلی از حکومت است که در آن تعدادی اندک ـ دست‌کم به صورت فرضی ـ در جهت منافع تعداد بسیاری حکومت می‌کنند. با این همه، این حکومت می‌تواند الیگارشیک نامیده شود؛ به این معنا که خوشبختیِ عمومی و آزادیِ همگانی مجدداً به حق ویژه و انحصاریِ این تعداد اندک بدل شده است.» [ایریل کارتر. دموکراسی لیبرال. ص 81]

میشل فوکو. متوفای 1983. تاریخدان و متفکر معاصر فرانسوی است که مطالعاتش درباره‌ی تاریخ، سیاست و اجتماع شهرت جهانی یافت و یکی از اثرگذارترین چهره‌های علمی دوران اخیر است.

«افراد در جوامع لیبرال، برده‌وار تابع اشکال ظریف نظمی هستند که مفهوم مسلط بهنجار تحمیل می‌کند.» [ایریل کارتر. دموکراسی لیبرال. ص 19]

«بسیاری از فعالیت‌ها و عقاید رهایی‌بخش جامعه‌ی مدرن (لیبرال‌دموکراسی) در واقع نهادینه کردن بیشتر اشکال موذیانه‌ی کنترل انضباطی در یک مجمع‌الجزایر زندان است.» [پیشین. نقل به مضمون.]

جان راولز. متوفای 2002. او را به سبب کتاب بسیار معروفش فیلسوف عدالت می‌خوانند. او از مهم‌ترین فلاسفه‌ی سیاسی قرن بیستم و حتی به تعبیر پاره‌ای اندیشمندان، شاخص‌ترین چهره‌ی فلسفه‌ی سیاسی این قرن است. آثار این فیلسوف بحث‌انگیز و تاثیرگذار بیش از پنجاه سال است كه چاپ می‌شود و به‌طور فزاینده‌ای فلسفه‌ی سیاسی در سراسر جهان را تحت تاثیر قرار داده است.

«هیچ استدلالی مبنی بر این که آن چه اکثریت اراده می‌کند صحیح است، وجود ندارد.» [راولز. نظریه‌ی عدالت. ص 356]

آلن دوبنوا. تولد در 1943. او یک اندیشمند، نویسنده و روزنامه‌نگار شناخته‌شده‌ی فرانسوی است که به عنوان یکی از سردمداران جریانی به‌ نام راست نو شناخته می‌شود. او هم‌چون روسو معتقد است که صلاحیت دموکراسی اثبات‌شدنی نیست.

«تمام متفکرانی که گفته‌اند دموکراسی بهترین رژیم است، از این حقیقت که به خودی خود مفهوم دموکراسی را اثبات کنند، سرباز زده‌اند و معمولاً به مقایسه متوسل شده‌اند و گفته‌اند که دموکراسی معایبی دارد ولی معایب آن کمتر از سایر رژیم‌هاست.» [پیشین. ص 39]

«انتخابات و پارلمان‌بازی باعث می‌شود که آدم‌هایِ کم‌هوشِ میان‌مایه به قدرت برسند. چون عده‌ی آدم‌هایی که در فعالیت سیاسی شرکت می‌کنند زیاد است، بازی سیاسی خلاصه می‌شود در کشمکش افراد برای تامین منافع شخصی و این امر خود سبب افزایش عوام‌فریبی‌ای می‌گردد که نتیجه‌اش فراموش شدن منافع عامه است.» [پیشین. ص 41]

* مایکل سندل(استاد دانشگاه هاروارد): در حکومت دموکراسی، مردم امکان حکومت بر خویشتن و سرنوشت خود را از دست می‌دهند

مایکل سندل. تولد در 1953. فیلسوف سیاسی معاصر آمریکایی و استاد دانشگاه هاروارد است که انجمن علوم سیاسی آمریکا در سال ۲۰۰۸ از او بخاطر نبوغش در تدریس، تقدیر کرده است. سندل معتقد است تهی كردن زندگی عمومی از گفتمان اخلاقی و دینی پیامدهای فاجعه‌باری را در پی دارد كه به یك خلا می‌انجامد كه با اخلاق‌گرایی‌های طبیعی تنگ‌نظرانه و متعصبانه‌ای پر شده است. سندل با در نظر گرفتن شرایط موجود و نقاط ضعف زندگی عمومی جوامع لیبرال اعلام می‌دارد كه فقط بازگشت به اخلاقیات می‌تواند خلا سیاست مدرن را پر كند.

«در حکومت دموکراسی، مردم امکان حکومت بر خویشتن و سرنوشت خود را از دست می‌دهند.» [عزیزی. پایان‌نامه‌ی «نقد دموکراسی با تکیه بر آرای سندل»]

اندرو لوین. تولد در 1968. دکتر لوین یکی از اساتید دانشگاه مریلند آمریکاست که در زمینه‌ی اندیشه‌ی سیاسی و فلسفه‌ی علوم اجتماعی تخصص دارد. او که کتاب مشهورش درباره‌ی دموکراسی در ایران با نام «طرح و نقد نظریه لیبرال دموکراسی» و با ترجمه‌ی دکتر سعید زیباکلام منتشر شده، دموکراسی را چیزی در حد حرف می‌داند که نهایتاً به استبداد اکثریت منجر می‌شود و این استبداد دست کمی از دیکتاتوری سلطنتی ندارد.

«اگر نهادهای شاخص نظام‌های لیبرال‌دموکراسی و پشتیبان نهادی ملازم آن یعنی نظام حزبی را مورد تدقیق قرار دهیم، این که حاکمیت مردمی فی‌الواقع در عمل ـ اما نه در نظر ـ وا نهاده شده است به نظر من آشکار است.» [لوین. همان. ص 188]

«اگر نخستین لیبرال‌ها خود را از مخالفین دیکتاتوری سلطنتی می‌دیدند، دیکتاتوری اکثریت هم از همان ابتدا، تهدیدی برابر ـ اگر نه بیشتر ـ تلقی می‌شد». [پیشین. ص 26]

شش. این فهرست طولانی است و اگر بخواهیم ادامه دهیم، با نام‌های بزرگی چون هرودت، فردریش هگل، کارل مارکس، فردریش انگلس، ویلیام جیمز، جیمز برایس، ویلفردو پاره‌تو، امانوئل مونیه، هارولد لاسکی، جان دیویی، چارلز مریام، والتر لیپمن و لئو اشتراوس هم بر می‌خوریم. اما چون از اول قرار گذاشتیم صحبتمان زیاد طولانی نشود به همین مقدار اکتفا می‌کنیم.

* علامه طباطبایی: دموکراسی بعینه همان دیكتاتورى شاهى است كه در اعصار گذشته وجود داشت. چیزى كه هست، اسمش عوض شده و آن روز استبدادش مى‏گفتند و امروز دموكراسی‌اش مى‏خوانند. بلكه استبداد و ظلمِ دموكراسى بسیار بیشتر است.

هفت. راستی، یکی از اسامی‌ای پیش رویمان قرار گرفته، آن‌قدر ارزشش را دارد که کمی بیشتر درنگ کنیم و حرف‌های او را نیز بشنویم.

علامه محمدحسین طباطبایی. متوفای 1360 خورشیدی. صاحب تفسیر بزرگ المیزان در ذیل آیه‌ی شریفه‌ی 200 از سوره‌ی مبارکه‌ی آل‌عمران [یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ] می‌گوید:

«یكى از بزرگترین تفاوت‌ها كه میان رژیم اسلام و رژیم دموكراسى هست، این است كه در حكومت‌هاى دموكراسى از آن‌جا كه اساس كار بهره‏گیرى مادى است، قهراً روحِ استخدامِ غیر و بهره‏كشى از دیگران در كالبدش دمیده شده و این همان استكبار بشرى است كه همه چیز را تحت اراده‌ی انسانِ حاكم و عمل او قرار مى‏دهد؛ حتى انسان‌هاى دیگر را و به او اجازه مى‏دهد از هر راهى كه خواست، انسان‌هاى دیگر را تیولِ خود كند و بدون هیچ قید و شرطى بر تمامى خواسته‏ها و آرزوهایى كه از سایر انسان‌ها دارد مسلط باشد.

و این بعینه همان دیكتاتورى شاهى است كه در اعصار گذشته وجود داشت. چیزى كه هست، اسمش عوض شده و آن روز استبدادش مى‏گفتند و امروز دموكراسی‌اش مى‏خوانند. بلكه استبداد و ظلمِ دموكراسى بسیار بیشتر است. آن روز اسم و مسما هر دو زشت بود، ولى امروز مسماى زشت‏تر از آن، در اسمى و لباسى زیبا جلوه كرده. یعنى استبداد با لباس دموكراسى و تمدن كه هم در مجلات مى‏خوانیم و هم با چشم خود مى‏بینیم چگونه بر سر ملل ضعیف مى‏تازد و چه ظلم‏ها و اجحافات و تحكماتى را درباره‌ی آنان روا مى‏دارد.

فراعنه‌ی مصر و قیصرهاى امپراطورى روم و كسراهاى امپراطورى فارس اگر ظلم مى‏كردند، اگر زور مى‏گفتند، اگر با سرنوشت مردم بازى نموده به دلخواه خود در آن عمل مى‏كردند، تنها در رعیت خود مى‏كردند و احیاناً اگر مورد سوال قرار مى‏گرفتند، - البته اگر،- در پاسخ عذر مى‏آوردند كه این ظلم و زورها لازمه‌ی سلطنت كردن و تنظیم امور مملكت است؛ اگر به یكى ظلم مى‏شود، براى این است كه مصلحت عموم تامین شود و اگر جز این باشد، سیاست دولت در مملكت حاكم نمى‏گردد و شخص امپراطور معتقد بود كه نبوغ و سیاست و سَرورى‌ای كه او دارد، این حق را به او داده و احیاناً هم بجاى این عذرها با شمشیر خود استدلال مى‏كرد (و حتى به فرزند خود مى‏گفت اگر بار دیگر این اعتراض را از تو بشنوم، شمشیر را به عضو پرموثرت فرو مى‏آورم).

امروز هم اگر در روابطى كه بین ابرقدرت‏ها و ملت‏هاى ضعیف برقرار است دقت كنیم، مى‏بینیم كه تاریخ و حوادث آن درست براى عصر ما تكرار شده و باز هم تكرار مى‏شود. چیزى كه هست، شكل سابقش عوض شده. چون گفتیم كه در سابق ظلم و زورها بر تك‌تك افراد اعمال مى‏شد. ولى امروز به حق اجتماع‌ها اعمال مى‏شود كه در عین حال، روح همان روح و هوا همان هوا است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، سیاسی، افشاگری، جنگ نرم، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، شبهه ها، حجت الاسلام علیرضا پناهیان، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ

حدیث از امام رضا (ع) :"همانا از كسانی كه مدعی مودت ما اهل بیت (ع) هستند، كسی هست كه در فتنه‌گری، برای شیعیان ما از دجال شدیدتر است. (راوی) گفتم: برای چه؟ (امام) فرمودند: به خاطر دوستی با دشمنان ما و دشمنی با دوستانمان. چون چنین شد، حق با باطل آمیخته می‌شود و مؤمن از منافق بازشناخته نمی‌شود."
---------
امام خامنه ای(حفظه الله) : بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر امام حسین (ع) را برید همان جانباز جنگ صفین بود که تا مرز شهادت پیش رفت.
-------
امام صادق(ع) فرموده‌اند "ایمان خود را قبل از ظهور تكمیل كنید چون در لحظات ظهور ایمانها به سختی مورد امتحان و ابتلاء قرار می‌گیرند. "(كافی/1/370/6 ؛ كمال‌الدین/1/18)
-------
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی :
در پاسخ به سؤالی مبنی چگونگی مقابله جوانان با مفاسد اخلاقی، گفت: بهترین و آسان‌ترین راهی که جوانان می‌توانند برای مقابله با مفاسد اتخاذ کنند، توسل به حضرت بقیة‌الله‌الاعظم(عج) است.
-------
عبدالله بن سنان می‌گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: به زودی شبهه‌‌ای عارض شما می‌گردد؛ پس (در ایام) بدون نشانه‌ای که دیده شود و بدون امامی که شما را هدایت کند باقی خواهید ماند. در آن روز کسی نجات نمی‌یابد مگر آن کسی که به دعای غریق، دعا کند.
عرض کردم: «دعای غریق چیست؟» فرمود: می‌گویی:
یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ
من گفتم: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الاَبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ. (راوی کلمه و الابصار را به دعا اضافه نمود) حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «به راستی که خدای عزّوجل مقلب القلوب و الابصار است، اما آن‌چنان که من گفتم بگو: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ.»
----------
اگر این ولایت فقیه جهانگیر شود، امام زمان ما خواهد آمد، و این مقدمه سازی برای ظهور حضرت است. ما در دوران نائب امام زمان امتحان می‌شویم برای خود حضرت؛ اگر در امتحانات پای رکاب ولی فقیه ـ نائب امام زمان(ع) ـ پیروز شدیم، به امام زمان(ع) خواهیم رسید.
--------
امام صادق(ع):«امام خودت را بشناس، زیرا، هرگاه، امام خود را شناختی، تقدم یا تاخر این «امر ظهور»، زیانی به تو نرساند.»
---------
راز امنیت ایران از نگاه آیت الله جوادی آملی : ما (ایرانیان) به برکت اهل بیت علیهم‌السلام در میدان مین از مصونیت برخورداریم.
---------
«ان یَشَأ یُذهِبكُم ایُّهَا النّاسُ و یأتِ بِآخَرینَ وَ كانَ اللّهُ على ذلكَ قدیر» (نساء: 5.)133 اى مردم، اگر او بخواهد شما را از بین مى‌برد و افراد دیگرى به جاى شما مى‌آورد و خدا بر این كار تواناست.

آیه در سیاق برخى آیات در بى‌نیازى خدا از طاعت مردم و عدم زیان از مخالفت مردم است؛ زیرا آنچه در آسمان و زمین است مِلك اوست. سپس مى‌فرماید: براى خدا هیچ مانعى ندارد كه شما را از بین ببرد و جمعیتى آماده‌تر و مصمّم‌تر جانشین شما كند و خداوند بر این كار توانایى دارد.

شیخ طوسى، طبرسى، میبدى، زمخشرى، قرطبى، آلوسى، فیض كاشانى، طبرى و دیگر مفسّران از رسول خدا نقل كرده‌اند: «وقتى این آیه نازل شد، رسول خدا دست خود را به پشت سلمان زد و فرمود، آن جمعیت قوم این مرد، یعنى مردم عجم و فارس هستند.»

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم ... سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
مدیر وبلاگ : مسعود موسوی
مطالب اخیر
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic