تبلیغات
نبرد نهایی - مطالب بانک = ربا .. بورس = قمار
 
نبرد نهایی
امام على علیه‏السلام : هر كس چشم خود را [از نامحرم] فرو بندد، قلبش راحت می‏شود.
گروه غرب از نگاه غرب خبرگزاری فارس:

پرفسور پیترفیلیپ در جدیدترین کتاب خود، روایت سی رایت میلز را در کتاب کلاسیک سال 1956 خود «نخبگان قدرت» بسط داده و ضمن بررسی نخبگان قدرت ملت ـ دولت، از انتقال این قدرت به یک گروه نخبه صاحب قدرت  فراملیتی که عمده تمرکز آنها بر کنترل سرمایه های جهانی است سخن می گوید.

به این ترتیب فیلیپ که استاد جامعه شناسی سیاسی در دانشگاه ایالتی سوناما در آمریکاست، در تازه ترین مطالعه منتشر شده اش «غول ها: نخبگان قدرت جهانی» از 17  موسسه برتر مدیریت سرمایه جهانی نظیر بلک راک و جی. پی مورگان چیس نام می برد که هر یک به عنوان «غول های» کاپیتالیسم جهانی، بیشتر از یک تریلیون دلار سرمایه سرمایه گذاری شده تحت مدیریت خود را در اختیاردارند. این 17 موسسه در مجموع بیش از 41 تریلیون دلار را در شبکه ای از سرمایه های مرتبط با هم که در سطح جهان درگردش است، مدیریت می کنند.

این 41 تریلیون دلار معرف ثروتی است که هزاران میلیونر، میلیاردر و شرکت برای کسب سود در این شبکه سرمایه گذاری کرده اند. این 17 غول در تقریبا تمام کشورهای جهان فعالیت دارند و «نهادهای محوری سرمایه مالی هستند که قدرت سیستم اقتصاد جهانی را تامین می کند.» آنها درهر چیزی که سود قابل توجهی به همراه دارد سرمایه گذاری می کنند، از اراضی کشاورزی که سرمایه گذاران نخبگان قدرت جهانی با بیرون راندن کشاورزان بومی از زمین هایشان از چنگ آنها درآورده اند تا دارایی های عمومی (نظیر تاسیسات تامین انرژی و آب) تا جنگ.

علاوه بر این، فیلیپ مهم ترین شبکه های نخبگان قدرت جهانی و افراد مرتبط با آن را نیز مورد شناسایی قرار می دهد. او از 39 فرد (که شمار اندکی از آنان زن و تعداد انگشت شماری از آنها نیز از کشورهایی جز آمریکا و کشورهای ثروتمندتر اروپای غربی هستند) نام می برد که در هسته شبکه های غیردولتی برنامه ریزی  و سیاستگذاری هایی قرار دارند که تمرکز مداوم سرمایه جهانی را مدیریت، تسهیل و از آن دفاع می کنند. به گفته فیلیپ نخبگان قدرت جهانی دو کارکرد متحد کننده کلیدی را به اجرا می گذاراند: توجیهات ایدئولوژیک لازم را برای منافع مشترک خود فراهم می کنند (که از طریق رسانه های شرکتی شان منتشر می شود) و معیارهای اقداماتی را که سازمان های دولتی و ملت ـ دولت های کاپیتالیستی باید انجام دهند تعریف می کنند.

دقیق تر آنکه فیلیپ 119 مدیر  این 17 غول مالی جهانی را شناسایی می کند و بیوگرافی و اطلاعات عمومی مختصری را درباره ثروت خالص شخصی شان ارائه می دهد. این افراد  از طریق شبکه های متعدد همکاری از جمله فروم اقتصادی جهانی، کنفرانس پولی بین المللی، موسسات وابسته به دانشگاه ها، شوراهای سیاستگذاری متعدد، باشگاه های اجتماعی و کارآفرینی های فرهنگی با یکدیگر ارتباط متقابل نزدیکی دارند. آن طور که فیلیپ توضیح می دهد: « قطعا این نتیجه گیری دور از واقعیت نیست که همه آنها یکدیگر را شخصا می شناسند یا در چهارچوب مشترک پست های قدرتی که در اختیار دارند، با  یکدیگر آشنایند.»

غول هایی که فیلیپ  از آنها نام می برد، روی یکدیگر سرمایه گذاری می کنند، اما در صدها موسسه مدیریت سرمایه گذاری دیگر نیز که بسیاری از آنها با این غول ها روابط نزدیکی دارند نیز دست به سرمایه گذاری می زنند. این روند به ده ها تریلیون دلار منجر می شود که در یک شبکه پهناور واحد از  سرمایه جهانی که شمار بسیار اندکی از افراد آن را در کنترل خود دارند، هماهنگی های لازم در مورد آن صورت می گیرد. «هدف فوری آنها یافتن فرصت های امن کافی برای برخورداری از یک بازده سرمایه است که اجازه رشدی مداوم را بدهد.»

به این دلیل که مدیران این 17 موسسه مدیریت سرمایه نماینده  هسته مرکزی سرمایه بین المللی هستند، «در صورت بازنشسته شدن یا مرگ این افراد، دیگر افراد مشابه جای آنها را خواهند گرفت و ساختار کلی یک شبکه کنترل سرمایه جهانی به قوت خود باقی می ماند. هدف مشترک این 199 فرد، به حداکثر رساندن بازده سرمایه گذاری های خودشان و موکلانشان و یافتن  راهی برای دستیابی به بازده بیشتر از هر طریق لازم، قانونی یا غیرقانونی است... ترتیبات نهادی و ساختاری در درون سیستم های مدیریت پولی سرمایه جهانی، بی امان در پی یافتن راه هایی برای دست یافتن به حداکثر بازده از سرمایه گذاری ها هستند و...شرایط لازم برای دستکاری - قانونی یا غیرقانونی – همواره فراهم است.»


فیلیپ نیز همچون محققان پیش از خود اهمیت این نهادهای فراملیتی را چنین عنوان می کند که در خدمت یک کارکرد منسجم هستند. بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، گروه 20، گروه 7، سازمان تجارت جهانی، فوروم اقتصادی جهانی، کمیسیون سه جانبه، گروه بیلدربرگ، بانک تسویه حساب های بین المللی، گروه 30، شورای روابط خارجی و کنفرانس پولی بین المللی به عنوان مکانیسم های نهادی برای اجماع سازی در درون طبقه سرمایه داری فراملیتی و قدرت فرموله کردن و اجرای سیاست ها عمل می کنند. «این نهادهای  بین المللی از طریق حمایت از سیاست ها و مقرراتی که هدف آنها حفاظت از جریان آزاد و بدون مانع سرمایه  در سطح جهانی است، درخدمت منافع غول های مالی جهانی قرار دارند.»


اما دردرون این شبکه از نهادهای فراملیتی، فیلیپ دو سازمان بسیار مهم سیاستگذاری و برنامه ریزی نخبگان جهانی را شناسایی می کند: گروه 30 ( که 32 عضو دارد) و کمیته اجرایی بسط یافته کمیسیون سه جانبه (که 55 عضو دارد). این شرکت های غیرانتفاعی که هر یک کارکنان تحقیقی و پشتیبانی خود را دارند، سیاستگذاری های نخبگان را فرموله می کنند و دستورالعمل هایی را برای به کار گیری آنها از سوی نهادهای دولتی فراملیتی نظیر گروه 7، گروه 20، صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جانی و بانک جهانی  صادر می کنند. سیاست های نخبگان نیز به دنبال دستورالعمل عامل مربوطه از جمله دولت ها، در این بستر به اجرا گذاشته می شود. سپس این عاملان کاری را که به آنها دستور داده شده انجام می دهند. در نتیجه این 85 عضو (چون هر دو همپوشانی دارند) گروه 30 و کمیسیون سه جانبه، یک گروه مرکزی تسهیل کنندگان سرمایه داری جهانی را تشکیل می دهند و تضمین می کنند که سرمایه جهانی ایمن، مطمئن و رو به رشد باقی می ماند.

بنابراین اگرچه بسیاری از نهادهای بین المللی بزرگ تحت کنترل نمایندگان ملت ـ دولت ها و بانکداران مرکزی قرار دارند (با قدرت  بی تناسبی که از سوی پشتیبانان مالی مسلط نظیر ایالات متحده و کشورهای اتحادیه اروپا اعمال می شود) فیلیپ بیشتر نگران گروه های سیاستگذاری فراملیتی است که غیردولتی هستند، چون این سازمان ها «به متحد شدن نخبگان قدرت جهانی به عنوان یک طبقه کمک می کند و افراد دخیل در این سازمان ها، کاپیتالیسم جهانی را تسهیل می کنند.»

فیلیپ با تهیه این فهرست از 199 مدیر بزرگ ترین موسسات مدیریت پولی در جهان، می گوید  این کار گام مهمی به سمت درک نحوه کارکردن سرمایه داری امروزین در سطح جهانی است. این نخبگان قدرت جهانی تصمیماتی را در ارتباط با سرمایه گذاری تریلیون ها دلار اتخاذ می کنند. ثروت متمرکزی که آنها در آن سهیم هستند، با فرض در رقابت بودن، آنها را ملزم به همکاری  در راستای مصلحت بزرگ تر خودشان از طریق شناسایی فرصت های سرمایه گذاری و توافقات ریسک مشترک، و کار کردن جمعی برای ترتیبات سیاسی می کند که مزایایی را برای سیستم سود ساخته آنها در کلیت خود به همراه دارد.

اولویت ابتدایی آنها تضمین یک میانگین بازده سرمایه گذاری به نسبت 30 تا 10 یا حتی بیشتر است. ماهیت هر سرمایه گذاری از آنچه که حاصل می کند اهمیت کمتری دارد: بازده مداومی که رشد را در بازارهای کلی پشتیبانی کند. از این رو سرمایه گذاری در تولیدات دخانی، تسلیحات جنگی، مواد شیمیایی سمی، آلودگی و دیگر کالاها و خدمات از نظر اجتماعی مخرب، صرفا بر اساس سودآوری آنهاست که قضاوت می شوند. آنها نسبت به هزینه های اجتماعی و زیست محیطی سرمایه گذاری هایشان هیچ دغدغه ای از خود نشان نمی دهند. به عبارت دیگر  باعث مرگ و ویرانی شدن از نظر آنها اشکالی ندارد، چون سودآور است.


اما هدف نخبگان جهانی چیست؟ فیلیپ در چند جمله این هدف را چنین توضیح می دهد: «نخبگان عمدتا در پشتیبانی از امپراتوری نظامی آمریکا / ناتو با هم متحد شده اند که به دنبال جنگی دائمی علیه گروه های مقاومت – که نوعا با برچسب «تروریست» از آنها یاد می شود- در گوشه و کنار جهان هستند. هدف واقعی «جنگ با ترور»، دفاع از جهانی سازی فراملیتی، به جریان انداختن سرمایه مالی در اطراف جهان، سیطره دلار و دسترسی به نفت است؛ این کار هیچ ربطی به سرکوب تروریسمی ندارد که خود این سیستم به وجود آورنده آن است، مرتکب آن می شود و هزینه های آن را به منظور لاپوشانی دستور کار واقعی آنها تامین می کند. به همین دلیل است که ایالات متحده تاریخچه ای طولانی از مداخلات از سوی سیا و ارتش در گوشه و کنار جهان و ظاهرا در دفاع از «منافع ملی» خود دارد.


ثروت و قدرت
نکته جالب توجهی که از مطالعه تجزیه و تحلیل تفکربرانگیر فیلیپ به ذهن متبادر می شود، این است که او تمایز واضحی بین این افراد و خانواده هایی که دارای ثروت هستند و افرادی که ثروت ( گاه بسیار) کمتری دارند (که با این حال باز هم قابل توجه است) می گذارد، اما این عده ازطریق جایگاه ها و ارتباطاتی که دارند، قدرت قابل ملاحظه ای کسب کرده اند. آنطور که فیلیپ در توضیح این تمایز می گوید «جامعه شناسی نخبگان از  افراد نخبه خاص و خانواده هایشان اهمیت بیشتری دارد.»  فقط 199 نفر تصمیم می گیرند که این بالغ بر 40 تریلیون دلار چگونه سرمایه گذاری شود. و این همان نکته محوری است. اجازه دهید توضیح بیشتری دهم:

چند خانواده واقعا ثروتمند در جهان وجود دارند که به طور خاص می توان به خانواده های روچیلد (فرانسه و بریتانیا)، راکفلر (آمریکا)، گلدن ساکس (آمریکا)، واربرگز (آلمان)، لهمان (آمریکا)، لازاردز (فرانسه)، کان لوبس (آمریکا) موزس سیفز اسرائیلی (ایتالیا)، آل سعود( عربستان سعودی)، والتون (آمریکا)، کوچ (آمریکا)، مارس (آمریکا)، کارجیل مک میللان (آمریکا)، و کاکس (آمریکا). اشاره کرد. با این حال تمام این خانواده ها علنا در پی کسب قدرت برای شکل دادن به جهانی که آرزویش را دارند نیستند.

به همین ترتیب افراد به شدت ثروتمند جهان مثل جف بزوس (آمریکا)، بیل گیتس (آمریکا)، وارن بافت (آمریکا)، برنارد  آرنالت (فرانسه) کارلوس اسلیم هلو (مکزیک) و فرانسیسکو بتنکورت میرز (فرانسه)  ضرورتا به شکلی به یکدیگر مرتبط نیستند که واجد قدرت هنگفتی شوند. در واقع با وجود تمایل آشکار آنها به ثروت،  ممکن است منافع اندکی در قدرت داشته باشند.

در واقع برخی افراد و خانواده ها صرفا برای  بهره مند شدن از نحوه عملکرد سرمایه داری و ابزارهای دولتی و نهادی جنبی آن به یکدیگر مرتبط می شوند، در حالی که دیگران از نظر سیاسی  دخالت بیشتری دارند و در پی دستکاری در نهادهای بزرگ تر برای دستیابی به نتایجی هستند که نه تنها سود آنها را به حداکثر برساند و در نتیجه ثروتشان را به حداکثر برساند، بلکه خود جهان را نیز شکل دهد.

پس اگر به دنبال فهرستی از 199 فردی هستید که فیلیپ آنها را در مرکز سرمایه جهانی شناسایی می کند، این اسامی با وجود ثروت کاملا شناخته شده و چشمگیر آنها، شامل کسانی چون بزوس، گیتس، بافت، کوچ، والتون یا حتی روچیلد، راکفلر یا ویندزور (ملکه انگلستان) نمی شود،. همچنین خیلی از این اسامی از فهرست های تهیه شده توسط گروه های چون فوربس و بلومبرگ نیز مفقود هستند، اما با توجه به علاقه بسیاری از افراد و خانواده های به شدت ثروتمند به اجتناب از انواع خاصی از تبلیغات و حضور اجتماعی و قدرت آنها در انجام این کار، نبود آنها در این فهرست ها دلیلی بسیار متفاوت دارد.

برعکس اسامی فهرست شده در بالا، در تجزیه و تحلیل فیلیپ نام هایی چون لارنس (لری) فینک (رئیس و مدیرعامل بلک راک)، جیمز (جیمی)  دایمن (رئیس و مدیر عامل جی پی مورگان چیس)، و جان مک فارلن (رئیس  بارکلیز بانک) دیده می شود، در حالی که به اندازه کسانی که کمی پیشتر ذکر شده ثروتمند نیستند، ولی قدرت بسیار بیشتری را به دلیل پست ها و ارتباطاتشان دردرون شبکه 199 نفره نخبگان جهانی کسب کرده اند.

پس همانطور که انتظار می رود فیلیپ معتقد است که این سه فرد شیوه زندگی و جهت گیری های ایدئولوژیک مشابهی دارند. آنها معتقدند که سرمایه داری به خیر و صلاح جهان است و در حالی که نابرابری و فقر مسائل مهمی محسوب می شوند، به اعتقاد آنها رشد سرمایه در نهایت این مشکلات را حل خواهد کرد. آنها درباره مسائل زیست محیطی  تقریبا هیچ ابرازنظری نمی کنند، اما بر این باورند که فرصت های سرمایه گذاری ممکن است در واکنش به «تغییر و تبدیلات» آب و هوایی تغییر کند. آنها به عنوان افرادی میلیونر مالک خانه های متعدد هستند. در دانشگاه های مخصوص نخبگان تحصیل کرده اند و برای رسیدن به جایگاه فعلی خود به عنوان غول های نخبگان قدرت جهانی، به سرعت در حوزه فاینانس بین المللی رشد کرده و خود را بالا کشیده اند. موسساتی که آنها مدیریت می کنند نشان داده اند که در  تبانی های غیرقانونی با دیگران دست داشته اند، اما دولت ها این جرایم قانونی را ضرورتا به عنوان بخشی از کسب و کار ورزی می بینند.

به طور خلاصه من آنها را اینطور توصیف می کنم: آنها از یک چهارچوب قانونی یا اخلاقی به عنوان قطب نمایی برای اقداماتشان، چه درارتباط با کسب و کار و چه انسان های دیگر، جنگ، محیط زیست و آب و هوا اجتناب می کنند. آنها به وضوح نمونه یک فرد نخبه هستند.

فقدان نگرانی نسبت به مردم و مسائلی که می تواند نگرانی بسیاری از ما را برانگیزد نیز از نگاه به دستور کار گردهمایی های نخبگان مشهود می شود. مثلا  کنفرانس پولی بین المللی را در نظر بگیرید. این کنفرانس که در سال 1956 تاسیس شده، یک گردهمایی خصوصی سالانه از چند صد بانکدار رده بالا درجهان است. انجمن بانکداران آمریکا به عنوان دبیرخانه این کنفرانس عمل می کند. اما آنطور که فیلیپ اشاره می کند: «به نظر می آید که هیچ چیز در دستور کار آنها وجود ندارد که پیامدهای اجتماعی و اقتصادی سرمایه گذاری های آنها را به منظور شناسایی اثرات مضر آنها بر انسان ها و محیط زیست مد نظر قرار دهد.» نگاهی تصادفی به دستور کار هر یک از این گردهمایی های نخبگان، نشان می دهد که این اظهار نظر  در مورد تمام نشست های آنها صدق می کند.  برای مثال به دستورکار نشست اخیر کنفرانس جهانی اقتصاد در داووس نگاه کنید. هر سخنی از «دغدغه» در دستور کار آنها، شعاری گمراه کننده بیش نیست.

اما مشکلات ناشی از این وضعیت چیست؟ فلیپ چنین پاسخ می دهد: «این تمرکز ثروت حفاظت شده به یک بحران بشری و در نتیجه به فقر، جنگ، گرسنگی، از خود بیگانگی توده ها، تبلیغات رسانه ای و تخریب محیط زیست منجر می شود که همگی تهدیدی را متوجه موجودیت انسان می کنند. ما باید بدانیم که بشریت در خطر انقراض احتمالی قرار دارد.»

وی در ادامه می گوید که نخبگان قدرت جهانی احتمالا تنها  مجموعه ای است که بدون ناآرامی های مدنی بزرگ، جنگ و هرج و مرج، قادر به اصلاح این وضعیت است و از این رو این هدف عمده این کتاب را تشکیل می دهد: افزایش آگاهی ها نسبت به اهمیت تغییری نظام مند در این عرصه و بازتوزیع ثروت ها در میان هم خوانندگان عام این کتاب و همچنین نخبگان، به این امید که آنها بتوانند دست به کارنجات بشریت شوند. در ضمیمه این کتاب «نامه ای به نخبگان قدرت جهانی» آمده است که به امضای فیلیپ و 90 نفر دیگر رسیده و از نخبگان می خواهد که در این راستا دست به عمل بزنند.

درقسمتی از این نامه آمده است: «دیگر قابل قبول نیست که شما معتقد باشید می توانید سرمایه داری را برای رشد و تداوم مسیر خود از میان نابرابری های بزرگی که هم اکنون همگی ما با آن مواجه ایم اداره کنید. محیط زیست دیگر  تاب آلودگی و زباله بیشتر را ندارد و بروز ناآرامی مدنی در همه جا در نقطه ای اجتناب ناپذیر می شود. بشریت به شما نیاز دارد تا قدم پیش بگذارید و این اطمینان را به وجود آورید که اقتصاد سرمایه داری، به رودی از منابعی تبدیل می شود که به تک تک کودکان، تک تک خانواده ها و تمام بشریت می رسد. ما از شما می خواهیم که از قدرت خود برای انجام تغییرات لازم جهت بقای بشریت استفاده کنید.»

پیترفیلیپ کتاب مهمی نوشته است. برای آن دسته از ما که به شناخت بیشتر کنترل نخبگان بر جهان علاقه مندیم، این کتابی است که حتما باید در قفسه کتابخانه مان وجود داشته باشد. و مثل هر کتاب خوب دیگری، اگرچه به پرسش های زیادی جواب می دهد، اما چند سئوال تازه را نیز برایم مطرح می کند.

همانطور که روایت پرمغز فیلیپ را از رفتار نخبگان در این ارتباط می خواندم، بار دیگر به یاد آوردم که قدرت نخبگان جهانی به طرز چشمگیری خشونت بار و به شدت دیوانه وار است: رضایت دادن به کشته شدن انسان ها در شمار زیاد (چه از طریق گرسنگی و یا خشونت نظامی) و نابود کردن جو زمین برای سود بردن بیشتر، بدون کمترین حس انسانی، هم اکنون چشم اندازی تیره و تار را از آینده به دست می دهد.

به این دلیل من دراین باور او شریک نیستم که می توان اخلاقیات نخبگان را برانگیخت. بسیار خوب می شد اگر می توانستیم چنین کنیم، اما تاریخ هیچ شاهد و مدرکی نشان نمی دهد که بگوید نتیجه قابل توجهی از این کار گرفته خواهد شد. مرگ و نابودی که نخبگان برمی انگیزند و به آن دامن می زنند کاری به شدت سودآور است، کاری که قرن ها از عمر آن می گذرد و همچنان ادامه دارد.


نویسنده: رابرت جی.باروز (Robert J. Burrowes)  فعال اجتماعی که خود را متعهد به شناخت و خاتمه دادن به خشونت انسانی می داند.
منبع: yon.ir/PZnpd 




نوع مطلب : بانک = ربا .. بورس = قمار، مستند های تکان دهنده، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، تحلیل های آخرالزمانی در عصر حاضر، افشاگری، مقالات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


إِنَّ اللَّـهَ لَا یَخْفَىٰ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْ‌ضِ وَلَا فِی السَّمَاءِ-(4)آل عمران
کد مطلب: 5271/YSTC.IR
fdb0d24a1e7760e46778cff4b0815078_XL

پایان امپراطوری دلار + دانلود مستند رازهای پنهان پول

Print Friendly

ایالات متحده آمریکا یک نظام امپریالیستی و جهان‌خوار محسوب می‌شود که با ایجاد هژمونی‌ در عرصه‌های مختلف نظامی، سیاسی، علمی و اقتصادی به ویژه با ایجاد یک ساختار نظام‌مند پول جهانی به دنبال برتری و سلطه‌جویی در سطح جهان است. ایالات متحده با القای سلطه استکباری خود در اذهان جهانیان، خود را یک تمدن برتر و قدرت فنا ناپذیر و لایزال معرفی می‌کند و نیز از هیچ‌گونه استعمارگری، جنگ‌طلبی و خون‌ریزی برای اثبات این امر دریغ نمی‌کند. مهم‌ترین پدیده‌ای که برای شناخت این نظام امپریالیستی باید در نظر داشت، نظام واحد جهانی پول یعنی دلار است. شکل‌گیری این سیستم پول جهانی با پشتوانه دلار آن هم به صورت کاملا اتفاقی در جنگ جهانی دوم سبب شد تا زمینه اصلی برای ابر قدرت شدن آمریکا در جهان پدید ‌آید و تنها تحقق این امر باعث شد که آمریکا بتواند در سایر عرصه‌ها نیز به امپراطوریِ خود دست پیدا کند.


528692_6p782eII

اکنون این هیمنه تمدن غرب با رهبری ایالات متحده در حال فروپاشی است، آمریکا در حال حاضر با بیش از ۱۷٫۵ تریلیون دلار بدهی از ۵۳ تریلیون دلار بدهی جهانی، یک تمدن پوشالی و یک نظام ورشکسته است. آمریکا با خلق پول بدون پشتوانه و دامن زدن به ربای سازمان یافته جهانی و صادرکردن آن به کشورهای دیگر و مبنا شدن دلار به عنوان پشتوانه پول سایر کشورها عملا نظام مالی جهانی را با یک بحران عظیم و یک فاجعه‌ی جهانی روبرو کرده است به طوری که با بررسی بحران‌های اقتصادی گذشته از سال ۱۹۳۰ تا به این سو می‌توان دریافت که سیستم مالی و پولی جهان با محوریت دلار آمریکا همواره مشکل‌زا و بحران آفرین بوده است.SS Screen Capture #050
                                                                         لحظه شمار بدهی ایالات متحده آمریکا

SS Screen Capture #049

لحظه شمار بدهی جهانی کشورها

کشورهای مختلف جهان متوجه این بحران و فروپاشی دلار آمریکا شده‌اند و سعی دارند با کنار گذاشتن دلار به عنوان مبنای پول خود و ایجاد پیمان‌های دوجانبه پولی بین خودشان برای مبادله با یکدیگر از خطر ورشکستی و فروپاشی در امان بمانند. یکی از همین اقدام‌ها قردادهای دوجانه بین پنج کشور برزیل، روسیه، هند و چین و آفریقای جنوبی است که تحت عنوان اتحادیه بریکس BRICS شناخته می‌شوند. در زمانی که تمامی کشورها به دنبال جایگزینی سیستم دلار هستند در کمال ناباوری مسئولین دولت جمهوری اسلامی همچنان به این سیستم معتقد هستند و مبادلات خود را بر پایه‌ی دلار انجام می‌دهند.

brics

در طول ۳۵ سالی که از عمر انقلاب اسلامی می‌گذرد ایالات متحده همواره جمهوری اسلامی ایران را خطر جدی برای نظام استکباری خود می‌دیده است. آمریکا در طول این سال‌ها جنگ‌های مختلفی از قبیل جنگ نظامی (سخت) و جنگ عقیدتی (نرم) به ایران تحمیل کرده است اما امروز به گفته مقام معظم رهبری با یک جنگ تمام عیار اقتصادی (نیمه سخت) روبرو هستیم؛ از تحریم‌های اقتصادی گرفته تا بلوکه کردن پول‌های ایران در خارج از کشور و مواردی از این دست که بر همگان آشکار است. اما در سوی دیگر آمریکا همیشه توسط عناصر خود فروخته و جاسوس در کشورهای مختلف توانسته ضربه جبران ناپذیری به کشور هدف خود بزند که جمهوری اسلامی نیز از قاعده مستثنی نیست.

معاون نیکلای چائوشسکو (رئیس جمهور رومانی) جاسوس CIA بود. او بعد از دست‌گیری توسط نیروهای امنیتی رومانی اعتراف کرد که آمریکایی‌ها از او به عنوان جاسوس دو کار خواسته بودند یک آنکه اولویت‌های کشور را به هم بزند و تغییر بدهد به طوری که اگر مثلا کشوری اولویت اولش اقتصاد مقاومتی و در ضمن آن عدم خروج دلار است او این مسئله را به اولویت آخر یعنی خرید کالاهای لوکس و بی ارزش و در پی آن خروج ارز از کشور تغییر بدهد. و دوم آنکه از خواسته بودند که هرکسی را در حکومت در جای غیر تخصصی خودش بگذارد مثلا اگر فلان شخص تخصص امنیتی دارد او را در پست مربوط به اقتصاد به کار بگیرد.

نیکلای چائوشسکو (رئیس جمهور رومانی)

با این تفاسیر باید احساس خطر کرد که چرا در جمهوری اسلامی عده‌ای به دنبال تغییر اولویت‌های نظام در جایگزینی سیستم دلار هستند. ایران اولین کشوری بود مبادلات خود را با کشورهایی مثل چین و هند با ریال و پول همان کشورها انجام می‌داد ولی اکنون مبادلات ارزی ایران به دلار از زمان قبل نیز بیشتر شده است به طوریکه حتی ایران در بین کشورهای پیمان دوجانبه BRICS قرار ندارد.

میلیتون فریدمن از قول لنین اعلام می‌کند که اگر می‌خواهید کشوری را زمین بزنید از راه پولش او را به زمین بزنید. استراتژی ایالات متحده برای فروپاشی انقلاب اسلامی این است که او را از راه پولش زمین بزنند. اما غفلت مردم و مسئولین از این مهم یک اشتباه استراتژیک محسوب می‌شود. در اصول و مبانی جنگ نامتقارن بازی‌کردن در زمین خودی آن هم به قواعد دشمن یه اشتباه فوق استراتژیک است که امروز جمهوری اسلامی مرتکب آن شده است. استفاده از دلار بدون پشتوانه به عنوان پشتوانه ریال و استفاده از مدل‌های اقتصادی غرب و نیز وجود نهادهایی همچون بانک‌ و بورس و خصوصی‌سازی آنها از قواعد دشمن به حساب می‌آید که پیاده سازی چنین الگوهایی در کشور علت مشکلات معیشتی و عدم توان در مقاومت اقتصادی است.

11406949198282232320دانشمندان و استادان اقتصاد غرب همچون پروفسور اشکرافت، جوزف استیگلیتز (برنده دو جایزه نوبل اقتصاد)، دیوید کورتن و مایک ملونی و سایر اندیشمندان‌شان به این مسئله مهم پی برده‌اند که دیگر این نظام اقتصادی و این سیستم پولی جواب‌گوی مشکلات معیشتی مردم نیست و نیز به فکر جایگزینی این سیستم واحد پول جهانی با پشتوانه دلار آمریکا افتاده‌اند. در حال حاضر بیش از ۱۳۰ مستند علمی و نیز بیش از ده‌ها کتاب و چندین فیلم و سریال در این زمینه ساخته و نوشته شده است که در این یادداشت مجالِ ذکر تمامی آنها نیست.

یکی از شاخص‌ترین مستندهایی که درباره کارکرد بانک‌ها و سیستم مالی جهان ساخته شده است مستند رازهای پنهان پول Hidden Secrets of MONEY ساخته آقای مایک ملونی Mike Maloney می‌باشد که فعلا چهار قسمت از آن توسط تیم ترجمه اندیشکده یقین زیرنویس شده است. مستند رازهای پنهان پول به دنبال نشان دادن چگونگی کارکرد سیستم پولی و نیز نحوه خلق پول و عملکرد بانک‌های مرکزی است و اینکه مردم را از شیوه کلاهبردای و فریب بانک مرکزی آمریکا با محوریت خلق پول بدون پشتوانه آگاه کند.

204287_10150230661035625_2498795_o

مایک ملونی مستند خود را با این جمله شروع می‌کند:“ما در حال ورود به بزرگترین بحران مالی هستیم که جهان تا به امروز به خودش دیده است. جابجایی ثروت در این دهه بزرگترین جابجایی در کل تاریخ خواهد بود.” او در ادامه چنین بیان می‌کند که: “کاری که شما باید انجام بدهید این است که آگاهی خود را بالا ببرید، آگاهی در زمینه تاریخچه پول و آگاهی از امور مالی و اینکه اقتصاد جهانی چگونه کار می‌کند و آگاهی از اینکه بانک‌ها و بازارهای بورس چگونه شما را فریب می‌دهند و چطور از شما کلاهبرداری می‌کنند.”

قسمت اول این مستند درباره تفاوت کارنسی Currency از مانی money است. کارنسی به پول رایج گفته می‌شود که ارزش آن متغیر و در حال نوسان است مانند دلار و سایر پول‌های رایج کشورها که هیچ پشتوانه‌ای ندارند. در عین حال مانی ، پولی با ارزش ثابت و غیر نوسانی است مثل طلا و فلزات گران‌بها و پول‌هایی که پشتوانه دارند. مایک ملونی در ادامه این قسمت به بررسی ابعاد مختلف تفاوت مانی از کارنسی می پردازد و به این نکته اشاره می‌کند، دلار که پشتوانه سایر پول‌های رایج جهانی است هیچ گونه پشتوانه‌ای به نام طلا ندارد و بانک مرکزی آمریکا با چاپ دلار بدون پشتوانه در واقع تورم خودش را به سایر کشورها صادر می‌کند.

در قسمت دوم این مستند، مایک ملونی به بررسی علل صعود و سقوط تمدن‌ها و رابطه‌ی آن با سیستم پول بدون پشتوانه (کارنسی) و با پشتوانه طلا و فلزات گران‌بها (مانی) می‌پردازد. او تحقیق خود را از یونان ۶۰۰ سال قبل از میلاد شروع می‌کند؛ جایی که در یونان، طلا به عنوان پول با ارزش شناخته می‌شود. ملونی این سیستم پولی ثابت و طلا پایه را علت اوج‌گیری تمدن یونان می‌داند اما با بررسی بیشتر به این نکته اشاره می‌کند که امپراطوری یونان در طی هفت گام به کارنسی روی می‌آورد و با کنار گذاشتن پول ثابت و خلق سکه‌های ناخالص عملا باعث فروپاشی این تمدن عظیم می‌شود. ملونی معتقد است که این هفت گام امپراطوری در طول تاریخ بارها و بارها تکرار و باعث فروپاشی تمدن‌های مختلف شده است و این‌بار نوبت به فروپاشی امپراطوری آمریکا است.

در قسمت سوم مایک ملونی معتقد است که مرگ استاندارد دلار فرا رسیده و میخ بر تابوت دلار کوبیده شده است. او در مدت ۳۵ دقیقه به بررسی و اثبات این ادعای خود می‌پردازد. او یک تایم لاین از سال ۱۹۷۰ تا سال ۲۰۱۳ در نظر می‌گیرد و تمام اتفاق‌هایی که موجب شده تا دلار آمریکا در حال فروپاشی قرار بگیرید را مورد بررسی قرار می‌دهد. ملونی در این قسمت به کنار گذاشته شدن دلار از مبادلات جهانی و نیز به باز پس‌گیری طلا از خزانه‌داری آمریکا اشاره می‌کند و این را عامل اصلی بحران اقتصادی آینده آمریکا بر‌می‌شمارد. او سپس به بررسی نقش ایران در این ماجرا می‌پردازد و مشخصا از ایران به عنوان اولین کشوری که به سمت حذف دلار از مبادلات ارزی خود رفت، نام می‌برد.

مهمترین قسمت این مستند، قسمت چهارم آن است جایی که مایک ملونی رازِ بزرگترین کلاهبرداری تاریخ را برای ملت‌های جهان فاش می‌کند رازی که افشا شدن آن باعث تغییر و تحولات عظیمی در سیستم جهان و زندگی مردم می‌شود. رازی که کشف آن توسط مردم، فروپاشی سیستم مالی و بانکی جهان را در بردارد و این رازِ بزرگ چیزی نیست جز نحوه کلاهبرداری سیستم بانکی و بانک‌‌دارن در جهان به طوریکه در طول تاریخ چنین چیزی سابقه نداشته است که انسان‌ها توسط یک عده کوچک این‌گونه فریب بخورند. مایک ملونی به شیوه‌ی خارق العاده‌ای بزرگترین کلاهبرداری تاریخ را در هفت مرحله به تصویر می‌کشد و پرده از چهره شیطانی و ربوی نظام بانکی جهان می‌گشاید.

1452530_10151763069556375_1535428446_n

Currency vs Money – دانلود قسمت اول

Seven Stages Of Empire – دانلود قسمت دوم

Death Of The Dollar – دانلود قسمت سوم

The Biggest Scam In The History Of Mankind – دانلود قسمت چهارم

 احمد ادریسی





نوع مطلب : دکترین ها یا استراتژی های اعمال شده بر علیه ایران، بانک = ربا .. بورس = قمار، مستند های تکان دهنده، جلسات کلبه کرامت (دکتر حسن عباسی)، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، مدارک دخالتهای غرب در ایران امروز، تفکرات غرب زده، سیاسی، افشاگری، مقالات، جنگ نیمه سخت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


حسن عباسی:با اندیشه‌های تکنوکراتیک، نمی توان "ربا" را از اقتصاد کشور زدود/ اکنون پیامدهای حرکت تکنوکرات‌های دهه 70 را در جامعه می‌بینید

598- مقام معظم رهبری در بیانات نوروزی سال 92 در حرم امام رضا علیه السلام، اشاره‌ای به موضوع اقتصاد بدون نفت كرده و نقدی به تفكر تكنو كرات در دولت‌های گذشته داشتند. 

به همین منظور خبرنگار پایگاه 598 برای آشنایی بیشتر مخاطبین با مفهوم تکنوکرات و سابقه این نوع تفکر در مدیریت کشورمان به گفتگو با  استاد حسن عباسی رئیس مرکز تحلیل و بررسی‌های دکترینال امنیت بدون پرداخته است که در ادامه می آید.

جناب آقای عباسی، لطفاً‌ بفرمایید نوع و ماهیت تکنوکرات‌ها در ایران چگونه بوده است؟ و آیا تفکر تکنوکراسی بعد از دوره اصلاحات در بدنه اصولگرایی نیز وجود داشته یا خیر؟ 

بسم الله الرحمن الرحیم. به نظر من تکنوکراسی در بدنه اصولگرایی اتفاق افتاده است. ما بخش اول مدیریت تکنوکرات‌ها را در دولت سازندگی داشتیم و در دولت دوم سازندگی تکنوکراسی به اوج خودش رسید و این وضعیت در سال 76 در دولت دوم خرداد تعمیق پیدا کرد و در دولت اول اصولگراها یک مقدار تعدیل شد. ولی در اواسط همان دولت این مشکلات خودش را نشان داد و در دولت دوم اصولگراها، تکنوکراسی در برخی از موارد به غایت خودش رسید. 

به طور مشخص در حوزه طرح تحول اقتصادی افرادی که از نظر مبانی نظری پشت طرح تحول اقتصادی بودند و کسانی که آن را اجرا و پیاده کردند نگاهشان, نگاه تکنوکراتانه است و نگاهشان یک نگاه ارزشی و دینی نیست. می‌توان گفت ضریب نفوذ بانک در دولت دوم اصولگرایان به نسبت 16 ساله اصلاح طلبان چند برابر بوده است، یعنی تکنوکراسی اقتصاد لیبرالی در دولت دوم اصولگراها ضریب نفوذش از 16 ساله فعالیت اقتصادی اصلاح طلبان بیشتر بوده است!  تکنوکراسی بعد از دفاع مقدس به گونه‌ای زیر ساخت‌های اقتصادی کشور را لیبرالی کرد که هر چه دولت‌ها رو به جلو حرکت کردند عمیق‌تر و نهادینه‌تر شد.  

بنابراین تکنوکراسی چیزی نبود که از جامعه ما رخت بسته باشد، بلکه از سال 68 کارش شروع شد و همین‌طور رو به جلو حرکت کرد و تنها دوره‌ای که یک مقدار تعدیل شد، دوره دولت نهم بود.

با توجه به اینکه مقام معظم رهبری فرمودند در دولت نهم و دهم ارزش‌ها پر رنگ‌تر شده، چطور ممکن است که یک دولت هم بتواند ارزش‌ها را پر رنگ و مفاهیم انقلاب را زنده کند و هم در کنار آن‌ها، نگاهش به مسائل مدیریتی یک نگاه تکنوکراتانه باشد؟


حوزه‌هایی که در آن‌ها مباحث انقلابی پر رنگ جلوه کرد؛ سیاست خارجی و دفاع از حقوق مظلومین در سراسر جهان بود. شما می‌دانید که در دوره حاکمیت اصلاح طلبان در سه تا چهار جنگی که صورت گرفت، تقریباً ایران محاصره شد. در جنگ افغانستان و جنگ عراق ما کاملاً منفعل بودیم، اما در دوره حاکمیت اصولگرایان ما در سه جنگ؛ سی و سه روزه لبنان، بیست و دو روزه غزه و جنگ هشت روزه سال گذشته غزه، کار کاملاً برعکس شد. 

بنابراین، در حوزه سیاست خارجی، در حوزه پرونده هسته‌ای، در حوزه دفاع از مظلومان در سراسر جهان و در حوزه محرومیت‌زدایی در بخش‌های داخلی به خصوص در حوزه فکر و فرهنگ، کسانی که مدعی اندیشه و تفکر دینی بودند در رأس کارها قرار گرفتند که نگاهشان ذوب در فرهنگ سلطه و استحاله فرهنگی نبود اما در روش‌ها محل اشکال بود. این نکته را حتماً فراموش نکنید، تکنوکراسی مدیریت‌های اصلی را دست نمی‌گیرد، بلکه تکنوکراسی ذیل مدیریت‌های انقلابی و مذهبی و دینی با روش‌های غیردینی و روش‌های سکولار جامعه را مدیریت می‌کند.

به عنوان نمونه، در حوزه مسائل اقتصادی یك مدیر متدین و مذهبی را قرار می‌دهیم، اما در روش‌ها افراد متخصص و تکنوکرات‌هایی که قائل به اندیشه فریدمن و اندیشه نئوکینزی هستند کار را در درست می‌گیرند. در حال حاضر سند رسمی در جمهوری اسلامی (در یکی از مراکز تحت مدیریت مجمع تشخیص مصلحت) منتشر شده که در صفحه 782 آن سند ملی نوشته شده که الگوی توسعه مطلوب برای کشور مکتب "نئوکنزی"‌هاست! شما ممکن است بتوانید مدیر اقتصادی انقلابی را انتخاب کنید، اما آنچه که کشور باید بر اساس آن پیش برود، این است که اقتصاد کشور بر پایه اقتصاد نئوکنزی باشد. 

بنابراین در آن مرکز پژوهشی و در آن نهاد مشورتی، در آن وزارتخانه یا در آن مجلس یا در فلان بخش دولت یا جاهای دیگر است که حرف و مدل مکتب "نئوکنزی" پیاده می‌شود. و شما به عنوان یک مدیر متدین و اصولگرا حرف و مدل مکتب نئوکنزی را امضا می‌کنید! لذا در دولت نهم به سوی بازخوانی و احیای ارزش‌های انقلاب پیش رفتند ولی هر چه در دولت دهم جلوتر آمدیم این روند کمرنگ شد.

آیا ارتباطی هم با بحث تحول در علوم انسانی دارد؟

بله. ارتباط خیلی جدی دارد و اساساً یکی از دلایل تعمیق تکنوکراسی از جنس حاکمیت فن سالاران که نگاهشان صرفاً یک نگاه مدرن غیر ارزشی است، ناظر به این است که تکنوکرات‌ها و این متخصصین در علوم انسانی، فنی و پزشکی و حوزه‌های دیگر در دانشگاه‌ تربیت شده‌اند که دانشگاه این متخصصان را این‌گونه بار آورده است و همین افراد وارد فضای مدیریتی می‌شوند و به تعبیری دیگر "از کوزه همان طراود که در اوست" و هر چه که در دانشگاه یاد گرفته‌اند همان را در جامعه پیاده کرده‌اند. 

بالاخره یک جریان سیاسی در ایران نگاهش به اقتصاد نگاه فریدمنی است و یک جریان دیگر نگاهش نئوکنزی. شاید برای شما نیز جای تعجب باشد که اصولگراها نگاهشان نگاه فریدمنی است و اصلاح طلبان نئوکنزی!

بنابراین فرقی ندارد که شما از نظر مسائل سیاسی و اعتقادی اصولگرا باشید یا اصلاح طلب. بلکه مهم این است که هر دوی این‌ها اقتصادشان لیبرالی است و پنبه این نوع اقتصاد لیبرالی را مقام معظم رهبری در سال 1390 در دیدار با دانشجویان دانشگاه کرمانشاه زدند. ایشان در آنجا تعبیر به "اقتصاد آدام اسمیتی" کردند.

بنابراین تکنوکراسی، فن سالاری خاصی است که متخصصین فارغ التحصیل از نظام دانشگاهی به صورت تیم‌های مشورتی و کارشناسی و مدیریتی ذیل وزرا مشغول به کار شده و عمل می‌کنند و سازو کار آن‌ها و نظر آن‌ها اندیشه‌های دینی و شرعی را "وتو" می‌کند.

راهكار حل رهایی از این معضل و این نوع تفكر چیست؟

برای حل این مشکل دو راهکار وجود دارد؛ اول اینکه نظام مقننه و قانون‌گذاری باید دستورات و روش‌های دینی را تبیین کند و به طور حرفه‌ای باید تحول اساسی در حوزه علوم انسانی صورت گیرد تا این اندیشه مدیریتی، مقوم سازو کار در مرحله مدیریت اجرایی کشور باشد. یعنی نه بی‌تفاوت به مسائل شرعی باشد و نه در تعارض با مسائل شرعی. 

به عنوان نمونه ما می‌توانیم 25 خرداد 92 را نقطه عطفی در نظر بگیریم که باید یک سوال از مجلس شورای اسلامی پرسید. چون 25 خرداد 91 رئیس محترم مجلس، دیداری با مراجع عظام تقلید در قم داشتند و آن طور که در رسانه‌ها بیان شد، به ایشان فرمودند که 80 درصد اقتصاد کشور ربوی است و مجلس باید یک فکری اساسی برای حل این معضل بکند. حالا از مجلس پیگیری شود كه یک سال گذشته، شما چه کردید؟ حالا اگر شما پیگیری کار را در دست بگیرید، خواهید دید که دست اندرکاران مجلس همان تفکر تکنوکراسی داخل دانشگاه هستند! یعنی یا از دانشگاه علامه آمدند یا از دانشگاه صنعتی شریف یا از دانشگاه شهید بهشتی. اینها هم عمدتاً نگاهشان به مسائل، ناظر بر نگاه نئوکنزی و یا فریدمنی است و تلقی‌شان کلاسیک یا نئوکلاسیکی است.

خب چطور می‌شود با این اندیشه‌های تکنوکراتیک، "ربا" را از اقتصاد کشور زدود. چون اصلاً تفکر اقتصاد لیبرالی بقائش به رباست. حالا شما یک مدیر متدین را در مجلس یا دولت یا هر جایی دیگر قرار می‌دهید که خود این افراد، شعارها را در حد شعار خوب بلد هستند و مطرح می‌کنند، ولی اراده و تلاشی برای تحول در علوم انسانی صورت نمی‌گیرد. 

از این دانشگاهی که علمش سکولار است و روش‌ها و مدل‌های سکولارشان در آن طرف دنیا جواب نداده و اقتصاد اروپا و آمریکا دچار مشکلات و اعوجاج و رکود شده است، این مدل‌ها را وقتی در جامعه اسلامی و دینی پیاده می‌کنیم، می‌شود مدیریت استراتژیک و دیگر مدیریت دینی و مذهبی نیست.

چه ایرادی در نوع مدیریت استراتژیك وجود دارد؟

مدیریت استراتژیک اداره جامعه را مبتنی بر دانش استراتژیک رقم می‌زند و در مقابل مدیریت تاکتیکی قرار دارد. ولی مدیریت فقهی همان قواعد حکومت‌داری را بر پایه انگاره‌های وحیانی و عقل و اجماع و سنت انجام می‌دهد و لذا وقتی که ساز و کارهای شما سکولار و غیر وحیانی و غیر شرعی بود، قطع به یقین مدیریت تکنوکراتیک تحت عنوان مدیریت استراتژیک قدرت خودش را اعمال می‌كند و آرام آرام فضا را برای مدیریت فقهی تنگ خواهد کرد و نتیجه این‌كه در جمهوری اسلامی شما به یک استحاله جوهری خواهید رسید و آن این است که یا در نظام ولایی و شرعی باید شرع و ساختارهای فقهی مبنای تصمیم در حوزه‌های خاصی مثل فرهنگ و اقتصاد و ... باشد یا اینکه استانداردهای دانش حکومت‌داری غربی یعنی علوم استراتژیک. 

خب ما در قواعد فقهی قاعده "نفی سبیل" داریم و همچنین قاعده‌ای که به تبع آن باید از مظلومین دفاع کنیم. اگر همین را با مفهوم منافع ملی که اساساً یک مفهوم اقتصاد پایه است در سیاست خارجی و مسائل کلان امنیت ملی مقایسه کنیم، تعارض‌ها خودشان را نشان خواهند داد. جوابی که تکنوکرات می‌دهند این است که منافع ملی را دنبال می‌کنیم و بقیه موارد را رها می‌کنیم و هیچ نگاه ارزشی به مناسبات در سیاست بین الملل نداریم. اما قاعده نفی سبیل در اینجا تکلیفش چیست؟ مدیریت استراتژیک به شما می‌گوید صرفاً منافع ملی! ولی مدیریت فقهی می‌تواند بالاتر از مدیریت استراتژیک حتی منافع ملی ما را تأمین کند که آن سعادت ملی است. 

شما ببینید در قرآن، ما یک نفع و ضرر داریم و یک مقدار بالاتر از آن خسارت و فلاح. یعنی بالاتر از منفعت، فلاح وجود دارد و بالاتر از ضرر، خسارت. منفعت و ضرر در قرآن با عدد محاسبه می‌شود اما محاسبه فلاح و خسارت احصا می‌شود. یعنی به قدری ارزشش بالاست که با حساب‌های مادی نمی‌توان ارزش گذاری کرد. همان طور که می‌دانید "خسارت" در قرآن دنیوی و اخروی است ولی "ضرر" عمدتاً دنیوی، "منفعت" هم دنیوی است ولی "فلاح" دنیوی و اخروی. 

حالا اگر آمدید یک سطح بالاتر از منافع ملی، فلاح ملی را دیدید و در مقابل ضرر ملی، خسران و خسارت را مشاهده کردید، اگر خواستید امنیت ملی و سیاست خارجی را ناظر بر منفعت و ضرر نبینید بلکه ناظر به فلاح و خسارت ببینید، قاعده "نفی سبیل" را مبنا قرار داده‌اید. 

خب، وقتی تکنوکرات‌ها می‌آیند و علوم شناخته شده در سیاست خارجی، در روابط بین الملل، در علوم اقتصادی، در علوم استراتژیک و در علوم سیاسی که صرفاً ناظر به منفعت ملی است را بكار می‌گیرند، همین علومی كه در دانشگاه‌ها تدریس شده و همین‌ها مبنای عمل در سیاست خارجی در مجلس و دولت قرار گرفته، شما عملاً بحث‌های تکنوکراسی را پیاده کرده‌اید و بنابر این فرقی ندارد که مدیر شما متدین باشد یا نباشد.

پس منشأ اختلافی که در مدیریت کشور بین اصولگراها و اصلاح طلبان وجود دارد چیست؟ با توجه به اینکه بحث فقه مدیریتی هنوز هم مورد دغدغه رهبری است، آیا جنگ زرگری بین آن‌ها وجود دارد یا نه؟ 

اول این‌که جنگ زرگری نیست و دوم این‌که نکته‌ای در اینجا وجود دارد. شما ببینید، اصلاح طلبان خیلی معتقد نیستند که مدیریت فقهی باید جاری بشود و مبنا فقه باشد. ولی بالاخره اصولگراها در افواه یعنی در دهان این ادعا را دارند، اما تلاش مضاعفی نمی‌کنند تا این خلاء را پر کنند. یکی اینکه حوزه علوم انسانی را تقویت کنند و دوم بپذیرند که اگر غفلت کنند استحاله جوهری جمهوری اسلامی صورت می‌گیرد.

نمی‌گویم مدیریت علمی بلکه می‌گویم مدیریت استراتژیک، چون جامعه یا با روش‌ها و دانش استراتژیک اداره می‌شود یا با فقه. از این دو حالت هم خارج نیست؛ یا ولایت، ولایت استراتژیست‌هاست یا ولایت فقها. 

البته عمده مدیریت الآن در جهان در دست استراتژیست‌هاست. یعنی هر رئیس جمهوری، هر شاهی، هر نخست وزیری و هر وزیری در جهان بالاخره یک سری از استراتژیست‌ها برایش استراتژی برای حکومت‌داری تهیه می‌کنند. استراتژی، قواعد اداره جامعه مبتنی بر عرف و خرد بشری است. ولی وقتی شما یک ظرفیت عظیم‌تر از عرف و خرد بشری یعنی وحی را هم داخل کنید راحت‌تر می‌توان جامعه را اداره کرد و بهتر می‌توان از موانع عبور کرد و مشکلات را پاسخ داد. 

غرب خودش را در حوزه دانش استراتژیک از چنین منبعی ـ وحی ـ محروم کرده است. وقتی شما ما به ازای استراتژی از ظرفیت دانش فقهی نیز استفاده کنید ـ البته ظرفیت فقهی به معنای فقه حکومتی که مد نظر مقام معظم رهبری است ـ بهتر می‌توانید پاسخگوی مسائل باشید. 
یکی از مشکلات این است که این ظرفیت هنوز برای خیلی‌ها شناخته شده نیست و بعضی‌ها فکر می‌کنند که یک مدیر اگر متدین بود کفایت می‌کند. همین مدیر متدین به دانشگاه علامه و صنعتی شریف و شهید بهشتی و تهران و ... سر می‌زند، چهار تا استاد اقتصاد فریدمنی یا نئوکنزی می‌آورد که با دیدگاه آنها کشور را اداره کند. این می‌شود تعارضی که در جریان اصولگرا وجود دارد. 

چون جریان اصلاح طلب، مدیریتش با همان اندیشه‌های سکولار در دانشگاه انطباق دارد و اساساً مدیرش هم سکولار است. اما شخصیت اصولگرا خودش قائل به این است که سکولار نیست، اما برای روش‌هایی که می‌خواهد در جامعه یا در حوزه وزارت خانه‌اش یا هر جای دیگر پیاده کند، به سراغ اندیشه‌های سکولار در دانشگاه می‌رود و اسمش را هم گذاره‌های علمی یا مشاوران علمی می‌گذارد، غافل از اینکه این اندیشه یک اندیشه سکولار است که در آن طرف دنیا شکست خورده. 

من شما را ارجاع می‌دهم به کتاب دو سال پیش آقای ژوزف استگلیتس، برنده جایزه نوبل اقتصادی با عنوان "سقوط آزاد". او در این کتاب بیان می‌کند که آن چیزی که سقوط کرده اقتصاد اروپا و آمریکا نیست، بلکه "علم اقتصاد" است که سقوط کرده. یعنی علم اقتصاد ناکار آمدیش مشخص شده و قادر نیست که مشکلات اقتصادی را حل کند. آقای ژوزف استیگلیتس برنده جایزه نوبل اقتصاد آدم کوچکی نیست. حالا اندیشه‌های آن‌ها که سال‌ها پیش رد شده است، بعضی همین اندیشه‌ها را در دانشگاه‌های ما تدریس می‌کنند. و مدیر متدین و اصولگرای ما هم همین اندیشه‌ی ترجمه‌ای شکست خورده و امتحان پس داده را در جامعه پیاده می‌کند. 

بنابر این باز هم شما به تکنوکرات بازگشتید، اما تحت عنوان اصولگرایی. شما اگر به طرح تحول اقتصادی و افرادی که مجریان و عوامل و دست اندرکاران این طرح بودند نگاهی بیندازید، می‌ببینید که قرابتشان با اندیشه اقتصاد دینی چه مقدار است! همین نکته‌ای که اشاره کردم، وقتی بزرگان در حوزه علمیه به رئیس مجلس تأکید دارند كه 80 درصد اقتصاد کشور ربوی است، دلیلش این است که اقتصاد در دست تکنوکرات‌های اقتصادی است و آن‌ها چیزی غیر از اقتصاد ربوی را نمی‌توانند در جامعه پیاده کنند. 

بنابراین تکنوکراسی خودش را به شکل‌های مختلف بروز می‌کند. حضورش را ضروری جلوه می‌کند و یک برچسب علمی بودن بر روی حرف‌های خودش می‌زند. یک بار یک جایی من انتقاد کردم که مدل اقتصاد که اجرا می‌شود، لیبرالی است. بعداً جواب دادند که سی واندی سال است که در فلان دانشگاه تدریس می‌کنم اما نمی‌دانم اقتصاد لیبرالی چیست؟ و افتخارم این است که فلان وزیر و فلان وزیر، شاگردان من بوده‌اند! 

شما ببینید، کسی که افتخارش این است که وزرای متعدد اقتصاد شاگردش بوده‌اند، می‌گوید من چیزی به معنای اقتصاد لیبرالی نمی‌فهمم! و فقط یک اقتصاد به اسم اقتصاد بازار آزاد داریم. و بعد اندیشه این افراد در طرح هدفمندی یارانه‌ها به عنوان مجریان این کار مبنا قرار می‌گیرد. فرقی هم ندارد اگر قرار بود هدفمندی یارانه‌ها را یک دولت سکولار هم انجام بدهد حتماً از این روش‌ها استفاده می‌کرد. 

چه اقتصادی در چارچوب اقتصاد لیبرالی و تکنوکرات مأبانه نیست؟

تنها اقتصادی که بیرون از این چارچوب است، اقتصاد مقاومتی است. و متأسفانه اقتصاد مقاومتی را با اقتصاد ریاضتی خلط می‌کنند در صورتی که اصلاً این‌گونه نیست و ابعاد دیگری دارد که یک جزء کوچک آن مفهومی بود که در سخنرانی مشهد هم به آن اشاره شد که اقتصاد مقاومتی به مفهوم مقاوم سازی اقتصاد است. 

مقاوم سازی ارکان یک اقتصاد، یک وجه جوهری آن است. شما یک برنامه‌ای باید داشته باشید تا بتوانید ربا را که جوهر نظام اقتصادی امروز است و به تعبیر بزرگان 80 درصدش ربوی است، این زهر و جوهر را از این اقتصاد بگیرید تا اقتصاد مقاوم بشود. شما چطور از بدن یک معتاد آن زهر مواد مخدر را آرام آرام از بدنش خارج می‌کنید تا سرحال و رنگش شاداب می‌شود. در واقع از آن پژمردگی خارج می‌شود و شادابی پیدا می‌کند و بدنش با ورزش مقاوم می‌شود. 

حالا یک اقتصادی که بر اثر ربا و نفوذ ربا در بعضی از بخش‌ها و بعضی از قسمت‌ها مثل نظام مالی و غیره پژمرده و افسرده و دچار فساد شده است، اگر این زهر را از درون عضلات آن و از تار و پود آن خارج کنید، خود به خود مقاوم سازی انجام شده است. و مباحثی که در اقتصاد مقاومتی و توصیه‌ای که قبلاً شده بود در قضیه‌ی بانکداری بدون ربا و نظام اقتصادی این چنینی و مباحثی که قبلاً در 16 شهریور90 در دیدار با خبرگان رهبری و بعد هم سایر بزرگان در قم در دیدار با رئیس مجلس در 25 خرداد 91 مطرح شد، اینها مقوم مبحث اقتصاد مقاومتی است و هیچکدام از مکاتب مدرن و مباحث چپ و راستی که امروز در دانشکده‌های اقتصاد ما تدریس می‌شود، یارای مواجهه و مقابله با ساختار ربوی نهادینه شده و تئوریک موجود در علوم اقتصادی امروز را ندارد. 

و لذا یک وجهش را در حوزه اقتصاد و یک وجهش را در سیاست خارجی اشاره کردم. در تعلیم و تربیت، در هنر و در هر بخش‌ دیگر هم همین گونه است. پس در واقع باید موضوع را این‌گونه دید که مدیریت تکنوکراتیک، مدیریتی است که حاکمیت طیفی از کارشناسان و نخبگان را بر دستگاه‌های تخصصی اعمال می‌کند که آن‌ها صرفاً به بعضی از انگاره‌های مدرن عمدتاً مغایر با شرع اعتقاد داشته باشند. و پیامدهای آن عموماً خودش را بعد از 10 تا 15 سال نشان خواهد داد که شما الآن پیامد حرکت تکنوکرات‌های دهه 70 را در جامعه می‌بینید و پیامد حرکت تکنوکرات‌های اخیر را طبیعتاً 20 سال دیگر باید ببینید.

ممنون از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.





نوع مطلب : مقالات، تفکرات غرب زده، رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز (حسن عباسی)، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، بانک = ربا .. بورس = قمار، تحول در علوم انسانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جوابیه‌ جمعی از جوانان پژوهشگر اقتصادی، بر بیانیه‌ 43 تن از مدرسان اقتصاد؛
بجای بازگشت به گذشته، باید الگوی اقتصادی انقلاب را بسازیم/ "عدالت اجتماعی" هنوز به محور سیاستگذاری‌های اقتصادی تبدیل نشده است
 روز یکشنبه ششم اسفندماه و سه روز مانده به مذاکرات هسته‌ای، چند تن از مدرسان و پژوهشگران اقتصاد، بیانیه‌ای تکراری و کلیشه‌ای درباب مسائل اقتصاد ایران منتشر نمودند.
 
به گزارش رجانیوز به نقل از برهان، در این رابطه 85 نفر از جوانان پژوهشگر و تحلیلگر اقتصادی نقدی بر این بیانیه نوشته اند كه متن كامل آن را از نظر می گذرانید:
 
در بیانیه مذکور، موضعگیری علمی و حرف نو و محکمی وجود نداشت که نیاز به نقد و بررسی موشکافانه داشته باشد. اما به دلیل آنکه این بیانیه را حرکتی سیاسی در فضای کنونی قلمداد می‌کنیم، اجمالاً به نکات زیر اشاره می‌کنیم:
 
1. طبق متن منعکس‌شده از این بیانیه در رسانه‌ها، از «اجرای عدالت اجتماعی» در فهرست چالش‌های اقتصاد ایران طی سالهای اخیر نام برده شده است. ما معتقدیم اتفاقاً عدالت اجتماعی هنوز به محور سیاستگذاری‌های اقتصادی تبدیل نشده است. سیاست‌های اقتصادی همچنان نتوانسته از مدار الگوهای التقاطی لیبرالی و کمونیستی خارج شود و برنامه‌های اقتصادی کشور از دولت‌محوری و سرمایه‌سالاری به سمت عدالت اجتماعی گرایش یابد. این امر صرفاً محصول عملکرد سالهای اخیر هم نیست. مشکلات پولی و مالی و ساختاری نامبرده در بیانیه، همواره در طول دو سه دهه اخیر در کشور وجود داشته و در طول دولتهای مختلف، فقط آب و رنگ آن عوض شده است. تورم‌های افسارگسیخته و بیکاری‌های گسترده و ناکارآمدی‌های بانکی و تجاری و امثال آن، در کدام دولت و در چه مقطعی وجود نداشته که آقایان این معضلات را به روند «سالهای اخیر»، نسبت داده و تلویحاً دعوت به بازگشت به سیاست‌های دولت‌های پیشین می‌کنند؟‌ اگر مقصود بیانیه‌دهندگان از ارجاع این مشکلات به سالهای اخیر، توصیه به برگشت به سیاستهای اقتصادی گذشته نبوده، پس باید توضیح می‌دادند که آیا از نظر آنها، تغییری در روند تداوم سیاستهای تحمیل‌شده بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، در طول سالهای اخیر رخ داده است؟‌ شواهد نشان می‌دهد اینطور نبوده و همچنان همان چارچوبها و الگوهای وارداتی بر اقتصاد کشور حاکم است و دولت فعلی نیز صرفاً بدنبال تغییراتی روبنایی در این الگوها بوده است.    
 
2.  در حال حاضر که کشورهای مدعی الگوی اقتصاد بازار آزاد، خود نیز چهارسال است در بحران مالی و اقتصادی عمیقی فرورفته‌اند و بحران از وضعیت استثنا به یک واقعیت مستمر تبدیل شده است و لیبرال‌سرمایه‌داری در باتلاق عمیقی فرورفته و بانگ ناقوس مرگش به گوش می رسد و صحبت از بحران در علم اقتصاد و الگوهای سیاستگذاری اقتصادی است، چرا امضاکنندگان بیانیه هیچ اشاره‌ای به ضرورت نوگرایی و تحول واقعی در فضای فکری و علمی اقتصاد در ایران نداشته و مشکلات را یکسره به دولت و سیاستهای دولتی ارجاع داده‌اند؟ آیا به نظر آنها زمان آن نرسیده که در اقتصاد، گفتمان خود را داشته باشیم و الگوی راهبردی خودمان را بسازیم و از گرفتار شدن صرف در ساخت روبناها آن هم به تقلید از دیگران، به سمت تحول واقعی در زیربناها برویم؟ ما نگرانیم که با ارائه پیشنهاداتی همچون سیاست تنش‌زدایی، احیای سازمان مدیریت، بهبود فضای کسب و کار و مانند اینها، که بارها تکرار شده، مسائل واقعی اقتصاد ایران نادیده گرفته شود.
 
3. مشکلات ریشه‌ای اقتصاد کشور، نه آنطور سطحی است که آن را با نگرش‌های کوته بینانه ای همچون آنچه در کتابهای درسی اقتصاد نئوکلاسیک تدریس می شود و صرفاً با به میان آوردن چند عدد و رقم و آمار که می دانیم هیچگاه گویای همه ابعاد واقعیت نیست، بتوان تحلیل و بررسی کرد و نه آنطور قائم به شخص رییس جمهور است که با تعویض رییس جمهور مسائل خاتمه یابد. تجربه سه دولت مختلف در طول 24 سال اخیر نشان داده است مواضع سیاسی متفاوت دولتها توفیری در سیاستهای اقتصادی نداشته و سیاستگذاری اقتصادی در ایران به طور کم و بیش، عمیقاً تحت استیلای فضای علمی و پژوهشی کشور، متمایل به پارادایم پوزیتیویستی اقتصاد بوده و از الگوهای توصیه ای نهادهای پولی جهانی، بطور ناقص و جاهلانه تقلید نموده و تفاوتها صرفاً در جهت دهی به منابع بانکی از بنگاه های بزرگ به بنگاه های کوچک و یا تمرکز در شهرهای بزرگ یا شهرهای کوچک و مانند اینها بوده است. البته بعضی شجاعت ها در اجرای طرحهایی مانند هدفمندی یارانه ها تحسین برانگیز بود اما متاسفانه مهار علمی سیاستگذاری اقتصادی، کماکان در دست همان تفکرات و الگوهای مقلدانه باقی مانده، تحول عمیقی در اقتصاد ایجاد نشده و آرمان های انقلاب در این عرصه همچنان بر زمین مانده است.
 
در شرایط کنونی کشور، باید به جای برگشت به الگوهای شکست خورده وارداتی و یا صرفاً دست زدن به تغییرات روبنایی، اندیشه و الگوی «اقتصاد مقاومتی» محوریت یابد. اقتصاد مقاومتی، واقعا یک الگوی علمی و راهبردی است. هرچند برخی مدرسان دانشگاه ها تصور کنند صرفاً یک شعار سیاسی و یا تاکتیک موقتی است.
 
 4. انقلاب اسلامی، یک تحول صرفا سیاسی نبوده و نیست. بلکه عمیقا ظرفیتهای فرهنگی و حتی علمی داشته و دارد که به دلیل فضای سکولاریستی حاکم بر علوم انسانی و دانشگاه های کشور، این ظرفیتها همچنان مهجور مانده و بطور کامل و عملاً بر اداره کشورحاکم نشده است. نمونه ای از این ظرفیتهای عینیت یافته را می توان در خیزهای بلندی همچون توسعه روستایی در دهه اول انقلاب در قالب جهادسازندگی، ریشه کنی بی‌سوادی در قالب نهضت سوادآموزی، الگوی اعجاب برانگیز پشتیبانی مهندسی جنگ در طول دفاع مقدس، خودکفایی در صنایعی همچون نیروگاه‌سازی و ده ها تجربه دیگر که ذکرش در این مجال نمی‌گنجد، مشاهده نمود. این تجارب ارزشمند انقلاب هرچند برای طیفی از مدرسان و محققان دانشگاهی ما غیرواقعی و یا غیرعلمی جلوه می نماید و خود را در ورود علمی و الگوپردازی برای این تجارب عینی، مسئول نمی‌دانند، اما اتفاقاً در بحران‌های اقتصادی امروز غرب، شاهد گرایش برخی اندیشمندان غربی به بررسی علمی این الگوها به منظور جایگزینی با الگوهای سرمایه داری هستیم. آنچنان‌که جهادسازندگی ایران، امروز در دانشگاه پریسنتون آمریکا مورد پژوهش علمی قرار گرفته و یا اندیشمندان آلمانی از محققان دانشگاه امام صادق (ع)، الگوی بانکداری اسلامی درخواست می‌کنند. 
 
5. در شرایط کنونی کشور، باید به جای برگشت به الگوهای شکست خورده وارداتی و یا صرفاً دست زدن به تغییرات روبنایی، اندیشه و الگوی «اقتصاد مقاومتی» محوریت یابد. اقتصاد مقاومتی، واقعا یک الگوی علمی و راهبردی است. هرچند برخی مدرسان دانشگاه ها تصور کنند صرفاً یک شعار سیاسی و یا تاکتیک موقتی است. آن‌ها که تاریخ اقتصادی انقلاب را نه می‌شناسند و نه اگر شناسایی شود به آن باور خواهند آورد، بدیهی است گفتمان در حال شکل‌گیری «اقتصاد انقلاب اسلامی» را درک نکنند و به آن وقعی ننهند.
 
6.  ما امضاکنندگان این جوابیه به مشکلات اقتصادی کشور و مردم واقفیم. اما ریشه‌ی این مشکلات را نه در به اصطلاح تنش زدایی با کشورهای سلطه جو و دلبستگی به اقتصاد در معرض نابودی آنها می دانیم و نه در تقویت و احیای نهادهای سرمایه‌داری کشور. بلکه مطالبه‌ی ما از دولت فعلی آن است که چرا علی رغم اتخاذ اهداف و اصول اولیه‌ای که عمدتا با گفتمان انقلاب همسو بود، در عمل در خیلی از مواضع، کار به دست اصحاب اندیشه‌ی التقاطی سپرده شد و دلسوزی‌ها و همراهی‌های نخبگان انقلاب‌باور به طور کامل به بوته‌ی فراموشی افتاد و از توان وظرفیت عظیم مردمی برای تحقق اهداف و اولویت های اقتصادی بهره‌ای گرفته نشد. چرا انبوه نهادهای مردمی و غیردولتی در مدیریت اقتصاد به کار گرفته نشد و بیماری دیوان‌سالاری‌زدگی افزایش یافت؟ چرا فرهنگ کار و مسئولیت و تعهد به پیشرفت و مردم‌گرایی در دولت نهادینه نشد و چرا سرطان سوداگری و پول پرستی و سرمایه‌محوری در بازار و نظام توزیع، مورد مداوا قرار نگرفت و همچون دولت های پیشین تصور شد که صرفاً با ابزارهای پولی و مالی می توان بیماری‌های اقتصادی را ریشه کن نمود؟ و چرا خط‌مشی‌گذاری‌های رهبری در چارچوب جهاداقتصادی، آنچنان که باید محور و مبنای سیاست گذاری ها و برنامه ریزی ها قرار نگرفت؟
 
7.  ما نیز همچون امضاکنندگان آن بیانیه، پیشنهاد داریم. اما پیشنهاد ما از جنس پاک کردن صورت مسائل و اعتماد کودکانه به دیپلماسی فریب سلطه‌گران و دست دراز کردن به سوی جریان های فکری و سیاسی تجربه‌ی شکست‌خورده پس داده نیست، بلکه معتقدیم همانطور که در جنگ نظامی توانستیم پیشرفت چشم‌گیری در عرصه‌ی دفاعی و نظامی پیدا کنیم، در همین زمان بحران اقتصادی است که می توانیم راه های میانبر را هم برای جراحی بیماری‌ها و هم هموارسازی پیشرفت شتابان اقتصادی، کشف نماییم. از جمله‌ی این راه ها می توان به موارد زیر اشاره نمود:
 
الف(خط اقتصاد مقاومتی باید در عمل محوریت یابد. ما به‌طور آشکار درگیر جنگ اقتصادی هستیم، و تجربه‌ی بومی و عینی انقلاب هم نشان می دهد مقاومت بهترین راهبرد حفظ استقلال و کمک به پیشرفت است.
 
ب(ظرفیت‌ها و توانمندی‌های عظیم مردم باید به‌کار گرفته شود. مردم در اقتصاد صرفا‌ رفاه‌جو یا مصرف کننده نیستند؛ بلکه می‌توانند در پیشرفت اقتصادی عاملیّت داشته باشند. سرمایه‌ی مردم و مدیریت مردم باید اقتصاد را بردوش گیرد و دولت پشتیبانی و کنترل نماید. در این میان تأکید رهبر معظم انقلاب بر تولیدمحوری اقتصاد ایران، نه یک تاکتیک کوتاه مدت موقت، بلکه یک استراتژی عمومی و بلندمدت در جهت پیشرفت مادّی و معنوی کشور محسوب می‌شود. تأکید بر تولید به معنای نفی وابستگی تجاری و ارزی، نفی سفته‌بازی و سوداگری و اعمال محدودیت بر بازارهای مالی و پولی و کنترل رفتار لجام گسیخته‌ی بانک‌ها و مؤسّسات مالی است. شرایط بوجود آمده در کشور اگر با تدبیر و ایمان انقلابی مدیران آن توأم شود، بهترین فرصت برای قطع همیشگی وابستگی به دارایی‌های پولی و مالی سلطه‌گران و افزایش خودکفایی تولیدی و مالی کشورست.
 
ج(ساختارهای بیمار و استعمارزده و عقب‌مانده‌ در اقتصاد کشور باید به راستی متحول شده و نهادهای آن نوسازی شود. دیوان‌سالاری‌های رخوت‌آور، مدیریت‌های رضاخانی و اشرافی، قوانین و مقررات ضد و نقیض، سازمان های دولتی پیشرفت‌زدا (نه پیشرفت‌گرا)، سازوکارهای اداری کهنه و فرسوده، سیاست‌گذاری از بالا و متمرکز، حاشیه‌نشینی نخبگان و نهادهای جمعی در مدیریت‌ها و سیاستگذاری‌ها، تضعیف نهادی بخش تولید و حاکمیت مطلق سوداگری بر ساختار اقتصادی، عدم نگرش علمی و راهبردی به عدالت اجتماعی، تداخل‌های بی‌جای قوا در فعالیت‌های اقتصادی، خصوصی‌سازی‌های اختصاصی، حاکمیت نظام بانک‌محور بر مناسبات مالی، وابستگی بودجه به دلار نفتی، عقب نگه‌داشتن فضای علمی و پژوهشی در علوم انسانی به‌ویژه اقتصاد، ندیدن الگوهای موفق عینی و عدم تکثیر آن، و ده‌ها معضل و آفت دیگر، بیماری‌های ساختاری اقتصاد کشور است که تا زمانی که در اولویّت بررسی رییس جمهور و هیئت دولت قرار نگیرد، هیچ درمان موقتی و مسکّنی نمی‌تواند دوام آورد.
 
8.  ما معتقدیم رییس جمهور آینده نباید لزوماً فردی اقتصادخوانده باشد، اما یقیناً باید شخصیتی داری تشخیص باشد، که نخبگان انقلاب‌باور را در عرصه های مختلف اقتصادی کشور، شناسایی نموده و شایسته‌سالاری را به معنای عملی آن، محور منش ریاستی خویش قرار دهد و از محدود کردن دایره‌ی مدیریت‌ها به طرفداران خود و یا سپردن انفعالی امور به معاونین و مدیران میانی و کارشناسانی - که سال‌هاست گلوگاه های اقتصادی کشور را در مدار فعلی محدود کرده، تفکّر و فرهنگ دیوان‌سالاری‌زده و سوداگر ناشی از تفکر لیبرالی، را حفظ کرده‌اند و به مانعی برای هر تحولی تبدیل شده‌اند،-  شدیداً پرهیز نماید و در این مقام، با هیچ جناح و دسته‌ای مصالحه ننماید.
 
اسامی امضاکنندگان به ترتیب الفبا:
 
1.  سهیل ابوالحسنی
2. روح‌الله ابوجعفری
3. محمدمهدی اطهر
4. سیدمحمدرضا امیری
5.  روح‌الله ایزدخواه
6. حمیدرضا ایمانی‌مقدم
7. عباس باقری
8. مسعود براتی
9.  برنا برخوردار
10. ابوالفضل بردبار
11. افشین پروین‌پور
12. علی جدیدزاده
13. محسن جعفری
14. محمد جعفری‌نژاد
15. مهدی جمشیدیان
16. حامد حاجی‌پور
17. سعید حسن‌زاده
18. سیدحمزه حسنی
19. سیدرضا حسینی
20. سیدمحمدحسین حسینی
21. ایمان حقیقی
22. عمار خسروجردی
23. حمید خواجه‌احمدی
24. سعید خورشیدی
25. سیدداوود دخانچی
26. رضا رحیمی
27. سیدحسین رضوی‌پور
28. حسین رضی
29. سعیدحسین رفیعی
30. مهدی روح‌الهی
31. حسین روزبه
32. حسین زندی
33. محمدمهدی سالاری
34. سیدجواد سراج زاده
35. علی سعیدی
36. سمیعی‌نصب
37. احسان شریعتی
38. محمدجواد شریف‌زاده
39. محمدصادق شهبازی
40. محمد شیریجیان
41. علی صابر
42. داوود صادقی
43. مهدی صادقی‌کجایی
44. حسین ضمیری
45. محمد طاهری‌نژاد
46. سیدعلیرضا طباطبایی
47. احمد عادلی
48. ایمان عادلی
49. سیدمهدی عاملیان
50. حجت‌الله عبدالملکی
51. سعید عبدلی‌زاده
52. بیژن عبدی
53. حسین عسگری
54. سیدامیر عقیلی
55. سیدمحسن علوی‌منش
56. محمد فاروق
57. مرتضی فیروزآبادی
58. سیدمجتبی قابله‌باشی
59. رشید قانعی
60. محمدصادق کریمی
61. علی گلرونیا
62. احمدرضا محمدی
63. حمیدرضا مقصودی
64. محسن مقصودی
65. عبدالعظیم ملایی
66.   منصور ملکی
67. موحدی‌کیا
68. سیدسعید موسوی
69. سیدحسن موسوی‌فر
70. علی‌اکبر ناسخیان
71. نوید ناصر
72. رضا نخلی
73. محمد نعمتی
74. مهدی نعمتی
75. علی نعمتی
76. رضا نعمتی
77. جواد نوری
78. زهرا ابوالحسنی
79. بتول احمدی
80. نسرین پرستش
81. زهرا صابری
82. مریم عاقلی
83. مرضیه فروزنده
84. سمانه منصوری
85. سمیه نجفی.




نوع مطلب : مقالات، افشاگری، تفکرات غرب زده، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، بانک = ربا .. بورس = قمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دانلود برنامه راز با موضوع ویران گری خلاق در تئوری بازی‌ها پخش شده در ۲۱ بهمن ماه ۱۳۹۰

این جلسه از برنامه راز مربوط به کتاب دکترین شوک ( The Shock Doctrine ) نوشته خانم Naomi Klein که مربوط به نظریه‌های میلتون فریدمن می‌باشد و سازوکارهای اقتصادی فریدمنی و خطر این نگاه اقتصادی است که این نظریه‌ها در جهان باعث فروپاشی اقتصادی در جهان شده است که این مسئله توسط استاد حسن عباسی تحلیل و بررسی می‌شود.

ایشان آسیب‌هایی که نگاه فریدمنی می‌تواند به اقتصاد کشور بزند را مشخص می‌کند و طرح جایگزین اقتصاد پول مبنا را اقتصاد برکت مبنا معرفی می‌کند و حذف پول از بازار به عنوان یک بازار سرمایه و قرار دادن پول به عنوان معیار برای سنجش در بازارهای واقعی ( بازار ملک ، بازار سلامت ، بازار صنعت و…) است. پول هم مانند واحد متر که همه جا معیاری ثابت است باید پول نیز همین صورت باشد باید معیاری ثابت برای سنجش سرمایه در بازارهای واقعی باشد.

از آسیب‌های پول به عنوان بازار سرمایه ( بانک ، بورس ، بیمه ، اوراق قرضه ) این است که افراد با خرید و فروش قمار گونه پول فقط سرمایه خود را افزایش می‌دهند و هیچ تولیدی در جهت رفع نیازها ندارند.

مدت زمان: ۱ ساعت و ۱۸ دقیقه

تاریخ : ۲۱ بهمن ۱۳۹۰

موضوع : ویران گری خلاق در تئوری بازی‌ها

فرمت:  mp4 , mp3 

کیفیت: عالی

بسیار حماسی و جذاب ، پیشنهاد می‌کنم حتما دانلود نمایید…

دانلود فایل صوتی:

 دانلود - Direct Download Link

حجم: ۱۳ مگابایت

دانلود فایل تصویری:

 دانلود به صورت پارت‌های ۱۰۰ مگابایتی:

دانلود پارت ۱ :   Direct Link

دانلود پارت ۲:    Direct Link

دانلود پارت ۳ :   Direct Link

دانلود پارت ۴:    Direct Link

 حجم: ۳۴۰ مگابایت

  دانلود از لینک‌های کمکی (فایل تصویری):

دانلود پارت ۱ : FileServe | MegaShare | Rapidshare  hotfile  |  Mediafire

دانلود پارت ۲ : FileServe | MegaShare | Rapidshare  hotfile  |  Mediafire

دانلود پارت ۳ : FileServe | MegaShare | Rapidshare  hotfile  |  Mediafire

دانلود پارت ۴ : FileServe | MegaShare | Rapidshare  hotfile  |  Mediafire

  دانلود از لینک‌های کمکی (فایل صوتی):

FileServe |  Rapidshare  hotfile  |  Mediafire

پسورد فایل (در صورت نیاز) : www.dr-abbasi.ir

 منبع :دکتر عباسی





نوع مطلب : مقالات، افشاگری، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز (حسن عباسی)، بانک = ربا .. بورس = قمار، 
برچسب ها : دکترین شوک، حسن عباسی،
لینک های مرتبط :


دکترین شوک

نائومى كلاین

جهت دریافت تصویر بزرگتر کلیک کنید

پیشگفتار مترجمان


از سال‌ 2004 به این سو، نائومی کلاین دست‌اندرکار پژوهش در حیطه‌ای از تاریخ اقتصاد بوده است آکنده از گفته‌ها )و اغلب ناگفته‌ها ( بحران‌های گوناگونِ چند دهۀ اخیر و این که چگونه از این بحران‌ها سوءاستفاده می‌شود تا راه برای پیشرویِ به اصطلاح "انقلاب" های اقتصادیِ دست راستی در سراسر عرصه گیتی هموار گردد: بحرانی فرا می‌رسد، هول و هراس جامعه را در بر‌می‌گیرد ونظریه‌پردازان راستگرا، با رخنه کردن در خلاءِ اجتماعیِ ناشی از بحران و جو ترس ونگرانی، دست به کار می شوند وبه نفع شرکت‌های بزرگ،  به  مهندسی جوامعِ بحران زده می پردازند. این شگردی است که خانم نائومی کلاین آن را "سرمایه‌داری فاجعه" می‌نامد.

فاجعه ها، بحران‌ها و شوک هایی ‌‌که چنین فرصت‌هایی را در اختیار نظریه‌پردازان راستگرا نهاده است گهگاه حوادثی غیر مترقبه- ‌نظیر کودتا، جنگ، حملات تروریستی، و بلایای طبیعی بوده است. اما غالباً   بحران‌های اقتصادی (از قبیل  تداوم بحران بدهی‌ها، تورم لگام‌گسیخته، شوک های ناشی از نوسانات ارزی، و رکود اقتصادی) نیز چنین فرصت هایی را برای نظریه‌پردازان مزبور فراهم کرده است.

خانم کلاین، ضمن پژوهش‌های خود، به شباهت‌های تکان‌دهنده‌ای بین نظریه‌های استادان شوک درمانی در حیطه روانشناسی و عرصه اقتصاد برمی‌خورد:  

طبق یکی از کتاب‌های راهنمای سازمان جاسوسی آمریکا((CIA، هدف از شكنجه (یعنى مرحله "سست كردن و به راه آوردنِ" زندانى) ایجاد نوعى توفان شدیدِ ذهنى است: پس از شكنجه، زندانى به قدرى از نظر روانى به‏ قهقرا رفته و وحشت‏ زده است كه دیگر قادر نیست منطقى فكر كند یا حافظ منافع‏ خود باشد. تحت تأثیر چنین شوكى، بیشتر زندانیان آنچه را که بازجویان شان مى‏خواهند در اختیارآنان قرار مى‏دهند - به ویژه اطلاعات، اقرار، و رویگردانى از باورهاى‏ پیشین‌شان. در جریان شکنجه، فاصله‏ زمانىِ فوق‏العاده كوتاهی وجود داردكه، در آن، فرد زندانى دچار نوعى حالت تعلیقِ بین زندگى و مرگ می شود و شخصیتِ شکل گرفته و فرهیخته‌اش، همراه با ویژگی‌های آن، فرو می‌ریزد. این‏حالت تعلیقِ بین مرگ و زندگى یك نوع حالت شوك یا فلج روانى است كه از تجربه یك ضایعه روحىِ شدید ناشى شده است، تجربه‏ااى كه گویى هم دنیا ناشنا براى فردِ شكنجه شده و هم جایگاه  وى در آن دنیا را در ذهن او متلاشى ‏مى‏كند. بازجوی مجرب این حالت را هنگام ظهور آن خوب مى‏شناسد و مى‏داند كه منبع‏ اطلاعاتىِ مقاوم، در آن لحظه، در مقایسه با پیش از تجربه شوك، بسیار پذیراى‏ سازش است و احتمال تسلیم و تبعیت اش خیلی بیشتر شده است. و این لحظه ایست که شکنجه‌گر، بی صبرانه، منتظرش بوده است. دکترین شوک نیز دقیقا همین روند را تقلید و تکرار می کند و سعی دارد در مقیاسی  کلان واجتماعی، به همان چیزی دست یابد که شگردهای شکنجه گران در سلول بازجویی، تک تک، بر سر افراد می آورد. 

"دكترین شوك" این‏سان عمل مى‏كند: در اثر فاجعۀ اصلى (مثلاً یك كودتا، حمله ای ‏تروریستى، فروپاشى بازار، جنگ، سونامى، یا توفان)، یك حالت شوك همگانی برتمام جمعیت مستولى مى‏ شود. درست همان گونه كه موزیك كركننده و ضرباتِ درون سلولِ بازجویى زندانى را سست‏ مى‏ كند و به راه مى‏ آورد، فرو ریختن بمب‏ها، موج ترور، و توفان‏هاى درهم‏ كوبنده نیز در خدمت سست كردن و به راه آوردنِ كل جامعه قرار مى‏گیرد. درست مثل زندانى وحشت‏ زده‏ اى كه نام رفقایش را لو مى‏ دهد واز باورهایش رویگردان مى ‏شود، جوامعِ شوكه شده نیز غالباً از چیزهایى كه در حالت‏ عادى سرسختانه از آنها محافظت مى‏ كردند دست برمى‏ دارند. آنچه بر سرانسانهای قربانی شوک و آنچه بر سر جوامع قربانی شوک می آید به نوعی با یکدیگر مرتبط است: همه اینها تجلیّاتِ متفاوتِ یک منطق واحدِ بسیار دهشتناک است.

نظریه پردازان و مجریان دکترین شوك یقین دارند كه   "لوح سپید ونانوشته"[1] ای را كه در آرزویش هستند فقط گسستی بزرگ مى‏تواند برای آنها ایجاد كند. فقط در برهه‏ هایى این‏چنینى - یعنى‏ لحظاتِ انعطاف، كه مردم براى ترك مواضع قبلى آمادگى روانى پیدا مى‏ كنند، و ازنظر جسمانى از شیوه سابق زندگی یا محیط زندگانى خود ریشه‏ كن مى‏ شوند - دست‏اندركاران ‏سرمایه‏دارىِ فاجعه آستین‏ها را بالا مى‏ زنند و كارِساختن دنیا از نو را آغاز مى‏كنند.

همچون این اقتصاددانانِ بازار آزاد (كه به اعتقادشان، فقط فاجعه‏ اى در ابعاد كلان مى‏تواندزمینه را براى "اصلاحات" کذایی شان فراهم آورَد)، دکتر كامرون رییس انستیتوی روانپزشکی دانشگاه مک گیل کانادا[2]  نیز باور داشت كه با وارد آوردن‏ یك سرى شوك به مغز انسانها، مى‏تواند ذهن‏هاى معیوب را تهى كند و از هر چیزبزداید، و سپس بر آن "لوح های پاكِ نانوشته"، از نو، شخصیت‏هایى نوین را ترسیم کند. در این راه، او شوک درمانی را وسیله ای برای "در هم شکستن ساختار های ذهنی" و و پسرفت کاملِ ذهنی بازگرداندنِ بیمار  به دوران کودکی می دید. کامرون روش استانداردِ "گفتاردرمانیِ" زیگموند فروید را - که با هدف روشن کردن علل ریشه‌ایِ مشکلات روانی بیماران انجام می شد- مردود می شناخت و با آن  مخالف بود. هدف وی، نه درمان بیمارن، كه بازآفرینى آنان بااستفاده از روش "هدایتِ روانىِ"[3] ابداعیِش بود.

كامرون، علاوه بر اینکه در ابداعِ شیوه ها و شگردهاى نوین شكنجه برای ایالات متحده ‏نقشى محورى ایفا كرد، با آزمایش‏هایش منطق بنیادىِ "سرمایه‏دارىِ فاجعه" را نیز به نحوی بى‏ مانند آشكار ‏ساخت.  هم دکتر کامرون (این روانشناسِ مرتبط با سازمان سیا) و هم اقتصاددانانِ "مکتب شیکاگو" برای رسیدن به اهداف شان، به شوک متوسل می شدند: کامرون برای وارد کردن شوک از برق استفاده می‌کرد، و وسیله انتخابی پرفسور میلتون فریدمن سیاست‌های اقتصادی وی بود (در تحمیل برنامه های فراگیر "بازار آزاد"، تِوصیه میلتون فریدمن به حکومتها همواره شوک درمانی"سریع و ضربتی" بوده است :  سیاست های مورد نظر باید بین 6 تا 9 ماه از زمان فراهم آمدن یک فرصت مناسب یعنی پیش از آنکه مردم به خود آیند اعمال شود.) تدوین‌کنندگان سند "شوک و ارعاب به منظور نیل به سلطۀ آنی" (دکترین نظامی ایالات متحده که مبنای حمله سال 2003 آمریکا به عراق را تشکیل داد) می‌گویند که نیروی مهاجم "باید کنترل محیط را در دست گیرد و دشمن را از نظر قوه ادراک و فهم رویدادها " فلج یا او را چنان ورای توانش درگیر کند که   یارای مقاومت نداشته باشد." شوک اقتصادی نیز مطابق نظریه مشابهی عمل می‌کند: فرض براین است که ممکن است مردم دربرابر تغییرات تدریجی واکنش‌هایی نشان دهند. اما، اگر به یک باره از هر سو با دهها تغییر مواجه شوند، احساس می‌کنند همه تلاش‌ها عبث است. به همین علت نیز، امکان تحرک از آنها سلب می‌شود . این توصیه میلتون فریدمن بیان دیگری از همان توصیه نیکولو ماکیاولی(در کتاب "شهریار") است که می گوید "صدمات را باید سریع و ضربتی وارد کرد".)

میلِ وافرِ نظریه‌پردازانِ "بازار آزاد" به قدرتی  خداگونه برای تخریب و سپس بازآفرینیِ کامل[4] روشن می‌کند كه‏ چرا نظریه‌پردازان مزبور تا این حد به بحران‏ها و فاجعه ها علاقمندند  و موقعیت‏هاى‏ عادى  با جاه‏ طلبى‏ هایشان ناسازگار است و به مذاق‏شان خوشایند نیست. به مدت 35 سال، آنچه به جنبش "ضدانقلابِ" میلتون فریدمن تحرك بخشیده ‏است تمایلِ آن به آزادىِ عمل گسترده و امكاناتى است كه فقط  به هنگام‏ تغییراتِ مصیبت‏ بار فراهم می آید - یعنى هنگامى كه مردم، با آن عادات‏ تغییرناپذیر و خواست‏ه اى مصرانه‏ شان، از سر راه سیاستگذاران به کنار افکنده می شوند، همان لحظاتى كه ‏دموكراسى عملاً غیرممكن به نظر مى‏ رسد: لحظاتی چون شوک برخاسته از کودتاهای خونین نظامیان در شیلی، آرژانتین، برزیل و اروگوئه، کشتار بیرحمانۀ هزاران تن، ناپدید کردن ده‌ها هزار نفر دیگر، و محروم کردن مردم از حق انتخاب رییس جمهور و نمایندگان شان، سرکوب دموکراسی و برپایی اختناق. به رغم همه اینها، پرفسور میلتون فریدمن، بنیانگذار "مکتب اقتصادی شیکاگو" و نویسنده کتاب "سرمایه داری و آزادی"، با به سخره گرفتن حق حیات و ابتدایی ترین حقوق مدنی مردم، مدعی بود که آرمانش رسیدن به ‏ناب‏ترین شكلِ "دموكراسىِ مشاركتى" است زیرا، با "آزادی انتخاب مصرف کننده در بازار آزاد، هر فردی ]برای آنچه می خواهد[می‌تواند رأی بدهد. آری! می‌شود گفت که فرد مثلا برای رنگ کراواتی که می‌خواهد، می‌تواند رای بدهد"!!

چه شوخی تلخی که آزادیها و حقوق مردم را به "آزادی" هایی از این دست فرو می کاهد - و این در حالیست که در همان هنگام (دهه 1970) تحت دیکتاتوری نظامیان در آمریکای لاتین  (یعنی در آزمایشگاه خونبار "مکتب اقتصادی شیکاگو")، ‏مردم شاهد انهدام نهادهای دموکراتیک و سربه نیستىِ هم‏وطنانشان بودند. به رغم شوخی بیرحمانه ی پرفسور فریدمن، بسیاری از مردم بین شوک های اقتصادی‌ای که میلیون‌ها تن را به فقر و فاقه می کشاند و پدیده همه گیر شکنجه، که صدها هزار دگراندیش و دیگرخواه را مجازات می‌کرد، به وضوح، رابطه‌ای مستقیم می‌دیدند. اما پرفسور میلتون فریدمن، نویسنده کتاب "سرمایه داری و آزادی"،  مدعی بود که کلِ دوران زمامداریِ پینوشه - یعنی 17 سال دیکتاتوری و صدها هزار قربانی شکنجه - نه تخریب خشونت بارِ دموکراسی که عکس آن بوده است. فریدمن چشمانش را بر تمام افدامات غیر انسانی و سرکوب آزادی و دموکراسی می بندد و می‌گوید «نکته واقعاً مهم درباره مسئله شیلی این است که "بازارهای آزاد" نقش خود را برای ایجاد "جامعه‌ای آزاد" ایفا کردند»!! این در حالیست که ادواردو گالیانو، نویسنده اروگویه ای، می پرسد: "اگر نبود به واسطه ی شوک های الکتریکی شکنجه گران، حفظ این نابرابری ها چگونه ممکن می شد ؟" و هم او می گوید: "مردم زندانی شدند تا قیمتها آزاد باشد". آری! درست همانطور که "برای اشغال سرزمینی برخلاف میل مردمش راهی صلح‌جویانه وجود ندارد" (سیمون دوبوار در اشاره به اشغال الجزایر به دست فرانسه) ، برای ربودن ضروریاتِ یک زندگیِ آبرومندانه از میلیون‌ها شهروند نیز راهی مسالمت‌آمیز وجود ندارد.

تحت حاکمیت نظامیان کودتاچی در آمریکای لاتین، شیوۀ سر به نیست کردن دیگراندیشان و دیگرخواهان روشن و خالی از ابهام بود: در حالی که متخصصانِ "شوک درمانی" اقتصادی می‌کوشیدند تمام آثار جامعه گرایی را از اقتصاد بزدایند، گروه های ضربت ارتش نیز نمایندگان و مظاهر فرهنگ جمعگرایی را از خیابان‌ها، دانشگاه‌ها و کارخانه‌ها می‌زدودند. در شیلی تحت حاکمیت نظامیان کودتاچی و عوامل گوش به فرمان سازمان CIA، پروژه‌های گروهی در دبیرستان‌ها ممنوع اعلام شد، زیرا که آن را نماد "روحیۀ نهفته در بطن همکاری‌های جمعی" می‌دیدندکه، از دید کودتاچیان، تهدیدی برای "آزادیهای فردی" بود! و، در همان حال که دولت‌های کودتایی با اعمال سیاست‌هایی خاص سعی داشتند جمعگرایی را از فرهنگ جامعه حذف کنند، درون زندان‌ها نیز با شکنجه تلاش می‌کردند جمعگرایی را از ذهن و روح افراد بزدایند.این در حالیست که پرفسور فریدمن، نویسنده  "سرمایه داری و آزادی"،مدعی بود که آرمانش رسیدن به ‏ناب‏ترین شكلِ "دموكراسىِ مشاركتى" است!!!

آری ! شکنجه و به کارگیری جوخه‌های اعدام ( و شکنجه های غیرجسمانی نظیر سرکوب نظام مند نهادهای دموکراتیک و استفاده "صندوق بین‌المللی پول" از ابزارِ وام‌ برای گوشمالیِ کشورها) شریکی بی سر و صدا  برای نهضت تهاجمی "بازار آزاد" جهانی -از شیلی و آرژانتین گرفته تا چین و عراق و روسیه- بوده است.

اما ماجرای روسیه نه تکرار شیلی، که درست عکس جنایات شیلی بود: در شیلی، پینوشه نخست دست به کودتا زد، نهادهای دموکراتیک را منحل کرد، و سپس به تحمیل "شوک درمانی" پرداخت. در روسیه، یلیتسین شوک درمانی‌اش را در یک دموکراسیِ نوپا تحمیل کرد و سپس فقط با انحلال دموکراسی و راه انداختن کودتا ‌توانست از برنامۀ "شوک درمانی" دفاع کند. و غرب، بی شرمانه، از هر دو سناریو مشتاقانه حمایت کرد. روز بعد از کودتایِ یلیتسین و خفه کردن دموکراسی روسیه در نطفه، روزنامه "واشنگتن پست" آن را "چشم‌انداز پیروزی دموکراسی" خواند!!

کوتاه سخن اینکه این كتاب چالشى در مقابل این ادعای نولیبرالی است كه گویا دموكراسى و بازارهاى آزادِ رها از قید و شرط دوقلوهایی جدانشدنی ولازم ملزوم یکدیگرند  . خانم نائومی کلاین در این کتاب این دروغ شاخدار را به چالش می‌کشد و، با ارائۀ پی‌درپیِ نمونه‌هایی روشنگر، نشان می‌دهد كه در حالی که مدل اقتصادی "مکتب شیکاگو" تحت شرایط دموکراتیک فقط به صورت نیم بند می‌تواند تحمیل شود، پیاده کردن آن به طور کامل نیازمند شرایط استبدادی است (مارگارت تاچر، نخست وزیر اسبق بریتانیا و مرید سرسخت فون هایک و میلتون فریدمن، خود، در فوریه 1982 در نامه ای به هایک اذعان می‌کند که "به سبب وجود نهادهای دموکراتیک و ضرورت اجماع نسبتا فراگیر، برخی از تمهیدات اتخاذ شده در شیلی در بریتانیا کاملاً غیرقابل قبول خواهد بود"). آری ! خانم کلاین در جای جای این کتاب نشان می‌دهد که سرمایه‏ دارىِ ‏بنیادگرا نه فقط با دموکراسی عجین نیست، بلکه  نوزادى است كه قابله‏ اش بیرحمانه‏ ترین شكل‏هاى قهر و اجبار بوده است- قهر و اجباری که ضرباتِش هم برپیکر جامعه سیاسى[5] و نیز بر بدنهای رنجور تعداد بى‏ شمارى از افراد جامعه ‏وارد آمده است.

 
چند نکته پایانی:

 1-  خانم کلاین، در این کتاب، برای توصیف دگرگونی‌های زیر و زبر کنندۀ مبتنی بر اصول "مکتب اقتصادی شیکاگو"، بارها از واژۀ "انقلاب" استفاده کرده است. این درحالی است که «انقلاب پدیده‌ای فراتر از تغییرات رادیکال را در برمی‌گیرد. برخلاف دگرگونی‌های "از بالا"، انقلاب کار توده‌هاست. به سببِ مشارکت میلیونیِ مردم، انقلاب فرایندی بنیادی است که تابع قوانین خودش است و، در عمل، با روش‌های معمول قابل کنترل نیست[6].»

«البته، سنت [و] تاریخ مفهوم "انقلابِ از بالا" و، به قول آنتونیو گرامشی، "انقلاب صلح‌آمیز" را نیز در بر‌می‌گیرد: یعنی تغییراتِ تاریخی‌ای که زمانش فرا رسیده باشد ولی جنبش‌های توده‌ای آن را به انجام نرسانده باشند، سرانجام، با بی‌میلی، به دست نخبگانِ [جامعه، "از بالا"] محقق می‌شود. با این حال، "انقلابِ از بالا" تقریباً همواره خصلت اقتدارگرایانه دارد، و ضمن آنکه وظایفِ جنبشِ انقلابی را انجام می‌دهد، هم‌زمان، در جایی که جنبش انقلابی و امیدهای دموکراتیک توده‌ها موجب نگرانیِ [نخبگان] شود، ["انقلاب از بالا"] نقش ضد انقلاب را ایفا خواهدکرد. با این حال، حتی اصطلاحی مانند "انقلاب از بالا" را نمی‌توان در مورد دگرگونی‌های زیر و زبر کننده اما ضد مردمیِ اقتصاد نولیبرالی به کار برد[7].»

2- بحران جاری اقتصادی، با شروع در سال 2008 ، به ورشکستگیِ بسیاری از شرکت‌هایِ عظیم تولیدی -ازجمله خودروسازی جنرال موتورز- نیز و چندین بانک و شرکت بیمۀ طراز اول ایالات متحده انجامید. این بحران دولت ایالات متحده را واداشت تا، برای نجاتِ بخش خصوصی، به دخالتی وسیع و جدی در عرصه اقتصاد و هزینه کردن میلیاردها دلار از جیب مردم دست زند- اقدامی که ورشکستگیِ سیاست‌های اقتصادیِ نولیبرالی را به نمایش گذاشت و، با توسل   دولت ایالات متحده به دامانِ مکتب کینز، از اصول محوریِ "مکتب اقتصادی شیکاگو" (به ویژه، لزوم عدم دخالت دولت در نظام "خودسامانِ" بازار) یک مضحکه ساخت. با وجود این، باید اذعان کرد که در دهه 1970، در شرایطی که بحرانِ "رکودِ تورمی" بر اقتصاد کشورهای غربی حاکم بود، سیاست‌های اقتصادی کینزی به بن بست رسیده بود و دیگر نمی‌توانست پاسخگوی مشکلات اقتصادی آن برهه باشد. بنابراین، اقتصاد یا باید راهکارهای نولیبرالیِ "مکتب اقتصادی شیکاگو" را در پیش می‌گرفت، یا سمت و سویی هر چه بیشتر ضد سرمایه‌داری می‌یافت- یعنی راهکاری متفاوت با راهکارهای معتدل کینزی برای حفظ نظام سرمایه‌داری و پیشگیری از گرایش مردم به چپ، و  راهکارهای افراطی  و ضد مردمی فریدمنی. اما به دلایلی که شرح آن ها خود مجالی دیگر می طلبد، "چپ" برای پیروزی در این نبرد بسیار ضعیف بود و برخلاف فریدمن و پیروانش در دانشگاه شیکاگو، خود را پیشاپیش آمادۀ بهره برداری از چنین "فرصتی" نکرده بود.

 در حالی که برای مقابله با رکود، "مکتب کینز" انجام هزینه‌های بیشتری را از دولت طلب می‌کرد، دیدگاه میلتون فریدمن این بود که: (الف)  افزایش حجم پول ورای حد معینی، منجر به تورم می‌شود و نه به رشد بیشتر، و (ب) اتحادیه‌های کارگری و مقررات برای نظارت بر شرکت ها مانع رشد اقتصادی می‌شوند زیرا که در قدرت سحرآمیزِ "خودسامانِ" بازار مداخله می‌کنند. به این ترتیب، ناتوانی راه‌حل‌های کینزی در پاسخگویی به مسائل اقتصادِ مبتلا به "رکود تورمیِ" غرب در دهه 1970، باعث گرایش تدریجی دولت‌های مزبور به سیاست‌های نولیبرالیِ "مکتب اقتصادی شیکاگو" شد که، گر چه در شرایط خاصِ پیشگفته برای مدتی موثر واقع شد و برخی مسایل را حل کرد اما مسایل بزرگ دیگری آفرید و، همان‌طور که خانم کلاین نشان می‌دهد، با هزینه‌های انسانی بسیاری همراه بود.

فریدمن جنبش ‏اش را "تلاشى براى آزاد كردن بازار از چنبره دولت" تصویر مى‏ كرد، اما این فقط یک ادعا و ظاهر قضیه بود. در واقع، هرجا كه دیدگاه بنیادگراى وى در جهان واقعى پیاده شده وتحقق یافته است، نتایجِ برجاى مانده مبیّنِ چیزى جز آن است كه او مى‏گفت. ظرف سه دهه گذشته، در هركشورى كه سیاست‏هاى "مكتب اقتصادى شیكاگو" پیاده شده ‏است، آنچه به منصه ظهور رسیده ائتلافی قدرتمند  بین معدودی شركت های بسیاربزرگ و طبقه ‏اى از سیاستمدارانِ اكثراً ثروتمند بوده است - در حالى كه مرز بین دوگروه مزبور نامشخص و دائماً متغیر است. آری ! هرجا که سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی پیاده شد فاصله فقر و غنا را تشدید کرد و، پس از نابود کردن بسیاری از تشکل‌های مردمی، نهادهای دموکراتیک و اتحادیه‌های کارگری (که نقطه آغاز آن در زمان حکومت مارگارت تاچر در انگلستان و رونالد ریگان در آمریکا بود)، با دست‌زدن به سوداگری‌های لگام گسیخته در بازارِ به شدت "مالی شده" و "فارغ از مقرّراتِ" ایالات متحده (یعنی کمال مطلوب مکتب اقتصاد نولیبرالی)، عامل فروپاشیِ اقتصادِ غرب و سرانجام انتحار خود شد.

در خاتمه، از دوست فرهیخته و ارجمند، آقای دکتر رضا شیعه‌یان برای بازخوانی بخش‌های بسیاری از برگردان این کتاب و پیشنهادهای ذیقیمت ایشان سپاسگزاریم.

          مترجمان-  خرداد

[1] Tabula Rasa

 [2]  و نیز  رییس "انجمن روانپزشکی آمریکا" و رییس "انجمن جهانی روانپزشکی" که پژوهشهایش توسط سازمان سیا، در ارتباط با پروژه‌ی  M.K. Ultraتامین مالی می شد، پروژه‌ای که هشتاد انستیتو، از جمله 44 دانشگاه و 12 بیمارستان با آن همکاری می‌کردند.

[3] Psychic driving

 [4]   "تخریب خلاقانه" شعار "انستیتو امریکن انترپرایز" (یک ستاد فکریِ پیرو اندیشه‌های میلتون فریدمن) است:"مشخصۀ ما، هم در جامعه خودمان و هم در خارج، "تخریب خلاقانه" است. ما نظم کهن را ..... هرروز ویران می کنیم. آنها برای   بقای خود باید به ما حمله کنند- درست همان‌طوری که ما برای پیشبرد مأموریت تاریخی‌مان، باید آنها را نابود کنیم" - مایکل لدین استاد صهیونیستِ کرسی "آزادی" در "انستیتو امریکن انترپرایز" - ن.ک. به جلد اول از "مجموعه پشت پرده مخملین": "اعترافات یک جنایتکار اقتصادی" - نشر اختران.

[5] Body politic

[6]  بوریسِ کاگارلیتسکی: "میراث‌خواران اتحاد شوروی: یلتسین و پوتین"- نشر آمه- 1388- دیباچه- ص 10

[7]  بوریسِ کاگارلیتسکی: "میراث‌خواران اتحاد شوروی: یلتسین و پوتین"- نشر آمه- 1388- دیباچه- ص






نوع مطلب : تحول در علوم انسانی، آشنایی با مکاتب غربی/ لیبرالیسم، معرفی کتاب های خارق العاده، آمریکا و غرب یک دروغ بزرگ، اشرار یهودی یا صهیونیزم، افشاگری، مقالات، بانک = ربا .. بورس = قمار، 
برچسب ها : دکترین شوک، نائومى كلاین،
لینک های مرتبط :


انقلاب فرهنگی تا انقلاب فکری | دکتر عباسی | کاشان / ۲۰ آذر ماه ۱۳۹۰

یکی از سخنرانی های جنجالی دکتر عباسی 

فرمت : mp3 | کیفیت : خوب | مدت : ۲ ساعت و ۱۰ دقیقه | حجم : حدود ۳۰ مگابایت

 Rapidshare  hotfile  |  Mediafire

مباحث مطرح شده در این جلسه:
انقلاب فرهنگی , انقلاب فکری , بومی‌سازی علوم , علوم انسانی , بانک , ربا , باز تولید علم , هنر , نقشه علم , نقشه ایمان , دانشگاه , اربابان علم , نقش شورای انقلاب فرهنگی در علوم انسانی , تحول در علوم انسانی , داروین ,سریال پزشکان, روانشناسی , فروید , انسان فقط میتواند به خدا اعتراف نماید , معلم اخلاق , آیا انسان نوعی از حیوان هست؟, علوم انسانی اسلامی‌, دانش پزشکی داروینستی , نقشه انسان در قرآن , فطرت , ذهن , پول , مالکیت درجه دوم , فریدمن , قبول شدن در دانشگاه , آموزش پرورش , گاج و قلم چی و اکسین و مدرسان شریف, آموزش عالی , صدا و سیما , دکترای تستی , بت شکستن , زیباترین ساختمان بانک هست , بت کانت , قرآن حد وسط ندارد , آقای سروش , حق و باطل , حقوق , نقشه ایمان نقشه علم ,http://www.usdebtclock.org , اقتصاد جهان , حق الناس, هواپیمای جاسوسی , تهدید ایران , ۳۰۰۰ میلیارد , ۱۵ هزار میلیارد بدهی آمریکا , اقتصاد قرآنی , تبلیغ پفک و چیپس , طب قرآنی, پفک و چیپس باعث عقیمی‌,و….

منبع : http://dr-abbasi.ir 





نوع مطلب : مقالات، رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز (حسن عباسی)، بانک = ربا .. بورس = قمار، تحول در علوم انسانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ

حدیث از امام رضا (ع) :"همانا از كسانی كه مدعی مودت ما اهل بیت (ع) هستند، كسی هست كه در فتنه‌گری، برای شیعیان ما از دجال شدیدتر است. (راوی) گفتم: برای چه؟ (امام) فرمودند: به خاطر دوستی با دشمنان ما و دشمنی با دوستانمان. چون چنین شد، حق با باطل آمیخته می‌شود و مؤمن از منافق بازشناخته نمی‌شود."
---------
امام خامنه ای(حفظه الله) : بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر امام حسین (ع) را برید همان جانباز جنگ صفین بود که تا مرز شهادت پیش رفت.
-------
امام صادق(ع) فرموده‌اند "ایمان خود را قبل از ظهور تكمیل كنید چون در لحظات ظهور ایمانها به سختی مورد امتحان و ابتلاء قرار می‌گیرند. "(كافی/1/370/6 ؛ كمال‌الدین/1/18)
-------
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی :
در پاسخ به سؤالی مبنی چگونگی مقابله جوانان با مفاسد اخلاقی، گفت: بهترین و آسان‌ترین راهی که جوانان می‌توانند برای مقابله با مفاسد اتخاذ کنند، توسل به حضرت بقیة‌الله‌الاعظم(عج) است.
-------
عبدالله بن سنان می‌گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: به زودی شبهه‌‌ای عارض شما می‌گردد؛ پس (در ایام) بدون نشانه‌ای که دیده شود و بدون امامی که شما را هدایت کند باقی خواهید ماند. در آن روز کسی نجات نمی‌یابد مگر آن کسی که به دعای غریق، دعا کند.
عرض کردم: «دعای غریق چیست؟» فرمود: می‌گویی:
یا اللهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ
من گفتم: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الاَبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ. (راوی کلمه و الابصار را به دعا اضافه نمود) حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «به راستی که خدای عزّوجل مقلب القلوب و الابصار است، اما آن‌چنان که من گفتم بگو: یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِکَ.»
----------
اگر این ولایت فقیه جهانگیر شود، امام زمان ما خواهد آمد، و این مقدمه سازی برای ظهور حضرت است. ما در دوران نائب امام زمان امتحان می‌شویم برای خود حضرت؛ اگر در امتحانات پای رکاب ولی فقیه ـ نائب امام زمان(ع) ـ پیروز شدیم، به امام زمان(ع) خواهیم رسید.
--------
امام صادق(ع):«امام خودت را بشناس، زیرا، هرگاه، امام خود را شناختی، تقدم یا تاخر این «امر ظهور»، زیانی به تو نرساند.»
---------
راز امنیت ایران از نگاه آیت الله جوادی آملی : ما (ایرانیان) به برکت اهل بیت علیهم‌السلام در میدان مین از مصونیت برخورداریم.
---------
«ان یَشَأ یُذهِبكُم ایُّهَا النّاسُ و یأتِ بِآخَرینَ وَ كانَ اللّهُ على ذلكَ قدیر» (نساء: 5.)133 اى مردم، اگر او بخواهد شما را از بین مى‌برد و افراد دیگرى به جاى شما مى‌آورد و خدا بر این كار تواناست.

آیه در سیاق برخى آیات در بى‌نیازى خدا از طاعت مردم و عدم زیان از مخالفت مردم است؛ زیرا آنچه در آسمان و زمین است مِلك اوست. سپس مى‌فرماید: براى خدا هیچ مانعى ندارد كه شما را از بین ببرد و جمعیتى آماده‌تر و مصمّم‌تر جانشین شما كند و خداوند بر این كار توانایى دارد.

شیخ طوسى، طبرسى، میبدى، زمخشرى، قرطبى، آلوسى، فیض كاشانى، طبرى و دیگر مفسّران از رسول خدا نقل كرده‌اند: «وقتى این آیه نازل شد، رسول خدا دست خود را به پشت سلمان زد و فرمود، آن جمعیت قوم این مرد، یعنى مردم عجم و فارس هستند.»

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم ... سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

مدیر وبلاگ : مسعود موسوی
مطالب اخیر
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :