نبرد نهایی
امام على علیه‏السلام : هر كس چشم خود را [از نامحرم] فرو بندد، قلبش راحت می‏شود.
هابرهمانند سایر فلاسفۀ ماتریالیست، گوهر دین را اخلاق معرفی نموده و سایر ابعاد دین را عرض، پوسته و زائد بر اصل دین می‌داند. در مورد کارکرد اخلاقی دین، تأکید هابرماس، عمدتاً این بوده که دین در عصر جدید، از بسیاری  کارکردها، از جمله کارکرد اخلاقی خود محروم شده است. به اعتقاد وی، اصول اخلاقی سکولار، با توجه به عام بودن و جهان‌شمولی آنها، باید جایگزین اخلاقیات دینی و سنتی شوند.  

 

چکیده

فراسکولاریسم و یا پذیرش حضور دین در یک جامعة سکولار، ایده‌ای است که امروزه برخی متفکران لیبرال از آن سخن می‌گویند. یورگن هابرماس، از جمله کسانی است که به طرح این ایده پرداخته و چگونگی حضور دین در جهان مدرن و نقش و جایگاه آن را مورد بحث قرارداده است. هرچند تلاش وی عمدتاً این است که عصر دین را خاتمه یافته اعلام نموده و عقل را جایگزین آن نماید، اما در آثار و اظهارات اخیر خود راجع به دین، تا حدودی دیدگاه گذشتة خویش را تعدیل نموده و برخی کارکردهای بی‌بدیل دین را مورد تأکید قرار داده است.

وی به نقش دین در معنا بخشی به زندگی اشاره نموده و پذیرفته است که زبان دینی، در عرصة اخلاقیات از یک توانایی و ظرفیت فوق العاده برخوردار است که نمی‌توان از آن چشم پوشی نمود. با این وجود، اظهارات جدید هابرماس را در این مورد نمی‌توان به مفهوم پیدایش یک تحول واقعی در نگرش وی راجع به دین دانست. وی همچنان دین را از نگاه یک فرد سکولار نگریسته و نه تنها جایگاهی بسیار محدود و حاشیه‌ای به آن اختصاص می‌دهد، بلکه سعی می‌کند همان کارکردهای معنایی و اخلاقی دین را نیز کاملاً به افق سکولار ببرد. این مقاله، دیدگاه‌های وی را در این زمینه طرح نموده و به ارزیابی نقاط قوت و ضعف آن پرداخته است.

 

درآمد

عقلانیت در اندیشۀ بسیاری از متفکران علوم اجتماعی از یک‌سو، به عنوان شاخص اصلی مدرنیته معرفی شده و از سوی دیگر، به عنوان رقیب و جایگزین دین قلمداد شده است. یورگن هابرماس، فیلسوف و جامعه شناس معاصر آلمانی، از جمله کسانی است که در توجیه این دیدگاه و مستدل ساختن آن از هیچ‌گونه تلاشی فروگذار نکرده است. وی از جدی‌ترین متفکران مدافع مدرنیته و عقل روشنگری در زمان حاضر بوده و گوهر مدرنیته را، حاکمیت عقل بر زندگی و اندیشۀ بشر معرفی می‌کند.

تعلق خاطر هابرماس به تفکر روشنگری از یک‌سو، و الهام‌پذیری وی از ماتریالیسم تاریخی مارکس از سوی دیگر، موجب گردیده که وی دیدگاه چندان مثبتی نسبت به دین نداشته باشد. اغلب آثار وی، به ویژه آثاری که در آنها دیدگاه تکاملی خود را در قالب بازسازی ماتریالیسم تاریخی به بحث می‌گذارد، حاوی دیدگاه‌های منفی و کاملاً بدبینانه نسبت به دین هستند. چنانچه وی با تبعیت از مارکس کوشیده است دین را به عنوان یک ابزار ایدئولوژیک تلقی کند که برای توجیه ستم اجتماعی و توزیع ناعادلانۀ ثروت در جامعه به خدمت گرفته می‌شود.1

در اظهارات دیگر هابرماس راجع به دین، نگرش کارکردگرایانه غلبه دارد. وی از دید یک فیلسوف اجتماعی، به مطالعۀ دین پرداخته و توجه خود را بر کارکردها، به ویژه کارکردهای اجتماعی دین متمرکز نموده است. رهیافت کارکردگرایانه نسبت به دین، به دلیل تناسب آن با رشتۀ جامعه شناسی، به عنوان یکی از رویکردهای مهم جامعه‌شناسی توسعۀ فراوانی در این رشته یافته است.

جامعه‌شناسان در این رهیافت متمایل‌اند که دین را به عنوان یک نهاد اجتماعی و در کنار سایر نهادهای جامعه مورد مطالعه قرار داده و به بررسی کارکردها، به ویژه کارکردهای اجتماعی آن بپردازند. کارکردگرایان، غالباً دین را محصول و فراوردۀ بشری تلقی نموده و پیدایش آن را مرهون برخی نیازهای فردی و اجتماعی بشر می‌دانند.

فوئرباخ، مارکس، دورکیم و فروید چهره‌های اصلی و عمدۀ این رویکرد هستند که به جای کنکاش در منشأ دین، به سراغ علل غایی آن رفته‌اند.2 در قالب این رویکرد، هابرماس نیز تلاش نموده دین را به عنوان محصول و فراوردۀ صرفاً بشری و متعلق به دوران جهل و کودکی بشر قلمداد نماید که انسان‌ها در مرحلۀ خاصی از تحول ذهنی و اجتماعی خویش و در پاسخ به نیازهای معینی آن را ساخته و پرداخته‌اند.

در آثار و اظهارات اخیر هابرماس راجع به دین، سخن از فراسکولاریسم به میان آمده و وی تأکید نموده که دین می‌تواند حضور خویش را حتی در مدرن ترین جوامع نیز تداوم بخشد. وی از جامعۀ فراسکولاری سخن می‌گوید که خود را با تداوم حضور دین در یک محیط شدیداً سکولار تطبیق می‌دهد. تعدیل نسبی موضع هابرماس در قبال دین و پذیرش نقشی هرچند فرعی برای آن، نمی‌تواند به مفهوم پیدایش یک تحول واقعی در نگرش وی راجع به دین باشد. همان‌گونه که خواهیم دید، وی به جای آنکه خواهان حضور واقعی دین در جامعه باشد، بیشتر به دنبال سکولارسازی جامعه است که امروزه به شیوۀ جدیدی از سوی نیروهای سکولارساز جوامع غربی دنبال می‌شود.

جامعة فراسکولار

هابرماس در سال2001 و حدود یک ماه پس از حادثۀ 11 سپتامبر، در مراسمی به مناسبت دریافت جایزۀ صلحی که از سوی اتحادیۀ ناشران آلمانی به او اهداء گردید، به ایراد سخنرانی پرداخته و در آن، نقش و جایگاه دین را در جوامع مدرن مورد بررسی قرار داده است. در این سخنرانی، که تحت عنوان «ایمان و معرفت» ایراد گردیده، مسائل مختلفی در مورد دین و جایگاه آن در جهان نوین و همچنین رابطۀ آن با هر یک از علم و عقل مورد بحث قرار گرفته است.

وی از جامعۀ فراسکولار سخن گفته و تلاش نموده به تفسیری از واژۀ «سکولاریسم» بپردازد که تا حدودی با دین سازگار بوده و نسبت به آن خصومتی نداشته باشد. وی با اشاره به پیدایش مفهوم «سکولاریسم» و تفسیرهای متفاوتی که از آن به عمل آمده، دو تفسیر رایج از این اصطلاح را، که وی از آنها تحت عنوان «الگوی جایگزینی» و «الگوی خلع ید» نام برده، مردود می‌شمارد. وی، خاطر نشان می‌کند:

سکولارشدن در جوامع اروپایی، ابتدا معنی حقوقی انتقال اجباری دارایی‌های کلیسا به مقامات دولت سکولار را داشت. در مراحل بعدی، این معنا به ظهور فرهنگی و اجتماعی عصر مدرن به طور کل، منتقل گردید. از آن زمان به بعد، سکولار شدن با داوری‌های متضاد همراه بوده و بستگی به این داشته که آیا ما این امر را مهار کردن موفقیت آمیز اختیارات کلیسا توسط قدرت دنیوی تلقی کنیم، یا آن را نوعی خلع ید بدانیم.

بر اساس تلقی اول، سکولاریسم به این مفهوم است که شیوه‌های دینی تفکر و زندگی در تمامی امور مهم، توسط شیوه‌های عقلانی جایگزین شده است. مطابق با روایت دوم، این فرایند، تصرف غاصبانه تلقی شده و بی اعتبار جلوه داده می‌شود. مدل «جایگزینی» که خودش را به عنوان تفسیری از عصر مدرن افسون زدایی شده پیشنهاد می‌کند، مدلی است که نسبت به پیشرفت خوش بین است. در حالی‌که، مدل خلع ید، به تفسیری از تئوری زوال، یعنی عصر مدرن بی خانمان منجر می‌شود.3

هابرماس بر این است که این دو روایت از سکولاریسم، اشتباه مشابهی مرتکب می‌شوند. این روایت‌ها، تلاش دارند سکولارشدن را «نوعی بازی همه یا هیچ» میان نیروهای تولیدی علم و تکنولوژی سرمایه داری لجام گسیخته از یک‌سو، و نیروهای محافظه کار دین و کلیسا از سوی دیگر، مدنظر قرار دهند. این تصویر با یک جامعۀ فراسکولاری، که خود را با تداوم حضور اجتماعات دینی در یک محیط به طور فزاینده سکولار تطبیق می‌دهد، سازگاری ندارد. وی تأکید می‌کند:

چنین تصویری از سکولاریسم، محدود و تنگ‌نظرانه بوده و نقش متمدن‌سازی عقل سلیم را که به طور دموکراتیک آگاه شده، نادیده می‌گیرد؛ عقلی که در همهمۀ صداها در عرصۀ نزاع میان فرهنگ‌ها، راه خودش را به عنوان یک گروه سوم باز می‌کند و می‌توان گفت که آشفتگی مبارزۀ فرهنگی ناشی از آراء رقیب را هدف قرار می‌دهد.4

الگوی سکولارشدن در اندیشۀ هابرماس، از همان الگوی کانت تبعیت می‌کند. وی تلاش کانت را اولین نمونۀ مهم از واسازی عرفی کننده و در عین حال، نجات‌بخش حقایق دینی معرفی می‌کند. وی به نقش محوری عقل سلیم اشاره نموده و آن را به عنوان یک نیروی سوم در برابر آنچه داعیه‌های متعارض «ایمان» و «معرفت» نامیده، مورد توجه قرار می‌دهد.


ویژگی‌های جامعه فراسکولار

هابرماس، ویژگی‌هایی را برای جامعۀ فراسکولار بیان نموده که نشان می‌دهد این جامعه، در عرصه‌های اساسی خویش همچنان سکولار است با این حال، دین نیز می‌تواند حضور خود را در آن تداوم بخشد. ویژگی‌های جامعۀ فراسکولار را می‌توان به موارد ذیل خلاصه نمود:

1. تکثرگرایی ایدئولوژیکی

بر اساس اظهارات هابرماس، یکی از ویژگی‌های اساسی جامعۀ فراسکولار، تکثرگرایی ایدئولوژیکی است. وی تأکید می‌کند که پیروان هر یک از گروه‌های دینی باید واقعیت تکثرگرایی را مورد توجه قرار داده و بپذیرند که در یک جامعۀ کثرت گرا، گروه‌های مذهبی دیگری نیز حضور دارند، علم و ایدئولوژی‌های بشری نیز حضور داشته و حکومت سکولار یک واقعیت عینی به شمار می‌رود.5 وی معتقد است که مؤمنان در جامعۀ مدرن باید سه نکته را مدنظر قرار دهند:

نخست اینکه آگاهی دینی پیش از هرچیز باید با ناهماهنگی شناختی در مواجه با دیگر فرقه‌ها و مذاهب سازگار گردد. ثانیاً، دین باید خودش را با صلاحیت علوم نگهدارندۀ انحصار اجتماعی دانش سکولار تطبیق دهد. و در نهایت، دین باید با مفروضات یک دولت مبتنی بر قانون اساسی، که خودش را بر پایه‌های اصول اخلاقی دنیوی توجیه می‌کند، موافق باشد.6

در واقع، می‌توان گفت که جامعۀ فراسکولار در اندیشۀ هابرماس، یک جامعۀ دنیوی است که بر اساس اصول این جهانی نظم و سامان می‌یابد. این جامعه، حضور گروه‌ها و اجتماعات مختلف دینی و عقیدتی را در درون خویش می‌پذیرد، اما به مثابۀ یک جمع، خود را به مجموعۀ واحدی از اعتقادات و ارزش‌های غایی متعهد نمی‌داند.

2. نظام سیاسی لیبرال و بی‌طرف

از دیگر ویژگی‌های جامعۀ فراسکولار در اندیشۀ هابرماس، حاکمیت یک نظام سیاسی لیبرال و مبتنی بر قانون اساسی است که مشروعیت ساختار قدرت خود را نه بر اساس دین، بلکه بر اساس اصول دنیوی و عقلانی توجیه می‌کند. وی تأکید می‌کند که اگر جهان بینی‌های رقیب، با آگاهی از خطاپذیری خودشان یاد بگیرند که با واقعیت تکثرگرایی، به شیوۀ غیر خشونت آمیز، یعنی بدون از هم گسیختن همبستگی اجتماعی، یک اجتماع سیاسی رفتار کنند، آنگاه مبانی سکولار جدایی دین از سیاست در یک جامعۀ فراسکولار را درک خواهند کرد. وی دولت لیبرال را یک دولت بی‌طرف معرفی می‌کند که به خصوص سعی خواهد نمود در برابر ادعاهای متعارض دانش و ایمان، بی طرفی خود را حفظ نموده و از انحراف تصمیم‌گیری‌های سیاسی به نفع یکی از طرفین اجتناب ورزد.7

3. محوریت عقل

بنابر اظهارات هابرماس، در یک جامعۀ تکثرگرا که علم، ایدئولوژی‌های بشری و گروه‌های مختلف دینی و مذهبی حضور دارند، عقل سلیم به عنوان یک نیروی محوری وارد عمل شده و جایگاه خویش را در درون ساختار دولت لیبرال و مبتنی بر قانون اساسی تحکیم می‌بخشد. عقل سلیم، همان عقل عرفی است که در حوزۀ ارتباطات انسانی و اجتماعی مطرح است.

هابرماس می‌گوید: «عقل سلیم با آگاهی کنشگرانی مرتبط است که می‌توانند ابتکار عمل به خرج دهند، اشتباه کنند و آن را تصحیح نمایند.»8 جایگاه محوری عقل سلیم در اندیشۀ هابرماس بدان دلیل است که وی عقل را دارای ویژگی عام و جهان‌شمول می‌داند. به عبارت دیگر، عقل سعی دارد قضایا و برهان هایی را ارائه دهد که اصولاً برای همه قابل پذیرش است، نه صرفاً برای یک گروه دینی و مذهبی خاص. وی می‌گوید: «بر خلاف دین، عقل سلیم دموکراتیک، توصیف گر جمعیتی چندصدایی است که متکی بر دلایل قابل قبول برای همگان است و نه صرفاً دلایلی که برای پیروان یک اجتماع دینی خاص، قابل قبول باشد»9.

هابرماس بر آن است که پیروان هرگروه دینی، داعیه‌های خاص خود را داشته و ادعاهای آنها متکی به دلایل درون دینی هستند. دلایل درون دینی هر گروه مذهبی، تنها متعلق به آن گروه بوده و صرفاً برای اعضای همان گروه قابل پذیرش است. اما عقل، نیرویی است عام و جهان‌شمول که دلایل برخاسته از آن می‌تواند برای همگان قابل پذیرش باشد.

بر این اساس، وی تأکید نموده که اگر پیروان هر گروه و اجتماع مذهبی بخواهند ادعاهای شان از سوی دیگران پذیرفته شوند، باید آنها را به زبان سکولار ترجمه نموده و در قالب این زبان بیان دارند. وی با استناد به دیدگاه هگل خاطر نشان می‌کند که یکی از وظایف فلسفه این است که «بینش‌های معنوی و بصیرت‌های اخلاقی بنیادی» را، که در زبان دین به آسانی قابل بیان است، به یک زبان غیردینی ترجمه کند. زبان غیردینی، یا زبان استدلال و فلسفه، این امتیاز را دارد که می‌تواند برای همگان قابل پذیرش باشد.10

البته سخن هابرماس در مورد ویژگی جهان‌شمولی عقل و اینکه زبان استدلال باید قابلیت پذیرش جهانی داشته باشد، کمتر قابل تردید است. اما اینکه او عنوان «سکولار» را برای این زبان به کار می‌گیرد، بسی جای تأمل دارد. منظور واقعی وی از عقل سکولار، همان عقل بشری است که از هرگونه اعتقاد و ایمانی فارغ بوده و به هیچ نوع پیش فرض‌های کلامی، فلسفی، معرفت شناختی و... متعهد نشده باشد. در حالیکه عقل سکولار، پیوند وثیقی با ایدئولوژی سکولاریسم داشته و بر پیش‌فرض‌های فلسفی، معرفت‌شناختی و هستی‌شناختی خاصی استوار است که جزمیت آن کمتر از جزمیت ادعا شده در مورد ادیان نیست.

عقلی که بر هیچ نوع ایمان پیشینی و پیش‌فرض‌های فلسفی و معرفت شناختی استوار نباشد، صرف نظر از امکان تحقق آن، نه می‌تواند به عنوان عقل سکولار توصیف شود و نه می‌تواند اتصاف دینی بودن را به خود بگیرد. این نوع عقل، که خود را محدود به هیچ مرزی ننموده، باید بتواند از کلیۀ دستاوردهای فکری بشر استفاده نموده و فارغ از هرگونه ایمان پیشینی، به بررسی و داوری بپردازد. عقل دینی و عقل سکولار، زمانی شکل می‌گیرند که فرد یا گروهی از افراد، مبانی هستی شناختی، انسان شناختی و معرفت شناختی خاصی را بپذیرند.


به هرحال، هابرماس عقل سلیم را به عنوان یک نیروی سوم در برابر علم و دین مطرح می‌کند که سعی دارد چشم انداز خویش را مورد تأکید قرار داده و در برابر علم و دین از خود دفاع کند. به اعتقاد وی، عقل با آگاهی از خودآئینی خویش، هم از تقلیل طبیعت-گرایانۀ علمی می‌گریزد و هم لزوم حفظ فاصلۀ خود را از سنت دینی مورد تأکید قرار می‌دهد. رابطۀ عقل سلیم، با هر یک از علم و دین، به صورت ذیل خواهد بود:

عقل سلیم و دین

هابرماس، رابطۀ عقل سلیم را با دین چنین بیان می‌کند: عقل از یک‌سو، فاصلۀ خود را از دین حفظ می‌نماید و از سوی دیگر، می‌کوشد از «محتوای هنجاری سنت دینی تغذیه کند.» تأکید بر محتوای هنجاری سنت دینی از سوی هابرماس، تلاشی است که در جهت تقلیل دین به اخلاق صورت گرفته است. وی همانند سایر فلاسفۀ ماتریالیست، گوهر دین را اخلاق معرفی نموده و سایر ابعاد دین را عرض، پوسته و زائد بر اصل دین می‌داند.

در مورد کارکرد اخلاقی دین، تأکید هابرماس، عمدتاً این بوده که دین در عصر جدید، از بسیاری کارکردها، از جمله کارکرد اخلاقی خود محروم شده است. به اعتقاد وی، اصول اخلاقی سکولار، با توجه به عام بودن و جهان‌شمولی آنها، باید جایگزین اخلاقیات دینی و سنتی شوند. با این حال، نظریه‌های اخلاقی سکولار از فراهم آوردن انگیزۀ اخلاقی لازم ناتوان بوده و قادر نیست به این پرسش پاسخ مناسبی بدهد که اصولاً چرا ما باید اخلاقی باشیم؟

وی می‌گوید: «هرچند نظریه‌های تکلیف‌شناختی بعد از کانت، ممکن است چگونگی پایه ریزی و کاربردهای هنجارهای اخلاقی را به خوبی توضیح دهد، اما هنوز نمی‌تواند به این سؤال پاسخ دهد که چرا ما باید اصولاً اخلاقی باشیم»؟11اما در اظهارات جدید خود راجع به دین، این موضوع را مورد تأکید قرار داده که زبان دینی در عرصۀ اخلاقیات، از یک توانایی و ظرفیت فوق العاده برخوردار است که نمی‌توان از آن چشم پوشی نمود. وی با اشاره به تحول نگرش خود در این زمینه می‌گوید:

همانگونه که در برخی مقالات و اخیراً در یک سخنرانی عمومی، در پالسکرایخه در فرانکفورت گفتم، متقاعد شده ام که زبان‌های دینی، دارای این ظرفیت هستند که حساسیت‌های اخلاقی، مرجعیت اخلاقی و مفاهیم اساسی مربوط به اخلاق را به روشنی بیان کنند. وضوحی که تاکنون در زبان فلسفه یا دیگر زبان‌های سکولار ممکن نشده است.12

وی با اشاره به کارکرد منحصر به فرد دین در این زمینه، تأکید می‌کند که دین، حتی برای اعضای سکولار جامعه، حکم یک گنجینه را دارد!13 علاوه بر کارکرد اخلاقی دین، کارکرد آن در زمینۀ معنا بخشی به زندگی نیز از سوی هابرماس مورد توجه قرار گرفته است. وی در اظهارات جدید خویش، بر این موضوع تأکید نموده که دین، منبع اصلی و اساسی معنا به شمار رفته و جامعۀ فراسکولار هرگز خواهان آن نیست که خود را از داشتن منبع معنایی مهمی مانند دین محروم سازد.

هابرماس بر آن است که عقل سلیم، با اخذ بینش‌های معنوی و بصیرت‌های اخلاقی دینی، آنها را به زبان غیردینی ترجمه نموده و به جستجوی دلایلی بر آید که قابلیت پذیرش همگانی داشته باشد. به اعتقاد وی، چنین رویکردی موجب شده که دولت لیبرال این تردید را در مؤمنان به وجود آورد که عرفی‌شدن غربی، ممکن است مسیری یک طرفه باشد که دین را به حاشیه می‌راند. به اعتقاد وی:اگر طرف سکولار، به نیروی بیان فطری زبان دینی حساس باقی بماند، جستجو برای دلایلی که هدف آن قابلیت پذیرش جهانی است، نه به طرد غیرمنصفانۀ ادیان از حوزۀ عمومی منجر می‌شود و نه جامعۀ سکولار را از سرچشمه‌های مهم معنا جدا خواهد کرد.14

عقل سلیم و علم

در اندیشۀ هابرماس، عقل سلیم در برابر علم نیز همان موضعی را اتخاذ می‌کند که در برابر دین اتخاذ کرده بود؛ بدین معنا که عقل از یک‌سو، می‌کوشد فاصلۀ خود را با علم حفظ نموده و «چارچوب دانش روزمره را که به خودفهمی گویندگان و کنشگران مربوط است، از تعرض نظریه‌های علمی که بر زیست جهان تحمیل می‌شود، حفظ کند» و از سوی دیگر، علم «در مقام کارگزار عقل سلیم عمل نموده و باید بدون هیچ ملاحظه‌ای آن را آگاه کند». به اعتقاد وی عقل، سرشار از توهمات در بارۀ جهان بوده و علم باید آن را از این توهمات برهاند. وی به نظریات کپرنیک و داروین اشاره نموده و خاطرنشان می‌کند که این دو موجب شدند محتوای خودفهمی ما تغییر یافته و جهان بینی زمین مرکزی و انسان مرکزی ما دگرگون گردند.15

با آنکه هابرماس علم را کارگزار عقل سلیم و رها کنندۀ آن از بند توهمات معرفی می‌کند، اما نسبت به تسلط فزایندۀ علم بر زیست جهان، نگران است. می‌نویسد:اگر همراه با ماکس وبر، به آغاز افسون زدایی از جهان بنگریم، آنچه را در معرض خطر است، تشخیص خواهیم داد. طبیعت به میزانی که در دسترس مشاهدۀ عینیت بخش و تبیین علّی قرار می‌گیرد، از آن تشخص زدایی می‌شود.

طبیعت به عنوان موضوع علم، دیگر بخشی از شبکۀ اجتماعی ارجاع اشخاص نیست که با همدیگر ارتباط و تعامل دارند و خواست‌ها و انگیزه‌ها را به طور متقابل به یکدیگر نسبت می‌دهند. اگر این افراد به شکلی فزاینده خودشان را در معرض تبیین علّی قرار دهند، آن‌گاه بر سر آنان چه خواهد آمد؟ آیا عقل سلیم سرانجام موافقت خواهد کرد که نه فقط تحت آموزش قرار گیرد، بلکه تماماً در دانش علمی ضدشهودی جذب شود؟16

از نگاه وی «نقطۀ پایان این طبیعی شدن ذهن، تصویر علمی از بشر است که در قالب مفاهیم در حال رشد فیزیک، فیزیولوژی اعصاب، یا نظریۀ تکامل طراحی شده و به یک جامعه زدایی کامل از خودفهمی ما منجر می‌شود.» وی تأکید دارد که این طبیعی شدن ذهن، تنها زمانی محقق می‌شود که یک توصیف علمی از بشر، یا به قول او «یک خودتوصیفی عینیت بخش»، بتواند «نیّت‌مندی آگاهی انسان و هنجارمندی کنش‌های ما را کاملاً تبیین کند.» نظریه‌های علمی «باید برای مثال توضیح دهند که چگونه کنشگران، از قواعد گرامری، مفهومی یا اخلاقی تبعیت، یا آنها را نقض می‌کنند.»17

به هرحال، مباحث مطرح شده شامل محورهای اصلی نظریات جدید هابرماس در مورد دین و نقش و جایگاه آن در جهان مدرن بود. در بررسی دیدگاه‌های وی لازم است موضوعاتی نظیر رابطۀ علم و دین، مفهوم سکولاریسم، چگونگی حضور دین در جهان مدرن و همچنین معنا و مفهوم تکثرگرایی ایدئولوژیکی مورد بحث و بررسی قرار گیرد.

پی نوشت ها:

1 . Habermas, Theory of Communicative Action, vol1, translated by Mac Carthy, p. 202.

2. علیرضا شجاعی زند، دین، جامعه و عرفی‌شدن، ص52.

3 . یورگن هابرماس، مهندسی ژنتیک و آیندۀ سرشت انسان، ترجمۀ یحی امامی، ص130.

4 . همان، ص 130.

5 . همان، ص 131.

6 . همان.

7 . همان.

8 . همان، ص135.

9 . همان، ص136.

10 . یورگن هابرماس، «گفتگو با هابرماس» معرفت، شمارۀ 57، ص113.

11 . همو، مهندسی ژنتیک و آیندۀ سرشت انسان، ص13

12 . همان، ص 131

13. همان، ص113

14 . همان، ص136

15 . همان، ص132

16 . همان، ص133

17 . همان، ص133

منبع: فصلنامه معرفت فرهنگی ، شماره چهارم

علی مصباح /دانشیار مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)

سلمانعلی رحیمی/کارشناس ارشد جامعه شناسی.



ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سخنان خواندنی عضو اتحادیه اروپا درباره ایران:
لیبرال‌های ایرانی بی سوادند/ BBC می‌خواهد القا کند غرب در اوج رفاه و جامعه مدنی است!

20 سال زندگی در مسکو و به چشم دیدن فرو پاشی شوروی به تنهایی برای دیدار با شهیر ترین روزنامه نگار ایتالیایی کافی است اما «جولیتو کیزا»، عضو پارلمان اروپا و رهبر کسانی است که می خواهند پرونده یازده سپتامبر را علیه آمریکا به لاهه ببرند! البته اگر لاهه بتواند بپذیرد!

به گزارش رجانیوز به نقل از سایت سینمای پایه ایران، او فیلمساز نیست ولی فیلم «صفر» او درباره یازده سپتامبر منبع پژوهشی بسیار خوبی است که در جشنواره افق نو به نمایش گذاشته شد. این روزنامه نگار کهنه کار، شاخص فوق العاده ای برای فهم پوچی آنچیزی است در مغز لیبرالهای منور الفکر ایرانی می گذرد.

 یازده سپتامبر چه تاثیری روی سینمای آمریکا و جهان گذاشت؟

هیچ تاثیری تقریبا روی سینمای رسمی نداشته است.فقط یک فیلم آنهم پرواز  ۹۳ بود که آنهم کاملاً دروغ و بر اساس اعلام های رسمی و مشتی شعار و تبلیغات و بر اساس روایات رسمی تولید شده بود. در مورد سینمای اروپایی نیز این واقعیت صادق است. عملاً آنها یک صلیب روی پرونده یازده سپتامبر کشیدند و آنرا بستند. این سینمای رسمی غرب است. اما بنده شخصا ۲۹ فیلم دیدم که در غرب ساخته شدند و خارج از محدوده ی رسمی است و به روایت رسمی این واقعه اعتراض دارند.

یک فیلم هم شان پن در اینباره ساخته است. دیدید؟

بله … فکر کنم دیدم…  این تنها فیلمی است که سعی کرده کورسویی و روزنه ای باقی بگذارد بعد از واقعه ولی در آنهم این نور زیاد نیست و فیلم بعدی هم متعلق به مایکل مور است اما دقت کنید این فیلمها علیه روایت رسمی این واقعه نیست. علیه آمریکا هست ولی علیه روایت رسمی این واقعه نیست.

در آمریکا دوره ای به نام مک کارتیزم هست آیا بعد از یازده سپتامبر شاهد بازگشت این اتفاق هستیم؟

در یک جامعه آزاد؟

بله در یک جامعه مثلا آزاد و برای همین میگویم وضع بسیار بدتر از مک کارتیزم است.

با این اوصاف آینده این سینما به کجا می رود؟

باید اذعان کنم سینمای آمریکا با همه این بحثها علایم انتقادی زیادی در خودش دارد. در این سالها یاد آوری می کنم فیلمهایی بحران کنونی را پیش بینی می کردند.اما آن چیزی که باید متوجه باشیم موزیک زیر صدای این جامعه است. ممکن است شما تک اثری داشته باشید که از حالت عادی و نرم تولید خارج می شود و انتقاد می کند اما موزیک زیر صدا و مسلط برجامعه دائماً یک چیز است و این موزیک اذهان را تحت سلطه دارد آنهم در وضعیتی که هم اینترنت و هم رسانه های صوتی و تصویری تحت سلطه ی این موزیک زیر صدا هستند و پدیده کنترل بر اذهان عمومی بسیار پر رنگ تر از هر عصر دیگری است. عملاً آینده و افقی که داریم کنترل تک تک افراد بشر از طریق اینترنت است و سینما فقط یک ابزار در این عملیات بزرگ است و عملا شاهد هستیم که سینما در این عصر نقش خود را توسط شبکه های اجتماعی کمرنگ تر می بیند. هدف نهایی که برای من به وضوح پیداست جدا کردن ابناء بشر از یکدیگر است و خواهید دید ایده ی سینمای سنتی کلاسیک از بین برود تا شما تنها فیلم را روی لب تاپ خود ببینید نه کنار دیگران.

یعنی سینما از بین می‌رود؟

برای اینکه امپراطور اگر باشید از هم فکری اینها باید جلو گیری کنید و دیگر هر اجتماعی خطرناک است و این حتی مساله کشور ما هم هست. در ایتالیا در بیست سال اخیر تعداد کسانی که به سینما می روند به یک دهم کاهش یافته. می دانید؟ فریب اینطور ایجاد می شود که شما در یک شبکه اجتماعی فکر می کنید دارید با جهان گفتگو می کنید در حالی که فقط خودت هستی و کامپیوترت و تو تبدیل به یک کالا می شوی و کل اطلاعاتت را کامپیوتر می گیرد و مثل هزاران نفر دیگر به شرکت های تبلیغاتی فروخته می شوی تا آنها برایت کالا بفرستند. الان دوره سلطه موتورهای جستجوست. گوگل، یاهو و… در حال تبدیل به مراکز اصلی اطلاع رسانی دنیا هستند و رسالت اصلی ما الان باید این باشد که مردم را از جلوی کامپیوتر ها بیرون بکشیم و به خیابانها بیاوریم

چطور چنین چیزی ممکن است؟ وقتی آنها بر رسانه ها مسلطند.

سوال بسیار درستی است. این تغییر با یک بحران بسیار بزرگ ممکن می گردد که الان کلید خورده است. این جامعه رفاه زده از بین می رود. تا کنون مبنای جامعه غربی  بر پایه رفاه بسیار بالا بوده و حالا به نهایت رشد خود رسید. حالا سطح رفاه قشر متوسط سقوط می کند فلذا غرب و آمریکا با شرایطی مواجه می شوند که رفاه مردم به کف برسد و این حد نهایت سلطه بر افکار توده هاست . زیرا تاحدی می شود آدم رفاه زده را کنترل کرد ولی آدم گرسنه را نه. کسی که لنگ نان خود است را به سادگی نمی شود تحت اراده گرفت.ما در حال رسیدن به یک وضعیت بی سابقه جهانی می رویم و در جهان ۸۰ میلیون ثروتمند بمانند و الباقی مردم گرسنه. ببینید الان اینها دارند همدیگر را پیدا می کنند از هرکجای دنیا. الباقی فقط سعی می کنند ادامه حیات بدهند. ماجرا انگار به یک فیلم شبیه  می شود خواهید دید ساختار شهرها عوض می شود و قلعه هایی درست می گردد که پولدارها را از مردم عادی جدا می کند و الان کم کم اتفاق افتاده. در مکزیکو سیتی اگر بروید الان همینطور هست و پولدارها قلعه دارند و در مسکو هم همینطور است. در مسکو یک حالت شهرک مانندی است که اگر وارد آن شوید پلیس مسلح جلوی شما را می گیرد. در پاریس، رم و کیپ تاون هم هست. پس این روند شروع شده و این اختلاف طبقاتی باعث می شود که مردم نتوانند باهم زندگی کنند و باید بینشان دیوار باشد. این از نظر طبیعی و فیزیکی هم قطعی است. روزی می رسد که فقط پولدارها آب آشامیدنی داشته باشند. الباقی مردم نه! لذا کنترل توده ای افکار مردم غیر ممکن می شود و مصرف توده ای از بین می رود

یعنی انقلاب جهانی مستضعفین دور از دسترس نیست؟

من فکر می کنم در آغاز پدیده هایی از این دست هستیم و با تغییر عصری مواجهیم. از عصر رفاه به عصر گرسنگی و این مفهوم را کشورهای غربی درک نمی کنند که به حد نهایی رشد رسیده اند و منابع طبیعی محدودند. رشد اقتصادی بی انتها در سیستمی با منابع محدود غیر ممکن است. کره زمین منابع محدودی دارد.خب آیا می شود دائماً در سیستم بسته رشد کرد؟ انفجار پیش خواهد آمد. این قطعی است. اما سوال اساسی این است که آیا سردمداران جهان غرب به این مهم رسیدند؟ پاسخ این است خیر.

اما در ایران لیبرالهای منورالفکر ایرانی  فکر می کنند آنچه در غرب رخ داد یک اتفاق ساده ی مدنی مبتنی بر دموکراسی است!

کشور ما به یک زبان محدود در منطقه ای از جهان صحبت می کند که جمعیت کمی به آن زبان مکالمه دارند. اما بیش از ۲۰ رسانه صوتی و تصویری و نوشتاری توسط اروپایی ها روی ایران کار می کنند. در ایتالیا هم اینطور است؟ در سایر کشورها؟

نخیر! اصلاً… بزرگترین منابع خبری ما بی بی سی جهانی و سی ان ان و مقداری رویترز و اسوشیتد پرسند. کس دیگری نیست.

این شبکه ها توسط انگلیس و آلمان و هلند و آمریکا و اینها اداره می شوند و قرار است ما را توجیه کنند که در غرب خبری نیست و در اوج رفاه و جامعه مدنی و دموکراسی زندگی می کنند ولی ما در انزوا و دیکتاتوری هستیم. واقعاً اینطور است؟

من ۲۰ سال مسکو زندگی کرده ام و شاهد تخریب و از بین رفتن کمونیزم با همین سیستم بوده ام. فشار رسانه ای ایدئولوژیک واقعاً شدید بود و حالا همین شیوه را روی شما پیاده کرده اند پس باید دفاع کنید.

چه روشی؟ وقتی تلویزیون ما (پرس تی وی) را در لندن تعطیل می کنند چه کار باید بکنیم؟

شیوه مبارزه عقد توافقات و ائتلاف با طبقه های روشنفکر غربی است که حقایق را می فهمند. راهکار این نیست که دروازه ها را ببندید. اشتباه شوروی را نکنید. درها را باز کنید و به دشمن یورش ببرید.

ما حمله کردیم اما آنها به بهانه های عجیب شبکه انگلیسی زبان ما را در کشورهای غربی یا بستند یا تهدید کردند.در حالی که العربیه و الجزیره و غیره دقیقا مانند پرس تی وی در سایر کشورها حضور دارند و پخششان از کشور خودشان است.

من درک می کنم ولی این جنگی بی رحمانه است. اما مژده می دهم این وضعیت برای غرب زیاد طول نمی کشد. پنج سال مبارزه کنید خواهید دید غرب فرو می شکند. سلطه آنها فقط رسانه ای شده است و دیگر خبری از بقیه ابزارهایشان نیست.این وضعیت هم دیری نخواهد پائید.

چرا اصرار دارند ایران از هم بپاشد؟

این نتیجه این است که شما در مقابل دیکتاتور عالم که می گوید حرف حرف من است ایستاده اید. پس باید یکی از بین برود. من از لحاظ تمدنی فقط ایران و چین را مقابل غرب می بینم که متفاوت حرف می زنند. پس نسخه ی من این است و در شوروی هم در عمل دیدم بستن مرز بی فایده است و اطلاعات مسموم از بالای مرز می آید. انفعال را باید رها کرد. حمله کنید. ایران باید حمله کند. باید ماهواره خودش را داشته باشد. باید با سیاست فرهنگی باز و گسترده و هزینه کردن بابت آن پیروزی را تسریع کند. باید گروه های تفکر با شناخت خوب از غرب ایجاد کنید و حمله یکطرفه را تحمل نکنید. باید توانایی حمله را تقویت کنید.

مراکز جنگ شما رسانه و دانشگاه است باید در این مکان ها حمله را پاسخ بدهید. سخت افزار و تکنولوژی را باید بگیرید و ماهواره خودتان را داشته باشید تا یقه تان را نتوانند بگیرند. این مشکل شما نیست بلکه روسیه دارد، چین هم دارد.کشورهای دیگری هم به این مساله رسیده. آمریکای لاتین یک ذخیره بزرگ فکری است برزیل، ارگوئه، آرژانتین و ونزوئلا. با اینها متحد شوید. اینها تحت همین فشارند و در حال ساخت سیستم حمله اند. شما نیرو دارید پس باید اتحاد کنید و جلوی غرب سیستم دفاعی تشکیل بدهید البته الان قدرت به ظاهر به نفع آمریکاست ولی در حال تغییر است. ما در یک پرانتژ تاریخی هستیم و این قدرت حداکثر شش سال کمتر برایشان  باقی خواهد ماند و غرب دیگر مرکز سلطه بر جهان نیست و بزودی فرو می ریزد.

این اتحاد چطور ایجاد می شود؟ تفاوت فرهنگی زیاد است. لیبرالهای ایرانی این اتحاد را باج دادن می دانند. آنها معتقد به بقای غربند و وضعیت غرب را سرنوشت لا بد من برای کل جهان می دانند.

اینجا باید ریسک کرد. باید تفاوت فرهنگی را پذیرفت و حصار نکشید و تفاهم کرد. حل این مساله تفاوت کلید پیروزی است. بله تفاوت ریسکهایی دارد اما اگر پیروزی را می طلبید باید جامعه شما و جامعه های دیگر تعامل کنند. مساله مهم این است که غرب یک بلوک یکپارچه نیست. چین هم تمدنی دیگر است و آنها هم سختی شما را دارند. باید با هم کنار بیائید. لیبرالهای ایرانی می گویند:  شما با تن دادن به این مبارزه خودتان را فقیر تر و مستعمره چین و روسیه کرده اید و نمی توانید واقعیت سلطه غرب را تغییر دهید.

خیلی هایشان در لندن هستند.

خب این همان قلعه ایست که پلیس دورش را گرفته. روسهای پولدار هم لندن زندگی می کنند. احتمالاً لیبرالیستهای شما یا خودشان ثروتمند هستند یا آدم آن جمعیت اندکند  که اینطور علیه چهار میلیارد انسان حرکت می کنند. خواهند دید که رشد غرب بیکران نیست.

افق حضور ایران در رهبری این قیام جهانی چه خواهد بود؟

اعتقاد دارم باید شما زبان فرا ملی برگزینید. مثل ایالات متحده که یک قرن جهان را تحت سلطه داشت چرا؟ فقط زور؟ نخیر آنها منافع آمریکا را منافع همه جهان جلوه می دادند. ایران باید مرکزی باشد برای دیدن جهان آینده. به جهان برسانید که این جامعه فعلی جهان در حال نابودی است. به جهان بگوئید زندگی انسانی بهتر از مصرف گرایی است. ناچار ارزشهای منفی مثل حسد، همنوع کشی و اینها باید از بین برود مگر غیر از یک جهان و کرده زمین داریم؟ این رشد بی رویه زمین را نابود می کند هوای چین و آمریکا هوای همه جهان است.

من در سطح پیشنهاد به رهبر یا رئیس جمهور ایران نیستم ولی آرزو دارم رئیس جمهوری شما به جهان بگویند ما از شما هیچ نمی خواهیم. همین یک کره خاکی هست بیاید روی آن باهم زندگی کنیم.(برابر و با عدالت) باید عواملی که می تواند  موجب برچسب زدن به ایران  باشد را از بین برچسب هایی مثل اینکه ایران در پی سلطه است. دائماً این سیگنال را بفرستید تا ببینید غرب آشفته چطور جذب حرفتان می شود. بگوئید ما هیچ نمی خواهیم و فقط برای بقاء خودتان می گوییم. دیدید؟ غرب اصرار دارد ایران را نیروی متخاصم نظامی نشان بدهد. خب شما تصویر ایران را تغییر بدهید و استراتژی بیان کل جهان و خصوصاً غرب را مطالعه جدی کنید و زبان سخن با آنها را بیابید. ستاد مشترک شما دانشگاه است و باید آنجا مراکز تفکر تشکیل بدهید. صدهزار دانشگاهی می تواند برای  قدرت بیان عظیمی به شما بدهد. به این سمت باید رفت.



ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، افشاگری، سیاسی، فرهنگی، تحلیل های آخرالزمانی در عصر حاضر، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، بیداری اسلامی، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به گزارش جهان، جمهوری اسلامی ایران مدل و ساختار جدید حکومتی به دنیا معرفی کرده که دو شاخصه‌ی اصلی این ساختار، مردم و دین می باشد. این عناصر قوام و دوام ویژه‌ای به نظام بخشیده و با اثبات کارآمدی آن، امروز نظام و انقلاب اسلامی ‌را به عنوان یک نظام الگو در جهان مطرح کرده است. قانون اساسی جمهوری اسلامی تجلی خواست و اراده‌ی ملتی منسجم برای اداره و مدیریت کشور می‌باشد.

تمامی نظریه‌های مربوط به حکومت‌های مردم‌سالار، تلاش می‌کنند هر چه ‌بیش‌تر مردم را در عرصه‌ی تعیین سرنوشت و پیشبرد امور مشارکت دهند. در واقع مطلوب آن‌ها این است که اراده‌ی عموم به صورت غیرمستقیم (از راه انتخاب نمایندگان) در تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌های کشور نقش داشته باشد.

از سوی دیگر میزان حضور مردم در پای صندوق‌های رأی، یکی از شاخص‌های توسعه‌ی سیاسی در هر کشوری محسوب می‌شود و نمایانگر تعلق خاطر مردم به کشور و سرزمین خود است؛ زیرا معنا و مفهوم نماد مردم‌سالاری و اعلام وفاداری مردم و رضایت‌مندی آنان از نظام، از میزان مشارکت جدی مردم در عرصه‌های مختلف ملی، به ویژه انتخابات، حاصل می‌شود. در الگوی مردم سالاری نظام جمهوری اسلامی، تمامی شهروندان با هر گرایش، سلیقه و مذهبی حق رأی دارند و می‌توانند در انتخابات مشارکت داشته باشند.

مشارکت مردم در انتخابات نظام های سرمایه داری

در بسیاری از کشورهای پیشرفته که ادعای پرچم‌داری دموکراسی در جهان را یدک می‌کشند، میزان مشارکت مردم در انتخابات با وجود سابقه‌ی طولانی آن‌ها در برگزاری آن، چندان چشم‌گیر نیست. در سال‌های اخیر این میزان مشارکت در کشورهای غربی به دلیل بحران‌های سیاسی و اقتصادی و نارضایتی مردم از سیستم لیبرال دموکراسی کم‌تر نیز شده است.

به عنوان مثال، نظام ایالات متحده که به عنوان سمبل نظام های لیبرال دموکراسی در دنیا شناخته می شود، همیشه شاهد مشارکت اندک مردم در انتخابات بوده است. در یک قرن اخیردر انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، همیشه نیمی از جمعیت ایالات متحده شرکت نکرده اند. درصد مشارکت مردم برای انتخاب اعضای کنگره نیز همیشه بین 30 تا 40 درصد در نوسان بوده است. در جدول زیر میزان مشارکت مردم در انتخابات کنگره بررسی شده است.

 

میزان مشارکت مردم آمریکا در انتخابات کنگره                                                                

سال          جمعیت در سن رای            جمعیت  شرکت کننده            میزان شرکت( در صد)      
2010 235809266 90682968 37/8
2006 220600000 80588000 37/1
2002 215473000 79830119 37
1998 200929000 73117022 36/4
1994 193650000 75105860 38/8
1990 185812000 67859189  

میزان مشارکت مردم در انتخابات پارلمانی فرانسه نیز بین 40 تا 60 درصد می‌باشد. مشارکت مردم در انتخابات در بعضی از دوره‌ها به زیر 50 درصد نیز رسیده است. در جدول زیر میزان مشارکت مردم فرانسه در 5 دوره انتخابات مجلس، آورده شده است.

          

مشارکت مردم فرانسه در انتخابات پارلمانی

سال          جمعیت در سن رای                                    جمعیت شرکت کننده                                   میزان مشارکت( درصد)
2007 48651555 21129002 43/43
2002 46955234 22186165 47/25
1997 44521902 26649818 59/86
1993 43826920 26860177 61/29
1988 42088500 24472329 58/14
 






میزان مشارکت مردم در انتخابات پارلمان کانادا نیز همیشه حدود نیمی از مردم بوده است و نیمی از جمعیت کانادا در هر 6 دوره‌یاخیر انتخابات شرکت نداشته‌اند. میزان مشارکت مردم کانادا در عرصه‌ی انتخابات در جدول زیر آورده شده است.


میزان مشارکت مردم کانادا در انتخابات پارلمانی

سال        جمعیت در سن رای                     جمعیت شرکت کننده                   میزان مشارکت ( در صد)
2011 27368468 14720580 53/79
2008 25993117 13929093 53/59
2006 25374410 14815680 58/39
2004 24751763 13683570 55/28
2000 23786167 12997185 54/64
1997 23088803 13174698 57/06
   

اصولاً انتخابات در نظام های سرمایه داری میدان مسابقه برای کسب قدرت و ثروت بیش‌ترمی‌باشد و هدف وسیله را توجیه می‌کند چرا که از هر وسیله‌ای برای رسیدن به قدرت بهره می‌گیرد. همیشه نظام های غربی مانور دموکراسی و مردم‌سالاری انجام می‌دهند ولی از جریان یافتن فکر و ایده های مردم در سطوح بالای تصمیم‌گیری خبری نیست.

انتخابات در خاورمیانه و شمال آفریقا

در بسیاری از کشورهای همسایه، انتخابات برای تعیین مسؤولیت های سیاسی- اداری در سطوح پایین تصمیم‌گیری، به صورت نمایشی و با مشارکت حداقلی اقشار مختلف مردم صورت می‌پذیرد. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه برگزاری انتخابات، برخورداری از حق رأی و شرکت در انتخابات هنوز چالشی عمده محسوب می‌شود. ساختار سیاسی کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس بسیار متصلب و دیکتاتوری می باشد. در اکثر این نظام ها با این که در چند سال اخیر، انتخابات شورا یا مجلس صورت گرفته است ولی این کار بیش‌تر جنبه‌ی تبلیغاتی داشته تا خود را حاکمانی مردم سالار به دنیا معرفی نمایند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، سیاسی، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دکترین شوک

نائومى كلاین

جهت دریافت تصویر بزرگتر کلیک کنید

پیشگفتار مترجمان


از سال‌ 2004 به این سو، نائومی کلاین دست‌اندرکار پژوهش در حیطه‌ای از تاریخ اقتصاد بوده است آکنده از گفته‌ها )و اغلب ناگفته‌ها ( بحران‌های گوناگونِ چند دهۀ اخیر و این که چگونه از این بحران‌ها سوءاستفاده می‌شود تا راه برای پیشرویِ به اصطلاح "انقلاب" های اقتصادیِ دست راستی در سراسر عرصه گیتی هموار گردد: بحرانی فرا می‌رسد، هول و هراس جامعه را در بر‌می‌گیرد ونظریه‌پردازان راستگرا، با رخنه کردن در خلاءِ اجتماعیِ ناشی از بحران و جو ترس ونگرانی، دست به کار می شوند وبه نفع شرکت‌های بزرگ،  به  مهندسی جوامعِ بحران زده می پردازند. این شگردی است که خانم نائومی کلاین آن را "سرمایه‌داری فاجعه" می‌نامد.

فاجعه ها، بحران‌ها و شوک هایی ‌‌که چنین فرصت‌هایی را در اختیار نظریه‌پردازان راستگرا نهاده است گهگاه حوادثی غیر مترقبه- ‌نظیر کودتا، جنگ، حملات تروریستی، و بلایای طبیعی بوده است. اما غالباً   بحران‌های اقتصادی (از قبیل  تداوم بحران بدهی‌ها، تورم لگام‌گسیخته، شوک های ناشی از نوسانات ارزی، و رکود اقتصادی) نیز چنین فرصت هایی را برای نظریه‌پردازان مزبور فراهم کرده است.

خانم کلاین، ضمن پژوهش‌های خود، به شباهت‌های تکان‌دهنده‌ای بین نظریه‌های استادان شوک درمانی در حیطه روانشناسی و عرصه اقتصاد برمی‌خورد:  

طبق یکی از کتاب‌های راهنمای سازمان جاسوسی آمریکا((CIA، هدف از شكنجه (یعنى مرحله "سست كردن و به راه آوردنِ" زندانى) ایجاد نوعى توفان شدیدِ ذهنى است: پس از شكنجه، زندانى به قدرى از نظر روانى به‏ قهقرا رفته و وحشت‏ زده است كه دیگر قادر نیست منطقى فكر كند یا حافظ منافع‏ خود باشد. تحت تأثیر چنین شوكى، بیشتر زندانیان آنچه را که بازجویان شان مى‏خواهند در اختیارآنان قرار مى‏دهند - به ویژه اطلاعات، اقرار، و رویگردانى از باورهاى‏ پیشین‌شان. در جریان شکنجه، فاصله‏ زمانىِ فوق‏العاده كوتاهی وجود داردكه، در آن، فرد زندانى دچار نوعى حالت تعلیقِ بین زندگى و مرگ می شود و شخصیتِ شکل گرفته و فرهیخته‌اش، همراه با ویژگی‌های آن، فرو می‌ریزد. این‏حالت تعلیقِ بین مرگ و زندگى یك نوع حالت شوك یا فلج روانى است كه از تجربه یك ضایعه روحىِ شدید ناشى شده است، تجربه‏ااى كه گویى هم دنیا ناشنا براى فردِ شكنجه شده و هم جایگاه  وى در آن دنیا را در ذهن او متلاشى ‏مى‏كند. بازجوی مجرب این حالت را هنگام ظهور آن خوب مى‏شناسد و مى‏داند كه منبع‏ اطلاعاتىِ مقاوم، در آن لحظه، در مقایسه با پیش از تجربه شوك، بسیار پذیراى‏ سازش است و احتمال تسلیم و تبعیت اش خیلی بیشتر شده است. و این لحظه ایست که شکنجه‌گر، بی صبرانه، منتظرش بوده است. دکترین شوک نیز دقیقا همین روند را تقلید و تکرار می کند و سعی دارد در مقیاسی  کلان واجتماعی، به همان چیزی دست یابد که شگردهای شکنجه گران در سلول بازجویی، تک تک، بر سر افراد می آورد. 

"دكترین شوك" این‏سان عمل مى‏كند: در اثر فاجعۀ اصلى (مثلاً یك كودتا، حمله ای ‏تروریستى، فروپاشى بازار، جنگ، سونامى، یا توفان)، یك حالت شوك همگانی برتمام جمعیت مستولى مى‏ شود. درست همان گونه كه موزیك كركننده و ضرباتِ درون سلولِ بازجویى زندانى را سست‏ مى‏ كند و به راه مى‏ آورد، فرو ریختن بمب‏ها، موج ترور، و توفان‏هاى درهم‏ كوبنده نیز در خدمت سست كردن و به راه آوردنِ كل جامعه قرار مى‏گیرد. درست مثل زندانى وحشت‏ زده‏ اى كه نام رفقایش را لو مى‏ دهد واز باورهایش رویگردان مى ‏شود، جوامعِ شوكه شده نیز غالباً از چیزهایى كه در حالت‏ عادى سرسختانه از آنها محافظت مى‏ كردند دست برمى‏ دارند. آنچه بر سرانسانهای قربانی شوک و آنچه بر سر جوامع قربانی شوک می آید به نوعی با یکدیگر مرتبط است: همه اینها تجلیّاتِ متفاوتِ یک منطق واحدِ بسیار دهشتناک است.

نظریه پردازان و مجریان دکترین شوك یقین دارند كه   "لوح سپید ونانوشته"[1] ای را كه در آرزویش هستند فقط گسستی بزرگ مى‏تواند برای آنها ایجاد كند. فقط در برهه‏ هایى این‏چنینى - یعنى‏ لحظاتِ انعطاف، كه مردم براى ترك مواضع قبلى آمادگى روانى پیدا مى‏ كنند، و ازنظر جسمانى از شیوه سابق زندگی یا محیط زندگانى خود ریشه‏ كن مى‏ شوند - دست‏اندركاران ‏سرمایه‏دارىِ فاجعه آستین‏ها را بالا مى‏ زنند و كارِساختن دنیا از نو را آغاز مى‏كنند.

همچون این اقتصاددانانِ بازار آزاد (كه به اعتقادشان، فقط فاجعه‏ اى در ابعاد كلان مى‏تواندزمینه را براى "اصلاحات" کذایی شان فراهم آورَد)، دکتر كامرون رییس انستیتوی روانپزشکی دانشگاه مک گیل کانادا[2]  نیز باور داشت كه با وارد آوردن‏ یك سرى شوك به مغز انسانها، مى‏تواند ذهن‏هاى معیوب را تهى كند و از هر چیزبزداید، و سپس بر آن "لوح های پاكِ نانوشته"، از نو، شخصیت‏هایى نوین را ترسیم کند. در این راه، او شوک درمانی را وسیله ای برای "در هم شکستن ساختار های ذهنی" و و پسرفت کاملِ ذهنی بازگرداندنِ بیمار  به دوران کودکی می دید. کامرون روش استانداردِ "گفتاردرمانیِ" زیگموند فروید را - که با هدف روشن کردن علل ریشه‌ایِ مشکلات روانی بیماران انجام می شد- مردود می شناخت و با آن  مخالف بود. هدف وی، نه درمان بیمارن، كه بازآفرینى آنان بااستفاده از روش "هدایتِ روانىِ"[3] ابداعیِش بود.

كامرون، علاوه بر اینکه در ابداعِ شیوه ها و شگردهاى نوین شكنجه برای ایالات متحده ‏نقشى محورى ایفا كرد، با آزمایش‏هایش منطق بنیادىِ "سرمایه‏دارىِ فاجعه" را نیز به نحوی بى‏ مانند آشكار ‏ساخت.  هم دکتر کامرون (این روانشناسِ مرتبط با سازمان سیا) و هم اقتصاددانانِ "مکتب شیکاگو" برای رسیدن به اهداف شان، به شوک متوسل می شدند: کامرون برای وارد کردن شوک از برق استفاده می‌کرد، و وسیله انتخابی پرفسور میلتون فریدمن سیاست‌های اقتصادی وی بود (در تحمیل برنامه های فراگیر "بازار آزاد"، تِوصیه میلتون فریدمن به حکومتها همواره شوک درمانی"سریع و ضربتی" بوده است :  سیاست های مورد نظر باید بین 6 تا 9 ماه از زمان فراهم آمدن یک فرصت مناسب یعنی پیش از آنکه مردم به خود آیند اعمال شود.) تدوین‌کنندگان سند "شوک و ارعاب به منظور نیل به سلطۀ آنی" (دکترین نظامی ایالات متحده که مبنای حمله سال 2003 آمریکا به عراق را تشکیل داد) می‌گویند که نیروی مهاجم "باید کنترل محیط را در دست گیرد و دشمن را از نظر قوه ادراک و فهم رویدادها " فلج یا او را چنان ورای توانش درگیر کند که   یارای مقاومت نداشته باشد." شوک اقتصادی نیز مطابق نظریه مشابهی عمل می‌کند: فرض براین است که ممکن است مردم دربرابر تغییرات تدریجی واکنش‌هایی نشان دهند. اما، اگر به یک باره از هر سو با دهها تغییر مواجه شوند، احساس می‌کنند همه تلاش‌ها عبث است. به همین علت نیز، امکان تحرک از آنها سلب می‌شود . این توصیه میلتون فریدمن بیان دیگری از همان توصیه نیکولو ماکیاولی(در کتاب "شهریار") است که می گوید "صدمات را باید سریع و ضربتی وارد کرد".)

میلِ وافرِ نظریه‌پردازانِ "بازار آزاد" به قدرتی  خداگونه برای تخریب و سپس بازآفرینیِ کامل[4] روشن می‌کند كه‏ چرا نظریه‌پردازان مزبور تا این حد به بحران‏ها و فاجعه ها علاقمندند  و موقعیت‏هاى‏ عادى  با جاه‏ طلبى‏ هایشان ناسازگار است و به مذاق‏شان خوشایند نیست. به مدت 35 سال، آنچه به جنبش "ضدانقلابِ" میلتون فریدمن تحرك بخشیده ‏است تمایلِ آن به آزادىِ عمل گسترده و امكاناتى است كه فقط  به هنگام‏ تغییراتِ مصیبت‏ بار فراهم می آید - یعنى هنگامى كه مردم، با آن عادات‏ تغییرناپذیر و خواست‏ه اى مصرانه‏ شان، از سر راه سیاستگذاران به کنار افکنده می شوند، همان لحظاتى كه ‏دموكراسى عملاً غیرممكن به نظر مى‏ رسد: لحظاتی چون شوک برخاسته از کودتاهای خونین نظامیان در شیلی، آرژانتین، برزیل و اروگوئه، کشتار بیرحمانۀ هزاران تن، ناپدید کردن ده‌ها هزار نفر دیگر، و محروم کردن مردم از حق انتخاب رییس جمهور و نمایندگان شان، سرکوب دموکراسی و برپایی اختناق. به رغم همه اینها، پرفسور میلتون فریدمن، بنیانگذار "مکتب اقتصادی شیکاگو" و نویسنده کتاب "سرمایه داری و آزادی"، با به سخره گرفتن حق حیات و ابتدایی ترین حقوق مدنی مردم، مدعی بود که آرمانش رسیدن به ‏ناب‏ترین شكلِ "دموكراسىِ مشاركتى" است زیرا، با "آزادی انتخاب مصرف کننده در بازار آزاد، هر فردی ]برای آنچه می خواهد[می‌تواند رأی بدهد. آری! می‌شود گفت که فرد مثلا برای رنگ کراواتی که می‌خواهد، می‌تواند رای بدهد"!!

چه شوخی تلخی که آزادیها و حقوق مردم را به "آزادی" هایی از این دست فرو می کاهد - و این در حالیست که در همان هنگام (دهه 1970) تحت دیکتاتوری نظامیان در آمریکای لاتین  (یعنی در آزمایشگاه خونبار "مکتب اقتصادی شیکاگو")، ‏مردم شاهد انهدام نهادهای دموکراتیک و سربه نیستىِ هم‏وطنانشان بودند. به رغم شوخی بیرحمانه ی پرفسور فریدمن، بسیاری از مردم بین شوک های اقتصادی‌ای که میلیون‌ها تن را به فقر و فاقه می کشاند و پدیده همه گیر شکنجه، که صدها هزار دگراندیش و دیگرخواه را مجازات می‌کرد، به وضوح، رابطه‌ای مستقیم می‌دیدند. اما پرفسور میلتون فریدمن، نویسنده کتاب "سرمایه داری و آزادی"،  مدعی بود که کلِ دوران زمامداریِ پینوشه - یعنی 17 سال دیکتاتوری و صدها هزار قربانی شکنجه - نه تخریب خشونت بارِ دموکراسی که عکس آن بوده است. فریدمن چشمانش را بر تمام افدامات غیر انسانی و سرکوب آزادی و دموکراسی می بندد و می‌گوید «نکته واقعاً مهم درباره مسئله شیلی این است که "بازارهای آزاد" نقش خود را برای ایجاد "جامعه‌ای آزاد" ایفا کردند»!! این در حالیست که ادواردو گالیانو، نویسنده اروگویه ای، می پرسد: "اگر نبود به واسطه ی شوک های الکتریکی شکنجه گران، حفظ این نابرابری ها چگونه ممکن می شد ؟" و هم او می گوید: "مردم زندانی شدند تا قیمتها آزاد باشد". آری! درست همانطور که "برای اشغال سرزمینی برخلاف میل مردمش راهی صلح‌جویانه وجود ندارد" (سیمون دوبوار در اشاره به اشغال الجزایر به دست فرانسه) ، برای ربودن ضروریاتِ یک زندگیِ آبرومندانه از میلیون‌ها شهروند نیز راهی مسالمت‌آمیز وجود ندارد.

تحت حاکمیت نظامیان کودتاچی در آمریکای لاتین، شیوۀ سر به نیست کردن دیگراندیشان و دیگرخواهان روشن و خالی از ابهام بود: در حالی که متخصصانِ "شوک درمانی" اقتصادی می‌کوشیدند تمام آثار جامعه گرایی را از اقتصاد بزدایند، گروه های ضربت ارتش نیز نمایندگان و مظاهر فرهنگ جمعگرایی را از خیابان‌ها، دانشگاه‌ها و کارخانه‌ها می‌زدودند. در شیلی تحت حاکمیت نظامیان کودتاچی و عوامل گوش به فرمان سازمان CIA، پروژه‌های گروهی در دبیرستان‌ها ممنوع اعلام شد، زیرا که آن را نماد "روحیۀ نهفته در بطن همکاری‌های جمعی" می‌دیدندکه، از دید کودتاچیان، تهدیدی برای "آزادیهای فردی" بود! و، در همان حال که دولت‌های کودتایی با اعمال سیاست‌هایی خاص سعی داشتند جمعگرایی را از فرهنگ جامعه حذف کنند، درون زندان‌ها نیز با شکنجه تلاش می‌کردند جمعگرایی را از ذهن و روح افراد بزدایند.این در حالیست که پرفسور فریدمن، نویسنده  "سرمایه داری و آزادی"،مدعی بود که آرمانش رسیدن به ‏ناب‏ترین شكلِ "دموكراسىِ مشاركتى" است!!!

آری ! شکنجه و به کارگیری جوخه‌های اعدام ( و شکنجه های غیرجسمانی نظیر سرکوب نظام مند نهادهای دموکراتیک و استفاده "صندوق بین‌المللی پول" از ابزارِ وام‌ برای گوشمالیِ کشورها) شریکی بی سر و صدا  برای نهضت تهاجمی "بازار آزاد" جهانی -از شیلی و آرژانتین گرفته تا چین و عراق و روسیه- بوده است.

اما ماجرای روسیه نه تکرار شیلی، که درست عکس جنایات شیلی بود: در شیلی، پینوشه نخست دست به کودتا زد، نهادهای دموکراتیک را منحل کرد، و سپس به تحمیل "شوک درمانی" پرداخت. در روسیه، یلیتسین شوک درمانی‌اش را در یک دموکراسیِ نوپا تحمیل کرد و سپس فقط با انحلال دموکراسی و راه انداختن کودتا ‌توانست از برنامۀ "شوک درمانی" دفاع کند. و غرب، بی شرمانه، از هر دو سناریو مشتاقانه حمایت کرد. روز بعد از کودتایِ یلیتسین و خفه کردن دموکراسی روسیه در نطفه، روزنامه "واشنگتن پست" آن را "چشم‌انداز پیروزی دموکراسی" خواند!!

کوتاه سخن اینکه این كتاب چالشى در مقابل این ادعای نولیبرالی است كه گویا دموكراسى و بازارهاى آزادِ رها از قید و شرط دوقلوهایی جدانشدنی ولازم ملزوم یکدیگرند  . خانم نائومی کلاین در این کتاب این دروغ شاخدار را به چالش می‌کشد و، با ارائۀ پی‌درپیِ نمونه‌هایی روشنگر، نشان می‌دهد كه در حالی که مدل اقتصادی "مکتب شیکاگو" تحت شرایط دموکراتیک فقط به صورت نیم بند می‌تواند تحمیل شود، پیاده کردن آن به طور کامل نیازمند شرایط استبدادی است (مارگارت تاچر، نخست وزیر اسبق بریتانیا و مرید سرسخت فون هایک و میلتون فریدمن، خود، در فوریه 1982 در نامه ای به هایک اذعان می‌کند که "به سبب وجود نهادهای دموکراتیک و ضرورت اجماع نسبتا فراگیر، برخی از تمهیدات اتخاذ شده در شیلی در بریتانیا کاملاً غیرقابل قبول خواهد بود"). آری ! خانم کلاین در جای جای این کتاب نشان می‌دهد که سرمایه‏ دارىِ ‏بنیادگرا نه فقط با دموکراسی عجین نیست، بلکه  نوزادى است كه قابله‏ اش بیرحمانه‏ ترین شكل‏هاى قهر و اجبار بوده است- قهر و اجباری که ضرباتِش هم برپیکر جامعه سیاسى[5] و نیز بر بدنهای رنجور تعداد بى‏ شمارى از افراد جامعه ‏وارد آمده است.

 
چند نکته پایانی:

 1-  خانم کلاین، در این کتاب، برای توصیف دگرگونی‌های زیر و زبر کنندۀ مبتنی بر اصول "مکتب اقتصادی شیکاگو"، بارها از واژۀ "انقلاب" استفاده کرده است. این درحالی است که «انقلاب پدیده‌ای فراتر از تغییرات رادیکال را در برمی‌گیرد. برخلاف دگرگونی‌های "از بالا"، انقلاب کار توده‌هاست. به سببِ مشارکت میلیونیِ مردم، انقلاب فرایندی بنیادی است که تابع قوانین خودش است و، در عمل، با روش‌های معمول قابل کنترل نیست[6].»

«البته، سنت [و] تاریخ مفهوم "انقلابِ از بالا" و، به قول آنتونیو گرامشی، "انقلاب صلح‌آمیز" را نیز در بر‌می‌گیرد: یعنی تغییراتِ تاریخی‌ای که زمانش فرا رسیده باشد ولی جنبش‌های توده‌ای آن را به انجام نرسانده باشند، سرانجام، با بی‌میلی، به دست نخبگانِ [جامعه، "از بالا"] محقق می‌شود. با این حال، "انقلابِ از بالا" تقریباً همواره خصلت اقتدارگرایانه دارد، و ضمن آنکه وظایفِ جنبشِ انقلابی را انجام می‌دهد، هم‌زمان، در جایی که جنبش انقلابی و امیدهای دموکراتیک توده‌ها موجب نگرانیِ [نخبگان] شود، ["انقلاب از بالا"] نقش ضد انقلاب را ایفا خواهدکرد. با این حال، حتی اصطلاحی مانند "انقلاب از بالا" را نمی‌توان در مورد دگرگونی‌های زیر و زبر کننده اما ضد مردمیِ اقتصاد نولیبرالی به کار برد[7].»

2- بحران جاری اقتصادی، با شروع در سال 2008 ، به ورشکستگیِ بسیاری از شرکت‌هایِ عظیم تولیدی -ازجمله خودروسازی جنرال موتورز- نیز و چندین بانک و شرکت بیمۀ طراز اول ایالات متحده انجامید. این بحران دولت ایالات متحده را واداشت تا، برای نجاتِ بخش خصوصی، به دخالتی وسیع و جدی در عرصه اقتصاد و هزینه کردن میلیاردها دلار از جیب مردم دست زند- اقدامی که ورشکستگیِ سیاست‌های اقتصادیِ نولیبرالی را به نمایش گذاشت و، با توسل   دولت ایالات متحده به دامانِ مکتب کینز، از اصول محوریِ "مکتب اقتصادی شیکاگو" (به ویژه، لزوم عدم دخالت دولت در نظام "خودسامانِ" بازار) یک مضحکه ساخت. با وجود این، باید اذعان کرد که در دهه 1970، در شرایطی که بحرانِ "رکودِ تورمی" بر اقتصاد کشورهای غربی حاکم بود، سیاست‌های اقتصادی کینزی به بن بست رسیده بود و دیگر نمی‌توانست پاسخگوی مشکلات اقتصادی آن برهه باشد. بنابراین، اقتصاد یا باید راهکارهای نولیبرالیِ "مکتب اقتصادی شیکاگو" را در پیش می‌گرفت، یا سمت و سویی هر چه بیشتر ضد سرمایه‌داری می‌یافت- یعنی راهکاری متفاوت با راهکارهای معتدل کینزی برای حفظ نظام سرمایه‌داری و پیشگیری از گرایش مردم به چپ، و  راهکارهای افراطی  و ضد مردمی فریدمنی. اما به دلایلی که شرح آن ها خود مجالی دیگر می طلبد، "چپ" برای پیروزی در این نبرد بسیار ضعیف بود و برخلاف فریدمن و پیروانش در دانشگاه شیکاگو، خود را پیشاپیش آمادۀ بهره برداری از چنین "فرصتی" نکرده بود.

 در حالی که برای مقابله با رکود، "مکتب کینز" انجام هزینه‌های بیشتری را از دولت طلب می‌کرد، دیدگاه میلتون فریدمن این بود که: (الف)  افزایش حجم پول ورای حد معینی، منجر به تورم می‌شود و نه به رشد بیشتر، و (ب) اتحادیه‌های کارگری و مقررات برای نظارت بر شرکت ها مانع رشد اقتصادی می‌شوند زیرا که در قدرت سحرآمیزِ "خودسامانِ" بازار مداخله می‌کنند. به این ترتیب، ناتوانی راه‌حل‌های کینزی در پاسخگویی به مسائل اقتصادِ مبتلا به "رکود تورمیِ" غرب در دهه 1970، باعث گرایش تدریجی دولت‌های مزبور به سیاست‌های نولیبرالیِ "مکتب اقتصادی شیکاگو" شد که، گر چه در شرایط خاصِ پیشگفته برای مدتی موثر واقع شد و برخی مسایل را حل کرد اما مسایل بزرگ دیگری آفرید و، همان‌طور که خانم کلاین نشان می‌دهد، با هزینه‌های انسانی بسیاری همراه بود.

فریدمن جنبش ‏اش را "تلاشى براى آزاد كردن بازار از چنبره دولت" تصویر مى‏ كرد، اما این فقط یک ادعا و ظاهر قضیه بود. در واقع، هرجا كه دیدگاه بنیادگراى وى در جهان واقعى پیاده شده وتحقق یافته است، نتایجِ برجاى مانده مبیّنِ چیزى جز آن است كه او مى‏گفت. ظرف سه دهه گذشته، در هركشورى كه سیاست‏هاى "مكتب اقتصادى شیكاگو" پیاده شده ‏است، آنچه به منصه ظهور رسیده ائتلافی قدرتمند  بین معدودی شركت های بسیاربزرگ و طبقه ‏اى از سیاستمدارانِ اكثراً ثروتمند بوده است - در حالى كه مرز بین دوگروه مزبور نامشخص و دائماً متغیر است. آری ! هرجا که سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی پیاده شد فاصله فقر و غنا را تشدید کرد و، پس از نابود کردن بسیاری از تشکل‌های مردمی، نهادهای دموکراتیک و اتحادیه‌های کارگری (که نقطه آغاز آن در زمان حکومت مارگارت تاچر در انگلستان و رونالد ریگان در آمریکا بود)، با دست‌زدن به سوداگری‌های لگام گسیخته در بازارِ به شدت "مالی شده" و "فارغ از مقرّراتِ" ایالات متحده (یعنی کمال مطلوب مکتب اقتصاد نولیبرالی)، عامل فروپاشیِ اقتصادِ غرب و سرانجام انتحار خود شد.

در خاتمه، از دوست فرهیخته و ارجمند، آقای دکتر رضا شیعه‌یان برای بازخوانی بخش‌های بسیاری از برگردان این کتاب و پیشنهادهای ذیقیمت ایشان سپاسگزاریم.

          مترجمان-  خرداد

[1] Tabula Rasa

 [2]  و نیز  رییس "انجمن روانپزشکی آمریکا" و رییس "انجمن جهانی روانپزشکی" که پژوهشهایش توسط سازمان سیا، در ارتباط با پروژه‌ی  M.K. Ultraتامین مالی می شد، پروژه‌ای که هشتاد انستیتو، از جمله 44 دانشگاه و 12 بیمارستان با آن همکاری می‌کردند.

[3] Psychic driving

 [4]   "تخریب خلاقانه" شعار "انستیتو امریکن انترپرایز" (یک ستاد فکریِ پیرو اندیشه‌های میلتون فریدمن) است:"مشخصۀ ما، هم در جامعه خودمان و هم در خارج، "تخریب خلاقانه" است. ما نظم کهن را ..... هرروز ویران می کنیم. آنها برای   بقای خود باید به ما حمله کنند- درست همان‌طوری که ما برای پیشبرد مأموریت تاریخی‌مان، باید آنها را نابود کنیم" - مایکل لدین استاد صهیونیستِ کرسی "آزادی" در "انستیتو امریکن انترپرایز" - ن.ک. به جلد اول از "مجموعه پشت پرده مخملین": "اعترافات یک جنایتکار اقتصادی" - نشر اختران.

[5] Body politic

[6]  بوریسِ کاگارلیتسکی: "میراث‌خواران اتحاد شوروی: یلتسین و پوتین"- نشر آمه- 1388- دیباچه- ص 10

[7]  بوریسِ کاگارلیتسکی: "میراث‌خواران اتحاد شوروی: یلتسین و پوتین"- نشر آمه- 1388- دیباچه- ص






نوع مطلب : تحول در علوم انسانی، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، معرفی کتاب های خارق العاده، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، اشرار یهودی یا صهیونیزم، افشاگری، مقالات، بانک = ربا .. بورس = قمار، 
برچسب ها : دکترین شوک، نائومى كلاین،
لینک های مرتبط :
سازمان جهانی فراماسونری در کنار فعالیتهای سیاسی و اقتصادی، خوشگذرانی های مخصوص به خود نیز دارد. هر ساله در ناحیه جنگلی بوهم ایالت کالیفرنیا برجسته ترین افراد سیاسی و اقتصادی آمریکا طی تفریحات و عیاشی های سه هفته ای در کنار اجرای آیین های شیطان پرستی و قربانی کردن انسان به بحث های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی نیز می پردازند.


بیش از 160 سال است که کلوب‌های خصوصی اشراف به عنوان گوشه دنجی برای طبقه موثر در سیاست های سیاسی ـ اقتصادی و اجتماعی آمریکا و جهان در این کشور فعالیت دارند. این کلوب های اکثرا مردانه در نگه داشتن قدرت در دست جمع محدودی از طبقه اشراف نقش اساسی دارند. اما با گذر زمان محدودیت های این کلوب ها برای نژاد، قومیت و جنس اعضا کم رنگتر شده است.

در این میان کلوب بوهمیان که تمامی اعضای آن را مردان تشکیل می دهند در حفظ بنیادهای خود کوشا بوده و یکی از قدیمی ترین کلوب های اسرار آمیز طبقه اشراف آمریکا است که دو تا سه هزار عضو دارد و از سال 1899 تا کنون هر تابستان در حدود سه هفته در جنگلی به نام بوهم در کالیفرنیا گرد هم می آیند.

 

 کلوب بوهم بیش ار 120 سال فعالیت دارد.

 
همایش های بیشه بوهم

همایش های این گروه حتی در روزهای حساس جنگ جهانی دوم نیز تعطیل نشده است. این افراد شامل سیاست مداران و افراد شاخص اقتصادی و نظامی آمریکا هستند به طوری که تمامی کم‍‍پ‍انی های بزرگ اقتصادی در این گروه نماینده ای دارند. اعضای گروه ارتباطات تنگاتنگی با هم دیگر داشته و هماهنگی های کاملی در مورد سیاست گذاری ها و روش های کاری خود در سطح داخلی و بین المللی دارند. هیچ فرد عادی که به گونه ای به طبقه قدرت و ثروت متصل نباشد؛ نمی تواند به عضویت این کلوب درآمده و یا به صورت مهمان در مراسم های فصل تابستان این کلوب شرکت کند. حتی اشراف و صاحب منصبان نیز نمی توانند به راحتی به این کلوب راه یابند.

 
میهمانی صرف شام در بوهم

جنگل بوهم جایی است که سه هفته خوش گذرانی در این منطقه با مراسم های ویژه ای همچون شعر خوانی، اجرای تآتر و موسیقی، بازی های ورزشی، و مجالس ویژه شراب خواری و خوش گذرانی همراه است. از این سه هفته، هفته دوم بسیار با اهمیت است زیرا که اکثر اعضا سعی می کنند در این هفته حتما در بوهم حضور داشته باشند. در کنار این خوش گذرانی ها همیشه رایزنی ها و سخنرانی های سیاسی، اجتماعی و تاریخی نیز وجود دارد که از سوی خود اعضا ارایه می شود.

کلوب بیش از 500 نفر پرسنل خدماتی دارد که در طی گردهم آیی به رتق و فتق امور می پردازند. ورود میهمانان که همگی از اشراف و سیاست مداران انتخاب می شوند با تشریفات ویژه ای همراه است و حتما باید دعوت کننده خود برای استقبال حضور داشته باشد و در غیر این صورت ورود ممکن نخواهد بود.

عضویت در این گروه فقط با دعوت اعضای ثابت امکان پ‍ذیر است. درخواست نامه فرد مدعو برای عضویت در اختیار کمیته مرکزی قرار می گیرد و پس از بررسی های فراوان در صورت اثبات صلاحیت، فرد می تواند به عضویت این گروه در آید. این فرایند ممکن است تا پانزده سال و یا بیشتر به طول بیانجامد.

 

باشگاه های مختلف کلوب بوهمیان

کلوب شامل ۹۵ باشگاه مجزا است که هر یک، مکان مخصوص به خود را در جنگل دارند و ساختمان های مجزایی به اعضای هر کلوب اختصاص داده شده است. هر کلوب جزء، اسم به خصوص و اعضای به خصوصی نیز دارد. برای مثال اعضایی همچون هنری کسینجر و همچنین مسئولین سابق دولت فدرال و سایر رؤسای پروژه نظم نوین جهانی درممتازترین باشگاه یعنی «هیل بیل» جای دارند. کمپ هیل بیلی گروهی است که بوش پدر و پسر و افراد برجسته تیم نومحافظه کار سیاست مداران آمریکا از اعضای آن هستند.

   
بوش پدر و پسر، اعضای هیل بیل    

روسای جمهور سابق آمریکا در کلوب اولز نست

به طور کلی اعضای این کمپ تجارت های بزرگ، بانک ها و رسانه ها را در اختیار دارند. کمپ «کاو من» دیگر کمپ مهم است که شامل افراد فعال در زمینه اتاق های فکر، کمپانی های نفتی، صنایع دفاعی و دانشگاه هاست. در «کمپ استووی» اعضای خانواده راکفلر و مدیران کپم‍انی های نفتی، بانک ها و اتاق های فکر مربوط به این خانواده مستقر هستند و در کمپ «اولز نست» نیز روسای جمهور سابق آمریکا، فرماندهان ارشد نظامی و اعضای وزارت دفاع حضور دارند.

بدیهی است که تجمع این تعداد از زرمداران و زورمداران دنیا طی سه هفته در یک جا نمی تواند خالی از نتایج وحشتناک برای بشریت باشد. مثلا گزارش هایی در دست است که نشان می دهد تصمیم به اجرایی کردن پروژه منهتن از طرف وزارت دفاع آمریکا که حاصل آن اولین بمب های اتمی ساخت بشر بود؛ در یکی از خوش گذرانی های اعضای این کلوب اتخاذ شده است.


اماکن ساخته شده در بوهم، نمادپردازی ها و تزئینات

از آنجا که برخی از هنرمندان مشهور نیز مفتخر به عضویت در این کلوب بوده اند؛ مکان های عمومی کلوب همچون کتابخانه، سالن های رقص، اتاق های میهمانان، بار ها و... با تابلوهای گران بها و اشیای هنری تزیین شده است. کلوب حتی یک مومیایی 2500 ساله مصری را از سال 1914 در اختیار دارد که نشانه ای از علاقه مندی اعضای کلوب به فرهنگ مصر باستان است.

این مومیایی توسط یکی از اعضا به کلوب اهدا شده است و یقینا افراد مطلع و آشنا به مقوله های ایلومیناتی، ماسونی، شیطان پرستی و... دلایل این علاقه مندی کلوب بوهمیان به فرهنگ مصر باستان را به خوبی می دانند.


تمامی اماکن کلوب با تابلوها و اشیاء هنری گرانبها تزئین شده است.

 

این مومیایی با نام «بانو ایسیس» در یک تابوت شیشه ای در ورودی تآتر بوهمیان قرار گرفته است و اعضا همیشه با احترام در برابر آن می ایستند. نا گفته نماند که فراماسون ها «بانو ایسیس»را خدا- مادر معنوی خود می دانند. در آیین فراماسونری که آکنده از نمادها و نمادسازی هاست الهه های مصر باستان جایگاه ویژه ای برای خود دارند.گزارش هایی انتشار یافته است که بیان می کنند مجسمه آزادی به عنوان نمادی از بانو ایسیس ساخته شده است.

واضح است که در کشور آمریکا که فراماسونری، صهیونیسم جهانی و آیین های ضد الهی همچون شیطان پرستی و کابالا نبض سیاست، اقتصاد و رسانه را در دست دارند؛ کلوب بوهمیان و مراسم های تابستانه آنها نیز با توجه به نوع اعضای آن نمی تواند از این گرایش ها خالی بوده و صرفا یک اجتماع تفریحی باشد.

 

جغد، نماد بیشه بوهم

سمبل این کلوب جغد است که از اولین سال تاسیس آن استفاده می شود. به اذعان اعضای کلوب، جغد نمادی از حکمت زندگی و همیاری برای آنها است که امکان بقاء و مبارزه با نا امیدی را برای انسان در دنیا به یاد می آورد. با توجه به هجم ثروت و قدرتی که در دست این جهان خواران است؛ استفاده از جغد به عنوان نمادی برای مبارزه با نا امیدی منطقی جلوه نمی کند. وجود حالت هایی از نا امیدی در این انسان نماهایی که به هر کاری که خواستار انجامش هستند مبادرت می کنند؛ دور از ذهن است. پس جغد نمی تواند برای این گروه یک نماد انسانی و والا همچون مبارزه با نومیدی تلقی شود.

این نماد در تمامی مناطق و لوازم کلوب به کار گرفته شده است و یک مجسمه سنگی ۱۲ متری در کنار دریاچه جنگل بوهم نیز به شکل یک جغد ایستاده ساخته است. این تندیس در سال 1929 ساخته شده است تا مراسم مذهبی بوهمیان در کنار آن اجرا شود. در زیر پای این تندیس محراب سیاهی وجود دارد که جایگاه خاصی در مراسمات دارد. بوهمیان این مجسمه را بت بزرگ مولوخ می نامند و طی مراسمی با عنوان«درود»در حالی که رداهای قرمز پوشیده اند؛ به رژه و نیایش در مقابل این بت می پردازند.
 

نماد جغد از پرکاربردترین نمادهای ایلومیناتی و ماسونی است که در شهرهای مختلف آمریکا به شکل زیرکانه ای در طراحی بناها و سازه های شهری به کار گرفته می شود.

در خاورمیانه، چین و شرق دور جغد نماد بد اقبالی و روح شیطانی است و از دیدگاه مسیحیت سنتی نیز جغد نمادی از نیروهای شیطانی، رویدادهای ناگوار و نابودی محسوب می شود. از سوی دیگر جغد نماد یهودیان مارانوس نیز می باشد. این یهودیان برای پیش بردن اهداف خود دین و آیین خود را مخفی نگه می دارند. از آنجا که جغد در شب، یعنی هنگامی که هیچ کس نمی تواند چیزی ببیندف بیدار بوده و قادر به دیدن است؛ مارانوس ها آن را نماد خود قرار داده اند.

 

بت مولوخ

به این ترتیب مولوخ که خدای سمبلیک باستانی شیطانی است؛ هنوز هم از میان افراد بی گناه و کودکان قربانی می گیرد. مولوخ الهه باستانی قربانی کردن است که در کتاب مقدس نیز به آن اشاراتی شده است. فرقه های عبادت کننده بت ملوخ در طول تاریخ دارای تشریفات وحشتناکی همچون آشامیدن خون انسان های قربانی شده در پای این بت بوده اند.

این قربانی ها در اکثر مواقع کودکان هستند. سالانه هزاران کودک در آمریکا گم می شوند و پلیس هیچگاه نمی تواند اثری از آنان بیابد. گاهی جسد این کودکان در مکان های نامتعارفی کشف می شود و متخصصین جرم شناسی نبود خون در جسد آنان را تایید می کنند.

بت مولوخ به شکل جغد در کنار دریاچه بوهم

در بیشه بوهم چه اتفاقاتی می افتد؟

در دهه چهل گزارش هایی در برخی از مطبوعات آمریکا منتشر شد که نشان می داد غیر از مشروبخواری، استفاده از مواد مخدر و همجنس بازی، فعالیت هایی همچون آدم ربایی، تجاوز، کودک آزاری جنسی و قربانی های خونین نیز در کلوب بوهمیان انجام می گیرد. متعاقب این افشاگری ها تحقیقاتی از طرف پلیس شروع شد که البته این بازرسی ها در سال ۱۹۴۷ متوقف گردید و پرونده به حال خود رها شد.   اما این کلوب و اسرارش همیشه برای افراد مطلع و کنجکاو جای سوال داشت.

در سال 2000 فیلم سازی به نام الکس جونز توانست به طرز معجزه آسایی از موانع امنیتی جنگل بوهم گذشته و وارد این اردوگاه شده و از مراسم های عجیب اعضای کلوب فیلم برداری کند. در این مراسم ها آیین قربانی کردن انسان در برابر مجسمه جغد انجام می شد. او به مدت پنج ساعت در اردوگاه بوده است و می گوید با این که با چشمان خودش اتفاقات را دیده ولی نمی تواند آنچه را که مشاهده کرده باور کند. جونز در بخشی از توصیفاتش چنین می گوید:

«سپس کشیش در باره «بابل و صور نیک» صحبت کرد. می دانیم که تنها یک جغد بزرگ و «صور نیک» وجود دارد، در انجیل و اسناد تاریخی دیگر آمده است که در سرزمین های بابل و کنعان کودکان را در پیشگاه الهه جغد مولوخ، می سوزاندند. برای مدت مختصری توجهمان به پشت خیمه ها در آنسوی ساحل جلب شد و باعث شد که از جغد منحرف شویم. ناگهان به خود آمدم و بعد از آن روی جغد و کشیش در جزیره تمرکز کردیم.

در ساحل غربی، یک قایق قدیمی رودخانه ای وجود داشت و شخصیتی عزرائیل مانند که ارابه را حرکت می داد، با قایق از آب عبور کرد. در حالیکه فرد دست و پا بسته ای در آن به حالت تعظیم درآمده بود .او آن فرد قربانی را نزد کشیش اعظم برد که در پای جغد منتظر بود، در پایین پله های نورانی که جغد روی آنها قرار داشت.

   
«اندوه مهار شده» زنده زنده در آتش سوزانده می شود   

 مراسم قربانی انسان در پای بت مولوخ

سپس در یک صحنه بسیار خوفناک دو کشیش سیاهپوش، قربانی را گرفتند و آن را به پیشگاه جغد بردند…قربانی برای نجات جانش التماس می کرد و صدای او از طریق بلندگو به گوش می رسید. اما آنها درخواست او را نپذیرفتند. آنها او را به درون قتلگاه بردند. این خواسته جغد بزرگ بود که او را بسوزانند. (قربانی را اندوه مهارشده می نامیدند) مثل کسی بود که توی پارچه سیاهی پیچیده باشند. در سمت بالای قتلگاه یک چراغ سنگی قرار داشت که آنرا مشعل جاویدان می نامیدند.کشیش اعظم مشعل خاموشی را برداشت و با مشعل جاویدان روشن کرد.

آن فرد دوباره جهت بخشایش التماس کرد، سپس کشیش اعظم پایین رفت، (البته به سختی، چون کشیش اعظم به قدری پیر بود که حتی به سختی راه میرفت) و هیزمها را آتش زد. سپس گفت که قصد دارد علائم را از بقایای باقی مانده بخواند. یک سنت بسیار وحشتناک و مرموز. این دیگر شیطان ساخته ی دست هالیوود نیست، این یک سنت وحشتناک بابلی و حقیقت محض است.

او همچنان از درد فریاد می کشید. ناگهان تمام آن صلیب های کوچکی که در طول ساحل دیده بودیم در آتش افکنده شدند، بنابراین من داشتم اثر نقاش قرون وسطی هیرونیموس بوش را با نام مناظر جهنم به عینه مشاهده می کردم: صلیب های فلزی سوخته، کشیش هایی با ردای سرخ و سیاه و کشیش اعظم با ردای نقره ای و شنل قرمز، جسد سوخته ای که از درد فریاد می کشید، یک جغد عظیم الجثه با شاخهای بزرگ، رهبران، بانکداران، اصحاب رسانه و آموزش جهان در این مراسم گرد آمده بودند. این نهایت جنون بود».

 

افشاگری های بعدی

در سال 2004 نیویورک پست گزارش داد که یکی از بازیگران برتر فیلم های پورنوی مردانه از طرف کلوب استخدام شده است تا در طول برگزرای اردو به اعضایی که تمایل دارند خدمات ارایه دهد. در واقع اردوگاه در کنار فعالیت های مختلف دیگرش یک مجلی عیاشی هم جنس بازی نیز برای اعضا فراهم می کند.

ریچارد نیکسون که از روسای جمهور سابق آمریکا بوده و قبل از ریاست جمهوری به کلوب نیز دعوت شده بوده در مورد مراسم ها و اتفاقاتی که در اردوگاه می افتد؛ گفته است «چندش آورترین اعمال شیطانی که حتی نمی توانید تصورش را بکنید».

کریس جونز، یکی از کارگران اردوگاه در سال ۲۰۰۵، افشا کرده است که بارها از طرف اشراف پیری که به اردوگاه آمده بوده اند؛ به او پیشنهاد رابطه جنسی شده است. جونز به خاطر این اظهاراتش و افشای اسرار کلوب از طرف دادگاه محلی کالیفرنیا محکوم به زندان شد.

لیست افراد حاضر در بوهم در سال 2008

همچنین در سال ۲۰۰۸ توسط گروه های فعال در مورد حقایق آمریکا لیستی از افراد شرکت کننده در کلوب کشف و منتشر شد که حضور تیم نومحافظه کار رییس جمهور سابق آمریکا در کنار نمایندگان شرکت ها و صنایع بزرگ، دولتمردان و بانک داران، در این اردوگاه را تایید می کند. جرج بوش، دیوید راکفلر، هنری کیسینجر، دونالد رامسفلد، کولین پاول و چندین نفر از سازمان سیا مانند جیمز وولسی در سال 2008 در گردهمآیی این اردوگاه شرکت کرده اند.


منابع و مآخذ:
__________________________________________________________

http://www.propagandamatrix.com/articles/july2004/220704gaypornstar.htm

http://www.prisonplanet.com/032604nixontape.html

http://www.alvadossadegh.com/fa/freemasonry.html

http://www.sonomacountyfreepress.com/bohos/bohofact.html

http://www.sonomacountyfreepress.com/bohos/camps2008.html

  http://www.counterpunch.org/2001/06/19/the-truth-about-the-bohemian-grove

 

منبع: مشرق





نوع مطلب : مقالات، افشاگری، فراماسونری، هالیوود و رسانه های صهیونیستی، اشرار یهودی یا صهیونیزم، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، سحر .جادو .عرفان های دروغین .جن .شیطان، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، مستند های تکان دهنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سایه روشن‎‎ سبک زندگی آمریکایی درایران

اگر غایت خلقت انسان، به تعبیر قرآن «عبودیت» است، آپارتمان و سوئیت چگونه ظرفیت شکل حیات او را رقم خواهد زد؟ این مباحث البته در دولت و مجلس شورا که نگاه سخت‎افزاری به مسکن دارند نه نگاه فرهنگی و نرم‎افزاری، غریب و عجیب است. آن‎قدر که مسئولان، دغدغه کاهش مصرف انرژی با شیشه‎‎های دوجداره و عایق‎بندی لوله‎‎ها را دارند، دغدغه نرم‎افزاری حفظ و صیانت از حرم و حیای ساکنان خانه‎‎ها را ندارند…

مصاحبه مجله پنجره با استاد عباسی

نشریه پنجره در آخرین شماره خود در گفتگویی با حسن عباسی پیرامون سبک زندگی به بررسی این موضوع پرداخته است که متن کامل مصاحبه به شرح ذیل می‌باشد:
شما همواره به سبک زندگی به‎مثابه یک موضوع استراتژیک نگریسته‎اید! چرا؟

بسم الله الرحمن الرحیم. طبیعی است که هر کس از منظر تخصص خود موضوعات مبتلابه را بنگرد و تکلیف مخاطب خود را مشخص کند که با چه رویکردی مواجه است. من هم به ندرت ممکن است در یک حوزه خاص و موضوعی به خصوص درگیر مطالعه و تحقیق شوم که به آن حوزه از منظر علوم استراتژیک ننگرم. در واقع در موضوعی مانند سبک زندگی، اگر نمی‎بایست با رویکردی استراتژیک وارد می‎شدم که ضرورتی نداشت به بررسی بپردازم؛ دیگران که از منظر‎های گوناگون به آن می‎پرداختند، لذا کفایت می‎کرد.

اما پاسخ اصلی به پرسش شما این است که جامعه‎شناسان، جامعه را آن‎گونه که هست مطالعه می‎کنند. روان‎شناسان و پزشکان نیز، انسان را آن‎گونه که هست بررسی می‎کنند. اما در رویکرد استراتژیک، بایستی جامعه و فرد را «آن‎گونه که باید» مطالعه کرد. از این‎روست که «کلر» و دیگران، بخش اتوپیانگاری در فلسفه را، دانش و هنر استراتژی می‎خوانند، زیرا اتوپیا در این تلقی، یعنی «جامعه و ساکنان آن، آن‎گونه که باید باشند».

روان‎شناسان و پزشکان، سبک زندگی را در سطح فردی یا اصطلاحا در سطح «تکنیکی» بررسی می‎کنند. جامعه‎شناسان، سبک زندگی را در سطح «تاکتیکی» مطالعه می‎کنند. اما سبک زندگی فرد در «جامعه» از حیث «آن‎چه که باید»، در سطح «استراتژیک» مطالعه می‎شود. لذا تمایز در این است که در تلقی نخست، سبک زندگی در «جامعه‎شناسی» مطرح است، اما در تلقی دوم، یعنی رویکرد استراتژیک، سبک زندگی در «جامعه‎سازی» مورد مطالعه قرار می‎گیرد.

تمایز جامعه‎شناسی از دانش استراتژی در این است که دومی‌به‎جامعه‎سازی می‎پردازد؟

بله! جامعه‎شناس بدون طرح جامعِ Master Plan آینده، جامعه را مطالعه می‎کند. اما استراتژیست‎‎ها برای جامعه‎سازی نیازمند طرح جامع پیشینی هستند. از این‎رو، تخصص آن‎ها در حوزه‎ای محک می‎خورد به نام Strategic Planning یا طرح‎ریزی استراتژیک، که ابزار جامعه‎سازی است. برای ساختن یک جامعه، از زوایای گوناگون می‎توان وارد شد. یکی از این زوایای نوین جامعه‎سازی در غرب، زاویه تبیین و تنظیم سبک زندگی یا Life style است. البته تلقی قرآنی کاملی نیز در این زمینه، برای جامعه‎سازی وجود دارد که همان تفکیک دو نوع زندگی یا حیات است: حیات طیبه و حیات خبیثه. پس در یک تلقی قرآنی نیز می‎توان از زاویه زندگی و حیات برای جامعه‎سازی وارد عرصه شد. اما این موضوع در غرب قدمت کوتاهی دارد، که علی‎رغم آن، به مسأله طراز نخست فرهنگی غرب تبدیل شده است. در نتیجه، اگر موضوع سبک زندگی را یکی از مدخل‎‎های جامعه‎سازی، یعنی جامعه از حیث آن‎چه که «باید» باشد، بدانیم، پس چیستی، چرایی و چگونگی سبک زندگی، یک موضوع استراتژیک است.

گفتید که سبک زندگی با تلقی جدید از آن، قدمت کوتاهی در غرب دارد. این قدمت به چه هنگام برمی‎گردد و مقوله سبک زندگی در آن هنگام چگونه مطرح شد؟

زندگی و چگونگی آن، همواره دغدغه بشر بوده است. مفاهیم «حیات» در قرآن، «Life» در انگلیسی، و «زندش» یا «زندگی» در فارسی، مبین این قدمت هستند. اما سبک زندگی که امروز بر زبان‎ها جاری است، اغلب منظور سبک زندگی مهاجم و هژمون آمریکایی است که با عنوان American Lifestyle یا An American Way of Life که «راه و روش زندگی آمریکایی» است، معرفی می‎شود. سبک زندگی آمریکایی با این تلقی، مبتنی بر بررسی «آدام کورتیس»، در حدود ۴۰ سال پیشینه دارد.

یعنی از دهه ۱۹۷۰ به این سو.

بله! آدام کورتیس، دریک بررسی مستند، تحت عنوان «قرن خود» The Century of the Self، در دوره‎ای یک قرنی، از ۱۹۰۱ تا ۲۰۰۱، تاریخ حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آمریکا را بررسی می‎‎کند. بررسی مبسوط او، روند شکل‎گیری و تحقق «نیوایندیویژوالیسم» یا «نوفردگرایی» و تفرد جدید را نشان می‎دهد. مدرنیته، در قرون اخیر، «اصالت فرد» را بشارت داده بود، و پس از تحقق آن، جامعه آمریکا، در نیمه دوم قرن بیستم، قدم به مرحله نوین اصالت فرد گذارد.

کورتیس روند تحقق این «تفرد جدید» را چگونه ترسیم می‎کند؟

روند متفردسازی نوین افراد جامعه آمریکا که «نیوایندیویژوالیزاسیون» خوانده می‎شود، در قرن بیستم، دو عصر پیاپی را در برمی‎گیرد: عصر فرویدیسم و عصر ریچیسم. عصر فرویدیسم فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در آمریکا از ۱۹۱۰ آغاز و تا اواسط دهه ۱۹۶۰ در دوره ریاست‎جمهوری جان اف کندی استمرار می‎یابد.

مبدع عصر فرویدیسم در آمریکا کیست؟

خواهرزاده زیگموند فروید، مرد جوانی به نام «ادوارد برنیز» است. او که جوان جویای نام و فرصت‎طلبی است، در جریان جنگ جهانی اول، به «ویلسون» رییس‎جمهوری وقت آمریکا نزدیک شده و در سفر پیروزی جنگ جهانی، در شهر پاریس فرانسه، با او همراه می‎شود. وقتی مردم پاریس، رییس‎جمهوری آمریکا را به‎عنوان یکی از رهبران پیروز جنگ می‎پذیرند و به دور او حلقه می‎زنند، ادوارد برنیز با خود می‎اندیشد که از این اقبال و توجه مردم، چگونه می‎توان مدلی ساخت برای سایر حوزه‎ها! مثلا در حوزه سیاست و اقتصاد چگونه می‎توان اقبال و توجه مردم را جلب کرد؟

برای یافتن پاسخی برای این دغدغه خود، به‎سراغ دیدگاه‎‎های علمی‌دایی خود، زیگموند فروید می‎رود. فروید، انسان را واجد دو بخش کلی معرفی می‎کرد: بخش خردورز، و بخش غیرخردورز. انسان‎‎ها اغلب اسیر بخش غیرخردورز خود هستند. این بخش، در بر گیرنده قوه غضب و شهوت بشر است. لذا فروید مدعی بود که توده انسان‎ها، اسیر بخش خشم و شهوت خود هستند. کورتیس اذعان می‎کند که این نگاه بدبینانه فروید به انسان تا آخر عمر او همراهش بود و می‎انگاشت انسان حیوانی غیرقابل‎اصلاح است. خواهرزاده او ادوارد برنیز، کلید حل معما را یافته بود:

اگر توده‎‎های انسان‎ها، چیزی جز توده خشم و شهوت بالقوه نیستند، راه جلب‎اعتماد و توجه آن‎ها، کنترل و جهت دادن به این قوه آن‎هاست؛ یعنی جهت دادن به امیال و تمناها. او دیدگاه‎‎های فروید را برای جهت دادن به امیال و خواهش‎‎های انسان به‎کار بست و در تلفیق آن با روش‎‎های جامعه‎شناس سیاسی معروف آن دوران یعنی «والتر لیپمن»، بنای یک نظریه نوین در روان‎شناسی سیاسی را نهاد: نظریه مهندسی رضایت!

تئوری مهندسی رضایت، حاکی از آن بود که از راه جهت دادن به خواسته‎‎ها و امیال و آرزو‎های غیرعقلانی انسان‎ها، می‎توان رضایت سیاسی – اجتماعی آن‎ها را جلب کرد. پروژه مشترک برنیز – لیپمن، به‎شدت مورد توجه کاخ سفید واقع شد. در این مرحله، ادوارد برنیز، در رقابت با سازمان تبلیغات ژنرال دکتر گوبلز در آلمان نازی، طرح ایجاد مؤسسه روابط عمومی‌را ارائه نمود. نهاد روابط عمومی‌Public Relation، نهاد تبلیغات ویژه‎ای است که درصدد مهندسی رضایت مخاطب سازمان متبوع آن است. آن‎چه امروز در جهان و در ایران به نام نهاد روابط عمومی‌شناخته می‎شود، ساخته و پرداخته ادوارد برنیز، با این مبانی ویژه است: مبانی فرویدی، که قائل به برتری و تفوق بعد غیرعقلانی انسان است و با مدیریت این بعد انسان، می‎توان خواسته‎‎ها و آرزو‎های او را پروراند و جهت داد.

عصر روابط عمومی‌که تا دوره روزولت در اواسط دهه ۱۹۳۰ ادامه یافت، یک دکترین قطعی فرهنگی را تعقیب می‎کرد: انسان حیوان غیرقابل اعتمادی است، لذا باید ذهن او توسط جامعه کنترل شده و به امیال و تمنا‎های او جهت داده شود. پیامد اقتصادی این دکترین، رواج مصرف‎گرایی بود. آن‎گونه که آدام کورتیس نشان می‎دهد، ادوارد برنیز، با دستگاه روابط عمومی‌خود، تبلیغات رسانه‎ای را برای جهت دادن به خواسته‎‎های مردم سامان داد و مبدع تکنیک‎‎های تبلیغاتی گسترده‎ای شد که شما اکنون در تلویزیون‎ها، روزنامه‎‎ها و بیلبورد‎ها می‎بینید.

در یک مورد که خود برنیز تعریف می‎کند، رییس کمپانی تنباکو در ایالات متحده به‎سراغ او آمده و می‎پرسد چه راهی برای جلب توجه زنان جهت کشیدن سیگار پیشنهاد می‎کند! او شکوه می‎کند که نیمی‌از جمعیت آمریکا که زنان هستند، سیگار نمی‎کشند و این یعنی نیمی‌از بازار. ادوارد برنیز پاسخ می‎دهد که این‎گونه تبلیغ کنید که سیگار علامت رجلیت است و با یک ترفند تبلیغاتی، زنان را به صحنه آورده و در مدت کوتاهی، کشیدن سیگار در بین زنان آمریکا رایج و عادی می‎شود.

«هوور» رییس‎جمهوری آمریکا در دهه ۱۹۲۰ از این دکترین فرهنگی – اقتصادی استقبال کرد و شعار «مصرف‎گرایی، موتور محرک اقتصاد آمریکا» را مطرح کرد. کورتیس از این دوره، به عصر تبدیل دموکراسی به کان‎سیومرکراسی یاد می‎کند، یعنی عصری که در آن مفهوم رایج «حاکمیت توده مردم»، جای خود را به «حاکمیت توده مصرف‎کننده» می‎دهد.

آلفرد کینزی در دهه بعد، یعنی در دهه ۱۹۳۰ بر پایه ترکیب تلقی فروید با تلقی داروین از حیات، نوع دوم مهندسی امیال و خواهش‎‎های توده‎‎های انسانی را ارائه می‎کند: مهندسی مناسبات جنسی. کینزی، دو مجلد کتاب هنجارشکنانه می‎نویسد: مناسبات جنسی مردان و مناسبات جنسی زنان. او با یک نمونه‎گیری گسترده ۶ هزار نفری در سطح آمریکا، روابط جنسی آحاد جامعه آمریکایی را طبقه‎بندی می‎کند؛ اقدامی‌که راه را برای انقلاب جنسی در آمریکای دهه ۱۹۶۰ هموار کرد.

در عصر هوور، رکود بزرگ اقتصاد آمریکا رقم خورد، شبیه آن‎چه اکنون در آمریکا پدید آمده است. پس پذیرش دکترین ادوارد برنیز در مهندسی رضایت و کان‎سیومرکراسی خیلی مؤثر نبود.

بله! همین‎طور است. اما موفقیت دکترین برنیز در آن زمان نبود و خود را بعدا نشان داد. به تبع رکود عظیم اقتصاد آمریکا در دوره «هوور»، قدرت به «روزولت» رسید. او دهه ۱۹۳۰ را با تغییر دکترین قطعی فرهنگی دوره «ویلسون تا هوور» آغاز کرد. در دوره روزولت اعلام شد که انسان، حیوان غیرقابل اعتمادی نیست، بلکه «حیوان قابل اعتمادی» است. لذا جامعه برای کنترل ذهن و خواسته‎‎های این حیوان قابل‎اعتماد، بایستی از خودش کمک بگیرد. یعنی در این کنترل ذهن، باید نظر خود او نیز لحاظ شود. مبتنی بر این دکترین فرهنگی – سیاسی – اقتصادی، روزولت به تضعیف پدیده روابط عمومی‌ادوراد برنیز پرداخت و راه را برای «جورج گالوپ» هموار کرد تا سیستم جای‎گزینی ایجاد کند به نام «مؤسسه سنجش افکار عمومی». در واقع مؤسسه سنجش افکار عمومی‌با مراجعه به خود مردم و اخذ نظرات آن‎ها، راه‎‎های کنترل ذهن و جهت دادن به امیال و تمنا‎های آن‎ها را مهندسی می‎کرد. به این ترتیب، عصر سنجش افکار عمومی‌جایگزین عصر روابط عمومی‌شد.

اکنون در کنار پدیده روابط عمومی، نهاد سنجش افکار عمومی‌نیز در جهان نهادینه شده است، که رهاورد عصر پذیرش تلقی «انسان، حیوان غیرقابل» در دوره ۳۳ ساله دوم قرن بیستم (۱۹۶۶ – ۱۹۳۳) در آمریکاست.




ادامه مطلب


نوع مطلب : مقالات، فرهنگی، جنگ نرم، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، دین و زندگی، بیداری اسلامی، رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز (حسن عباسی)، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، تحول در علوم انسانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

کرسی های آزاد اندیشی با موضوع تولید علم | دکتر عباسی ۸۹/۱/۲۰
خیلی جالبه ! پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید

روی “لینک” کلیک کنید ( قابلیت گوش کردن آنلاین و دانلود مستقیم )





نوع مطلب : مقالات، رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز (حسن عباسی)، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، تحول در علوم انسانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ

حدیث از امام رضا (ع) :"همانا از كسانی كه مدعی مودت ما اهل بیت (ع) هستند، كسی هست كه در فتنه‌گری، برای شیعیان ما از دجال شدیدتر است. (راوی) گفتم: برای چه؟ (امام) فرمودند: به خاطر دوستی با دشمنان ما و دشمنی با دوستانمان. چون چنین شد، حق با باطل آمیخته می‌شود و مؤمن از منافق بازشناخته نمی‌شود."
---------
امام خامنه ای(حفظه الله) : بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر امام حسین (ع) را برید همان جانباز جنگ صفین بود که تا مرز شهادت پیش رفت.
-------
امام صادق(ع) فرموده‌اند "ایمان خود را قبل از ظهور تكمیل كنید چون در لحظات ظهور ایمانها به سختی مورد امتحان و ابتلاء قرار می‌گیرند. "(كافی/1/370/6 ؛ كمال‌الدین/1/18)
-------
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی :
در پاسخ به سؤالی مبنی چگونگی مقابله جوانان با مفاسد اخلاقی، گفت: بهترین و آسان‌ترین راهی که جوانان می‌توانند برای مقابله با مفاسد اتخاذ کنند، توسل به حضرت بقیة‌الله‌الاعظم(عج) است.
-------
عبدالله بن سنان می‌گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: به زودی شبهه‌‌ای عارض شما می‌گردد؛ پس (در ایام) بدون نشانه‌ای که دیده شود و بدون امامی که شما را هدایت کند باقی خواهید ماند. در آن روز کسی نجات نمی‌یابد مگر آن کسی که به دعای غریق، دعا کند.
عرض کردم: «دعای غریق چیست؟» فرمود: می‌گویی:
یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ
من گفتم: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الاَبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ. (راوی کلمه و الابصار را به دعا اضافه نمود) حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «به راستی که خدای عزّوجل مقلب القلوب و الابصار است، اما آن‌چنان که من گفتم بگو: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ.»
----------
اگر این ولایت فقیه جهانگیر شود، امام زمان ما خواهد آمد، و این مقدمه سازی برای ظهور حضرت است. ما در دوران نائب امام زمان امتحان می‌شویم برای خود حضرت؛ اگر در امتحانات پای رکاب ولی فقیه ـ نائب امام زمان(ع) ـ پیروز شدیم، به امام زمان(ع) خواهیم رسید.
--------
امام صادق(ع):«امام خودت را بشناس، زیرا، هرگاه، امام خود را شناختی، تقدم یا تاخر این «امر ظهور»، زیانی به تو نرساند.»
---------
راز امنیت ایران از نگاه آیت الله جوادی آملی : ما (ایرانیان) به برکت اهل بیت علیهم‌السلام در میدان مین از مصونیت برخورداریم.
---------
«ان یَشَأ یُذهِبكُم ایُّهَا النّاسُ و یأتِ بِآخَرینَ وَ كانَ اللّهُ على ذلكَ قدیر» (نساء: 5.)133 اى مردم، اگر او بخواهد شما را از بین مى‌برد و افراد دیگرى به جاى شما مى‌آورد و خدا بر این كار تواناست.

آیه در سیاق برخى آیات در بى‌نیازى خدا از طاعت مردم و عدم زیان از مخالفت مردم است؛ زیرا آنچه در آسمان و زمین است مِلك اوست. سپس مى‌فرماید: براى خدا هیچ مانعى ندارد كه شما را از بین ببرد و جمعیتى آماده‌تر و مصمّم‌تر جانشین شما كند و خداوند بر این كار توانایى دارد.

شیخ طوسى، طبرسى، میبدى، زمخشرى، قرطبى، آلوسى، فیض كاشانى، طبرى و دیگر مفسّران از رسول خدا نقل كرده‌اند: «وقتى این آیه نازل شد، رسول خدا دست خود را به پشت سلمان زد و فرمود، آن جمعیت قوم این مرد، یعنى مردم عجم و فارس هستند.»

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم ... سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
مدیر وبلاگ : مسعود موسوی
مطالب اخیر
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات